ميتراييك عنوان جنبشي ست در شعر امروز ايران كه توسط :رضابختياري اصل – رامين يوسفي – صادق كريمي واميد حلالي طراحي وبنيانگذاري شد.سيروس رادمنش شاعر نام آشناي ناب، براي اولين بار اينگونه سرودن ها را«شعر ميترايسمي» و جمع دوستان را كه با حال و هواي نزديك به هم شعر مي سروده اند «حلقه ي ميتراييك» نامگذاري كردو براي اولين بار در هفته نامه ي ند اي بهبهان به تاريخ سه شنبه 31/شهريور83 13 برنوشتي بر اشعار :اميد حلالي رامين يوسفي وصادق كريمي نگاشت : «كارهايي را كه مي بينيد،از مضاميني بهره ورند ،كه در شعر امروز ايران ،كمي تازه تر مي نمايد.بدين جهت كه شكل هاي نو قدمايي اش – مثلا – طاهره صفار زاده را ديده ايم. گشت هايي در لابيرنت هاي «مينيوتور»دنياي مدرن و دنباله ي حافظه «ملي»خود گشتن،البته دراين گشت هاكارهايي نيز بوده كه يكسره برخواستي يكطرفه وجغرافياي يكسويه اصرار ورزيده-البته با شكوه هم – مثل آن حماسه هاي معروف جعفر كوش آبادي ومنصور برمكي...». رادمنش ،با اين حركت موافقان ومخالفاني پيدا كرد،اما او همچنان بر نظر خودمحكم ايستاده است.تاكنون شاعراني چون استاد كاظم كريميان ، سيد علي صالحي، مسعود احمدي،دكتر عزت الله قاسمي...در مورد اين جريان در مصاحبه هاي مطبوعاتي خود اظهارنظر نموده اند.استاد كاظم كريميان در كتا ب خود با عنوان :« سير تحول در شعر امروز ايران» اين جريان را در كنار ساير جريانات شعري معاصر از نيما تا شعر هاي دهه ي هشتاد بررسي و ثبت نمود ه است .اين شاعر ومنتقد درقسمت شعر هاي دهه ي هشتاد در مورد شعر هاي شاعران ميتراييك چنين مي نگارند:«حلقه ي ميتراييك را كه نوعي باز سرايي و باز آفريني مفهوم ايرانيت وهرآنچه ايراني وطني است ،توسط سيروس رادمنش بر شعر شاعران...»(سير تحول در شعر امروز/خاصه ها وشناسه هاي رفتاري/استاد كاظم كريميان/ص183).پرداختن به طنز،تاريخ،استوره،سياست،اجتماع،وبرجسته نمودن عناصر ايراني و ملي و بهره گيري از شعر هايي با فضاهاي مدني و جهاني و تراز نمودن زبان شعر بر اي اولين بار در شعر امروز ايران از جمله مؤلفه هاي شعر ميترايسمي مي باشند.تاريخ قضاوت خواهد كردكه آيا اين شعر مي ماند ويا نه !پس اين جريان را بدست خود تاريخ بسپاريم كه او بي رحمانه به قضاوت خواهد نشست .با هم،نمونه هايي از اينگونه سرودن ها را مي خوانيم:
«اتوبوس ايرانگردي»
همين كه اتوبوس ،به «اكباتان » رسيد
شيرسنگي،با صورتي سرخ آمد جلو:
- نمي شود مرا با خود ببريد ،به گفتگوي تمدن ها؟!
- صندلي ها پر است،اگر مي خواهيد ،بوفه سوار شويد
(باد ايستاده بود وپرچم خواب اَش بُرد)
- فرض كن در رديف صندلي هاي آخر
كمي خواب باشي وبيني كه «كوروش»
نامه اي براي اَت فرستاده مُهرو موم «
- بيا به« جاده ي شاهي» وخوابگزار اعظم باش !
ببين ،اين شاهين، كه جلوي اتوبوس نشسته
سمت جاده را به كدامين سو كج خواهد كرد!
(ومديترانه با درياي سرخ ،همبستر شد)
من هم دريايي شدم،رويايي
يعني آمدم ،سيب لبنان وكنيزك مصري
بخرم،بِبَرم ، بد هم، جاي ماليات ِاين دهقانان چيره دست...
(ساعت به دقيقه ي ،ناقوس « قسطنطنيه»،كرنش كرد)
اما ، اتبوس ما،كنار «قادسيه» پنچرشد !
ديدي چگونه «فرخزاد»، مي گريخت به سمتِ سطرهايِ نامريي شاهنامه؟!
- لطفا كمي «انيميشن» !:
تشنه بودم وهمين كه آمدم ،درِبطري «زمزم»راگشودم
غولي عصبي ،بيرون زد و گفت:
- سه آرزوي شما را اجابت مي كنم به شرطي كه بعد . . .
گفتم اوّل مرا ببر اصفهان ، تا :
از «شاه عباس» بپرسم،كه در رؤيا ، يا ، با پاي پياده به مشهد رفت؟
دوّم ،سكه هايي را كه «محمود غزنوي» به «فردوسي»داد،پس دهم
و آخر قبل از اينكه فتح بغداد
تكه هاي «فرشِ بهارستان»را بياورم
بدوزم شان به هم ،مثل ِ روز اوّل اش
-(هفت قرن فراموشي !)
اتوبوس ،كنار« سند» ايستاد و «نادر» پياده شد
خوابي براي دختر «مهاراجه» ديده بود
حالا اين قدر،اَداي عُرفا را در نياور
بهتر است با كلاه قيفي قجر
هي خم شوي،بگويي چاكرم،تا وِل اَت كنند بروي پي كار اَت
و . . .
اتوبوس ،درشكه مي شود
دُرُشكه ، گاري
گاري ، بدن اسب
اما ،راه «البرز»
همچنان سخت است.
صادق كريمي /مهر ماه 1381
«منظومه ي تخت جمشيد»
ببخشيد آقا!
مرودشت ؟
مي خواهم كمي درتمدن با ستان بگردم
وشديدا حما سي بگريم
(يعني از جلد تاريخ بيرون بيايم)
پله
پله
بالا مي روم
و در خود هي سقوط مي كنم
اين دروازه ي خشايارشاه ست
با گاواني مقتدر درطرفين
كه به رنگي آركاييك
تا درتو حلول كنند
يا محول الحول والاحوال
عبور از دروازه هم به اين سادگي ها نيست
بايد از رمز آگاه باشي
قدم قدم
قدم مي زنم
فروهر را مي بيني
با چهره اي خرا شيده و
بال هاي پروازاما:
ش . ك . س . ت . ه
ش . ك . س . ت . ه
و دراين عمارت با ستاني
من به قدمت اكنون
ناگهان تخريب مي شو م
آه كوروش برخيز
من سخت خوابم گرفته است
(ماه منشوري شكسته دا شت)
آهاي با نوي هخامنشي
برايم شربتي از «هوم»بياور
چرا كه دير يست
كوههاي قفقاز را درنورديده ام و
اكنون با جمع سلحشوران
سرود خوانان به فتح آتن مي روم
وبه طرفه العيني
سربازي از پارسيان
جاويد بيايد وبگويد
هديه
هديه چه آورده اي
ومن در دم بره مي شوم
- ببخشيد سركار
من مربوط به تمدن آينده هستم
(خنده اي از روي اقتدار)
بيابگذريم و به زير سروهاي سنگي
به جمع ستايشگران بپيونديم
وكمي اوستا بخوانيم
تا اين مكاشفه سرانجام يابد.
نمادنوروز اما
همچنان تاريك است
يا مدبر الليل والنهار
سوار برارابه مي شوم
( نبرد با زندگي )
تا خودرا به تالار تخت خزانه برسانم
شايد
در بار عام داريوش
وامي نصيبم گردد
زمان داشت مقدوني مي شد
وناگهان زمين هم سكندري خورد
يا مقلب القلوب والابصار
درتالار ملّل غوغايي از پارسيان ومصريان ومادها
برپا بود
و اُپراتور دا شت حلقه ها را تعويض مي نمود
تا بينندگان گرامي را
به قسمت هاي بعدي اين فيلم اكشن
دعوت نمايد
پرده ها آتش گرفتند
(چه اكران غم انگيزي)
حول حالنا الي احسن الحال
من هم اهورايي شدم
وا شياء
با پرواز شماره ي x
در د ستان ا شباح
محو مي شدند
ويادم با شد
حرف هاي آن حكيم يوناني را
كه مي گفت :
تاريخ
چيزي جزء هوسبازي مورخان
بيش نيست
هي كاكو* برخيز
نوبت سلسله ي ديگري ست.
رامين يوسفي
«ابر و ابو نواس »
شب است
در شرق شهريوري
شب است
و زورقبان بغدادي
كه در دالان مه مي راند
نمي داند
ساعتي ديگر
بذله گوي اهواز و فلسفه ي اندلس
در اسكله ي دجله پياده مي شوند.
مسافران اين هواپيما هم
وقتي از پلكان خليج بالا مي رفتند
نمي دانستند
بليتي يكسره به آن دنيا گرفته اند.
شب است
در شرق شهريوري
و زورقبان بغدادي
در دالان مه مي راند
خليفه
دلش براي فلسفه وبذله تنگ شده
مي رود خودش را
توي تلويزيون تماشا كند:
- اين كابل است !
در كارنامه اش هرشب
تهمينه را عروس مي كنند اما
از رستم
خبري نيست.
در شرق شهريوري
شب است
و زورقبان بغدادي
در دالان مه مي راند.
من
با ابونواس در اتوبوس
يادم بخير!
حرف ها دارم
و قرار است
در كوچه كوچه ي تهران
مثلا
با جميع لبخند ها قدم بزنم
- يادم بخير !
من با ابونواس
يعني چه ؟
- يعني گفتيم ابرهاي نباريده را بچلانيم
بلكه شهرهاي شعله بخشكند
بعد
خورشيد را ببريم بالا بنشانيم
- شايد
اما
شب است
در شرق شهريوري
شب است
و زورقبان بغدادي
در دالان مه مي راند...
*ابو نواس(195- 139هـ .ق ) :شاعر وبذله گوي اهوازي ،معاصر هارون . مأمون عباسي
رضا بختياري اصل 1376
«ميراث»
آي ديواره ي غارها
چه بر سينه يادگار آورده ايد؟
از غارت و غربت اجداد سنگ
پوش
اين جمجهايي كه مادام
روي سوي جنوب مي گردانند
آي شكسته كوزه هاي شوش تر وشوش
چه بر شما دميده اند!
مهاجران زاگرس وقفقاز
ساكنان سفينه ي نجات
حيات يافتگان نشسته بر قله ي آرارات
چه بر شما دميده اند ؟
تلاطم طوفان
يا فوران نفرت از قلب من
هنگامه ي ترس ،هنگامه ي راز،هنگامه ي نياز
هنگام كه سجده مي بري به خدايان ناديده و
طبل ها در تو به صدا مي آيند
لختي درنگ اي پرندگان !
سربريده ي اين سربازان مفرغين را
در حوالي كركس وكشتارنديدند !
آنجا كه فقط نام به يغما مي رود
و دستان ودشمنان ،
به فلاخن و گرز وتيغ
در پاي مي آورند و از پاي مي شوند
نه به خنجر خيانت وگلوله هاي ... دريغ
هنگام كه ماران فريبكار پيچش ونيش
به جنگت در آيند
هوشنگ شو !
و از هوش سنگ
آتشي بر آر وجشني بياغاز
آنك اي شكسته كوزه هاي شوش تر و شوش
زبان بگشاييد
به فاش اين رازها كه بر نشان داريد
اين رازها
كه فراموش مان مي شود هر سده
مهرگان و چهارشنبه سوري وسيزده.
اميد حلالي