تبليغاتX
تاراز - رامین یوسفی
مقالات ادبی وفرهنگی وشعر
 میتراییک چگونه شکل گرفت؟

از آنجایی که کارهای من،رضا ،امیدوصادق ،فضاهایی نزدیک به همی داشتند .با سیروس برنامه ای را طراحی نمودم که جدای از هرگونه حواشی، کاری را درشعر خوزستان به صورت روشمند اجرا نماییم که چون جریان های تمام ونیمه تمام گذشته مدعیانی نداشته باشد.حاشیه وحاشیه سازانی که از کار های سازمان یافته چیزی نمی دانند واعتقاد دارند که در این میان ما نه به ابزاری احتیاج داریم ونه رسانه ای.از آنجا که کارم پژوهش بود با سیروس بنا نهادیم که کارها به شکل رسمی انجام گیرد.خطی.با دوستان موضوع را درمیان نهاده وسپس نامه ای را برای سیروس به اراک ارسال نمودم.سیروس به دلیل شرایط کاری همیشه از شهری به شهری دیگر می رفت.ازمیان 4نامی که می بایست به آنها پرداخته شود.نام آقای بختیاری اصل حذف شد.چرا که سیروس وصادق در مورد کارهای رضا اعتقادی دیگرگونه داشتند.برنوشتی در ندای بهبهان چاپ شد که جدای از اشکالات چاپی وسطری...تاحدودی حق مطلب را ادا می کرد.در اولین ویژه نامه که سیروس برنوشتی فراز آثار نگاشته بودوبرای اولین بارنام  حلقه ی میتراییک را نهاده بود.یک نام حذف تاریخی شده بودوآنهم ،نام رضا بود.موضوع را مدتی بعد با سیروس وعلی مراد موری که درپشت برج وباغ ملی ونفتون قدم می زدیم ،درمیان نهادم ،سیروس گفت :جمع اعتقاد داشت که نام رضا نباشد.در هنگام میان رضا وامید وصادق قهری کودکانه اما دیر پای برقرار بود.به حمایت از رضا در یکی از نشریات خوزستانی نوشتم که :رضا بازوی توانمندی در شعر میتراییکی می تواندباشد.وتلاش نمودم تا رضا نیز در این مجموعه باشد.با بیرون آمدن ویژه نامه ی «حلقه ی میتراییک »دوستان خوشحال شدند .واز همان ابتدا رضا وصادق گفتند که هرچه سریعتر بیانیه ویا مانیفست میتراییک را بیرون دهیم.مشکلات پیش رو:1- نام رضا در برنوشت نخست نبود وحتابعدها  در برنوشت دوم نیز سیروس نامی از رضا نیاورده بود.2- میان مجموعه ازپیش قهر استوار بودوپیوند میان اینان من بودم .آنان با شتاب گفتند که «بیانیه »سریع بیرون بیایید.3- صادق اعتقاد داشت که نه دوربین ونه ضبط صدا نمی بایست در کار باشد.اما از آنجایی که من به حافظه وحافظه سازی سخت علاقمندم ،این ابزار را همیشه همراه دارم تا کارها مستند باشدو فردا روز کسی سخن خویش انکار نکرده باشد.ویا خویش را در نامگذاری میتراییک سهیم بداند.4- اصرار بر این بود که نامه ای که برای سیروس ارسال نمودم تا به کار بچه ها بپردازد را اصلن مطرح نکنم.که مبادا فردا کودکانی چند بیایند وغیر متخصصانه بگویند که شما با دست خط سیروس ...اما ضمن حرمت نهادن به سیروس به صراحت می گویم که ما پیش از این نامه نگاری نیز همین موقعیت کنونی در شعر را داشتیم.اما علت انتخاب نام سیروس چه بود؟!آیا ما انسانهای حقیری بودیم که تنها می خواستیم که از نام سیروس استفاده کرده باشیم وبعدهم به انکار او برآییم؟!نه.سیروس ،هوشنگ چالنگی ،شعر ناب،در جنوب وکشور دارای احترام می باشند وکسیکه درمسجدسلیمان ،اهواز وحتا تهران هم که بخواهد به گونه ای حرفه ای شعر نو ایران را دنبال سازد ،برای مدتی می بایست زیر سایه ی ناب وشعر هوشنگ چالنگی بیآرامد.میتراییکی ها ضمن استفاده از ناب وتاثیرپذیری از ناب ،سعی برآن نمودند که روشی دیگر گونه انتخاب نمایند که نه تنها  با ناب ،بلکه با شعر های برو بچه های دهه ی هفتاد وکارگاه شعر براهنی که با مهر سرایی هایشان به بیراه می رفتندهم در زبان هم در موسیقی وفرم ومحتواو...آفرینه های دیگری دارد.سیروس نام بزرگی بود که با اشعار وتئوری های قوی میان شاعران کشور،همواره جایگاهی ویژه داشته واو با این برنوشت ها نگاه ها را به سمت وسوی میتراییک کانونی نمود.سیروس بعدها نامه ی نخست مرا که بچه ها از او طلب می کردند از سادگی کپی گرفته وبه دوستان داد.یکی از دوستان صادقمان با واسطه ی دوستی دیگر که آنهم تاریخ دانشگاه آزادی گرفته بود نامه را به خط مسخره اما مبارک خویش اینچنین توشیح نمود:التماس نامه ی شاعر مسجدسلیمانی به سیروس رادمنش...شبانگاه از چند کودک خواسته که در تمامی کتابفروشی های شهر این شبنامه را اززیر درها به داخل بیاندازند.جالب اینجاست که معمولن برای مسئولین ومدیران ارگان های دولتی شبنامه پخش می شود ؛اما چگونه است که علیه کسی که نه مسئولیتی دارد ونه مدیردولتی  ست وتنها کارش علاقه به شعر و مطالعه ی کتاب شبنامه پخش می شود ؟!کانون حذف مشخص شد وسخت رسوا.اما باز صداهای حذف شدن به گوش می رسد که:باید امید حذف شود ،چون کارسیاسی می کند.بیچاره امید که می خواست جدای از روزنامه نگاری در انتخابات شورای شهر شرکت نماید!پیشنهاد دیگر:شعر رضا ضعیف است در کنار کار من تو رنگی ندارد.حذفی دیگر:رامین اگر می خواهی که در مصاحبه ها از تو نامی ببرم می بایست :شهریاری شهریاری هم در کنار شاعران میتراییکی قرار گیرد وخانم :ث.ج ،در غیر این صورت حذف می شوی.پیشنهاد بعدی: ردیف نمودن نام بسیاری از شاعران ونوجوانانی که یا اعتقادی به این ماجرای میتراییک ندارند ویا این نوجوانان ترجیح می دهند که عادل فردوسی پور وبرنامه ی نود را نگاه کنند وفوتبال استقلال – پیروزی را آنالیز نمایند.تا اینکه نامشان در وبلاگ میتراییک بیاید.

گذشته از تمام حذف هایی که هنوز به نام دختران با وبلاگ سازی این دوست صادقمان صورت می گیرد؛میتراییک پیشنه ای مدون دارد که هم مدارک آن موجود است وهم عکس وصداها ی آن.این کار را می گویند حرفه ای حرکت کردن وگریز از هرگونه پراکنده گویی ومواظب زبان ورفتار خود بودن.پس مقابل دوربین سنجیده سخن بگوییم که بعدهانمی توانیم انکارنمایم که شعر من وتو درخشان است وامید ورضارا ول کن...از اینکه میتراییک با طرح وبرنامه وهدف پیش می رودنگران نباشیم ووبلاگی به نام دختران طراحی نکنیم ودرصدد حذف برآییم چرا که حذف کننده خود پیشتر حذف شده است.سیروس برای من یک افتخار است نه یک انکاروحلقه ی میتراییک خانه و میراث این جهانی شعر اوست.


 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه هشتم آبان 1388  |
 بلبل چشم هات

دنیا ،چو گوی چوگان تو بود

سرمست ز بوی  زلفان تو بود

از لا ی ازل تا الف دوشینه

یک چَه چَه از بلبل چشمان تو بود

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه دوم آبان 1388  |
 اشعاری از هوشنگ چالنگی

دشت:

نمی توانم گفت

با تو اين راز نمی توانم گفت

ـ در کجای دشت نسيمی نيست

که زلف را پريشان کند

آرام

آرام

از کوه اگر می گويی

آرام تر بگوی!

برکه ای که شب از آن آغاز می شود

ماهی اندو هگين می گردد

و رشد شبانه ی علف

 پوزه اسب را مرتعش می کند

آرام !

آرام !

از دشت اگر می گويی.

گياهی که در برابر چشم من قد می کشد

در کدامين ذهن است

به جز گوسفندی که

اينک پيشاپيش گله می آيد

آه ميدانم

اندوه خويشتن رامن

صيقل نداده ام!

بتاب ؛ رويای من

به گياه و بر سنگ

که اينک؛معراج توراآراسته ام من

گرگی که تا سپيده دمان بر آستانه ی ده می ماند

بوی فراوانی در مشام دارد

صبحی اگر هست

بگذار با حضور آخرين ستاره

در تلاوتی ديگر گونه آغاز شود

ستاره ها از حلقوم خروس

تاراج می شود

تا من از تو بپرسم

ـ اکنون ؛ای سرگردان !

در کدام ساعت از شبيم؟

انبوهی  جنگل است که پلک مر

بر يال اسب می خواباند

و ستاره ای غيبت می کند

تا سپيده دمان را به من باز نمايد.

ميراث گريه ؛آه

در خانه ام

سينه به سينه بود

 

 

زلفی که برود می رفت

 

گرگی اگر بماند

ـ با چشمهای برفی ـ

شب هيمه ای به چشمش خواهد کرد

٬

آن آهويی که جوشان می رفت

مرد شکارچی می جست !

٬

اين نيم سوز گريان

                 گريان

                ـ هميشه گريان ـ

اين لحظه ها برای گريه خوبند !

٬

در خوابهای من بود

آن کودکی که گريان می رفت

با گونه های خيس

در جامه دان خواهر

تصوير مادر می جست

٬

آيا دوباره کودک

در انتهای جنگل خوابيده ست؟

آيا

آن زلف؛ زلف کودک بود

که در ميان رود می رفت؟

 

 

طايفه در بهار

 

اگر بهاری هست ؛ بگوئيد

که اين دست ؛ طفلی بازيگوش ست

                            شتاب دارد

٬

بهار را می گسترانی و نمی دانی

که اين بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند

٬

چگونه از باد وباران می آمد

و بر گرمی اجاق جای می گشاد

دستی که ترکه های به ناحق خورده بود !

٬

ماديانی در باران

و قوس قزح که رود را به دو نيم می کرد

٬

اکنون چگونه روبر گردانم

که اين منشور ؛ کورم می کند

٬

هنگامی ست

 که مادرم به کردار بيوه ئی می خرامد

و طايفه ی ماديان بهار خورده را سياه می پوشد

اينک کيست که نام پدرم را آرام تلا وت می کند؟

٬

ـ :ای پرسنده !

اگر عقوبتی هست ؛

شيون از من آغاز شد . 

                      ۱۳۵۱

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه دوم آبان 1388  |
 میتراییک چگونه شعری ست ؟

ميتراييك عنوان جنبشي ست در شعر امروز ايران كه توسط :رضابختياري اصل – رامين يوسفي – صادق كريمي واميد حلالي طراحي وبنيانگذاري شد.سيروس رادمنش شاعر نام آشناي ناب، براي اولين بار اينگونه سرودن ها را«شعر ميترايسمي» و جمع دوستان را كه با حال و هواي  نزديك به هم شعر مي سروده اند «حلقه ي ميتراييك» نامگذاري كردو براي اولين بار در هفته نامه ي ند اي بهبهان به تاريخ سه شنبه 31/شهريور83 13 برنوشتي بر اشعار :اميد حلالي رامين يوسفي وصادق كريمي نگاشت : «كارهايي را كه مي بينيد،از مضاميني بهره ورند ،كه در شعر امروز ايران ،كمي تازه تر مي نمايد.بدين جهت كه شكل هاي نو قدمايي اش – مثلا – طاهره صفار زاده را ديده ايم. گشت هايي در لابيرنت هاي «مينيوتور»دنياي مدرن و دنباله ي حافظه «ملي»خود گشتن،البته دراين گشت هاكارهايي نيز بوده كه يكسره برخواستي يكطرفه وجغرافياي يكسويه اصرار ورزيده-البته با شكوه هم – مثل آن حماسه هاي معروف جعفر كوش آبادي ومنصور برمكي...». رادمنش ،با اين حركت موافقان ومخالفاني  پيدا كرد،اما او همچنان بر نظر خودمحكم ايستاده است.تاكنون شاعراني چون استاد كاظم كريميان ، سيد علي صالحي، مسعود احمدي،دكتر عزت الله قاسمي...در مورد اين جريان در مصاحبه هاي مطبوعاتي خود اظهارنظر نموده اند.استاد كاظم كريميان در كتا ب خود با عنوان :« سير تحول در شعر امروز ايران» اين جريان را در كنار ساير جريانات شعري معاصر از نيما تا شعر هاي دهه ي هشتاد بررسي و ثبت نمود ه است .اين شاعر ومنتقد درقسمت شعر هاي دهه ي هشتاد در مورد شعر هاي شاعران ميتراييك چنين مي نگارند:«حلقه ي ميتراييك را كه نوعي باز سرايي و باز آفريني مفهوم ايرانيت وهرآنچه ايراني وطني است ،توسط سيروس رادمنش بر شعر شاعران...»(سير تحول در شعر امروز/خاصه ها وشناسه هاي رفتاري/استاد كاظم كريميان/ص183).پرداختن به طنز،تاريخ،استوره،سياست،اجتماع،وبرجسته نمودن عناصر ايراني و ملي و بهره گيري از شعر هايي با فضاهاي مدني و جهاني و تراز نمودن زبان شعر بر اي اولين بار در شعر امروز ايران از جمله مؤلفه هاي شعر ميترايسمي مي باشند.تاريخ قضاوت خواهد كردكه آيا اين شعر مي ماند ويا نه !پس اين جريان را بدست خود تاريخ بسپاريم كه او بي رحمانه به قضاوت خواهد نشست .با هم،نمونه هايي از اينگونه سرودن ها را مي خوانيم: 

«اتوبوس ايرانگردي»

همين كه اتوبوس ،به «اكباتان » رسيد

شيرسنگي،با صورتي سرخ آمد جلو:

-       نمي شود مرا با خود ببريد ،به گفتگوي تمدن ها؟!

-       صندلي ها پر است،اگر مي خواهيد ،بوفه سوار شويد

(باد ايستاده بود وپرچم خواب اَش بُرد)

-       فرض كن در رديف صندلي هاي آخر

       كمي خواب باشي وبيني كه «كوروش»

نامه اي براي اَت فرستاده مُهرو موم «

-       بيا به« جاده ي شاهي» وخوابگزار اعظم باش !

ببين ،اين شاهين، كه جلوي اتوبوس نشسته

سمت جاده را به كدامين سو كج خواهد كرد!

(ومديترانه با درياي سرخ ،همبستر شد)

من هم دريايي شدم،رويايي

يعني آمدم ،سيب لبنان وكنيزك مصري

بخرم،بِبَرم ، بد هم، جاي ماليات ِاين دهقانان چيره دست... 

(ساعت به دقيقه ي ،ناقوس « قسطنطنيه»،كرنش كرد)

اما ، اتبوس ما،كنار «قادسيه» پنچرشد !

ديدي چگونه «فرخزاد»، مي گريخت به سمتِ سطرهايِ نامريي شاهنامه؟!

-       لطفا كمي «انيميشن» !:

تشنه بودم وهمين كه آمدم ،درِبطري «زمزم»راگشودم

غولي عصبي ،بيرون زد و گفت:

- سه آرزوي شما را اجابت مي كنم به شرطي كه بعد . . .

گفتم اوّل  مرا ببر اصفهان ، تا :

از «شاه عباس» بپرسم،كه در رؤيا ، يا ،   با پاي پياده به مشهد رفت؟

دوّم ،سكه هايي را كه «محمود غزنوي» به «فردوسي»داد،پس دهم

و آخر قبل از اينكه فتح بغداد

تكه هاي «فرشِ بهارستان»را بياورم

بدوزم شان به هم ،مثل ِ روز اوّل اش

-(هفت قرن فراموشي !)

اتوبوس ،كنار« سند» ايستاد و «نادر» پياده شد 

خوابي براي دختر «مهاراجه» ديده بود

حالا اين قدر،اَداي عُرفا را در نياور

بهتر است با كلاه قيفي قجر

هي خم شوي،بگويي چاكرم،تا وِل اَت كنند بروي پي كار اَت

و .  .  .

اتوبوس ،درشكه مي شود

دُرُشكه ، گاري

گاري ، بدن اسب

اما ،راه «البرز»

همچنان سخت است.

                     صادق كريمي /مهر ماه 1381

«منظومه ي تخت جمشيد»                                                                                                                                             

ببخشيد آقا!

مرودشت ؟

مي خواهم كمي درتمدن با ستان بگردم

وشديدا حما سي بگريم

(يعني از جلد تاريخ بيرون بيايم)

پله

پله

بالا مي روم

و در خود هي سقوط مي كنم

اين دروازه ي خشايارشاه ست

با گاواني مقتدر درطرفين

كه  به رنگي آركاييك

تا درتو حلول كنند

يا محول الحول والاحوال

عبور از دروازه  هم به اين سادگي ها نيست

بايد از رمز آگاه باشي

قدم                                 قدم

قدم                              مي زنم

فروهر را مي بيني

با چهره اي خرا شيده و

بال هاي پروازاما:

ش . ك . س . ت . ه

ش . ك . س . ت . ه

و دراين عمارت با ستاني

من به قدمت اكنون

ناگهان تخريب مي شو م

آه كوروش برخيز

من سخت خوابم گرفته است

(ماه منشوري شكسته دا شت)

آهاي با نوي هخامنشي

برايم شربتي از «هوم»بياور

چرا كه دير يست

كوههاي قفقاز را درنورديده ام و

اكنون با جمع سلحشوران

سرود خوانان به فتح آتن مي روم

وبه طرفه العيني

سربازي از پارسيان

 جاويد بيايد وبگويد

هديه

هديه چه آورده اي

ومن در دم  بره مي شوم

- ببخشيد سركار

من  مربوط به تمدن آينده هستم

(خنده اي از روي اقتدار)

بيابگذريم و به زير سروهاي سنگي

به جمع ستايشگران بپيونديم

وكمي اوستا بخوانيم

تا اين مكاشفه سرانجام يابد.

نمادنوروز اما

همچنان تاريك است

يا مدبر الليل والنهار

سوار برارابه مي شوم

( نبرد با زندگي )

تا خودرا به تالار تخت خزانه برسانم

شايد

در بار عام داريوش

وامي نصيبم گردد

زمان داشت مقدوني مي شد

وناگهان زمين هم سكندري خورد

يا مقلب القلوب والابصار

درتالار ملّل غوغايي از پارسيان ومصريان ومادها

برپا بود

و اُپراتور دا شت حلقه ها را تعويض مي نمود

تا بينندگان گرامي را

به قسمت هاي بعدي اين فيلم اكشن

دعوت نمايد

پرده ها آتش گرفتند

(چه اكران غم انگيزي)

حول حالنا الي احسن الحال

من هم اهورايي شدم

وا شياء

با پرواز شماره ي x

در د ستان ا شباح

محو مي شدند

ويادم با شد

 حرف هاي آن حكيم يوناني را

كه مي گفت :

تاريخ

 چيزي جزء هوسبازي مورخان

 بيش نيست

هي كاكو* برخيز

نوبت سلسله ي ديگري ست.                                                                     

                                                             رامين يوسفي

«ابر و ابو نواس »

شب است

در شرق شهريوري

شب است

و زورقبان بغدادي

كه در دالان مه مي راند

نمي داند

ساعتي ديگر

بذله گوي اهواز و فلسفه ي اندلس

در اسكله ي  دجله پياده مي شوند.

مسافران اين هواپيما هم

وقتي از پلكان خليج بالا مي رفتند

نمي دانستند

بليتي يكسره به آن دنيا گرفته اند.

شب است

در شرق شهريوري

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند

خليفه

دلش براي فلسفه وبذله تنگ شده

مي رود خودش را

 توي تلويزيون تماشا كند:

-       اين كابل است !

در كارنامه اش هرشب

تهمينه را عروس مي كنند اما

از رستم

خبري نيست.

در شرق شهريوري

 شب است

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند.

من

با ابونواس در اتوبوس

يادم بخير!

حرف ها دارم

و قرار است

در كوچه كوچه ي تهران

مثلا

با جميع لبخند ها قدم بزنم

- يادم بخير !

من با ابونواس

يعني چه ؟

- يعني گفتيم ابرهاي نباريده را بچلانيم

بلكه شهرهاي شعله بخشكند

بعد

خورشيد را ببريم بالا بنشانيم

- شايد

اما

شب است

در شرق شهريوري

شب است

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند...

 *ابو نواس(195- 139هـ .ق ) :شاعر وبذله گوي اهوازي ،معاصر هارون . مأمون عباسي

رضا بختياري اصل   1376

 

 

«ميراث»

آي ديواره ي غارها

چه بر سينه  يادگار آورده ايد؟

از غارت و غربت اجداد سنگ

پوش

اين جمجهايي كه مادام

روي سوي جنوب مي گردانند

آي شكسته كوزه هاي شوش تر وشوش

چه بر شما دميده اند!

مهاجران زاگرس وقفقاز

ساكنان سفينه ي نجات

حيات يافتگان نشسته بر قله ي آرارات

چه بر شما دميده اند ؟

تلاطم طوفان

يا فوران نفرت از قلب من

هنگامه ي ترس ،هنگامه ي راز،هنگامه ي نياز

هنگام كه سجده مي بري به خدايان ناديده و

طبل ها در تو به صدا مي آيند

لختي درنگ اي پرندگان !

سربريده ي اين سربازان مفرغين را

در حوالي كركس وكشتارنديدند !

آنجا كه فقط نام به يغما مي رود

و دستان ودشمنان ،

به فلاخن و گرز وتيغ

در پاي مي آورند و از پاي مي شوند

نه به خنجر خيانت وگلوله هاي ... دريغ

هنگام كه ماران فريبكار پيچش ونيش

به جنگت در آيند

هوشنگ شو !

و از هوش سنگ

آتشي بر آر وجشني بياغاز

آنك اي شكسته كوزه هاي شوش تر و شوش

زبان بگشاييد

به فاش اين رازها كه بر نشان داريد

اين رازها

 كه فراموش مان مي شود هر سده

مهرگان و چهارشنبه سوري وسيزده.

                                                     اميد حلالي

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 بغداد

چشم هات

یکی دجله است و

آن دیگری فرات

و لب هات

طعم غزل های شیراز دارند

بیا

تا فارغ از این همه حجره و

معماری مقرنسی

دل به سروش  زرتشتی خودمان

 بسپاریم

ای نگاهت

نیلو

پر

مُرد

آب ها

که بغدا د

سخت

این روزها خراب است.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه یازدهم مهر 1388  |
 عین القضات همدانی ومعمایی مردطلب

اگرچنانکه مردی وعشق مردان داری،این سه نوع عشق که به رمز گفته شد دراین بیت ها که خواهم گفتن ، بازیاب که قطعه ای سخت با معنی آمده است. دریغا مطربی شاهد بایستی وسَماع تا این بیت ها بر نَمَطِ«ألَستُ بِرَبکُم»بگفتی،ومن،وآن عزیز حاضربی زحمت دیگری؛آنگاه آن عزیز را سَماع معلوم شدی که عشق چیست،وشاهدبازی چه بود!پیشه ی تو شدی،و بت پرستی ترا قبول کردی؛مست از تو صادرشدی،کون ومکان تو ترا خادم آمدی،آنگاه «بِسم الله» برتوگشاده شدی.پس ترانقطه ی بای بسم الله کردندی.دراین مقام شبلی را معذور داری آنجا که گفت:«أنا نُقطَهُ باء بسم الله».گفتندوی را که تو کیستی ؟گفت :من نقطه بای«بسم الله»ام،ونقطه«بسم الله» ازاصل«بسم الله»نیست،وغیر«بسم الله»نیست؛اصل بسم الله رابه نقطه ی بای حاجت باشدکه اظهاربسم بدان باشد،اما نقطه ی «ب» بی اسم ببین چه باشد.این بیت ها را بخوان:

برسین سریر سّر،سپاه آمدعشق/ برکاف کلام کُُلّ ، کلاه آمدعشق/ بر میم ملوک مُلک،ماه آمدعشق/ با این همه یک قَدَم ز راه آمدعشق.(تمهیدات/عین القضات همدانی/عفیف عُسَیران/صص 113-114/چاپ چهارم:1373/انتشارات منوچهری).

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 مزارشریف

از مزارِشریف می آمد

و تنش

بوی هیمالایا می داد

لباس هاش همه

 رنگ تند تبتی بودند

آن

 افغان دختری که او را

درخرابه های هرات

یافته بودم

و می گفت :

-        محترم

اهل کدامین وَلایَتی؟!

بَدَخشان

یا کهَ قندِهار

که اینچُنین

پَلَنگانَه سُخن مِی گویی؟!

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 خلیج فاروسیه

سلام رفیق!

چه خبرکاکا؟!

-         ای

همچی بی خبر هم که بگویی نیستم:

 دمدمای غروب

صدای سنج ودمامه ونی انبان

تمامی بندر را

برداشته بود

چراکه چاشوها وماهیگرانی که از دریا

 بازگشته بودند

این بار

به جای ماهی ومیگو

توی تورهاشان

کوزه ها وسفالینه هایی

گیرکرده بود

که مربوط

 به عهدایلام قدیم بود

تازه!

توی تور یکی شان

 جسد دخترکی افتاده بود

که می گویند

ازقرارمعلوم می خواسته

خودش را

به آن سوی آب ها برساند

تا ازطریق یکی از شیخ های

 کت وکلفت خلیج

خود

 وخانواده اش را

رستگارسازد

(رستگارباشید

رستگارِرستگار)

تازه!

ای خبرها که مهم نی

یکی از جاشو ها صحبت کرده:

 ««استالین»رو دیده

که داشته

با باقی  رفیق هاش

 توی خلیج فاروسیه

آبتنی می کرده

نشون به همون نشونی که

«محمودجهان» خودمان هم

 داشته برا شون

 آوازهای بندری می خونده:

هِل هِله یار بندر...هِل هِله یاربندر...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 بیانیه ی شماره ی یک انجمن ادبی- فرهنگی تارازبختیاری به فرهنگستان زبان وادبیات فارسی(گویش شناسی)

فرهنگستان زبان وادبیات فارسی(گویش شناسی بومی) جمهوری اسلامی ایران

با درود

با توجه به فرمان ریاست محترم جمهوری جهت لحاظ نمودن چند واحدگویش شناسی در دروس دانشگاهی وپرداختن به این مهم انجمن «تاراز بختیاری» ضمن استقبال وحمایت ازاین موضوع خواهشمنداست باتوجه به اینکه گویش بختیاری یکی از مهم ترین گویش های پارسی باستان می باشدودرکتاب وزین راهنمای زبان های ایرانی نیزدراهمیت آن آمده است :«گویش های ایرانی غربی:...گویش های «پارسی» ،که غالبا"به اختصار لُری خوانده می شوند،مانند:کهگیلویه ای- بویراحمدی،ممسنی ای،بختیاری،و لری 0شمالی).»(راهنمای زبان های ایرانی /جلد دوم/زبان های ایرانی نو/ص487/گرنوت ل . ویندفور،ان آربور/ترجمه ی فارسی زیر نظر حسن رضایی باغ بیدی/چاپ اول1383/انتشارات ققنوس).لذاانجمن تارازبختیاری ازسوی کلیه ی همتباران خویش هم ازدولت وهم از همکاران فرهنگی محترم مان در فرهنگستان زبان وادبیات پارسی(گویش شناسی)انتظار داریم باتوجه به فرهنگ وتمدن نهفته در دل این مردمان باپیشینه تدبیری اندیشه شودتا درآن حداقل ۲واحد دانشگاهی  که مسلما حرکت پویایی ست جهت شناسایی ظرفیت های پنهان ونهفته ی زبان وآداب وسنن مردمان این سرزمین به گویش بختیاری نیز درآن درس دانشگاهی نیز توجه واهمیت داده شود.

سپاسگذار

رامین یوسفی وکلیه ی همتباران لر(بختیاری- لرستان - کهگیلویه ای وبویراحمدی- ممسنی-دشتستانی وبرخی گویش های خلیجی-همدانی...)

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 رودکی‘بینای شعر وشاعران پارسی گو

بینا بودن ویا نا بینا بودن شاعری چون رودکی ،هم از اشعارو ابداعاتش درشعر پیداست وهم پرداختن او به دربار ودرباریان وهم بربط نوازی.تشبیهات حسی شاعر خود بهترین گواهی ست که شاعر در آثار خویش از آنان بهره جسته است:

پوپک دیدم به حوالی سرخس/بانگک بربرده به ابر اندرا

چادرکی دیدم رنگین بر او/رنگ بسی گونه برآن چادرا

ویا آنجا که به قول خودش ،همیشه چمش سوی زلفکان زیبارویان داشت:همیشه چشمش زی زلفکان زیبا بود/همیشه گوشش زی مردم سخندان بود.درشعر معروفش«مادرمی»که طرز تهیه ی شراب را سروده به ریز بینی شاعر بیشتر پی می بریم:               

                                                                    مادر می

                                 مادر می را بکردبایدقربان    بچه ی او را گرفت وکرد به زندان

بچه ی اورا از او گرفت ندانی/تاش نکوبی نخست و ،زو نکَشی جان/جزکه نباشدحلال دور بکردن/بچه ی کوچک زشیرمادروپستان/تانخوردشیرهفت که به تمامی/ازسراردی بهشت تا بن آبان/آنگه شاید ز روی دین و ره داد/بچه به زندان تنگ ومادرقربان/چون بسپاری به حبس بچه ی او را/هفت شبا روزخیره مانَد وحیران/بازچوآیدبه هوش وحال ببیند/جوشبرآرد،بنالدازدلِ سوزان/گاه زبرزیرگرددازغم و،گه باز/زیرزبر،همچنان زاندوه جوشان/زر برآتش کجابخواهی پالود/جوشد،لیکن زغم نجوشدچندان/بازبه کرداراُُشتری که بُودمست/کفک برآرد زخشم و،راندسلطان/مردِحَرَس کفک هاش پاک بگیرد/تا بِشودتیرگیش و،گردد رخشان/آخرکآرام گیردو،نچَخدتیز/دَرش کنداستوارمردنگهبان/چون بنشیندتمام و،صافی گردد/گونه ی یاقوت سرخ گیردومرجان/چندازوسرخ چون عقیق یمانی /چندازولعل جون نگین بدخشان/وَرش ببویی،گمان بری که گل سرخ /بوی بدو داد و،مشک وعنبر با بان /هم به خُم اندرهمی گدازدچونین/تا به گه نوبهار ونیمه ی نیسان/آنگه اگر نیم شب درش بگشایی/چشمه ی خورشید را ببینی تابان/وربه بلور اندرون بینی،گویی:/گوهرسرخ است به کفِ موسی عمران!/زُفت شود رادمردو،روی زردگلستان/وانک به شادی یکی قدح بخورد ز وی/رنج نبینداز آن فراز و نه اَحزان.

«رودکی(ابوعبدالله جعفربن محمد)شاعربزرگ آغاز قرن چهارم هجری(م329هجری=940میلادی).ولادت او در ناحیه یی بنام «رُودَک»نزدیک سمرقنداتفاق افتادوغالب مورخان معتقدندکه کورمادرزادبود.وی نخستین بار به شعرفارسی ضبط وقاعده ی معین دادوآنرا درموضوعات مختلفی ازقبیل داستان وغزل ومدح و وعظ ورثاء وجزآن  به کاربرد وبه همین سبب نزدشاعران بعدازخود «استادشاعران»و«سلطان شاعران»لقب یافت.عظمت دیوان او مشهوربودوبزرگترین کارش نظم داستان «کلیله ودمنه» است که اکنون ابیاتی از آن باقی ست.اختصاص او به دربار سامانیان خاصه امیر نصربن احمد(م.331هجری=942میلادی)بوده است(گنج سخن/جلداول/دکترذبیح الله صفا). هنگامی که دندان درد می گیرم شعر«پیری»رودکی را زمزمه می کنم.شعری که اولین سال واولین جلسه ی ورود به دانشکده ی ادبیات ،استاد آنرا معنی می کرد.از همان هنگام این شعر بالا بلند را طوطی وار حفظ نمودم(البته تا همین ابیاتی که در پایین نوشته ام) تا مرهمی باشد برای شبان وروزان دندان دردیم: مرابسود وفروریخت هرچه دندان بود/نبود دندان لا ،بل چراغ تابان بود/سپیدسیم رده بودودُر ومرجان بود/ستاره ی سحر ی بودوقطره ی باران بودیکی نماند کنون زان همه بسودوبریخت/چه نحس بود؟همانا که نحس کیوان بود...بربط را نزد استادی به نام ابولبعک بختیار نواختن آموخت.ودرکنار شعرتوانست دل های بسیارانی را رام نماید:بسا دلا بسان حریر کرده به شعر/ازآن سپس که بکردار سنگ وسندان بود...خاصه دل امیرخراسان نصر بن احمد سامانی که گویند:هنگامی امیر با سواران وپیادگان در رکاب خویش درخراسان مدتها سرگردان  ومهجورشده بود با بربط نوازی وصدای خوش وسروده ی :بوی جوی مولیان آیدهمی/یادیار مهربان آید همی...رودکی ،امیر سراز پای نشناخته وبه اعتقادبرخی بی موزه بی صبرانه خویش را به بخارا رسانید.بخارایی که مدتها از آن دوربود.رودکی حافظ قران نیز بوده وهم باادبیات عربی آشنا بوده وهم با ادبیات دری.که خویش از سامان دهندگان قالب های مختلف شعر پارسی به دری(پارسی دری)بوده است.ممدوحان بسیاری داشته اما«ازمیان این ممدوحان ابوالفضل بلعمی وزیر دانشمند سامانیان به رودکی اعتقادی وافر داشت واز میان شاعران عرب وعجم بی نظیرمی دانست وظاهرا مشوق رودکی درنظم کلیله ودمنه همین وزیر ادب دوست بود»(تاریخ ادبیات/ذبیح الله صفا/جلداول).در مرثیت شهید بلخی می سراید:کاروان شهیدرفت از پیش/وآن ما رفته گیر و می اندیش/ازشماردوچشم یک تن کم/وزشمار خردهزاران بیش.

نمونه کالبد های شعری رودکی:

رباعی و دوبیتی :

درجستن آن نگارپرکینه وجنگ/گشتیم سراپای جهان با دل تنگ /شددست زکار ورفت پا از رفتار/این بس که بسر زدیم وآن بس که به سنگ.2- گل بهاری،بت تتاری/نبیذداری،چرا نیاری؟/نبیذروشن،چوابربهمن/به نزدگلشن چرا نیاری؟

    مثنوی:

دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست؟/با نهیب وسهم،این آوای کیست؟/دمنه گفت او را جزین آوا دگر/کارتو نه هست وسهمی بیش تر2-  مهردیدم بامدادان چون بتافت/ازخراسان سوی خاور می شتافت/نیمروزان برسرما برگذشت/چوبه خاور شد زما نادیده گشت.

غزل:

 سماع وباده ی گلگون ولعبتان چو ماه/اگرفرشته بینددر اوفتد درچاه/نظرچگونه بدوزم؟که بهردیدن دوست /زخاک من همه نرگس دمدبه جای گیاه /کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت/زخویش حیف بوَد گر دمی بودآگاه...

تک بیت ها:

1- به اَندا نمودند وَخشور را/بدبدآن سراپا همه نور را2- شب قدرِوصلت زفرخندگی/فرح بخش تر از فِرِسنافه است3- بگرفت به چنگ،چنگ وبنشست/بنواخت به شست ،چنگ را شست.

قصیده:

 آمد بهار خرم با رنگ وبوی طیب/با صد هزار نُزهت وآرایش عجیب /شایدکه مردپیر بدین گه شود جوان /گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب... 

 

کورمادر زاد بودن رودکی نه می تواند عجیب باشد ونه...آنچه مهم است این موضوع می تواند باشد که :رودکی یکی از بیناترین شاعران پارسی گو می باشد

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388  |
 
 
بالا