مقالات ادبی وفرهنگی وشعر
 کلنل

                                              رامين يوسفي

كلنل

فراز نقشه ي جغرافيا

ايستاده است

سوار براسبي تركماني و

چكمه هايي از چرم گرجستاني

وقزاق ها هم

چون مورچگان

ازكوه هاي قفقا ز

سرازير گشته اند

برفلاتي

كه بسان نوعروسي

آغوش گشوده است به مرگ

                              . . . ر گ

                              . . . گ

گاف تمامي تا ريخي

كه هميشه ي خد ا

در همين نقطه

 اتفاق افتاده است

آه خدايا !

اين بار

اين مورچگا ن

عصاي كدامين پيا مبر را

مي خلند

برساحتي

كه هيچش گريزي نيست ؟ !

ومعلم تاريخ وجغرافيا

آمده بود

تا با فلسفه بافي اش

دانش آموزان را

متقاعد سازد

كه . . .

كه يكي از دانش آموزان ميزجلويي

برخاست:

-آقا اجازه ؟ !

واقعيت دارد

كه به تازگي

يكي ازقجرها

سرازگوربرآورد ه

وادامه ي سلطنتش را

طلب مي نمايد؟ !

معلم :

- بتمرگ . . .خفه شو. . . بي شعور. . .

بچه ها :- ها . . .ها . . .ها. . .

كلنل

فرود نقشه ي جغرافيا

نشسته است

و جاشوها

برايش

 آواز هاي بندري مي خوانند :

هلل ي‍ُوسَ ...هلل يوُسَ ... هلل هلل هلل يُوسَ . . .

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه بیست و نهم دی 1386  |
 كتيبه

من

 سواد خوا ندن ونوشتن ندارم

وخوا ندن تو چقدر دشوا ر است

بسان كتيبه هاي هخامنشي ي

كه ازبس

ميخ حروفشان شده ام

تنبلي چشم گرفته ام و

سرزمين «آريايي» را«ريايي » مي بينم

با اين همه

معناي عشق اسطوره اي را خوب مي دا نم

وتهمينه ورودابه ي شاهنامه را هم

اندكي مي شناسم

اينها را

ازپدربزرگم

كه نقال قهوه خانه بود و

بيشتر اوقات مردم اورا

باشاه صفوي اشتباه مي گرفتند

آموخته ام

ترجمه ات چقدر دشوار است

بسان كتيبه هاي بابلي

اي چشم هايت همه دوزخ زرتشت

برخيز

زبانه بكش

تا كه سوادي بياموزيَم

ازگيسو و

كمندي كه « آريا» ست.

رامين يوسفي
|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
  بت ها

                                                      ï رامين يوسفي

 

امروز ديگر بت ها

درمتن جامعه حضور دارند

لباس هاي شيك شيك مي پوشند

بنز سوار مي شوند

ودر پيست هاي اسكي

قهقهه مي زنند و

گاه يواشكي

«شامپاني » هم

نوش جان مي كنند

آن ها درميتينگ ها شركت دارند

واز پشت تريبون

گاه حتا از بت شكنان نيز

 سخن به ميان مي آرند

 ودر وبلاگ گردي ها يشا ن

مرموزانه معشوقكي اينترنتي

براي خود دست وپا مي كنند

آه خدايا!

چه بلا يي بر سر اسطوره ها آمده است؟

وچرا ديگر مادران

فرزنداني قهرمان نمي زايند؟

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
  طهران - تهران

                                                 رامين يوسفي

يك قجر تازه از فرنگ

بازگشته

Tehranيعني

پسركي كه با گيتار

ازخيابان مي گذرد

تهران يعني

دختركي با مژه هاي مصنوعي و

جيغ هاي رنگا رنگ

تهران يعني

قار كلاغان

از سكوت بلند چنا رها

طهران يعني :

تهران .

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 بغداد

 

 

خجالت بكش هردوت

حالا ديگر تاريخ را

كودكي مي نويسد

كه ازمشق شب اش هم

عقب افتاده است

ومعلم دبستانش

جغرافياي ذهنش را

مغشوش كرده است

او مي نويسد:

خليفه

باكرواتي ارغواني

وارد بغداد شده است

تا اين شهر هزار ويك شب را

به خوابي مغناطيسي

فروبرد

او مي نويسد :

شهرزاد

ازپشت لاشه ي طياره اي

سردرمي آورد و

مي گويد:

How are you king?

نه ببخشيد خليفه

برايتان قصه دارم ...قصه...

قصه ي اسب آبنوس

علي مصري

جوذر

باغ هاي بابل

وگيلگمش هم مغموم

ميان دجله وفرات

- به بين النهرين –

نشسته است

ومرگي جاويد را

آرزو مي كند

او خطلب به شهر زاد مي گويد:

تقصير اين 11لعنتي بود

كه خاطراتم را

در بازار بورس نيو يورك ولندن

 چوب حراج زدند

 حالا ديگر كار از كار گذشته است

فقط شهرزاد

دوباره قصه آغاز كن:

كه ديريا زود روزي

خليفه دستار بر سر

پاي مجسمه ي آزادي

خطبه خواهد خواند.

 

                                                            رامين يوسفي

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 تخت جمشید وتخت سلیمان

درشمال شرقي  شهرستان مسجدسليمان درمنطقه انديكا،كوهي  سينه ستبركرده است كه منار[ه]نام دارد. منار كوه آنچنانكه درفرهنگ فارسي دكتر معين آمده است4117متر ارتفاع د ارد.امادراطلس گيتاشناسي ارتفاع منار3701مترثبت شده است .«بَرد هاي بارانزاي تيشتر» نيز در دامنه ي اين كوه قرارگرفته اند.فراز اين كوه را «دولِكي منار»گويند. «لك lek»در گويش بختياري به معناي« شاخه درخت»است.بنابراين منظور از «دولكي منار»،دوشاخه ي منار(مناره) است كه مسلط بر پايين وچيره براطراف است.اين در حالي ست كه هيچگاه بختياريهابرآمدگي هاي فرازكوه را «لك»نمي گويند. پشت اين كوه به «چال منار»معروف است .چال يا چَل دربختياري به زميني گفته مي شود كه گود باشد وعشايربه هنگام كوچ بتوانند درآن گودي بطورموقت اطراق نمايندوگله وديگرچهارپايان خود را درآنجا مستقركنند.وجه تسميه«منار» چيست؟وبه چه دليل يا دلايلي اين نام رابه خود گرفته است؟! آيا به علت بلنداي كوه  اين نامگذاري صورت گرفته است وياشكل مناره اي آن ؟مطمئنا" وجه تسميه اش به خاطر بلنداي كوه ويا شكل مناره اي آن نبوده است.چراكه درپشت اين كوه، كوه هاي مسلط تري چون« تاراز»و«كي نو»(پادشاه نو)...قد برافراشته اندوبه كوههاي اطراف خودفخر مي فروشندوهرچه از سمت اين كوهها به طرف چهارمحال و بختياري حركت كنيم،زمين ارتفاع بيشتري به خودمي گيردوتسلط كوهي بركوه ديگر بيشتر آشكار مي گردد. شكل كوه هم اصلا «مناره اي » نيست.پس علت نامگذاري «منار» باز مي گردد به پيشينه ي تاريخي اين كوه.ازنام كوه وشواهد مي توان چنين استنباط كرد كه در اين مكان ،«مناره »يا «مناره» هاي متعددي درگذشته قرار داشته است كه اكنون اثري از آنان به چشم نمي خورد.محوطه باستاني شيمبارنيزكه گيرشمن وديگرمورخان به آن پرداخته اندپشت مناركوه قرارگرفته است:«در دره ي شيمبار...درمغرب دهكده بازفت نقش برجسته اي روي سنگ موجود است كه خيلي خراب شده وآثار خطي روي آن ديده ميشود.اين نقش برجسته از زمان اشكانيان است وروي آن نقش يك رديف 12نفري كنده شده،كه مطابق اصل قرينه سازي ترتيب داده شده است»(باستان شناسي ايران باستان/لوئي واندنبرگ/ص67). «چال منار»تنها به اين منطقه اطلاق نمي شده وبه «تخت جمشيد»هم «چال منار»مي گفته اندكه به اشتباه در كتب«چهل منار»ثبت شده است. درتاريخ بناكني(سده هشتم هـ ق)آمده است:«جمشيد شهر استخر را عمارت كرد وسراي بزرگ در وي بسا خت وستون ها ي آن مانده است وآنرا چهل منارخوانند...»حمدالله مستوفي نيز درنز هه القلوب كه درسال 740هجري آنرانوشته است تخت جمشيد راهمچون ديگر سياحان پيش از خود «چهل منار»خوانده است.

 هنگام كوچ فصلي عشايردرچند سال اخير،حفاريهايي غيرمجازي در منطقه «چال منار»انديكا صورت گرفته واشيايي باستاني نيز از آن  بدست آمده است كه اين اشيا با قيمت هاي اندك از چوپانهاوديگرافرادمحلي خريداري شده و توسط سوداگران با قيمت هاي چند برابربه فروش رسيده است.متأسفانه مي بايست اين واقعيت تلخ را پذيرفت كه قسمت قابل توجهي از تاريخ ايران باستان موجود است كه بنا به علل مختلفي ازثبت شدن گريزان است .تاريخي كه وجود خارجي داردوشامل لوح ،مجسمه ،ظروف وديگراشياءمي باشد واما ازثبت ومكتوب شدن، طفره مي رود وترجيح مي دهد كه ناشناخته  و «شفاهي»باقي بماند. «چال منار»از جمله مناطقي ست كه هر ساله حفاري غير مجاز مي گردد ودرصورت حفاري علمي ومجاز،بي شك حقايقي از دل آن بيرون خواهدزد ورازورمز خود رابه ما بازخواهدگفت.مناركوه درجنگ ها ودراشعار وترانه هاي بختياري داراي اهميت بسزايي بوده وازجمله كوه هاي پرآوازه ي  اين سرزمين مي باشد :دولِكي ،لِك منار ساختم عمارت /خُمِ كُشتْ ،زنگَلِ بُردايل رَهْ به غارت (دردوشاخه ي منارعمارتي بنا ساخته ام /خودم راكشت ، زنها رابه اسارت بردوايل هم به غارت رفت).تشابه دررخدادهاي زندگي جمشيدوسليمان (ع)سبب شده است تابرخي از مورخان در دوره هاي اسلامي بدين باورسوق داده شوند كه اين دوشخصيت ،يكي مي باشند:«نگين سليمان احتمال دارداصلاهمان نگين جمشيد باشد»
(يشت ها/جلد 1/پورداود).سليمان . [ س  ل  ] (اخ ) نام  پيغمبري  است  معروف  که  پسر حضرت  داود نبي  عليه السلام باشد. (آنندراج ) (از مهذب  الاسماء). وي  جانشين  داود يکي  از چهار پسر او از بت  شبع بود بغير از اين  اسم  که  اولا پيش  از تولدش  اختيار کرده  شد خدا ناتان  نبي  را امر نمود که  اورا يديديا‚ يعني  محبوب  خداوند بخواند علي الجمله  سليمان  هنگام  ياغيگري  ابشالوم  ده ساله بوده  و به  اتفاق  پدر خود داود به  محنايم  گريخت . بعد از پدر 20ساله  بود که  بتخت  سلطنت نشست . خداوند در روياهاي  شبانه  بوي  ظاهر شد و فرمود: اي  سليمان ! هرچه  ميخواهي  بخواه که  بتو عطا ميشود. آن  حضرت  حکمت  را طلبيد. خداي تعالي  دولت  و احترام  را نيز بر آن افزود. حکمت  او چنان  در مشرق  زمين  معروف  شده  که  اعاظم  را به  پايتخت  او کشانيد‚ ازآنجمله  بود ملکه  سبا. (از قاموس  کتاب  مقدس ) :

رسيد از او [ داود ] بسليمان  چو باز نوبت  ملک

ز باختر بگرفت  او بحکم  تا خاور(ناصرخسرو)

نکنم  ديودلي ها بسفر

تا سليمان  شوم  ان  شاالله(خاقاني)

که  زنهار از اين  مکر و دستان  و ريو

بجاي  سليمان  نشستن  چو ديو(سعدي)

- سرير سليمان  ; تخت  سليمان . کنايه  از حکومت  و فرمانروائي  او.واما جمشيدكه بوده است: جمشيد. [ ج  ] (اخ ) نام  پادشاهي  است  معروف  که  او را عربان  منوشلخ  گويند. وي  در اول جم  نام  داشت  يعني  سلطان  و پادشاه  بزرگ  و سبب  جمشيد گفتن  آن  شد که  او سير عالم ميکرد‚ چون  به  آذربايجان  رسيد روزي  بود که  آفتاب  بنقطه  اول  حمل  آمده  بود‚ فرمود که تخت  مرصعي  را در جاي  بلندي  گذاشتند و تاج  مرصعي  برسر نهاده  بر آن  تخت  نشست ‚ چون آفتاب  طلوع  کرد شعاع  و پرتو آفتاب  بر آن  تاج  و تخت  افتاد‚ شعاعي  در غايت  روشني  پديدآمد و چون  بزبان  پهلوي  شعاع  را شيد ميگويند اين  لفظ را بر جم  افزودند و جمشيد گفتنديعني  پادشاه  روشن  و در آن  روز جشني  عظيم  کردند و آن  روز را نوروز نام  نهادند. (برهان )<1> . جمشيد بزعم  زمره اي  پسر صلبي  طهمورث  بود و فرقه اي  او را برادر طهمورث  گويند وطايفه اي  برادرزاده  گفته اند. در زمان  جهانداري  وي  ممالک  عالم  بکمال  معموري  و آباداني رسيد. بزعم  طايفه اي  از مورخان  جمشيد اول  کسي  است  که  استنباط علم  طب  نمود و بوضع حمام  اشارت  کرد و نخستين  کسي  است  که  جاده ها و شوارع  در کوه  و صحرا پديد آورد وبروايت  مشهور شراب  انگور در زمان  پادشاهي  او ظهور يافت  و جمعي  ساختن  تير و کمان  رااز مخترعات  او شمرده اند. جمشيد بقول  طبري  هفتصد سال  و بعقيده  بعضي  ديگر ششصدوهفده سال  بخداپرستي  معتقد و ثابت قدم  بود‚ آنگاه  دعوي  الوهيت  کرد‚ ضحاک  تازي  لشکر بر سرش آورد و جمشيد از مقاومت  درمانده  فرار کرد. مدت  سلطنت  وي  بقول  اکثر مورخان  هفتصد سال بوده  و زمان  حياتش  هزار سال . (حبيب السير چ  خيام  ج  1 ص 178).عده اي معتقدندكه تخت  جمشيد به دستور جمشيد وتوسط ديوها ساخته شده و تخت سليمان نيز به دستورحضرت سليمان وتوسط ديوها ساخته گشت.البته منظور نگارنده شهركنوني مسجدسليمان مي باشدنه تخت سليماني كه درجنوب مراغه واقع است.بنا براعتقاد مردم مسجد سليمان « بَرد» معبد«بردنشانده»نيز به دستورحضرت سليمان ،توسط ديوها درزمين قرارداده شد.جمشيد جامي داشته كه بوسيله آن جهان رامي ديده وسليمان نيز آينه اي داشته كه جهان درآن معلوم بوده است.سليمان در نوروز به سلطنت مي نشيندوجمشيد نيز درهمين روز است كه به حكومت مي رسد.جمشيد وسليمان حيوانات مختلف را گرد نموده وازآنان محافظت مي نمايند.البته درگردآوري حيوانات حضرت نوح راهم نمي بايست ازخاطر دورداشت.جمشيد شهري بانام استخر رابنا نموده وسليمان هم آنطوركه درتاريخ آمده است شهري با همين نام را عمارت كرده است.جمشيد پس از عمارت استخرسراي بزرگي ساخت كه آنرا «چهل منار»مي خواندند.درنزديكي مسجدسليمان نيز چنانكه پيش ازاين هم ذكر شدمنطقه اي با همين نام (چال منار)قرارگرفته است  كه درصورت حفاري مجاز وعلمي نتايجي از آن حاصل مي گردد.اتفاقا شهر ديگري نيز بانام استخر در نزديكي هاي مسجدسليمان ازروزگاران باستان وجود داشته:«استخر شهري قديمي درجنوب ايران درمنطقۀ اهواز است كه درصدر اسلام آباد بوده است وآثار آن نزديك شهرنفت خيز«مسجدسليمان»هنوزديده مي شودبلكه نقل مي كنند كه شهر استخر را حضرت سليمان پيامبر(ع)بنانمود و درفصل زمستان درآنجا حكمراني د اشته است وگويا مسجد سليمان مسجدي بوده است كه حضرت سليمان(ع)آنرا ساخته است.دوروايت وجود داردكه محل گردآمدن نيروهاي ايراني رامنطقۀ«بيضاء استخر»معين مي كنديعني منطقه سفيد رنگي در شهر استخر وبنظر مي رسد كه همان بلنديهاي نزديك مسجدسليمان باشد كه به «كوه  سفيد»معروف است.»(عصرظهور/صص 150ـ 151/علي كوراني/مترجم:عباس جلالي/چاپ اول تابستان     69/مركزچاپ ونشرسازمان تبليغات اسلامي )نگارنده در مقاله ا ي تحت عنوان «بختياريها وناجي آخرالزمان»بطورمبسوط وجداگانه، با استناد به كتب خطي چاپ نشده بختياري به اين مهم پرداخته است.علاوه برنام هاي «چال منار»ودوشهر« استخر»فارس ومسجدسليمان ،تشابهات ديگري نيز هست كه سبب تقويت اين پندارميگرددتاآدمي سليمان نبي وجمشيد رايك شخصيت بداند.درنزديكي مسجد سليمان منطقه اي باستاني قرار داردبا نام «تمبي چم فراخ »كه آثاري نيزمربوط به دوره ي عيلامي واشكاني وساساني درآن كشف شده است.درنزديكي «چم فراخ»منطقه اي قرار گرفته كه «يِيْمَهَ»يا«يَمَهَ» نام دارد.يَمَهyama دراوستايَيَمه yaima= جم،جمشيدمي باشد.يمه . [ ي  م  ] (اخ ) <1> نام  پسر خورشيد به  زبان  سنسکريت  که  در اوستا ييمه  <2> آمده  واو نخستين  بشري  است  که  مرگ  بر او چيره  شده ‚ بر دوزخ  حکومت  مي کند. (از مزديسنا وادبيات  پارسي  ص 41).بنابرروايات جمشيد سه بار زمين فراخ كردودژي بنام «ورجمكردvar i Јamkart»ساخت ونمونه اي  از مخلوقات خداوند را درآنجاگردآورد.جمشيد درشاهنامه چهارمين پادشاه پيشدادي ست كه در پايان عمر ادعاي خدايي نموده وضحاك  پس از سالياني اوراكه ازايران گريخته بود يافته وبا اره به دونيم ميكند.يكي از صفات «جم»«خشئت»به معناي روشن ودرخشان مي باشد.اهورا مزدا بادادن دو ابزار(نگين وعصا)اورا صاحب اقتدار مي نمايد.حضرت سليمان نيز داراي دوابزارمشابه (نگين وعصا)باابزارجمشيدبوده وبدين لحاظ هم قابل بررسي مي باشند.جم در سنسكريت «يم»مي باشد.دراوستا تبديل به يَيَمه مي گردد،به زعم نگارنده   واژه ي «همه»از يَمه ايجاد  شده است كه بعد از زماني واژه چمه(چم)نيزازآن بوجودمي آيد،سپس در يك دگرديسي به «جم»تبديل و دريك فرايند زباني  درزبان عربي به شكل «جمع»درآمده است يعني :يَمَه ©همه© چمه© جمه (جم)©جمع .«جم»و«يَمَه»معناي همه را به ذهن متبادر مي كنندمانند «جام»كه دربرگيرنده وجمع كننده ي شراب است.بنابراين جمشيد به معناي «درخشنده بر همه»ويا «جام درخشنده»مي باشد.درعربي نيز جمّ به معناي :كثير وفراوان از هرچيز مي باشد.جمشيد آنچنانكه در اساطير وشاهنامه آمده است «جام درخشنده»اي داشته كه كار ماهواره هاي تجسسي اين زمان را انجام مي داده وتمامي جهان را درآن «جام»مي ديده است واز تمامي اخبارواحوال عالم باخبر مي شده.شاعران پارسي گو بعدها دراشعار خود«جام شراب»رااستعاره اي براي«جام جم»و«خورشيد»گرفتند.«ورجمكرد»نيز مكاني مي باشد كه جمشيدموجودات مختلف وتخمه ي آنان را درآنجا جمع مي نمايدتاازطوفان درامان بمانند.بنابراين درقسمتي ازاندام واژ ه ي «ورجمكرد»(مكان جمع كردن)مي توان هم شكل «جم ـ‌ جمع»را ديد وهم به معناي آن(جم ـ‌ جمع) دست يافت.سهروردي نيز دركتاب «لغت موران»آنجا كه مي خواهد ذات علمي را وصف نمايد،بيشترمعناي جمع وچيرگي را در ذهن ما تقويت مي سازد:«...وقتي اين علم حاصل شد،جام جم تورا خواهد بود،وهرچه خواهي در آن مطالعه تواني كردوبركائنات وبرمُغَيّبات واقف شوي ».حضرت سليمان نيزچون جمشيد تمامي حيوانات را در كويي جمع نموده وبر آنان سلطنت وحكمراني مي نمايد.اهالي مسجد سليمان هُدهُد را «مرغ سليموني»مي گويند كه در برهان قاطع وديگر لغتنامه ها نيزآمده است.هُدهُد در داستان بلقيس وسليمان نقش كليدي دارد وهمين پرنده بود كه از سرزمين سبا خبر بلقيس وسرزمين پر از نعمت او را براي حضرت سليمان آورد:مرحبا اي هد هد هادي شده/درحقيقت پيك هروادي شده(عطار). هدهد در ادبيات عرفاني نيز  مرغ هدايت وراهنما مي باشد.در داستان «سيمرغ» كه همه ي  پرندگاني عزم رفتن به كوه قاف راداشته اند، هدهد، هادي آنان بوده.دركوه هاي بختياري ،از طايفه موري كرتلايي (سليماني)قرار دارندكه از روزگاران بسيار دورحاضر نبودند كه به ساير «تش»وطايفه هاي بختياري «دختر»بدهندوبا مطرح نمودن مسايل ومشكلات خوني براي دوطرف ازدواج ،مانع صورت گرفتن ازدواج با ديگر طوايف مي شدند.اكنون اين موضوع كمي رنگ باخته است وعلي رغم سختگيري هايي كه مي شودبه ديگر طوايف ،جزءچندتش وتيره دختر مي دهند.به زعم نگارنده اين مهم خالي از يك دليل تاريخي با نام«فرة ايزدي»نمي باشدكه به مرور زمان بنا به ملاحظات تاريخي در تفكر واعتقاد اين مردمان بدين شكل درآمده است .درايران باستان نيز خانواده هاي سلطنتي كه داراي «فره ايزدي» بودند حاضر نبودندكه با ديگر مردمان ازدواج نمايند وبا اين كار مانع از برون رفت «فره ايزدي»مي شدندوسعي مي نمودندكه اين موضوع به ديگران انتقال داده نشود واين «نور »را درخون خود وطايفه ي خود نگهدارند.به قول فرمول اينگونه خون ها چيست ؟! اللهُ اَعلم.از بعد معماري هم كه به مسجدسليمان نظري بياندازيم به لحاط موقعيت باستاني تأثيرات معماري بر ساير مكانها داشته است:«پس ايوان هاي مسجدسليمان و«بردنشانده» وهمچنين پاسارگاد را بايد «اجداد»ايوان تخت جمشيد دانست كه سبك اجرايي آن هنوز بيانگر بناهايي است كه پارس ها به محض ورود به جنوب غربي فلات ساختند وفنون آن را از همسايگان شمالي خويش گرفته بودند ودر ايران سابقه نداشته است »(تاريخ ايران / گيرشمن).مجموعه اين عوامل(اسطوره اي ، تاريخي ، معماري، اعتقادي ...)آدمي را به نكات ونتيجه گيري هايي اينچنين سوق مي دهد.تشابهات فراواني دراساطيروتاريخ اين سرزمين وجود دارد كه مبين رخ دادن اساطير مي باشدواگر پژوهشگري بدين مهم بپردازد درخواهد يافت كه اساطير ما پايه واساس تاريخ اين سرزمين مي باشند.نگارنده دراين مقاله ،سعي برآن داشته تا با تطبيق دادن شخصيت هايي چون «جمشيد»و«سليمان»به نزديكي وهمسايگي اسطوره ها وتاريخ بپردازد.

منابع ومآخذ:

1ـ فرهنگ فارسي/دكترمحمدمعين

2ـ لغت نامه دهخدا

3ـ شاهنامه فردوسي/تصحيح ژول مل/دكترمحمد امين رياحي

4ـ فرهنگ اساطير/دكترمحمد جعفرياحقي

5ـ دانشنامه ايران باستان/هاشم رضي

6ـ تاريخ ايران(از آغاز تا اسلام)/رومن گيرشمن

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 عاشقي

 

 

مادرم مي گفت:

عاشقي

يك شب است و

پشيماني

هزارشب

حالاهزارشب پشيمانم

كه چرا؟!

يك شب عاشق نبودم.   

رامين يوسفي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه بیست و یکم دی 1386  |
 تاوان/ایرج صف شکن

دل كه مي گيرد

تاوان دلي ست

كه تو مي گيري

باقي

حاشيه ي رودي ست

روان

كه تنها

مرا درتو

دور مي كند

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 گوزنها- بهروزوثوق

سه – دو- يك:                                 رامین یوسفی

مورخان

 درحال كتابت تاريخ مزخرف بودند

كه جملگي

به يكباره فيلم شديم

آن وقت

 يكي ازميان تما شاچيان

برخاست

ومي خواست تاخودش را

به آن سوي پرده بكشاند

تا دخل بهروز وثوقي را

درآورد

اما تنوره هاي آتش

همه راميخكوب كرده بود

واين گوزن ها بودند

كه معصومانه شاخ هاشان

لاي كنگره هاي سياست

گير كرده بود

ودر سكانس هاي بعدي

تماشاچيان

به اتفاق بهروز وثوق

مبهوت

برصندلي هاشا ن

مرگ را

به تماشا نشسته بودند

آنوقت

«ركس » آبادان

فيلمي شده بود

كاملا اكشن

كه هنوز تا كه هنوز است

دارد ارواح برشتگان را

تفت مي دهد

كات:

مورخان داشتند

تاريخ مزخرف را

كتابت مي كردند.

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 مصدق السلطنه

                                                                                   ♥رامين يوسفي

تو هزارسال!

پدربزرگم صحبت مي كرد:

مصدق

مردشريفي بود

يك شب ازقضا

پيتي در دست گرفت و

دركوچه هاي شهر

بدنبال نفت مي گشت

تا فانوس زندگي اش را

روشن نگه دارد

مردم به او پوزخندمي زدندو

يكي

يكي

درها را به رويش مي بستند

ديگرصبح شده بود

خسته به خانه بازگشت

وبا خودگفت:

بعدازاين

به اتفاق ساير نمايندگان

قانوني را درمجلس تصويب خواهم كرد

كه مردم

نسبت به پول ونفت

بي اعتنا شوند

وديگر نگذارند

انگليسي ها

خون مسجدسليمان وآبادان را

از اندام نحيف شان بيرون بكشند

حالا از اين ماجرا

چند دهه مي گذرد

و نوه هايم دوروبرم مشغول بازي هستند

بختيارنام يكي از آنهاست

او

 با سادگي كودكانه اش مي پرسد:

ـ پدربزرگ؟!

چرا مردم  

بعدازملّي شدن صنعت نفت

اينقدر

 نسبت به هم

بي اعتنا شده اند؟!

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386  |
 آیدا - شاملو

 

دوصندلي كنار باغچه                                        رامين يوسفي

نشسته بر آنها

بسان كودكان معصوم دبستاني

آيدا

روسري اش را

با گره هاي ارمني

از پشت بسته است

وپيراهني از نيلوفر

بر تن دارد

شاملو هم

با ملاحتي كه در چهره دارد

تا تحقير مرگ

پيش مي رود:

-هي حضرت اجل

حالا خيلي زود است.

پس زمينه ي تصوير

ناروني ست

كه مادرانه آنانرا

درآغوش كشيده است

(صحنه اي كاملارمانتيك)

باوركنيد

خداهم دلش نمي آمد اين جفت را

از هم جدا سازد

آه اي يگانگي مطلق!

اي مسيح مسلمان!

●●●

ناگهان مرگ

با هزاران چهره از راه

در مي رسد

اول از پاها جويدن آغاز كرد

بعد هم يك طوري

خودش را در قلب شاملو جاي داد

-نه «هرگز از مرگ نهراسيده ام»

●●●

يك صندلي

يك صندلي

و  زني كه تا بي كران

تمامي اندوه جغرافيا را

درگلو بغض كرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 نيشابور

                                                         رامين يوسفي

تازيان !

تازيان !

تازيانه !

خواهران

وبرادران گرامي

لطفا خودرا

براي ديدن يك تيارت تاريخي

آماده سازيد.

زمان:

دوقرن سكوت و

بيست وچهار ساعت

فراموشي مطلق

مكان:

نيشابور

موضوع نمايش:

كشتن اعراب

نيشابوريان را

به جرم خواندن نماز پارسيانه

(ورود براي عموم آزاد است)

وقاضي القضات صحنه هم ازقبل

رأي اش را

به اوابلاغ كرده اند

وبه تماشاچيان هم

تذكر داده اند

تاكشتگان روي سن را

دايماً لعنت بفرستند

وازطريق ميميك چهره

حس تنفرشان را

به يگديگرانتقال سازند

(جا داردبه تماشائيان

اين صحنه هاي تراژيك

يك خسته نباشيدجانانه گفت؟)

تازيان !

تازيان !

تازيانه !

[چند كود ك

با لباس ها و دستارهاي نيشابوري

سعي بر آن دارند

تا ازلابلاي جمعيت

خود را

به صفوف جلو بكشانند

تا عند الزوم

ماوقع را

براي نسل هاي بعد از خود

شرح دهند]

تازيان !

تازيان !

تازيانه !

ونيشابور

يكپارچه

خون روي سن مي شود

اين

پايان تمامي درام هايي ست

كه نويسنده و

 كارگردانانش

سعي دارند

تا باشمشيرهاي قلاف كرده

صحنه را

با زيركي ترك نمايند

وادامه ي روايت را

به مورخاني بسپارند

كه از لذت

 چاكريِ آن « نشسته»

خود را

به تحميق مي زنند

تازيان !

تازيان !

 تازيانه !

وزخم هايي

كه برگرده ي تا ريخ

مسجل

لخته بسته است .

 

 

 

                             

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 جدال سنت ومدرنيسم درشعر رستاخيز مسجدسليمان اثر داراب افسر بختياري

                                                                                                       نوشته :رامين يوسفي

شعر  درا ماتيك ««رستاخيز مسجدسليمان»» داراب افسربختياري طنزتلخ قوميتي ست كه با فرياد خوشبختي oil…oil… رينولدز،ياري را از بختش ربودندو«« طلاي سياه»» سرنوشتشان رابه««بلاي سياه »» مبدّل ساخت . همان قوميتي كه با داشتن پيشينه اي درخشان در تاريخ ايران هنوز سرگردان ودر پي شناسنامه ي به تاراج رفته ي خويش است.آري برادران ماقومي بي شناسنامه ايم قوميتي كه براي ديگر اقوام شناسنامه صادركردوامّا خود، همچنان از پي شناسنامه ي خويش است.رستاخيز مسجد سليمان تعجّب  از مدرنيته نيست،بلكه اين شگفتي از آن جهت است كه ارزش ها وهنجار هاي قومي وحتي ملّي به يكباره مورد هجوم قرار گرفته ونتيجه آن مدرنيته وارداتي به شبه مدرنيسم خشن ودر هم كوبنده ختم شد كه چون پتكي  ارزش ها وهنجارها را سركوب كرد.كا بنگرو،گلي دختر كابنگرو،محمد خون پسر كابنگرو،رييس شركت نفت،شاهي جون...شخصيت هاي اين شعردرا ماتيك مي باشندكه با پلي فونيك(چند صدايي)خواننده را به چالش مي كشانندودر نهايت اين شاعر است كه بابه صدادرآوردن به موقع اين شخصيت هاو داشتن حافظه ي قوي تاريخي خواننده را پيروزمندانه وبا دست پر از متن بيرون مي كشاند.وبا نهيب به خواننده هشدار مي دهد كه ارزش ها وهنجارهاي ايلي وملّي از طريق كشوري استعمارگر مورد تهديد است وآنان با برنامه آمده اند تا به تحريف تاريخ بپردازند و منابع سرشار اين سرزمين را به تاراج ببرند.آنان با نقشه هاي از قبل طرح ريزي شده طلايه داران خود با نا م هاي محقق ومهندس ودكتر... در بين مردم فرستاده بودند كه براي شرح ما وقع كافي ست به سفر نامه هاي لايارد وگارثويت وديگران مراجعه كرد تا به قسمتي از نقشه هاي شوم آنان پي برد.روز رستاخيز،مردگان با صور اسرافيل متعجّبانه درصحراي محشربپا مي خيزندودر مقابل سوالات مختلف،مي بايست پاسخگو باشند.آري همان صحنه ي تيارتي كه شكسپير اين دنيا را به آن تشبيه كرده است،درآن دنيا نيز واقعي تر به تصوير كشيده خواهد شد .داراب افسر با بهر ه گيري از تم ها وتصاوير ادبيات ديني در اين درام دست به خلا قيتي زده است كه خواننده با خوانش شعرلذت يك ملو درام را نيز مي برد.رستاخيز افسر بر خلاف صور اسرافيل با آژير(شيت) شركت نفت مردگان يك شهر را بپا مي خيزاندكه ««كا بنگرو»»  نماينده وجدان بيدار شده ي تمامي آناني مي باشد كه در اين برپاي خواستن اطرافيان را با طرح سوالاتي متعجّبانه طرف خطاب قرا ر مي دهد.دقيقا همان فضايي كه در صحراي قيامت حكمفر ماست وآدمي، ناگزير به پاسخ دادن است:

                                                كجه رهده كنا ري؟                   كجه رهده مناري؟

                                                كجه گويل  زنبور؟                   علي محمدوصيفور؟

  بختياري ها به لحاظ پيشينه وسابقه ي حضوردرطبيعت نام هاي خود را از محيط پيرامون به عاريت مي گيرند:كناري،مناري،زنبور،گلي،چويلي،بليطي،خورشيد،آستاره،كوگه،ميشي كلوسي...واين استعا رات نيزدر بين اقوام وملّل ديگررايج است،در تركيه اسا مي اصلان، كاپلان به ترتيب به معناي شيروببر ميباشند،اعراب باديه نشين به علت حضوردرصحراها اسامي خود رااز اطرافشان وام مي گرفتند:شمس،قمر، نجمه،كلب...به اسامي سرخپوستان دقت كنيد:گرگ پير، عقاب، بوفالو،خرگوش...در ايالات متحده امريكا لورمونت و ماساچوست به معناي كوه سبزوكوه آبي مي باشند. طبيعت همانند مادر مهرباني نسل هاي مختلف بشر را در  آغوش خودجاي داده است ودر دامن همين طبيعت است كه سمبل ها ،توتم ها وديگر پايه هاي اعتقادي مردمان پرورده مي شودوهرگاه اين نماد ها،سمبل ها واسطورهابه مخاطر بيفتندازسوي افرادي كه روزگاري را درطبيعت گذرانده اندپاسدار ي ومورد حمايت  قرار مي گيرند.كافي ست درعصرحاضر به موضع گيري سرخپوستان امريكا در قبال مدرنيسم مخرب دقت فرماييدتا موضوع بيشترمحسوس گردد، اين تقابل(سنت ومدرنيته) دراشعاروتراته هاي آنان نيز پژواك يافته است،چنانكه ««قطار»»رابه ««اسب آهني»»تشبيه ساخته اند.پرسش كابنگرو از دخترش گلي در واقع طرح سوالي ست از نسلي كه مدرنيته آمده است تا با بي رحمي هرچه تمام گذشته وآينده اش را در كام خود بكشاندوداراب افسر با درايت تاريخي وباايجاد يك ديالوگ بين اين پدر وفرزندوديگر عناصر شعريش،سه نسل (در)گذشته،حال وآينده را به چالش كشانده است .كابنگرو با حسرتي دون كيشوتي بدنبال گذشته خويش است وسراغ رادمردان وديگر دوستانش را مي گيردكه ازسوي دختر(نسل جديد)مورد تمسخر قرار مي گيرد وحتي انگ ديوانگي هم مي خورد: اي بَوومَرتوليوه اي كه ايِ حرفانِ اپُرسي/گِمونُم كه نداري تويه عقل درستي/(اي بابامگرتوديوانه اي كه اين حرف ها راميپرسي/گمان مي كنم كه تو يك عقل درستي نداري). نوستالوژي از ابتداي««رستاخيز»»به قدري قوي ست كه آدمي آرزوي مرگ دا رد(؟)اين ««شي شدگي»» و««گمخويشي»» چنان درزندگي بختياريهاي نابختيا ر نفوذ كرده بودكه هنگاميكه استعمار انگليس رخت بربست،براي نسل هاي بعدي جزمشتي شي پوسيده وباورهاي غلط ازخودبه يادگار نگذاشته بود .آري نسلي كه حالا از يك سو حسرت از دست دادن سنتها وگذشته راباخودداشت(قران،مسجد،آقاسيدصالح،اسطورهاودليرمردان ايلي وملّي چون سردار اسعد،ابوالقاسم خان،شيرعليمردان خان، آرش ،رستم ،اسفنديار،طبيعت بكر،بُهون،نون تيري،گاوها وگوسفندها،جاده هاي مال رو،دي بلال ها وديگرآوازهاي شباني...)وا زديگرسو،ميراثدا رمدرنيسم گريخته ي وارداتي( انجيل، كليسا،صوفيا لورن وچارلتون هستون،اتومبيل،جاده آسفالت،قطار،سينما،تيا رت، اوفيليا، اتللو،بيمارستان،طياره، سنديكاهاي كارگري، ميدان گلف،فوتبال،مسابقات قايقراني...) بود. گلي جون پَ چه وابيد/پَ لُرسي چي نُو وابيد/(گلي جان پس چه شده است/پس لُرچرا اينچنين شده است )پرسش هاي سقراطي در سراسر شعروروايت ازتاريخ خواننده(نسل نو)را تا متن تاريخ سوق مي دهد،به گونه اي كه با رجعت به گذشته حافظه ي قومي وملـّي اش رابازمي كاودوبه هوشواري تمام به پاسخ دست مي يابد: آري ميهن پرستي(حب الوطن...)ودشمن ستيزي.رستاخيزبا فلاش بك هاي به جا وبه موقع ،اين امكان را به خواننده مي دهد تا با نفوذ در لايه هاي مختلف گذشته، هم به بازسازي خود بپردازد وهم به بازسازي تاريخ: مَيَرمجلس تهرون،همه بردنِ خَوسون/كه ايقدرظلم اِكُنِن ،ايچو لگِن بِسرون/شعر رستاخيز قسمتي از ادبيات اعترافي قومي ست كه تاريخ را رقم زد ه است امّا تاريخ متأسفانه آنرا رقم نزدهوهرگاه نامي از آن به ميان آمده است به گونه اي طفره رفته است.                        

اگر ارداويرافنا مه سفري ست ازجهان ماده به جهان ماورا و معنا، رستاخيز داراب، سفري ست از ماورا ومتا فيزيك به فيزيك وجهاني كه اورا هستيش مي خوانند.شعري ست كه آدمي را به خيزش وا مي داردوبه او زندگي دوباره مي بخشد وبه اواين امكان را مي دهد تا اشتباهات گذشته اش را مرتكب نشود.طبقات وصنف هاي مختلف اجتماع از جمله كارگران ،فئودال ها ، مجلسيان و بورژوا وخرده بورژوا ... در اين شعر حضوردارندونيزبا زباني كنايي وگاه با صراحت ما را به تا ريخ رجوع مي دهد :ماجراي بختياري ها و كمك به فتحعلي شاه قاجار جهت مبارزه با روسها ««كه پُي رهدين به درگاه،حضور فتحعلي شاه»» اودر اين خيزش با به زير سوال بردن مهمترين نهادمدني(مجلس فرمايشي)كه محصول مشروطه بود تاتحقير مجلسيان واستعمار انگليس پيش مي رود: مَيَرمجلس تهرون،همه بُردن خُوسون/كه ئي قدر ظلم اِكِنن ئي چو لگن بِسرون/شعرداراب علي رغم كاستي ها ، به علت ها رموني طبيعي كه ريشه در موسيقي بختياري دارد وايجاد يك فضاي د راماتيك ونقب به تاريخ معاصروتحريك حس وطن دوستانه وبا خلق تصاوير ناب مخاطب را بدنبال خود مي كشاند:حجله گاه شيرين ،خُوگه سفيره/ايروني اَر غيرت داشت وا دي بميره /رستاخيزدركمترين زمان ممكن توانست جاي خود را  در ميان قوم بختياري باز كند و به ارسال المثل هايي تبديل گردد كه اكنون نيز  ورد زبان جوانان شده است. اين شعر به علت لحن حماسي و داشتن روحيه ي بيگانه ستيزي در موسيقي بختياري نيز راه يافته است: حالا به طاق كسري جغد اِنِشيه/ ايروني كوربا،ئي روزِ نبينه/مادر وطن اِگو شيرمو حلالِ؟/ا ر كه نَشتي بِورن نفت شمالِ ؟/ شعر داراب طنز تلخي ست كه سراسر هشدا ر است و ما را وا مي دارد تا به هوشياري تمام و مرور حافظه ي قومي ديگر مرتكب گذشته ي نكبت بار نشويم  . به اميدآنروزكه هفت وچهار مساوي يازده گرددكه تفريق اين دو عدد ما را به چنين روز نشانده است.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه شانزدهم دی 1386  |
 شركت ملي نفت ايران

                                 

                                                     

 

همين كه پدر پير شد

شركت نفت گفت:

- تواخراجي

آنوقت مادرم چاره كه نداشت

عكس سكته كرده ي پدر راقاب گرفت و

توي تاقچه ي غبارگرفته گذاشت

حالاازاين ماجرا

سال ها مي گذرد

وهمه ي ما

 كاملا مرده ايم

وحتي يك ريال هم حق الارث

براي فرزندانمان باقي نگذاشته ايم

اما نفت دارد همچنان

با دلار و يورو...

به زندگي اش ادامه مي دهد

واز اين ماجرا

هنوز تاكه هنوز است

مصدق دارد  

درگور

سخت مي گريد.

رامين يوسفي

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 غزل غزل هاي سليمان

  حالاسلامت

ابرهايت را كه باريدي

گوشه اي كز كن و

دريا را

سال ها كه مي خواستي

نظاره كن

نگفتمت تنها كلمه برايت مي ماند ؟!

نگفتمت؟!

آنوقت تو مي خواستي

كه در ميدان زندگي

به فتح گل وبوسه

نايل آيي

وعشق را

خارج از جغرافياي مدرسه

 طرحي دگر اندازي

حالا عيبي ندارد

تقويم عشقت را بردارو

دوباره از شهريور

عاشق شو

زيرا

هيچ پرنده ي شكسته بالي

درآشيان مرگ را

به باور ننشست

اين ها كه مي گويم

به خدا خيال نيست

شايد يك شب

دختران اورشليم

با كتاب هاي مقدس در دست و

شاخه اي زيتون برگيسو

بر تو ظاهر شوند

وبرايت غزل غزل هاي سليمان را

بخوانند

آنوقت ديگر تنهايي

ميراث شوم رفتن نيست.                                                                   شهريور 78

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 هندسه ي مرگ

بي اردي بهشت چشم هات

هرنفس

جهان به پايان روياهايش

 نزديك مي شود

وآنگاه

خلعتي مي گيرم از سنگ

رويان به گل هاي تلخ

در اكناف هندسي مرگ.                                                                   رامين يوسفي

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 جايگاه اسطوره در شعر ميتراييك

 رامين يو سفي

...زرتشت ميوه هايت رسيده اند؛امّاتوبراي ميوه هايت رسيده نيستي.«پس بايد به تنهايي خويش بازگردي ،زيرا هنوز بايد پخته شوي .»زرتشت چون اين سخنان بگفت،درد دوري از دوستان ونزديكي زمان آنچنان بر او گران آمدكه زار گريست...باري، شبانگاه تنها به راه افتاد و دوستان اش را ترك گفت.«كتابي براي همه كس وهيچ كس».سه شنبه31شهريور1383 درهفته نامه ي نداي بهبهان سال اول شماره ي دوم شاعر ارجمند سيروس رادمنش اولين برنوشت شعرهاي شاعران حلقه ي ميتراييك را نوشت:«كارهايي ر ا كه مي بينيد از مضاميني بهره ورندكه در شعر امروز ايران،كمي تازه تر مي نمايد...».استاد كاظم كريميان نيز در كتا ب «سير تحول در شعر امروز»در كنار  طرح وبررسي سايرتحولات شعري،حلقه ي ميتراييك را به عنوان يكي ازجريان هاي شعري دهه ي هشتاددرشعر امروز ايران ثبت نموده.حال اين سؤال در ذهن خواننده طرح ميشود كه :آياكاظم كريميان وسيروس رادمنش،با اين كارپاسخي براي بحران درشعر،بحران مخاطب وبحران شاعريافته اند؟!ياخير؟آنچه هويداست اين است كه ،مخاطب وخواننده ي شعربسيارشكيبا ست وهمواره «كليد زمان» را به همراه دارد.زمان .آري زمان!كه به قول نيماغربال در دست از پس مي آيد وبه قول شاملو با بي رحمي تمام آدم ها را غربال مي كند.آنچه در پي مي آيد واكاوي يكي از مولفه هايي ست ازميان چنديا چندين مؤلفه، براي خواننده ومخاطب شعر امروز.بي شك ساير دوستان نيز دراين مورد و موارد ديگر نظرهاي خويش را شرح خواهند داد.نظرهايي كه گاه با همه ي اتفاقات،اختلافات وتفاوت هايي را درنقطه نظر آنان شاهد هستيم.اما اين متفاوت بودن ديدگاه ها ،از منظرهاي مختلف نگريستن ناشي مي شود ونه چيز ديگري!.پس، در بازي زمانه مي بايست كه شكيبابود وخود را  به دست زمان سپرد،تا معلوم دارد كه شعر ها هنوز كال هستند؟يا شاعران شعرها؟ويا هم شعر وهم شاعران شعر؟! 

سواي تعاريفي كه همه ي دوستان از اسطوره ارايه داده اند ويا دراشعار وديگر آثار خويش بكار برده اند،اسطوره در شعر ميتراييسمي« بسآمدي تعمدي» داردوعلت اين بسآمدوتعمدشرايطي ست كه بر جامعه وجهان حكمفرمااست.مثلا پديده ي جهاني شدن ،باهمه ي پرطمطراق بودنش ،سعي بركم رنگ جلوه دادن اسطوره هاي ملت ها دارد.وبدين علت است كه در دانشنامه ي سياسي پديده ي جهاني شدن مترادف با فريبي بيش نيست ودر اين فرايند اسطوره ها واغلب هنجارهاي فرهنگي ملت ها ،در موقعيت متزلزل وانفعالي قرار مي گيرند.يعني ديكتاتور وساير مدعيان جريان جهاني شدن ،از راس هرم سعي برآن دارندتا با«يك قرائت»ازجهان،«شدن» هايشان رابه منصه ظهور برسانند.ودر اين فرايند ،بيچاره ملتي كه از تاريخ واسطوره تهي باشد.آنگاه ست كه ميدان را چنان باز مي بينند كه تُركتازي شان را پاياني نيست.اما درتقابل با اين هجوم كه خود را به قول داريوش شايگان به شكل يك كل ويا يك ساختمان ارايه مي دهد وفرصت تجزيه وفكر كردن را از همگان مي گيرد،ما بايد چه گارد ويا حالتي را به خود بگيريم تا كمترين آسيب متوجه مان گردد؟اين موضوع نياز به يك ذكاوت تاريخي داردوميتراييسم همان ذكاوت تاريخي ست.وبدين علت است كه به مولفه هايش اصرار مي ورزد.مدعيان جهاني شدن ،متناسب با شرايط دلخواه خويش اسطوره سازي مي كنند ،ودر اين اسطوره سازي وگاه مونتاژ كردنشان ،بيشتربراي ملت ها،اسطوره هايي را مطرح مي كنند كه ناجي منافع دولت هاباشدتااينكه به نفع ملت ه باشند.ودر اين راستا ملت ها مصرف كنندگاني صرف بيش نيستند.اسطوره هاي دولت ها اسطوره هايي هستند كه ظهوري زود هنگام دارند وهمينكه خواست وخواهش هاي حاكمان را برآورده نمود،با رو شدن اسناد ومدارك، تاريخ مصرفشان نيزتمام مي شود(ازتاريخ...تا تاريخ...).وپوشالي بودن اسطوره ي دست سازشان آشكارمي گردد.يعني زندگي ومردگي «اسطوره»در دست دولت هاست.علي رغم اسطوره هاي ملّي كه ضامن تداوم زندگي دولت ها وملت هاست.رستم از دل ملت برمي خيزد وبراي دولت ها تاج بخشي مي نمايد.امادراين فرايندglobal وجهاني شدن اغلب اوقات اين دولت ها هستند كه منتفع مي شوندتا ملت ها.اسطوره هاي دولتي ترس را در نطفه دارندوبا ظهور وسقوط دولت هاظاهر ويا دچار كسوف سَياسي مي شوندوبدست فراموشي سپرده مي گردند. اما اسطوره هاي ملي ،همواره آرامش را براي ملت هابه ارمغان مي آورند. دولت ها برآنند كه به گونه اي اسطوره سازي نمايند تا آن اسطوره به گاه ضرورت رخ نمايد واز منافع دولت ها دفاع نمايد.دولت ها به اسطورها نگاهي پروژه اي دارند وسعي دارندتا با نگاه  پروژه اي به اسطوره آنان را در كوتاه ترين زمان ممكن به مردم تحميل نمايند.اما اسطوره هاي ملي طي يك پروسه زماني شالوده ي تاريخي به خود گرفته اندوعلي رغم مكتوب نبودنشان درسه زمان گذشته ،حال و آينده از سده ها وحتا هزاره ها نقل سينه به سينه شده اندومي شوند.درشعر ميترايسمي نيز اسطوره ها پايه ومايه ا ي تاريخي دارند وريشه در ملت هادارند.درشعر ميتراييكي ،شاعر اين فرصت را براي اسطوره هموار مي سازد تا با قرار دادنش در موقعيت امروز و اكنون،وبا استفاده از اين امكان ،خود را در اين موقعيت ها بسنجد وقدرت خويش رامحك بزند.با اين كار اين امكان براي مخاطب وخواننده فراهم مي گردد كه توانش اسطورها را در متن با شرايط اكنون از نزديك حس كند..نكته ي مهم وظريف همين جا ست كه مخاطب وخواننده با مشاهده ي اسطوره در متن امروز، خود به قضاوت مي نشيند كه :آيا اساطير، كاربرد وكارايي گذشته ي پرهيمنه ي خويش را دارند ياخير؟آيا با اين كاربرد ميترايسمي موقعيت چندين هزاره اي شان به سخره گرفته نمي شود وبه مخاطره نمي افتند؟!ويا برعكس؟!آيا با فراهم شدن بستر مناسب واحياي آنان با قرار دادنشان درشرايط كنوني دوباره مي توانند آن قابليت هايي را كه داشته اند به گونه اي ديگر بنمايانند وايفاي نقش كنند؟! اين نوع سرودن آمده است براي اسطوره ها اين فرصت را فراهم وهموار سازدتا آنان نيز در جهان امروز همراه با انسان قرن حاضر تنفس نمايند.واگنر معتقد است كه:ساختار اساطير از راه ساختار موسيقي قابل شناخت است و لوي اشتروس در «منطق اساطير» مي نويسد :اكنون دانستيم كه مي توان اسطوره را همچون صفحه ي نت موسيقي خواند.اسطوره ها اين ظرفيت را دارند كه در هر هنري تجلي يابند وبدين علت است كه نگارنده معتقداست با توجه به« شرايط اكنون »داستان ما ،نقاشي ما،موسيقي ما،مجسمه سازي ،سينماوتئاتر...ما مي بايست به جنبش ميترايسم بپيوندندوباكشف رمزگان نهفته در اساطيروباقرائت هاي متفاوت از اين رمزگان ،ضمن غنا بخشيدن به متن،مخاطب را در موقعيت هاي:گذشته ،حال وآينده قرار دهند تا خود را در اين موقعيت ها بسنجد ومحك زند.گوستاو فلوبر در داستان «هروديا»(سه داستان)،به زيبايي تمام ازاين ظرفيت  بهره مي جويدوبه گونه اي اين داستان را، كه مضمون وماجراهاي تاريخي آنرا از نگاره هاي كليسايي  درزادگاه خويش گرفته است ،براي خواننده پرجذبه مي نمايدكه خواننده دچار همذات پنداري مي گرددوخويش را با شخصيت هاي داستان يگانه وهمراه مي سازد.در باره ي اين كتاب من  درقسمت «موقعيت تاريخ درشعر ميترايسم»بيشتر خواهم نوشت تا موضوع  براي خواننده بيشترروشن شود.در داستان هاي ايراني نيز نويسندگان از اسطوره در آثارخويش استفاده نموده اند:«هرنسل اسطوره ا را«بنا به نيازها ،باورها وانگيزش هاي ايدئولوژيك خود دريافت وتأويل مي كند»،وقهرمانان اسطوره را متناسب با حال وهواي زمانه به كار مي گيرد تا رمز وراز عصر خود را بازتاب دهد.بهره گيري از اسطوره ي هابيل وقابيل(برادركشي)در سمفوني مردگان،اسطوره ي رستم وسهراب (پسركشي)در رازهاي سرزمين من ،شب ظلماني يلدا،نوشدارو،تالار آئينه ونقش پنهان واسطوره ي سياوش در درد سياوش،نشانه اي از رويكردنويسندگان ايراني به اسطوره ها است. (صد سال داستان نويسي ،جلد3و4،حسن ميرعابديني،نشرچشمه،1383ص1232) به قول پل ريكور،«پاره اي وضعيت هاي محدود كننده  چون جنگ،رنج،گناه،مرگ،وجود دارندكه در آن ها فرديا اجتماع،يك بحران وجودي بنيادين را تجربه مي كند.درچنين لحظاتي كل جامعه زير سؤال مي رود.زيرا فقط هنگامي كه جامعه اي با ويراني از خارج يا داخل تهديد مي شود،ناگزير از بازگشت به ريشه وسرچشمه هاي هويت خويش مي گردد.يعني به آن هسته هاي اسطوره اي بازمي گرددكه درنهايت كامل وتعيين اش مي كنند.راه حل  بربحران پيش رو ديگر بدليل ناب سياسي وتكنيكي نيست،بل نيازمند آن است كه ما از خود درباره ي مسائل نهايي مرتبط به سرآغازها وفرجام هاي خويش بپرسيم:ازكجاآمده ايم؟به كجا مي رويم؟اين گونه است كه ما از توانايي هاي اصلي خويش،واز دليل زندگيمان،واز بودن وتداوم آنچه هستيم ،با خبر مي شويم.»(پل ريكور:زندگي در دنياي متن،ترجمه ي بابك احمدي،نشرمركز،1373،ص100.) دقيقا «چرايي» كاربرداسطوره در شعر ميترايسمي همين نكته ي ظريف است.وشاعر با اينگونه سرودن هايش چون اسطوره ها را در داخل وخارج درمعرض خطر مي بيندبا احياي آنها ،بحران بوجود آمده را به چالش مي كشاند ومعتقد است كه اسطوره ها يقينا از پس اين خطر ها بر مي آيند. درحوزه ي نمايشنامه نويسي نيزبه عنوان مثال كار سترگ بهرام بيضايي(مرگ يزدگرد)كاري ست ستودني ومي توان آنرا در رده ي آثار ميترايسمي برشمرد.اگرچه اين اثر اول بار در سال 1358به اجرادرآمد.سركرده در اين نمايشنامه به زيبايي تمام مي گويد:- برويم.تاريخ را پيروز شدگان مي نويسند.درنقاشي نيز آثاري چون :مهر،عاشورا،رستم درخاني از هفت خان...استاد فرشچيان درحوزه ي كارهاي ميترايسمي مثال زدني ست.بوف كور صادق هدايت با همه ي ظرايفش كاري ست در اين رده. وچنين گفت زرتشت نيچه وشعر ايكور اثر گاوين بنتاك :«امروز بركف دست راستم كپكي بود/ايكاروس!ايكاروس!/چرا آنگاه كه از ميان ابرهاي باران خيز به درون سايه هاي آن درياي سبز سقوط كردي/رساتر فريادبرنياوردي!/...»نيز مثال هاي موفق وجالب توجه اي هستند.اوكتاويو پاژ نيز در«سنگ آفتاب»از اين ظرفيت(بهره گيري از اسطوره ها) استفاده كرد است وبا تلفيق اسطوره ،تاريخ ،سياست،فلسفه ،مذهب...درشعر اثري را ارايه مي دهد كه براي همه ي ما خاطره انگيز است:فريادبلند آگاممنون/وكاساندرا كه بلند تر از غرش دريا/به تكرار ندبه مي كند،/سقراط در زنجير(خورشيدطلوع مي كند،/مردن بيدارشدن است:«كريتو گور پدر اسكولاپيوس،/من از دردزندگي شفا يافته ام»)/شغال خطابه ي خود را درخرابه هاي نينوا/ادامه مي دهد،شبحي كه بروتوس/شب پيش از نبرد ديد...»درسرزمين بي حاصل نيز با اثري مواجه ايم كه اسطوره ها وفضاهاي اسطوره اي را دستمايه ي كار خويش قرار مي دهد. درحوزه ي موسيقي نيز اخيرا كار جالبي، توجه ام را جلب كرد .جوان خواننده اي شاهنامه را به صورت «رَپ» اجرا كرد.اين كار فوق العاده بود.حكمت خسرواني شيخ الاشراق واشعار حافظ،از ميان انبوه نمونه ها نيزمثال هاي جالبي هستند كه مي توان به آنان اشاره نمود.داريوش شايگان در كتاب «بت هاي ذهني وخاطره ي ازلي» آورده است:اين« صورت ازلي»،اين تصوير نخستين،دركل،همان رشته ي نامرئي است كه خاطره ي قومي ما را تشكيل مي دهد،احياءمي شودو با هر هجوم بيگانه ،با هر گسستگي تحميلي از سوي فاتحان بي شماري كه فلات ايران را در مي نوردند،دگرگوني مي پذيرد.اين همان سرچشمه ي هموارتر وتازه اي است كه روح ايراني از آن سيراب مي شود تا هر بار كه رشته ي تاريخش بريده مي شود،ريشه ها،هويت،يادگارهاي اجدادوگنجينه هائي را كه نياكان برايش به ميراث گذاشته اند،بازيابد».ميترايسم بازگشت به اين ريشه هاي اجدادي وصورت هاي ازلي ست كه در شرايط مخاطره آميز نمود پيدا مي كند وچون سپري مي شود در برابر اين هجوم ها كه سعي دارند تا شيرازه  هاي فرهنگي جامعه را از هم بپاشانند.پيش از اين نوع سرودن ها، آيا كار هايي اينچنين در شعر اتفاق افتاده بود يا خير؟همانطور كه مثال زده شد اين كاربه شكل پراكنده سابقه داشته است وافرادي چون شاملو،مهدي حميدي،سياوش كسرايي...به صورت محدود در اشعار خويش از اين مؤلفه استفاده نموده اند.اما نكته ي مهم اينجاست كه درشعرميترايسمي اسطوره  بسآمدي تعمدي دارد.وشاعر ميترايسم با دركي كه از شرايط اكنون جامعه وجهان دارد مخاطب را در موقعيتي  هوشيارانه قرار مي دهدوخطر ها را مي نماياند.آيا بايد نشست ودست روي دست گذاشت وحسرتي دون كيشوتي خورد واسطوره ها را درهمان موقعيت انفعالي وبازنشستگي ناظر بود؟!ويا نه از ظرفيت هاي نامكشوف آنان در مقابل اينهمه هجوم استفاده كرد؟كودك ونوجوان امروز ايراني كارتون شِرِك را به خوبي مي شناسد اما از رستم وسهراب واسفنديار وآرش...اطلاعي ندارد.چه اشكالي دارد كه رستم وسهراب دست در دست در خيابان آزادي قدم بزنند ويا آرش اين بار به جاي كمان با موشك حد و مرز كشورش را  مشخص كند وجان هم نسپارد وبلكه جان هاي بيشماري را هم بگيردويا اسفنديار با عينك دودي به جاي نبرد با رستم كنار درياي خزر خوش گذراني كندويا افراسياب به اتفاق يك سرباز امريكايي بر ديواره هاي بين النهرين يادگاري بنويسد ؟!!!گذشته ازتمامي طنز ونطنز  مسائلي كه اشاره شد،مفهوم زمان دربينش اسطوره اي نزد «لابينيتس»:مملو از گذشته وآبستن از آينده است.وشاعر ميترايسمي از اين مملويي از گذشته وآبستني ي آينده درشعرش استفاده مي نمايد.پس قضاوت را به «خواننده»و«زمان» مي سپاريم.در اين نوشتار سعي شده است كه براي خواننده ي شعرهاي ميترايسمي علت اصرار ورزيدن شاعران اين نوع سرودن ها به مؤلفه ي اسطوره  معلوم گردد.اين بود «چرايي اسطوره»در شعر هاي ميترايسمي كه پيش از اين دوستان زيادي از مااين «چرايي»را سؤال مي نمودند.

 

                                                 

 

   

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 کابل - واشينگتن

جهان                                                           رامين يوسفي

دامن« اطلس» اَش را                                      به : سيمين بهبهاني

خواهدپوشيد

و با نگاه يشم «خزر»ي

تاريخ

به خطي از بريل

نگاشته شد

عاقبت

دختربُرقع پوش كابلي

با پسري از اهالي واشينگتن

ازدواج خواهد كرد

و فرزند ذ كورشان

بردختري از اهالي «ويتنام»

دل خواهد بست

پرندگان به پرواز

آسمان را تزيين خواهندكرد

و بمب افكن ها

در موزه هاي تاريخ

خواهند پوسيد

اين

نهايت اعجاز

جنگ هاي مدرن است.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 خودكار آندره برتون

آندره!

آندره!

آندره!

كوچه ها مي خندند

وماشين ها

جاده هاي تباهي راطي مي كنند

لطفا

دست معشوق سوررئالت را بگيرو

كمي هم درمناظر رمانتيك قدم بزن

من هم به اتفاق دلبركلاسيك خود

دست در دست

قدم مي زنم

تا به جهان مدرن برسم

شايد

فرزندمسلمانم

به اتفاق يك بچه يهود

دركليساي كاتوليك

بودايي شوند

آندره!

دراين تاريكي چنددرجه زيرمرگ

خودكارت را به كس نده

حتي ستاره ها هم دزدند.

رامين يوسفي

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 وقايع اتفاقيه

ربيع الاول نگاه بود و

ربيع الاخر گناه

و تهران

چون روسپي لت خورده اي

افتان وخيزان مي گذ شت

تا...

«جمهوري»

پراز تفرقه بود

ومردماني كه درخيابان« مير داماد»

قدم مي زدند

از فلسفه

چيزي نمي دانستند

و «آزادي»

مجسمه اي بود شاهكار

تا آدمي

در كنارش عكسي به يادگار بگيردو

لحظه اي بعد طرد شود

«ظهير الدوله »هم

درسكوت اُخرايي

ارواح ندبه كنان

فرو رفته بود

دلم هواي چاي و

قليلني به سبك سال سي مي كرد

30...

...يا...

...سي

وزخم هايي

كه با هيچ مرهمي

التيام  نمي پذيرند

اصلا

لعنت بر اين تنباكو و

چاي ترذكماني

كه كسروي پدر سوخته  هم

هبچ از جار و فاجار

نمي دانست

ربيع الاول گناه بود و

ربيع الاخر نگاه.                                                   فروردين 83

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 فرمان مشروطيت

نه كبلايي!

 نه!

به خدا دنيا اينطورنيست

كه تو تفسير مي كني

اين را همه مي دانند

حتي پدر بزرگم

كه در مشروطه شركت داشت و

از قضا

دو تيري هم شليك كرد

يكي به سردار اسعد بختياري

كه با آزادي خواهان

در ميدان بهارستان

در انتظار مشيرالدوله

لحظه شماري مي كرد و

دومي به خودش

كه سايه به سايه ي قنسول انگليس

حركت مي كرد

 يعني؟!

بله؟!

آنگاه درشكه ي مشروطه از راه رسيد

با فرماني

كه در دستان عرق آلودمشيرالدوله بود:

«منت خداي را عز وجلّ كه آنچه سال ها در نظر داشتيم...زهي روزمبارك وميموني كه روزافتتاح مجلس شوراي ملّي است...»

(گريه ي حضار)

نه كبلايي نه

آژان هاسخت در كمين اند

تا دوسيه ام را

درعدليه

به جريان اندازند

ديگر

حوصله ي شنيدن اين بحث ها را ندارم

بروم

با چرند وپرند دهخدا

پلك هايم را براي خواب

 سنگين سازم

شب بخير آكبلا

شب بخير آكبلا

لالايي لا...لالايي لا...

رامين يوسفي

  

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 پاسارگاد

 

...وناگهان ساق هاي تخت جمشيد

 ش .ك .س. ت  

و پاسارگاد

در رعشه ي طولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي يونانيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

ف

ر

و

ر

ف

ت

(اين

قانون تمامي امپراتوري هايي ست

كه جهان را

 به بازي گرفته اند)

و يكي سربازي يوناني

بر خشتي ازديوارهاي شوش

به اقتدار

چنين نوشت :

«ما با غرور

اين شهر را فتح كرديم»

وآنگاه آ تن

 عجوزه اي شده بود

كه به حسادت

خويش را مي آراست

تا سربازان اسطوره اي اش را

 بفريبد

و اما باور داشتن باشيم

مرده ي مردان حماسي مان را

كه بر زندگان امروز

نفس مي كشند

به مثل

 حضرت كوروش

كه گويي

 آرام

آرام

 از پله هاي  مقبره اش

پايين مي آيد

و به مردم گرداگردش

چنين مي گويد:

- نه

اصلا نگران نباشيد

وبگذاريد اين جهان

بازي خودش را ببازد!

من هم بروم

دل به درياچه ي مصنوعي سيوند

 بسپارم

وآنگاه دل آشوب

به مقبره ام باز گردم

شايد در رستخيز

يكي از گل سنگ هاي مزارم

بسان  يكي سوسني  به سكوت

 زبان بگشايند

ويا يكي از حروف ميخي مصلوب

برمسيح

***

اما

 فرزندان سرزمين اهورايي ام

دورتا دور آتش حضرت زرتشت را

فرابگيريد

و دايما

اوستا بخوانيد

تا يخ هاي اين  تاريخ كذايي

ذوب شوند

وبگذاريد

 اين جهان

بازي خودش را ببازد

به خط هاي ميخي و

ستون هايي

كه تا قيام قيامت

در قدقامت

نظيري ندارند

...وناگهان پاسارگاد

بر ساق هاش

ا

س

ت

و

ا

ر

شد

واسكندرهم  

دايما

 هردوت را سكندري مي زد

تا بر ف.ص.ل

        ف.ص.ل

تاريخ كذايي اش

بيفزايد

- اما نه

اصلا نگران نباشيد

وبر متن

 متن

فكاهيات تاريخي امروز

سخت

گريه خند كنيد

وبگذاريد

اين جهان

بازي خودش را ببازد

به خط هاي ميخي و

ستون هايي

كه با ساق هاي شكسته

تا قيام قيامت

همچنان

 استوارخواهند ماند.

 

 

 

   

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 جنبش ميتراييك در شعر امروز ايران

ميتراييك عنوان جنبشي ست در شعر امروز ايران كه توسط :رضابختياري اصل – رامين يوسفي – صادق كريمي واميد حلالي طراحي وبنيانگذاري شد.سيروس رادمنش شاعر نام آشناي ناب، براي اولين بار اينگونه سرودن ها را«شعر ميترايسمي» و جمع دوستان را كه با حال و هواي  نزديك به هم شعر مي سروده اند «حلقه ي ميتراييك» نامگذاري كردو براي اولين بار در هفته نامه ي ند اي بهبهان به تاريخ سه شنبه 31/شهريور83 13 برنوشتي بر اشعار :اميد حلالي رامين يوسفي وصادق كريمي نگاشت : «كارهايي را كه مي بينيد،از مضاميني بهره ورند ،كه در شعر امروز ايران ،كمي تازه تر مي نمايد.بدين جهت كه شكل هاي نو قدمايي اش – مثلا – طاهره صفار زاده را ديده ايم. گشت هايي در لابيرنت هاي «مينيوتور»دنياي مدرن و دنباله ي حافظه «ملي»خود گشتن،البته دراين گشت هاكارهايي نيز بوده كه يكسره برخواستي يكطرفه وجغرافياي يكسويه اصرار ورزيده-البته با شكوه هم – مثل آن حماسه هاي معروف جعفر كوش آبادي ومنصور برمكي...». رادمنش ،با اين حركت موافقان ومخالفاني  پيدا كرد،اما او همچنان بر نظر خودمحكم ايستاده است.تاكنون شاعراني چون استاد كاظم كريميان ، سيد علي صالحي، مسعود احمدي،دكتر عزت الله قاسمي...در مورد اين جريان در مصاحبه هاي مطبوعاتي خود اظهارنظر نموده اند.استاد كاظم كريميان در كتا ب خود با عنوان :« سير تحول در شعر امروز ايران» اين جريان را در كنار ساير جريانات شعري معاصر از نيما تا شعر هاي دهه ي هشتاد بررسي و ثبت نمود ه است .اين شاعر ومنتقد درقسمت شعر هاي دهه ي هشتاد در مورد شعر هاي شاعران ميتراييك چنين مي نگارند:«حلقه ي ميتراييك را كه نوعي باز سرايي و باز آفريني مفهوم ايرانيت وهرآنچه ايراني وطني است ،توسط سيروس رادمنش بر شعر شاعران...»(سير تحول در شعر امروز/خاصه ها وشناسه هاي رفتاري/استاد كاظم كريميان/ص183).پرداختن به طنز،تاريخ،اسطوره،سياست،اجتماع،وبرجسته نمودن عناصر ايراني و ملي و بهره گيري از شعر هايي با فضاهاي مدني و جهاني و تراز نمودن زبان شعر بر اي اولين بار در شعر امروز ايران از جمله مؤلفه هاي شعر ميترايسمي مي باشند.تاريخ قضاوت خواهد كردكه آيا اين شعر مي ماند ويا نه !پس اين جريان را بدست خود تاريخ بسپاريم كه او بي رحمانه به قضاوت خواهد نشست .با هم،نمونه هايي از اينگونه سرودن ها را مي خوانيم: 

«اتوبوس ايرانگردي»

همين كه اتوبوس ،به «اكباتان » رسيد

شيرسنگي،با صورتي سرخ آمد جلو:

-         نمي شود مرا با خود ببريد ،به گفتگوي تمدن ها؟!

-         صندلي ها پر است،اگر مي خواهيد ،بوفه سوار شويد

(باد ايستاده بود وپرچم خواب اَش بُرد)

-         فرض كن در رديف صندلي هاي آخر

       كمي خواب باشي وبيني كه «كوروش»

نامه اي براي اَت فرستاده مُهرو موم «

-         بيا به« جاده ي شاهي» وخوابگزار اعظم باش !

ببين ،اين شاهين، كه جلوي اتوبوس نشسته

سمت جاده را به كدامين سو كج خواهد كرد!

(ومديترانه با درياي سرخ ،همبستر شد)

من هم دريايي شدم،رويايي

يعني آمدم ،سيب لبنان وكنيزك مصري

بخرم،بِبَرم ، بد هم، جاي ماليات ِاين دهقانان چيره دست... 

(ساعت به دقيقه ي ،ناقوس « قسطنطنيه»،كرنش كرد)

اما ، اتبوس ما،كنار «قادسيه» پنچرشد !

ديدي چگونه «فرخزاد»، مي گريخت به سمتِ سطرهايِ نامريي شاهنامه؟!

-         لطفا كمي «انيميشن» !:

تشنه بودم وهمين كه آمدم ،درِبطري «زمزم»راگشودم

غولي عصبي ،بيرون زد و گفت:

- سه آرزوي شما را اجابت مي كنم به شرطي كه بعد . . .

گفتم اوّل  مرا ببر اصفهان ، تا :

از «شاه عباس» بپرسم،كه در رؤيا ،     يا ،   با پاي پياده به مشهد رفت؟

دوّم ،سكه هايي را كه «محمود غزنوي» به «فردوسي»داد،پس دهم

و آخر قبل از اينكه فتح بغداد

تكه هاي «فرشِ بهارستان»را بياورم

بدوزم شان به هم ،مثل ِ روز اوّل اش

-(هفت قرن فراموشي !)

اتوبوس ،كنار« سند» ايستاد و «نادر» پياده شد 

خوابي براي دختر «مهاراجه» ديده بود

حالا اين قدر،اَداي عُرفا را در نياور

بهتر است با كلاه قيفي قجر

هي خم شوي،بگويي چاكرم،تا وِل اَت كنند بروي پي كار اَت

و .  .  .

اتوبوس ،درشكه مي شود

دُرُشكه ، گاري

گاري ، بدن اسب

اما ،راه «البرز»

همچنان سخت است.

                     صادق كريمي /مهر ماه 1381

«منظومه ي تخت جمشيد»                                                                                                                                                   

ببخشيد آقا!

مرودشت ؟

مي خواهم كمي درتمدن با ستان بگردم

وشديدا حما سي بگريم

(يعني از جلد تاريخ بيرون بيايم)

پله

پله

بالا مي روم

و در خود هي سقوط مي كنم

اين دروازه ي خشايارشاه ست

با گاواني مقتدر درطرفين

كه  به رنگي آركاييك

تا درتو حلول كنند

يا محول الحول والاحوال

عبور از دروازه  هم به اين سادگي ها نيست

بايد از رمز آگاه باشي

قدم                                 قدم

قدم                              مي زنم

فروهر را مي بيني

با چهره اي خرا شيده و

بال هاي پروازاما:

ش . ك . س . ت . ه

ش . ك . س . ت . ه

و دراين عمارت با ستاني

من به قدمت اكنون

ناگهان تخريب مي شو م

آه كوروش برخيز

من سخت خوابم گرفته است

(ماه منشوري شكسته دا شت)

آهاي با نوي هخامنشي

برايم شربتي از «هوم»بياور

چرا كه دير يست

كوههاي قفقاز را درنورديده ام و

اكنون با جمع سلحشوران

سرود خوانان به فتح آتن مي روم

وبه طرفه العيني

سربازي از پارسيان

 جاويد بيايد وبگويد

هديه

هديه چه آورده اي

ومن در دم  بره مي شوم

- ببخشيد سركار

من  مربوط به تمدن آينده هستم

(خنده اي از روي اقتدار)

بيابگذريم و به زير سروهاي سنگي

به جمع ستايشگران بپيونديم

وكمي اوستا بخوانيم

تا اين مكاشفه سرانجام يابد.

نمادنوروز اما

همچنان تاريك است

يا مدبر الليل والنهار

سوار برارابه مي شوم

( نبرد با زندگي )

تا خودرا به تالار تخت خزانه برسانم

شايد

در بار عام داريوش

وامي نصيبم گردد

زمان داشت مقدوني مي شد

وناگهان زمين هم سكندري خورد

يا مقلب القلوب والابصار

درتالار ملّل غوغايي از پارسيان ومصريان ومادها

برپا بود

و اُپراتور دا شت حلقه ها را تعويض مي نمود

تا بينندگان گرامي را

به قسمت هاي بعدي اين فيلم اكشن

دعوت نمايد

پرده ها آتش گرفتند

(چه اكران غم انگيزي)

حول حالنا الي احسن الحال

من هم اهورايي شدم

وا شياء

با پرواز شماره ي x

در د ستان ا شباح

محو مي شدند

ويادم با شد

 حرف هاي آن حكيم يوناني را

كه مي گفت :

تاريخ

 چيزي جزء هوسبازي مورخان

 بيش نيست

هي كاكو* برخيز

نوبت سلسله ي ديگري ست.                                                                     

                                                             رامين يوسفي

«ابر و ابو نواس »

شب است

در شرق شهريوري

شب است

و زورقبان بغدادي

كه در دالان مه مي راند

نمي داند

ساعتي ديگر

بذله گوي اهواز و فلسفه ي اندلس

در اسكله ي  دجله پياده مي شوند.

مسافران اين هواپيما هم

وقتي از پلكان خليج بالا مي رفتند

نمي دانستند

بليتي يكسره به آن دنيا گرفته اند.

شب است

در شرق شهريوري

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند

خليفه

دلش براي فلسفه وبذله تنگ شده

مي رود خودش را

 توي تلويزيون تماشا كند:

-         اين كابل است !

در كارنامه اش هرشب

تهمينه را عروس مي كنند اما

از رستم

خبري نيست.

در شرق شهريوري

 شب است

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند.

من

با ابونواس در اتوبوس

يادم بخير!

حرف ها دارم

و قرار است

در كوچه كوچه ي تهران

مثلا

با جميع لبخند ها قدم بزنم

- يادم بخير !

من با ابونواس

يعني چه ؟

- يعني گفتيم ابرهاي نباريده را بچلانيم

بلكه شهرهاي شعله بخشكند

بعد

خورشيد را ببريم بالا بنشانيم

- شايد

اما

شب است

در شرق شهريوري

شب است

و زورقبان بغدادي

در دالان مه مي راند...

 *ابو نواس(195- 139هـ .ق ) :شاعر وبذله گوي اهوازي ،معاصر هارون . مأمون عباسي

رضا بختياري اصل   1376

 

 

«ميراث»

آي ديواره ي غارها

چه بر سينه  يادگار آورده ايد؟

از غارت و غربت اجداد سنگ

پوش

اين جمجهايي كه مادام

روي سوي جنوب مي گردانند

آي شكسته كوزه هاي شوش تر وشوش

چه بر شما دميده اند!

مهاجران زاگرس وقفقاز

ساكنان سفينه ي نجات

حيات يافتگان نشسته بر قله ي آرارات

چه بر شما دميده اند ؟

تلاطم طوفان

يا فوران نفرت از قلب من

هنگامه ي ترس ،هنگامه ي راز،هنگامه ي نياز

هنگام كه سجده مي بري به خدايان ناديده و

طبل ها در تو به صدا مي آيند

لختي درنگ اي پرندگان !

سربريده ي اين سربازان مفرغين را

در حوالي كركس وكشتارنديدند !

آنجا كه فقط نام به يغما مي رود

و دستان ودشمنان ،

به فلاخن و گرز وتيغ

در پاي مي آورند و از پاي مي شوند

نه به خنجر خيانت وگلوله هاي ... دريغ

هنگام كه ماران فريبكار پيچش ونيش

به جنگت در آيند

هوشنگ شو !

و از هوش سنگ

آتشي بر آر وجشني بياغاز

آنك اي شكسته كوزه هاي شوش تر و شوش

زبان بگشاييد

به فاش اين رازها كه بر نشان داريد

اين رازها

 كه فراموش مان مي شود هر سده

مهرگان و چهارشنبه سوري وسيزده.

                                                     اميد حلالي

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 زنان آكد

.... و گيسوانت                         رامين يوسفي

چون دجله وفرات

بر رخساره ي بين النهرين

 موج مي اندازند

و  زنان آكد

با پستان هاي خشكيده

شرمسار

 كودكان خويش اند

يكي نبود

يكي نبود

و اسطوره ها هم

در خلسه ي طولاني مورخان

فرو رفته بودند.                                           

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 احمر نام ها

                                                              رامين يوسفي

شراع كه بگشايي

ماه مي شكند

كنار هلال گيسوان تو بانو

بدر كدامين ماهي

از شمس

احمر نام ها؟!

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 بخارا

 

پاپ

پيپ مي كشيد

و بخارا

هي بخار مي شد

و كسي

چهره ي دوك اعظم را نشناخت

تا اينكه صورتك

ازچهره ي بازيگر روي سن

فرو افتاد

ويكي ازميان تماشاگران

فرياد برآورد:

دموكراسي...دمكراسي....

و تزار

سوار بر اسبي عربي

در حالي كه نان ايراني مي جويد

بادي به غبغب انداخت و گفت :

به نظر من

ديكتاتوري

به اضافه ي  مجاز واستعاره هاي ديگر

تنها راه رستگاري ست

و آن سوي تر

كودكي كه نقشه ي جغرافياي

 مدرسه شان را

كش رفته بود

درميدان شهر آن را

ميان پير زنان وپير مردان

به آتش مي كشاند

پاپ

پيپ مي كشيد

و بخا را

همچنان

بخار مي شد

...خارمي شد

... ارمي شد

...ر  

       .

       .

       .

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه پانزدهم دی 1386  |
 m.i.s

                                      Å                         رامين يوسفي

1287خورشيدي

ماهي درآسمان نبود

حتا ستاره اي

انفجار:

Oil…oil…oil…

اين

 فرياد رينولدز بود

كه بعد از آن

«دارسي» هم

از خدا خواسته

«سي دار»

بر فراز شهر برافراشت

تا فرضيه ي تجسد ونفت را

برآيندگان

به اثبات رساند

****

كوچش آغاز شد

وپدران

پايان خودرا

آغاز مي كردند

با سكه هاي شاهي در دست

و مادران

گيسوان شلال خود را

به آفتاب سپرده بودند

اما دريغا،دريغ

كه خلاصه ي چپاول

همين سه حرف (m.i.s)

 بيش نبود

كه نبود

****

سال 1387

خورشيدي در آسمان نبود

و كودكان

در ميدان هاي سيانور

مرگ را

به بازي مي گرفتند

تا شهر همچنان

دلخوش از اختصار

سه حرف:m.i.s

ميان هجاهاي بلند آتش ها

بسوزد

آه اي آتش جاويدان

ريشه ي شعله ها تان

از كجاست؟!
|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 نقدوبررسی اشعارهوشنگ چالنگی

Ì                                                                                                                                                              رامين يوسفي

سوبژ كتيو بودن و كلي نگري در شعر فارسي تا قبل از نيما موضوعي است  شناخته شده كه صاحبنظران بسياري بدان پرداخته اند. اين نوع نگاه كه دلايل خاص  جامعه شناختي مختص به خود راداردبا ظهور پديده اي به نام« نيما» و «رهآوردي» با نام «شعر نو» رفته رفته وبه مرور تغييري در زاويه ديدشاعران ايجاد نموده وبا همه ي مقاومت وجبهه گيري اي كه از سوي كهن گرايان بروز داده شد خبر از يك تحول شگرف مي دادومنادي خبرمي داد كه«آي آدم ها» شعر وارد مرحله ي تازه اي از زيست خود شده است.زيستي هوشمندانه وبا طراوات كه خاص شرايط امروز ين  اش بوده . نيما ماحصل شرايط ورويدادهاي آنروزگاران بودوطبيعتااگر نيمابروز نمي كردو اين كار را به انجام نمي رساند،نيمايي ديگر اين« بار» را به  مقصد مي رساند چرا كه شرايط خبر از يك تحوّل اساسي مي داد.اگرچه نگاه هايي دُگم وجزم انديشاني چندبا مقاومت نشان دادن درمقابل اين جريان سعي بران داشتند تا آنرا متوقف سازند،اما استواري نيما خيلي جدي تر از اين برداشت هاي بيمارگونه بود.قصيده پردازان ومداحان وغزل سرايان ومسمط گويان وترجيح بند وتركيب بندومثنوي سرايان...با سابقه ي چند صد ساله واستحكام قالب هاشان آمده بودندتا نوزاد شعر نو را درمعركه اي پر از بغض وكينه ،هم لگد مال كنند وهم به سخره گيرندش:درهرحال[من]نوك خاري هستم كه طبيعت مرا براي چشم هاي عليل ونابيناتهيه كرده است.مقصود من خدمتي ست كه ديگران به واسطه ي ضعف فكر واحساسوانحراف از مشي سالمي كه طبيعت برايشان تعيين كرده است،از انجام آنگونه خدمت عاجزند...(نيما،زندگاني وآثار/دكترجنتي عطايي). اين نوع نگاه كه با يك تغيير ژرف در زاويه ديد همراه بود ،شعر فارسي را ابژكتيو و جزءنگر نمود. به اعتقاد هابرماس: شعرداراي كاركرد هاي هنري نيست بلكه اهداف و نيت هاي دروني شعر كاركرد هاي فلسفي وديالكتيك اجتماعي است. اما چه اتفاقي درعرصه شعرفارسي مي افتد كه اين كاركردها فلسفي و ديالكتيكي اجتماعي در شعر نيما ،بروز ونمود داده مي شود .

نيما يك فرد نبود بلكه محصول جنبشي به نام مشروطيت بود. برآيند تمامي حوادثي بود كه قبل از او رخ داده بود. همان «خرد جمعي»اي بود كه مي رفت تا تمامي تابوها ي فرتوت را كه در تمامي زواياي زندگي انسان معاصر چنبره زده بودند، بشكند و از انساني سخن به ميان آرد كه غم نان و پيچيدگي  زندگي شهري سبب شد تاحق و حقوق شهروندي اش را جستجوي نمايد.نيما فرزند زمان خود بود و توانست باآشنايي و بهره گيري از مدرنيته شهري وساير سيستم هاي جديد اقتصادي وسياسي وفلسفي غرب، شعر مدرن را پي افكند. ظهور اومانيسم و آرمانگرايي اجتماعي و عدالتخواهي و از جمله پيامدهاي شعر نيما بود.در دوران مشروطه شعربراي مردم يك عامل رسانه اي مي شود و مي بايست مردم را هم بخنداند و هم بگرياند و هم در كنار اين مسائل يك سري اطلاع رساني هايي را هم انجام دهد. بدين سبب است كه شعردر اين دوران كاملا شعار زده است و توام با عصبيت در كلام و موسيقي وهجو:ما ملت ايران همه با هوش وزرنگيم/افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم(نسيم شمال). نيما با حضور خود درفضايي اينچنيني مانند حوضچه ي آرامشي عمل مي كند و اين شتاب وسرعت ها را باآرامش و زيركي تمام مي گيرد و شعر را از صافي گذرميدهد وپالايش مي نمايد. اين نوع سرودن كه وصف الحال انسان آن دوران بود،هواداران و شاگرداني را به سمت و سو ي خود كشاند . شاگرداني كه يك چند نزد استادخويش تلمذ كردندو سپس هر كدام باكشف ظرفيت هايي درشعر ،راه خود راكوفتند.از ميان انبوه نام هاي آن سال ها : توللي،نادرپور، منوچهر شيباني ، هوشنگ ايراني، احمد شاملو، سياوش كسرايي، نصرت رحماني ، هوشنگ ابتهاج را مي توان نام برد.اما در دهه هاي بعدي باحضور شاملو ، اخوان ، فروغ و سهراب سپهري مربعي در شعر نوشكل مي گيرد كه موجب اسطقس دارشدن هرچه بيشتر اين نوع سرودن مي گردد وهنوز تا كه هنوز است خوانندگان بسياري اين «چهار ضلعي»را به عنوان برجستگان شعر نوفارسي مطالعه و حتي نقد و بررسي مي نمايند .اما در كنار اين مربع خواني ها وقرائت ها ،جريانات اثر گذار ديگري نيز در شعر نو فارسي شكل مي گيرد كه هنوز هم زواياي ناشناخته و تعريف نشده ي بسياري درخود دارند. اخوان از خراسان خود را به يوش رساند و تلفيق دو فضاي خراساني و يوشيج غالب اشعارش را در برگرفت شاملو از بوش به تهران امد و توانست شعر يوشيج را كه از عناصر بومي و مازني نيز بهره مند بود و حال و هواي روستايي وجنگلي داشت به معماري شهر نزديك سازد و با پالايشي كه در وزن و نظام نشانه اي ونمادها بوجود آورد شعر سپيد را پي افكند .شعري كاملا شهري كه در آن حق و حقوق شهروندان كاملا لحاظ شده بود فروغ علي رغم اعتراف خود به نشناختن وزن و دست و پا گيري آن شعر را به گفتار نزديك كرد و بهره گيري صحيح از دكلاماسيون كه خواست واقعي نيما بود ثابت كرد كه عميقا وزن را مي شناسد سپهري هم كه در ابتدا ايراني زده بود باس فرها و حضرهايش عنصر عرفاني شعر نيما را در شعرش تقويت نمود عرفان سپهري را بر خلاف سفرش به هندوستان و آشتايي با بودائيسم هر بودي بودا بود نمي بايست آنجايي تلقي كرد بلكه عرفان سپهري ريشه در يوش دارد .اما از عصر رضا شاهي كه از 1299 آغاز مي شود تا شهريور 1330 و از شهريور1320 تا كودتاي 28مرداد 1332 و از كودتاي 1332 تا حدود 1340 و از حدود 1340 تا 1349 كه اوج مبارزه مسلحانه است تا سقوط سلطنت در بهمن 1357 صداها و جريانات ديگري در شعر ايجاد مي شود كه مهمترين انها موج نو ، شعرحجم ، شعر ديگر، شعر چريكي، شعر تجسمي ، شعر ناب و مي باشد كه من اين حركتها رابدون در نظرگرفتن تقدم و تاخر هريك بر ديگري در نظر گرفته ام .عمده اين حركتها در دو جبهه هنر براي هنر و هنر براي مردم ، صف آرايي مي كند ولي چون موضوع بحث ما پديده اي مانند هوشنگ چالنگي مي باشد من از حجم آغاز مي كنم و چگونگي ورود او به شعر حجم كه شكل استحاله يافته موج نو مي باشد روياي خود از سكوي سرخدر مورد كشف حجم و انتشار بيانيه حجم گرايي مي نويسد كه : اين بافت زباني شناسنامه اش را در دريايي ها پيدا كرد تا آنجا كه گفتن با دلتنگيها با مكانيسم ذهني تازه اي برخورد كرد و در آنجا خيال خلجان ديگري داشتو برخورد اين دو با هم اين حركت تصويري فشرده اي را ايجاد كرد و با همان برخورد با دنياي تازه خيال بود كه منجر به كشف حجم و انتشارحجم گرايي شد .رويايي هر شعر خوبي را شعر حجم مي داند بنابراين مقدمات مرامنامه اي را تدارك مي بيند و به اتفاق دوستانش به جمع آوري امضاء جهت تاييد حجم مي پردازد درل سال 1348 عده اي شاعر ، نمايش نامه نويس ، معمار ،نقاش ،سينماگر اين مرامنامه راتاييد كردند و عده اي نيز آن را امضاء نكردند بيژن الهي و هوشنگ چالنگي در آن زمان در سفر بودند و بعد هم به اصرار الهي اخذ امضاءها متوقف مي شود قبل از اين دفتر دستكها چالنگي توانمنديش را باس رودن اشعاري مقتدرانه به نمايش گذاشته بود و به يكي از مهمترين شاعران موج نو تبديل شد و با استيل زباني خاص سبب تحير شاعران و مخاطبان انبوهي شد كه تا قبل از ان در هيچ شعري يافت نمي شد شاملو شعرش را به قلل بختيار تشبيه كرد آتشي از او به بزرگي ياد كرد براهني به سوزناكي عرفان شعرش و محمد حقوقي و شمش لنگرودي به مهم بودنش اشاره كردند اما متاسفانه بزرگي هوشنگ را براي هم نسلانش و نسلهاي پس از او تعريف و تحليل نكردند و صرف اشاره اي گذرنده يا مي خواستند رفع تكليف كنند يا از اين بزرگي او هراس داشتند و يا قدرت تجزيه و تحليل لازم را در مورد اشعارش نداشتند حتي عده اي از دوستانش از در كينه وارد شده و او را متهم به تاثيرپذيري از افسانهاي (تباي) كه شامل چند تراژدي از سوفوكل مي باشد مي نمودند .

شما با مطالعه تراژدي هاي سوفوكل از جمله اديب شاه ،الكترا و آنتيگون متوجه اين توهم باطل دوستان چالنگي مي شويد و بر خلاف اين اصل تاثيرپذيري خود يك جريان مثبت و سازنده مي باشد درخواهيد يافت كه هوشنگ چالنگي از اين تراژديها تاثير نپذيرفته و اگر هم پذيرفته فقط در لحن تراژيك  اشعار اوست كه اين تاثيرات رخ مي نمايد و نه به لحاظ تصويري . هوشنگ سواي چند شهر چاپ شده اوليه اش در نشريات آن زمان در باقي اشعارش فرم و محتوا توامان و مكمل يكديگرند . شعر تكامل يافته اي كه قبل از چتلنگي در آثار هيچكدام از دوستان موج نويي يا شعر حجمي اش يافت نمي شد .توام بودن فرم  محتوا در اشعار چالنگي حتي به جرات مي گويم كه قبل از شاملو اتفاق مي افتد و اين يكي از دقايق كارهاي چالنگي است دراماتيك بودن اشعار چالنگي نه به لحاظ قالب نمايشنامه اي بلكه به لحاظ لحن و تم ها و تصاويري است كه مخاطب را به فضاي تراژيك سوق مي دهد و اين به خاطر دانش دقيق او از درام است .ذوالفقار را فرود آر / برخواب اين ابريشم ! / كه از اوفيليا / جز دهاني سرودخواندن نمانده است / بهره گيري از عنصر مذهب و دين (اسلام زرتشت- مسيح ) در اين شعر و شعرهاي ديگر و تلفيق دو فضاي شرقي- غربي كه نهايت به نفع عنصر شرقي تمام مي شود ، آميختن تغزل و حماسه با هم كه در بيشتر اشعارش موج مي زند از جمله ويژگي هاي آثار اوست كه خواننده با خواندن هر كدام دچار هم ذات پنداري مي شود باقلبي ديگر بيا / اي پشيمان / اي پشيمان / تا زخم هايم را به تو باز نمايم / من كه اينك !/از شيارهاي تازيانه قوم تو / پيراهني كبود به تن دارم .عرفان حاكم بر شعر چالنگي عرفاني نيست كه آقاي براهني از آنها به برش هاسي شكيل متون عرفان ياد مي كند همان عرفان ارتجاعي كه در متون ما همواره به نفع آسمانها و نيروي ماوراءالطبيعه ختم مي شود بلكه بالعكس عرفاني است كاملا زميني و پويا كه در ان انسان با خواندن آن به زمين و زيباييهاي ان دل مي بندد و حتي تا تحقير مرگ پيش مي رود : اما من دورم دور / و مي توانم در اين يالها بخزم / و مرگ را تحقير كنم / در آميختن اسطوره هاي يوناني دومي مصري و با عناصر و شخصيت ملي اسطوره اي و بومي : كمان كشيده مي شود و من / شانه هايم را از اهي طولاني / بيرون مي برم ( زنگوله تنبل ص 7 ) و چالنگي در اين شعر و اشعار ديگرش چون آرش مرزهاي ايران و توران را در مي نوردد .و ايضا در شعرهاي ايكارگوريافته و ايكاربي صداي بال كه ايكاروس را با اسطوره هاي ملي مذهبي ( سياوش ابراهيم ) در مي آميزد اگرچه چالنگي همه مذهبي و جهان وطن است .(زنگوله تنبل ص86 و ص 87 ) من چالنگي را شاعر شب مي دانم . شبي هولناك كه حتي اگر در آن شب ها به صبح هم نزديك شود ايكوروار با كشته صبح ها و مه آلود بودن سحر مواجه مي شود : بي شكوهم مبين / من/ كشته ي صبحها كه نامهاي شگفت از آنها پرسيدم (ص86) صبح خواهد مرد / درگوش ها و جامه داني كهنه .ص21 شب كه مي روم / و آه هايم / بر رودي سايه افكنده است .(ص 28 )

در فضاي چنين شبهايي كه ترس با لذت مكاشفه آميخته مي گردد اما اين مكاشفه گاه به قيمت تكه پاره شدن برگاني مي ماند كه گرگ ها در كمين آنها نشسته اند و در اين سكوت بره هاست كه زنگوله تنبل مي شود تا نبادا گرگ هاي استبداد با خبر شوند و دسته جمعي به سوي بره ها يورش آورند اما چالنگي باكي ندارد و قلب تپنده اش او را وادار به شهيد شدن مي سازد و در دشت بي اعتنا به گرگ هاي سياست مدار زنگوله را به صدا در مي آورد تا همه را از سكوت برهاند : و اين زنگوله را / كه ماه به خون من آميخته / جايي كه دشت باشد و دشت / تكان خواهم داد .(ص 19 ) خلق تصاوير سوررئال كه نهابتا منجر به پريدن از سه بعد و شعشعه كلامي مي شود و ايجاد اسپاسمانتاليسم مي كند .در اين شعر است كه چالنگي بر خلف رويايي كه مي گويد حجم گرايي سوررئاليسم نيست ثابت مي كند كه او با آيختن اين دو از هر دو عبور مي كند : پس بياويزيد / نيازهاتان را / به پره هاي خوابم / كه چنين بي انحراف مي چرخم / باستاره هايي به كولم / سنجاق شده است / آدمي با خوانش اشعار چالنگي رعشه بر اندامش مي افتد .نوستالوژي در شعر ميراث به گونه اي است كه آدمي خسته از معماري شهري مي خواهد به دامان طبيعت بگريزد و در ميان قوم باز گردد و خاطرات گذشته را مرور كند همان قومي كه تاريخ بزرگ مردانش را به كام خود كشاند و گريه را در ميان مردمانش موروثي كرد : ميراث گريه ، آه/ در قوم من / سينه به سينه بود .چالنگي در بيشتر اشعارش در مقابل شبه مدرنيسم جبهه مي گيرد همان شبه مدرنيسمي كه با ورود شركت نفت ويليام ناكس دارسي مي رفت تا شكوه زاگرس را در كام خود بكشاند .

موسيقي نقش تعيين كننده در شعر چالنگي دارد و آدمي در اين اركستراسيون گاه به طبيعت و روستا و آواز شبان دعوت مي شود و گاه با ضربه آهنگي مواجه مي شود كه خويش را مي خواهد براي نبرد آماده سازد نبردي كه با تفرقه ميان قومش ( چارلنگ-هفت لنگ ) انداختند و مشروطه را از آنها ربودند اگر چه با توجه به فضاي دهه 40 و ايجاد بحث هاي شعر متعهد و شعر غير متعهد ، موج نو ، شعرچريكي و غيرهشعر چالنگي تمامي خصايص را در خود دارد و همه اينها هست و هيچكدام از اينها نيست و نميتوان به صرف امضايي او را در دهه اي خاص قرار داد شعر چالنگي شعر قرن ها و هزاره هاست كه همچنان اثرگذار خواهد بود شعر مدرن خوزستان با چالنگي آغاز مي گردد .

پس از چند سال به زودي شعر چالنگي مشتاقاني را يافت كه تحت تاثير او شروع به شعر سرايي كردند جوانان مشتاق كه همشهريش هم بودند و گاه به عشق ديدنش كيلومترها بايستي راهپيمايي كنند تا او را ببينند اگر چه اين سالها اين دوستان منكر همه چيز شده اند .

شعر ناب كه نامگذاري اش توسط آتشي صورت گرفت تحت تاثير چالنگي شكل گرفت اگر چه شمش لنگرودي در تاريخ تحليلي شعر نو شاعران ناب را متاثر از جالنگي و بيژن جلالي مي داد اما به زعم نگارنده كه تحقيقاتي در اين زمينه انجام داده تاثير بيژن جلالي را بر شاعران ناب منتفي مي دانم اين موضوعي است كه حتي خواننده با خواندن اشعار آن نيز به اين باور خواهد رسيد و فقط سلطه وسايه چالنگي را بر شعر ناب حس مي كند.سيد علي صالحي ، هرمز علي پور، حميد كريم پور ، يارمحمداسدپور و سيروس رادمنش 5 نفري بودند كه پنج ضلعي ناب را تشكيل دادند و سواي تقدم و تاخر هر يك در سرودن بعدها توانستند چند سالي بر شعر كشور اثر بگذارند اما موج ناب با انقلاب اسلامي براي چندسالي متوقف شد اما پس از چندي دچار استحاله شده و در شعر جنوب و كشور به شكل هاي متفاوت ودگرديسي شده بروز داده شد .

هر يك از شاعران ناب به گونه اي از چالنگي تاثير پذيرفتند سيروس رادمنش عرفان سوزناك را از شعر چالنگي مي گيرد و در شعرش تعميم مي دهد و تاكنون هم با اشاراتي به حوادث دردناك عرفاني چون حلاج ، بايزيد ، رابعه شعرش را به اين عرفان ارتعاجي تا ورطه نابودي مي كشاند با پيروزي انقلاب سيروس اشعاري را در نشريات آن سالها كه آنها شعرش را شعر انقلابي معرفي مي كنند چاپ مي كند و پس از چندي به دامان ناب باز مي گردد يار محمد اسدپور كه حتي تا اين سالها ايمان خود را به چالنگي حفظ كرده بود فرم موسيقيايي چالنگي را از شعرش وام گرفته است البته با اندكي از عرفان سوزناكش را كه در بر سينه سنگ ها . كاملا اين تاثيرات رخ مي نمايند.سيد علي صالحي محتواي شعر چالنگي را در اشعار اوليه اش دستمايه كار خود قرار داد اما پس از سالياني با عبور از چالنگي ثابت كرد كه شعرش در حال پوست اندازي است و اين محتواگرايي سيد با گفتارسرايي ها هنوز ادامه دارد . هرمز علي پور به فرم اشعار چالنگي توجه مي كند و حتي به تركيبات و واژگان شعري او ، اگر چه اين سالها ديگر پوسته فرم را تركاند و محتوا گرا شد .حميد كريم پور هم تغزل چالنگي را چاشني كمي حماسه كرد و اين تغزل بي سبب به عشق ورزيدنهاي او در شبهاي پشت برج نيست اوج اين تغزل در (يكليا ) سرايي او در كتاب ( دل چه پير شود ) ديده مي شود آري هوشنگ چالنگي بزرگي بود كه عده اي به زيركي سعي برآن داشتند تا بزرگي هوشنگ را از نسل هاي جوان پنهان سازند.

صبح خوانان

ذالفقار را فرود آر

بر خواب اين ابريشم !

كه از «افيليا»

جز دهاني سرود خوان نمانده است.

درآن  دم كه د ست لرزان بر سينه داري

اين منم كه ارابه ي خروشان را از مه گذر داده ام

*

آواز روستايي ست كه شقيقه ي اسب را گل گون كرده است

به هنگامي كه آستين خونين تو

سنگ را از كف من مي پراند !

*

با قلبي ديگر بيا

اي پشيمان 

اي پشيمان !

تا زخم هايم را به تو باز نمايم

- من كه ! اينك !

از شيار هاي تازيانه ي قوم تو

پيراهني كبود به تن دارم –

*

اي كه د ست لرزان بر سينه نهاده اي

بنگر

اينك منم كه شب را سوار بر گا و زرد

  به ميدان مي آورم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 ايذه

 

                                                  رامين يوسفي

                                                                                                                      تقديم به:مسعود بختياري

ايذه ...ايذه...ايذه...

و پدرم

كه آواره ي مسجدسليمان شدو

مادرم

گمگشته درفارس

آه اي شركت نفت لامذهب !

اي جيكاك !

چه با حساب ما را

بي حساب وهندسه كردي

اما نه

 به اين سادگي ها هم نيست

من

خون رگانم از بلوط هاست

وشيهه ي اسبم

موي بر اندام جغرافيا

سيخ مي كند

ايذه...ايذه...ايذه...

گويَل مَترسين

پشتم به زردهِ

وِرستين

كُتل وُرازنين

تا در بغض سرنا ها

فرزندم

با اوّلين اشك ماديان ها

بر زاگرس

برويد.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 گوگريوه

                                                                          رامين يوسفي

چه شوكتي دارد گريه

تا تو

مراثي اين ديوارها را

بسرايي و

من از شگفت

سري بجنبانم

كه اين كفش ها

به انشعاب راه ها

بي پاي مانده است

آه خدايا!

جهان

در گُوگريو مادران

چه حجم غريبي دارد.

گوگريو :گفتن وگريستن بختياري ها به هنگام مرگ عزيزان همرا با سرودخواني

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 منظومه تخت جمشيد

                                                                                                                                                      رامين يوسفي                       

ببخشيد آقا!

مرودشت ؟

مي خواهم كمي درتمدن با ستان بگردم

وشديدا حما سي بگريم

(يعني از جلد تاريخ بيرون بيايم)

پله

پله

بالا مي روم

و در خود هي سقوط مي كنم

اين دروازه ي خشايارشاه ست

با گاواني مقتدر درطرفين

كه  به رنگي آركاييك

تا درتو حلول كنند

يا محول الحول والاحوال

عبور از دروازه  هم به اين سادگي ها نيست

بايد از رمز آگاه باشي

قدم                                 قدم

قدم                              مي زنم

فروهر را مي بيني

با چهره اي خرا شيده و

بال هاي پروازاما:

ش . ك . س . ت . ه

ش . ك . س . ت . ه

و دراين عمارت با ستاني

من به قدمت اكنون

ناگهان تخريب مي شو م

آه كوروش برخيز

من سخت خوابم گرفته است

(ماه منشوري شكسته دا شت)

آهاي با نوي هخامنشي

برايم شربتي از «هوم»بياور

چرا كه دير يست

كوههاي قفقاز را درنورديده ام و

اكنون با جمع سلحشوران

سرود خوانان به فتح آتن مي روم

وبه طرفه العيني

سربازي از پارسيان

 جاويد بيايد وبگويد

هديه

هديه چه آورده اي

ومن در دم  بره مي شوم

ببخشيد سركار

من  مربوط به تمدن آينده هستم

(خنده اي از روي اقتدار)

بيا به زير سروهاي سنگي

به جمع ستايشگران بپيونديم

وكمي اوستا بخوانيم

تا اين مكاشفه سرانجام يابد.

نمادنوروز اما

همچنان تاريك است

يا مدبر الليل والنهار

سوار برارابه مي شوم

( نبرد با زندگي )

تا خودرا به تالار تخت خزانه برسانم

شايد

در بار عام داريوش

وامي نصيبم گردد

زمان داشت مقدوني مي شد

وناگهان زمين هم سكندري خورد

يا مقلب القلوب والابصار

درتالار ملّل غوغايي از پارسيان ومصريان ومادها

برپا بود

و اُپراتور دا شت حلقه ها را تعويض مي نمود

تا بينندگان گرامي را

به قسمت هاي بعدي اين فيلم اكشن

دعوت نمايد

پرده ها آتش گرفتند

(چه اكران غم انگيزي)

حول حالنا الي احسن الحال

من هم اهورايي شدم

وا شياء

با پرواز شماره ي x

در د ستان ا شباح

محو مي شدند

ويادم با شد

 حرف هاي آن حكيم يوناني را

كه مي گفت :

تاريخ

 چيزي جزء هوسبازي مورخان

 بيش نيست

هي كاكو* برخيز

نوبت سلسله ي ديگري ست.                                                                      

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386  |
 لالی

                              

                                                                                             رامين يوسفي

نقدوبررسي مجموعه داستان لالي اثر بهرام حيدري

 

بهرام حيدري نيز همچون ديگرهم نسلانش، محصول دهه ي پرافتخارچهل مي باشد.دهه اي كه به زعم اكثراهل فن، دوران طلايي ادبيات مدرن ايران  محسوب مي شود.اگرچه او«لالي »رادردهه ي پنجاه انتشارنموده است امّا،فضاي داستان خواننده را به حال و هواي سال هاي 1287 خورشيدي وحتي خيلي قبل تر از آن مي كشاند.با اين حال من خط فكري حيدري را مي شناسم ومي دانم كه متأثرازاين تاريخ بوده است .سالي كه مردان بختياري شال وقباوشلواردبيت هاي خود را گَل ِدارآويختندوپوشيدن لباس هاي تنگ فرنگي رابرلباس هاي محلي ترجيح دادندوآچارفرانسه جاي پوزپرهاي آنان راگرفت.جامعه ي آن سال هاي مسجدسليمان ولالي به دوطبقه ي اجتماعي تقسيم بندي مي شد:1-كشاورزان 2-زمينداران.بااكتشاف نفت درساختار اين نظام طبقاتي يك دگرديسي ايجادشد وخودرابه گونه اي ديگردرساختار وپيكره ي جامعه ي« نو صنعتي»نشان داد:(كشاورز© كارگرساده/ زميندار© كارمندوپيمانكار).بابه هم خوردن اين معادله توسط مدرنيسم وارداتي ،وزنه ي مدنيّت براثرجدال وگريزازسنت ها سنگين ترشده وازآن پس ديگركشاورزان به سمت وسوي مسجدسليمان گسيل مي شوند وبااستخدام روزمزدي درشركت نفت ،جامعه ي ساده ي كارگران صنعتي آن سال ها راتشكيل مي دهند:(كشاورز كارگر).طبقه اي كه درروستادررفاه نبوده واكنون نيز مي بايست مشقت هاي صنعت رابردوش بكشند.درواقع بااين استحاله ي طبقاتي واصل جابجايي دوباره رعيت درطبقه ي فرودست قرارگرفته وفراز خودارباب گذشته اش رامي ديد،امّا اين بار با تيپ وقيافه اي ديگر. بهرام حيدري فضاي برزخي اين سالها را براي خواننده ي متنش به تصوير مي كشاند.رئاليسم اجتماعي لالي گاه سر از  رئاليسم سوسياليست درمي آورد،جامعه ي صنعتي اي كه خودمدعي ست تادرساختارهاي دولتي وصنعتي شركت جويدوبااعمال نظارت براين سيستم ،حاصل دسترنج خودرا بي واسطه بدست آوردومحصول اين تلاش رانثارفرزندان خود نمايد.خواننده باخوانش لالي پي به رمزگان وقردادهاي ازپيش تعيين شده ي حيدري كه درمتن كدگذاري نموده است مي برد وباادراك ،آنهارارمزگشايي مي نمايد.حيدري وشفياني به حق ازبنيانگذاران ادبيات داستاني رئاليست گارگري درايران هستند.كارگراني كه مستقيما درسلطه ي استثماربودندوتازيانه هاي انگليس رابرگرده هاي خودوفرزندان به يادگاردارند.درچنين فضايي است كه لالي بروزمي نمايدوقد علم مي كندوماحصل مبارزه ي  قومي ـ طبقاتي مردمي مي شودكه استعمارلحظه لحظه زير پايشان راخالي مي كردوبه كمترين قيمت وزحمت آنان رامي فريفت تابه اهداف خوددست يابد.حيدري دوموقعيت گذشته وامروز را تاپوست واستخوان حس كرده است وبانقدازدوران خودسعي برآن داردكه به ديگران هشداردهد كه :مواظب اين شبه مدرنيسم فريبنده باشيد.داستان هاي حيدري وقرعه ي منوچهرشفياني درزمره ي اولين هاي ادبيات داستاني پست مدرن مي باشند.اين داستانها ،نهادهاونمادهاي دوموقعيت را بصورت پررنگ درخوددارندوبانقدازهردوموقعيت مي خواهندبه مخاطب گوشزدكنندكه :اين موقعيت رابه آرامي ودربسترفراهم آمده پذيراباشيد.«لالي»تحقيقي ست ازجامعه ايراني آن سالها كه با به خدمت گرفتن عناصررئاليستي توانسته است  اين برونگرايي را بصورتي شكيل ارائه دهد.مجموعه داستان لالي بيشترويژگيهاي  يك رئال سوسياليستي را داراست  وعناصرآن را رادرخودبه همراه دارد وبدون دليل نبوده است كه داستان كباب اين مجموعه  به زبان روسي ترجمه شده است :بدن كرم كوفته ازخالي كردن بارهاي بنز مشّ محمد قلي بودوخواب پشت چشمهاش بود.خاطرجمع ديد،:«بله بابا ميستونه ...كباب!بايدگوشت بره بزني به سيخ ،نه داخل كافه عبده بخوري...اگه آدم هرروزكباب ميخوردخوب بود،اماكي ميتونه هرروز هرروز،كباب بخوره ...مسعودفكركرد:اگه برم ارتش ـ اگه قبولم كنن ـ هرروزبرنج وگوشت ميدن...»(كباب /لالي ص 17).بهره گيري حيدري اززبان بومي وتلفيق به موقع  آن با زبان معياردر«لالي »خواننده را به زبان  سومي سوق مي دهدكه براي خواننده بسيارجالب توجّه است.علاقه وارادت حيدري به ادبيات روس دراين مجموعه داستان موج مي زندوباتأثيرپذيري از اين فضا توانسته است أساس داستان خودبپردازد.انسجام داستان وفضاي منطقي حاكم برآن به گونه اي مي باشدكه خواننده بدون دشواري اين متن منسجم را دنبال مي كند.آيتم هاي مختلف اين مجموعه بسيارجالب به هم تنيده شده اندوهم  مؤلف وهم خواننده به كاشت و برداشتهاي لازم درمتن دست مي يابند. لالي مجموعه داستاني است كه خواننده باخوانش آن متوجه يك پيوستگي درسراسرمتن مي شودواين پيوستگي بسان همان نخ اطميناني ست دراسكناس.خواننده بامطالعه لالي ازابتداي داستان«ناهارفردا،كباب است»تاانتها«گاگريو»هم به فضاي فكري مؤلف پي مي برد وهم به انديشه هاوباورهاي ايلي كه مؤلف بدانهاپرداخته است.ايلي كه به هيچ قيمتي حاضر نيست تاطلاي بي غش معرفت وسادگيش رابه تزوير ورياي شهرنشيني بيالايدوهنجارهايش راازدست بدهد:گل محمد گفت:«شهري هارومي زنين به ما؟البت ...»(مگس كش/لالي ص113 ).حيدري در لالي سعي نموده است تا از خدايگونگي خوددر متن بكاهدو به گونه اي رفتار نمايد كه ادامه ي داستان رامي بايست از زبان شخصيت هاي آن دنبال كرد وشخصيت هاي لالي با ايجاديك پلي فونيك كاملا طبيعي در متن زمام امور را دردست مي گيرند ودر سرنوشت خود دخيل مي شوند.لالي يك لايه ي معنايي ندارد بلكه در نهايت سادگي و سهل المتنع بودنش اثري ست چند معنايي .كه سبب چندبعدي شدن متن مي شود. لالي حكايت جامعه ي روستايي آن سالهاست كه از سويي سعي دارند سنت هاي پسنديده ي خود را حفظ نمايند ودرمقابل مدرنيته ازخود واكنش نشان دهند وازجهتي سعي برآن دارند تاباپذيرش منطقي ازروزگارعقب نيفتندوهمپاي جامعه ي مدرن شهري حركت نمايند.بهرام حيدري سعي كرده است از ابتدا تا انتهاي اثرهمچون شاهدي است كه گوشه اي نشسته تا شخصيت هايش جريان داستان را دنبال نمايند:علي كرم عمدابلندگفت:«آ؟يعني...»بچه بختياري وباك از كوه و كمر؟درست كه همه جا پرازماربودوكفتاروگراز،امّا توي كوه وصحرا ،شب وروز، مگر زندگيشان همين نيست ؟...لالي سراسر طنز تلخ جامعه ي ايراني ست وحيدري سعي كرده است باطنزي هوراسي وملايم خواننده را ازمحيط پيرامونش مطلع گرداند.طنزدر«لالي»بسيارچشمگيراست ونقش اساسي رادرآن داردويكي ازموفقيت هاي حيدري دراين اثرارزنده بهره گيري صحيح وبه موقع ازطنزاست.قهرمانان داستان رايك مشت مردم ساده تشكيل داده اندكه خودشان مي بايست به حل مشكلات ومعظلات بپردازند،وباتوجه به روحيه ي شخصيت هاي داستان آنان منتظرنيستندتاكسي ازآسمانها وياآنسوي كره ي جغرافيابرخيزدوبه حل مشكلآتشان بپردازد.بهرام حيدري باابزارزباني خاص خودسعي داردتاجامعه ي آن سالهارابه گونه اي ظريف به چالش كشاندوباتكنيكي خاص اعتراض خودرااعلام دارد.عناصربومي وبكارگيري به موقع سبب شده است تازبان حيدري خاص گرددوكارش راغنابخشد:پرنده اي سياه وسفيد،بزرگترازكبوتر،بابالهاي بلند،كه بختياريها«ديدمك مي گويند،ازبالاي سرآبادي گذشت وچندبارباقدرت وپرطنين،صداكرد:«ديده...م،ديد...ده م،دي دم!»(كپرهاي جن زده /لالي ص169).تِم ودرون مايه ي داستانها جامعه ي ساده ي لالي ست وبه تعبيري ،لالي نمادي ازجامعه ي بختياريهاست، بااعتقاداتي كه سخت بدان پايبندندوحيدري درتشريح اين اعتقادات وفضاي روستايي حاكم برداستانش بسيارموفق عمل كرده است  وبا جامعه شناختي ،به كالبد شكافي وتشريح آناتومي مشكلات ومعظلات آنان اعم از :اقتصادي ،آموزشي ،طبقاتي... پرداخته است.درداستان «دعوتي ها»چنان با احساس وبازباني شاعرانه ،قامت مردم ولباس هاي رنگين وزيبايي راكه برتن دارندبه تصوير مي كشاندكه خواننده باكمال تعجّب حس مي كند متني راكه با آن روبر  ست يك شعراست ونويسنده ي لالي را بي شك شاعري مي داندكه باتوانمندي به متن وكلمات شعوروآگاهي بخشيده است:«اگركسي ازنوك بلندي هاي گچي ي بالاي سرخانه ي عين اله نگاه مي كرد،خط بلند زن ومرد وبچه را،شبيه به درختها وگل ها وسبزه هاي رنگارنگي مي ديدكه يكباره وناگهاني سبزكرده باشند».لالي سراسراعتراض است وشورش .شورش عليه متني كه با قليل بودن خود مي خواهند  سرنوشت اكثريت را به دست گيرند.اكثريتي كه هميشه ودرتمامي جريانات با  رندي به حاشيه كشانده مي شوند تامبادا به متن چيره گردندتامبادا ازحقوق خودآگاه گردند واينجاست كه حاشيه بر متن مي شورد وبا عرض اندام درپي حق وحقوق ازدست رفته ي خود است .آري نوعي اعتراض است .اعتراض به فئوداليسمي كه خودرا درلايه هاي دروني متن پنهان كرده است تا لو نرود وبا هدايت بازي از بيرون به اهداف خود دسترسي پيدا كند.حيدري با پرهيز از حضور شخصيت هاي بورژوا درمتن وبا ميدان دادن به طبقه ي كارگرورعيت ،به چنان شخصيت پردازيي دست زده است كه نه تنها اين پرهيز اودربه  تصويرنكشاندن طبقه ي بورژوا ومرفه وحضوركمرنگشان  آسيبي به متن و فضاي داستانهايش  وارد ننموده است بلكه از نقاط قوتي مي باشد كه  بكار برده است واين خود خواننده است كه با كنكاش درلايه هاي دروني متن سايه ي  شوم و هميشگي اين جماعت مرفه را درسراسرماجراها ي داستان به دنبال خود مي بيند:«...چرا به دهقانان زحمتكش به چشم حيوان نگاه مي كنند...من نمي توانم بگويم اصلا از زندگي خود راضي هستم ...(حسين سليماني/لالي ص 25».حيدري از فئوداليزم سخت در رنج است وهمين رنجش اوست كه اين چنين درمتن نمود پيدا كرده است وبا نپرداختن تعمدي ويا حضوركمرنگشان درمتن ،آنان را سركوب نموده وانتقام خودرا از آنان مي گيرد .او درهمين داستان وداستان آقاي منصوري ست كه با به چالش كشاندن نظام آموزشي وقت كه فاقد تكنولوژي وبرنامه هاي مدون آموزشي بوده،چنان استادانه خواننده را درفضاي فرهنگي وآموزشي كشورمي بردكه خواننده با تمام وجود حس مي كند دركلاس درس نشسته است وحيدري معلم اوست.درواقع حيدري معلم مدارس لالي ومسجد سليمان بوده وبا با زسازي تجربيات خودازكلاسهاي درس ،بهره برده وبا ساخته وپرداخته نمودن  اين فضاها خواننده را با گذشته وآينده اش پيوند مي دهد.او خود معلم بود وبا درايت وهوشياري تمام از ميان ساعات مختلف آموزشي ساعت انشا ء را انتخاب نموده است تاشخصيت ها حديث خودرابازگويند .تنها ساعتي كه دانش آموز عقده مي گشايد ومعصومانه زخم هايش را به معلم وهمدرسانش باز مي نماياندودرنهايت همگي به سمت وسوي استنتاج منطقي سوق داده مي شوند:اين سليماني نبود كه سگ به دندون گرفتش وتوي چاله افتاد وازصخره پرت شدو هفت جاي سرش شكست ،اين همه ي ملّت بود...اين فقط سليماني نيست كه حتي زنده موندنش تصادفيه... درواقع كلاس درس نمادي از جامعه ي ايراني آن سالهاست ،جامعه اي كه درآن اصناف وطبقات مختلف حضوردارندوهمگي جمع شده اندتا درد دل نمايند ورنجنامه هاي خودرا براي همديگر باز گويند.حيدري با اين تعميم بخشي نيك توانسته است تا منظور خودرابه خواننده ي اثرش انتقال دهد.دراين بازگويي ست كه نوعي پلي فونيك وچند صدايي ايجاد مي گردد ومؤلف با چيرگي خاص منظوراوليه ي خود را به خواننده انتقال مي دهد.اين چند صدايي درنظام آموزشي تنها خاص ساعت انشاء مي باشد وبس ودرباقي ساعات معلم متكلم وحده وديكتاتور بلا منازع نظام آموزشي ست و دانش آموز چاره اي جزء شنيدن و سكوت ندارد.تصاويري كه حيدر ي دراين اثر خلق نموده است بدون استثنا همگي حاوي بار نوستالوژيك مي باشند كه درنهايت با دعوت وجذب مخاطب ،سبب عمق بخشيدن به اثرش شده است.بعضي از شخصيت ها وموقعيت هاي اين اثر واقعي ووجود خارجي دارندواوبا رنگ ولعاب دادن به اين اتفاقات،موقعيت ها وشخصيت ها توانسته فضاي داستان هايش راقوت وغنا بخشد.حيدري درلالي تمام تلاش ّخودرانموده است تابابه نقدو چالش كشاندن محيط پيرامون خودزخم هايش را به خواننده بازنمايدمگر مرهمي يابندبراي اين زخم ها .زخم هايي كه كهنه هستندومزمن .لالي درواقع يك مقاومت است .مقاومت ازبراي جامعه وساختارقومي اي كه باتعميم بخشي اثرمي توان آنرانمادي از انسان محروم ديگرقوميت ها هم دانست ونويسنده سعي داردتا با ابزار ومصالح مختلف آنرا ازخطر وتباهي برهاند.اوبا به تصوير كشيدن زشتي ها وكاستي ها درواقع سعي داردتا اوتوپيا وهمان جمهوريت وجامعه ي ايده اليستي افلاطوني خودرا با اين متن بناسازدواين رامي توان ازخط فكري وانديشه ي انتقادي  حيدري پي برد. اوباشناخت عميقي كه از فولكلور وباورمردمانش داشته خوب توانسته است از اين موضوع استفاده ي بهينه نمايد :...«مارسفيد مسلمان»نبودو«مارسياه كافر»هم نبود،امّاازماركافر هم بدتربود.مي زد،شفانداشت...(ساكنان/لالي ص288).بختياريها به علت حضور درطبيعت ونوع زيستي كه دارند بين جانوران يك تقسيم بندي قائل شده اند: مور كافرـ ماركافرـ مورومار مسلمان.درواقع آنان جانوراني راكه سمي وخطرناك نيستند،مسلمان مي دانندوجانوران سمي وخطرناك را دشمن وكافر مي شمرند.به نوعي اين موضوع ريشه دراعتقادات بختياري ها داردكه اينگونه موجودات را مسلمان وبي آزارمي دانند. حيدري به زيبايي توانسته است كه اين ظرايف را درداستانهايش جا دهد وازمصالح بومي براي ساخت داستانهايش استفاده نمايد.گره افكني وگره گشايي هاي به هنگام نيز ازجمله عواملي ست كه جذابيت داستانهايش را دوچندان نموده است .توصيفات حيدري چنان زيباست وبه موقع ، كه آدمي رامي برد به گذشته هاي دور.گذشته هاي مشترك همه ي ماها كه با شنيدن شان دچارنوستالوژي وكهن يادهاي حسرت بارمان مي شويم :صداي درس دادن معلم علوم تجربي مي آيدكه كلمات را مثل جلسات سخنراني اش...ازپنجره دومي ازآخر،كلّه هاوتنه هاي بچه ها ديده مي شد.يكي ازبچه ها بيرون را مي بيند وخبر مي دهد:«آقا !آقاي رييس فرهنگ.داخل حياطه.»(آقاي منصوري/لالي ص 58).اوبا به نمايش گذاشتن يك يا چند شخصيت كميك قصد دارد تا زخم هاي جامعه  را بازنماياندوباايجادتنفس دراثرش خواننده را ازبسياري از واقعيات تلخ  آگاه سازد.اسطوره هاي لالي افرادوموجوداتي نيستندكه كارهاي خارق العاده ازآنان سر بزندبلكه بعكس،مردماني هستندساده وحتي به روزمرگي گرفتار.امّا حيدري ازميان همين شخصيتها ،به پردازشي دست مي زندكه كارهاشان بسيارزيبادرمخيله نقش مي بندد.اسطورهاي لالي همين شخصيت ها مي باشند:اسطوره ي درد ورنج ،اسطوره ي كمي ها وكاستي ها ومحروميت ها.حيدري يك روستايي نويسpastoralist است ،روستايي نويسي كه با اشراف برجامعه ي شهرنشين ،لالي رانمادي ازجامعه ي ايراني آن سالها گرفته وبه ساختاراينچنين جامعه اي هجوم مي بردتاآنرا به بوته ي نقدبكشاندودرنهايت سامان بخشد.در كتاب ارزشمند صدسال داستان نويسي ايران،حسن ميرعابديني،جلد1و2صص 530و531آمده است:«بهرام حيدري نيز مانند شفياني از روستاهاي بختياري مي نويسد،اما مضمون «جستجوي اصالت»در داستان هاي او،به كمال مطلوب ساختن افسانه ها وترانه هاي فولكلوريك مي انجامد.داستان هاي مجموعه ي به خدا كه مي كشم هركس كه كشتم (1356)از بيت هاي عاميانه حركت مي گيرندوجلوه هايي از زندگي نيم قرن گذشته ي عشاير بختياريي با صحنه هايي زنده تصوير مي كنند.حيدري با جامعه وفرهنگ بختياري آشنايي عميقي داردوتأثرات خود را از اين جامعه هنرمندانه بيان مي كند.خواننده ي اين داستان با جغرافياي منطقه،معماري دهات وافسانه هاي سينه به سينه ي مردم آشنا مي شود.حيدري براي گريز از وضعيت موهن كنوني،درافسانه ها به جستجوي گذشته اي پرشكوه مي رودواز جنگ هاي جاه طلبانه ي خان هاي بختياري با دريغ ياد مي كند...اما حيدري برخوردي غير انتقادي با روايت هاي عامه داردودر بيان قهرماني هاي خان هاي «خوب»بختياري،پايگاه ونقش اجتماعي واقتصادي آنان را فراموش مي كندوداستانهايش ولايت پرستانه ومحدودمي شوند».اكنون حيدري مصر باشد يا يونان ويا زيرهر آستاره ي آسماني ديگر، فرقي نمي كند،مهم اينست كه:هرجا باشد درياد لالي ست ولالي نيز دريادوچشم انتظاراو.  

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 بم

 

و ناگهان زمين به قهقهه افتاد                                                                براي منوچهر آتشي

درپنچه ي صبحگاهي

وگودكان به گريه

ارواح زخمي مادرانشان را

به خلسه اي طولاني

فرو برده بودند

من اما ازخاكستر شعرهايم

ديدم پرنده اي

كه دريا را ازمن نشان مي گرفت

به جستجوي ‹آتشي› كه كنارشاليزاران شمال

درحسرت دشت هاي بي سوارجنوب

تنوره مي كشيد

به لخته لخته ي صبح

**************

به لختي اززمان

كاينات ازجنبش بازايستادند

وزمين درسكونت خويش

شكمي از عزا درآورده بود

و مادران همسرا

به مويه

سرود خرما پزان را

به كودكانشان شير داده بودند

شيرخشك

وپستانهايي كه از دلارونفت

خشك مي شوند

آنگاه زمين جبرا لاشه هارامي بلعيد

ولاشه هازمين را

اين قانون طبيعت است

كه فقط خشت ها بلرزند

تا مرمر ها

جلاي بيشتري بيابند

اين قانون طبيعت است

كه راوي

 زير تنه ي تنومند تنهايي

جان بسپارد

آري

كاينات ازجنبش بازايستادند

اما

 اين تنها قلم بود

كه شرمگنانه ازسماع صوفيانه ي ارگ بم

بازمي گشت.

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 شیران سنگی

رامين يوسفي                                   

وقتي

از كِل هاي زنان

شيرها

سنگ مي شوند و

سنگ ها

شير

نگويمت كه فردا بهار است و

دوباره كبك ها

به ايل

هجرت خواهند كرد

چراكه

در چپنوازي سرنا ها

كرفس ها و چويل ها مي پژمرند

وآنگاه

ماديان ها

گريان از بلوط ها

مي پرسند:

-          بازهم آيا

    از  زاگرس

     شير ديگري

سنگ شده است؟!

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 ریل وی(ویل)

                                                                                    رامين يوسفي

قطار...قطار...

هو...   هو...

قطار... قطار...

دوغ...  دوغ...

آري

همه چيز

با همين بازي كودكانه آغاز گشت

يك نفر

 ابتد آمد

و سوارها را

تا پشت بلوط ها تا راند

آنوقت

با هوشواري هرچه تمام

صحنه را طوري آراست

كه هنوز

سواران پياده مي گردند

راستي؟!

اين خون برادرنم نيست

كه در ديگ هاي دارسي

دارند بخار مي شوند؟!

با زغال هايي

كه پدر هامان

آتش بيار معركه اش بودند

نه!

چگونه باور كنم

چون برگاني پر از سكوت

غوغاي خشكيدن كوچ را

بر صفحه هاي سبز زاگرس ؟ !

نه!

 نمي خواهم ببينم

كه كودكان

در انتظار پدر هاشان

هرپسين

بزاق پاولف را

ترشح مي كنند

نه!

نمي خواهم ببينم

اين صحنه هاي كريه كور را

به «گو گريوه»ي ما دران و

گيسوان گُر  گرفته ي خواهرانم

آنگاه كه خورشيد

تنها

دانه اي از الماس نماي

لچك ها شان بود

********

درخط زمان

ريل وي

هي لاغر ولاغرتر مي شد

وتهران

در فربهگي خويش

دائم

آروغ مي كشيد

قطار...قطار...

بوف... بوف...

قطار...قطار...

ووي... ووي...

ريل وي (rail way):اولين راه آهن خاورميانه در مسجدسليمان.اكنون محله اي ست و بختياري ها آنرا «ريل ويل»گويند.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 خدا حافظ گٍوگ تاراز

رامين يوسفی

بِو ين حالا دَس به يَک دادِن / جُون سی يَک دادِن / چَندِ آسون ؟ ! / بِوین حالا وقتی با یَک بُوییم / رُندِن دِشمِن چَندِ آسون ؟ ! / دیِه شَوِ تاریک سی دیدَن صحو / تی بِه رَه مَنِشین / ایبَرت خَو / حالا اِیتری دی نگو نَتَرم / خُوت وُری بِدرَوگئو چی اَفتَو . . . ( ببین حالا دست به یکدیگر دادن / جان برای یکدیگر دادن / چقدر آسان است ؟ ! / ببین حالا وقتی با یکدیگر باشیم / راندن دشمن چقدر آسان است ؟ ! / ديگرشب تاريك براي ديدن صبح/چشم به راه ننشين/خواب تورا مي برد/حالا مي تواني ديگر نگو نمي توانم/خودت بلند شو وبدرآي ،چون آفتاب اي برادر...

بهمن علاءالدین معروف به مسعود بختیاری ، سردار سخن و سالار آواز بختیاری هم به سرای باقی شتافت . پیام کوتاه اما جانکاه بود . مگر بختیاریها چند « مسعود عشق » داشتند ؟ مسعود بختیاری تنها یک آوازه خوان نبود آنهم با « صدایی آریایی » . او پاسدار کلام بود و بیش از هر « لغت شناسی » بر گردن فرهنگ بختیاری حق دارد :

معرفی اسطوره ها و مشاهیر بختیاری ، واقعه خوانی و خوانش تاریخ بختیاری ، پردازش سمبل ها و نمادهای ایلی ، حفظ و حراست از فولکلور ، نگهداری و پاسداشت کلمه ، معرفی موسیقی و آواز بختیاری در گستره ی ملی و سایر اقوام ایرانی ، پویا نمودن و ایجاد هماهنگی میان موسیقی و ترانه های بختیاری با سایر سازهای :  زهی ، ضربی ، کلاوی دار . . .  بختیاریها به دلیل حضور در کوهها و جغرافیای خاص طبیعی خود ، بیشتر با « نی » ، « دهل و کرنا » مأنوس بوده و هستند . دهل و کرنا را برای رخدادهای مهم از جمله جنگ ، عروسی ، تولد و مرگ بکارمی برده اند که این نوع از ساز ریشه درايران باستان دارد. خاصه دهل که در هشدار های اعتقادی از جمله نمازهای پنجگانه هم كاربرد داشته است .

این نوع ساز کوبشی ضمن آرایش و هماهنگی میان رقصندگان ، روح حماسی را در آنان تقویت           می نمود و خون جنگاوران سپاه را به جوش می آورد . در رقص « سپاه » علاوه بر سه پا و گام برداشتن، سپاه خویش را برای نبرد با دشمن آماده می سازد و این آمادگی را نوازندگان در جنگاوران ایجاد می نمایند. زنان با زیباترین لباسهاو شادمانه ترین رنگها دوش به دوش مردان خود در این آرایش نظامی شرکت می جويند و آخرین نگاه های عاشقانه زن و مرد در همین رقص «مرگ وزندگی» رد و بدل می گردد . در واقع این رقص ، « رقص وداع » است .وداع با زن ،زندگي وايل وطايفه .و هنگامی که یکی از جنگاوران سپاه کشته می شوند، ساز«چپي» که نشانگر «مارش عزا » و اندوه است نواخته می شود و « کُتل »  آراسته(وُرازنيدن) می گردد و زن سپاهی به نشانه ی عزا گیسوان خود را قیچی می کند و لباس سیاه بر تن می نماید یعنی که روزگار با او چپ افتاده است .

و اما ساز « نی » . « نی » در خواندن :  دی بلال (deybalâl) – برزگری – شُوخی (Šawaxi)     صیادی ... کاربرد دارد و همنوا با آوازه خوانان می گردد . اکتشافات نفت در خاک بختیاری سبب شدتااین مردمان به سمت و سوی زندگی شهرنشینی سوق داده شوندورفته رفته با نهادهاي مدني آشناگردند. اما سنت های قومی و فرهنگ اجدادی از یک سو و هجوم یکباره ی مدرنیته از سویی دیگر موجب به چالش کشاندن مردمان این سرزمین شد. سرزميني كه درآن«مسجدسليمان»اوج تلاقي  دونوع نگاه بود.يكي نگاه عشيره اي ومتعصب وديگري نگاه مدرن ودرهم كوبنده.«شهري برزخي» بادو فرهنگ(روستايي ـ شهري)،دو زبان (لري ـ فرنگي)،دومعماري(گلگه ـ باغ ملّي) ...دهل و کرنا، دیگر در چنین جامعه اي کاربرد اولیه ی خویش را از دست داده و به حاشیه رانده شد و جز در مواردی اندک و به دور از کاربرد اولیه اش مورد استفاده قرار می گرفت . ساز« نی » هم ترجیح داد در کوههای بختیاری بماند و دمساز چوپانان و عاشقان دی بلال خوان گردد. در چنین شرایطی بود که بهمن علاءالدين بداد موسیقی بختیاری رسید و پُلی شد میان موسیقی بختیاری و موسیقی مدرن شهری . بهمن علاء الدین ، دقیقاً همین ارتباط را میان مردمان شهرنشین ، روستا نشين و عشایری برقرار ساخت و موجب شد که میان دو نگاه و دو زیست کاملاً متفاوت «آشتی قومی» ایجاد نماید . تار ، دوتار ، سه تار، کمانچه و سازهای ضربی ( دف ، تنبک و امثال آنها ) و دیگر سازها از جمله آلات موسیقیایی بودند که بهمن علاءالدین به کمک سایر نوازندگان ديگر، حریر صدایش را با آنان اجرا می نمود . جا دارد همین جا از استاد علی حافظی و نواي« نی » جاودي اش که اندوه قوم خودرا با آن می نوازد یاد کرد . بهمن علاء الدین بیشتر شعرهایش را خود می سرود و جنس صدا و دلدادگی اش موجب شد تا بر غنای نوستالوژیک وتغزلي آثارش بیفزاید : بِیو که وَ با یَک ، یه عهدی بِوَندیم / حالا که مُنو تو چی خین یِکیم / نوا بنشینی موُ که اویرِیستُم / حالا که منو و تو سِتینِ یَکیم . ( بیا که با یکدیگر یک عهدی ببندیم / حالا که من و تو مانند خون یکدیگریم / نباید بنشینی هنگامیکه من بلند می شوم / حالا که من و تو ستون یکدیگرم . . . )

پرداختن به جغرافیای بختیاری و پرواز آدمی تا آن جغرافیا از جمله سحر آمیزی صدای ملکوتی اوست . شنونده با شنیدن « کوگ تاراز » هم عمیقاً به آن جغرافیا کشانده می شود و هم مسعود را چون کبکی می بیند که در« تاراز » آواز می خواند .

پرداختن به موسیقی روز و موضوعات داستانی . او « داش آکل » صادق صدایت را چنان سوزناک        می خواند که شنونده را به ژرفای ماجرا می کشاند . جنگ شیمبار ، شیر علی مردون ،                      عبده محمد( ممد ) للری . . . و سایر مشاهیر و اسطوره های بختیاری را برای گذشتگان یاد آوری        می نماید و نسل نو و آینده را با این اسطوره ها آشنا می سازد .

او پاسدار واژه بود بعنوان مثال « ستین » در بختیاری یعنی ستون که در اشعار و آوازهایش بکار برده است . در فرهنگ پهلوی ستون stun آمده است و ستونک stūnak به معنای ستون ،تنه ، تنه ی درخت می باشد و ستینک stēnĪk نیز به معنای پای بر جا ، ثابت ، بر جای ایستاده ، استوار در این فرهنگ آمده است .

پس کاربرد « ستین » در بختیاری و « ستون » پهلوی و اوستایی بسیار نزدیک به هم می باشند :

 ستین           ستون ( ی         و ) در این فرآیند یک دگر دیسی صورت گرفته و واج « ی » به « و » تبدیل شده است . مسعود بختیاری در واقع خود یک« لغتنامه » و « دانشنامه » بود و گفتنی در مورد این بزرگ مرد بسیار است که بماند اگر عمری باقی بود . و چه زود گذشت آن شبی که به زیارت استاد نایل آمدم در « کوروش »،اهواز با دیدن استاد به سمت او رفتم و گفتم : استاد اجازه بفرمایید تا از طرف دوستداران بختیاری بر گلویت بوسه اي زنم .استاد خود را عقب کشاند و گفت : مُو کوچیک بختیاریُم.یادش را گرامی میداریم که چون او دیگر بختیاری به خود نخواهد دیدمگر درسده اي وياهزاره اي ديگر : تو چی اَفتو خُوت وُری بِدِرو / چی چشمه وابُوی نَه چی گور اَو ( تو مانند آفتاب خودت بلند شو و بدر آی/ همانند چشمه می باید باشی نه مانند گور آب
|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 ازعرفان تا عرفان

نقدوبررسي مجموعه شعرآبناز اثرحميدعرفان                                           نوشته:رامين يوسفي

تا حصار خيزران /راهي نيست /اما شيهه ي اسبي بي سوار /ذهن ما را/تا دروازه ي بيت اللحم /مي تاراند/تا حصار خيزران راهي نيست.مجموعه شعر ‹آبناز› اثر حميد عرفان با شعر بلند ‹سفرهفتم›آغاز مي گردد.عدد هفت در اين كشف وشهود نشان ازپختگي و بسياري سفرعرفان دارد.اودراين سفربه هيون برمي خوردو به سفرود.گاه سراز سمنگان درمي آورد وگاهي از غرناطه ودرمسيرش با مهاجران پيرنه همسفر مي گردد.تا آبهاي قطبي مي رود وتا بندر ولپارزو .وازاستوا عبورمي كند تا به اشراق دست يابد:ازخطوط استوا عبوركن /مي خواهم خورشيد را بنوشم ... سفر هفتم عرفان درواقع سِفر خروج اوست به حدود رها شده اي به نام سفر.سفري كه مسافرش سخت عطشناك است .عطشي  از نوع دانستن كه ميوه اي ست تلخ و ممنوعه :به كجا منتهي مي شوي /اي حدود رها شده /اي سفر!...در اين شعر بلند عرفان به عرفان مي رسدو دراين بلندا ست كه خواننده پي به  انديشه واحساس عرفان مي برد. اي كاش شعر بلند ‹سفرهفتم ›در انتهاي اين مجموعه ،به جاي ‹مراثي تن رها› قرار مي گرفت تا عرفان شش وادي وشش شهرعشق را طي مي نمودو درآخرين سفرش به ‹سفرهفتم› مي رسيد.اما نه .‹تن رها ›خود سفري ست از نوع هفتم .سفري كه آدمي در آن وبا آن مشرقي مي شود:پراّن ها/بردوبازوش/دهنش/حتي به كلام آخر/مزين نشد/نعش معطر/درآوازغزالان /وگِل خفته در كفن... حميد عرفان درشعر آغازين  مجموعه اش سرشار از انرژي ست وهمين انرژي ست كه اورا تا دروازه هاي بيت اللحم وغرناطه وديگرجاي ها مي كشاند وگاه پلنگينه پوش مي گردد وگاهي چوخا به دوش.او دراين سفر بامذاهب و اقوام ومليت هاي گوناگوني برمي خوردوتاريخ را درمي نورددتا به مكاشفه اش دست يابد:خالي عبادتگاهها/دربوي باروت/وانتظارتپه هاي خاكستري/دربازگشت سواران/ازجنگ واترلو/مجوس وپشمينه پوش وترسا را/درفضاي نقره اي پرمهميز/به محابا گرفته بود... شعر بعدي آبناز بازهم عنوان‹ سفر›دارد.ابتداي اين شعر با فضاي تكان دهنده ي اعدام آغازمي گردد.اعدام نسلي كه فدا مي شوند تا نسلي ديگرگونه فردا را ادامه دهند:به جمجمه ريسماني سست /آويزان است/ ودرجوار فانوس /كه از پيه آدمي مي سوزد/كودكي /بيگناه /ستايشگر فردا است... درشعربعدي عرفان بازهم درحال جستجوست وبا بهره گيري از عناصرونمادهاي عربي وبا به تصويركشيدن آنها درفضايي مناسب، معشوقه ي معروف تازي رامي بيند كه درحال گريز است:ليلي را ديدم/كه برصفحه ي ثابت بيابان مي گريخت‹ص 19›.عرفان درشعر بلند‹منحني ي مهرگان ›با تلفيق دو فضاي ايراني وتازي وبا به خدمت گرفتن عناصر اين دو فضا برغناي شعرمي افزايدوبصورتي ظريف درهمين شعر است كه به تم عاشقانه ي آن رنگ وجلايي خاص مي بخشد:ميدانم/كه خورشيد/شهيد هميشه ي تاريكي است... او درهمين شعر نيز با بهره گيري ازادبيات ديني ،درقامت رسولي آسماني ظاهر مي گردد:درآن هنگام /كه جبرئيل توبودم/درمنشور تاريكي...‹ص21›.عرفان درغالب اشعارش سعي نموده است با استفاده از عرفان ايراني – اسلامي ،معشوق خويش را وصف نمايد:آنجا /هنوز/ازخاكسترگرم او /نامم شنيدني ست.‹ص21›.زبان عرفان نيز دراينگونه سرودن ها ،زباني پيامبرگونه است .زباني كه محمود شجاعي وهوشنگ چالنگي وبهرام اردبيلي وفيروز ناجي وديگردوستان همسرايش نيز بدان تكلم مي نمودندوخواننده را به رعشه هاي عرفاني واشراقي مي انداخت .درشعر‹باظهري ازكمانه كف›با اعتقادبه تناسخ درهيئت حشره اي ظاهر مي گردد: من خفته ام /به هيئت حشره اي /تا چندتنفس بي پرواز/اي ضربات منقسم‹ص30›.تناسخ دريونان باستان وبرخي از مذاهب هندوستان وفرقه هاي مسلمان شايع بوده است.برخي ازحكماي اسلامي انتقال روح را ازبدن انسان به انسان ديگرنسخ وبه بدن حيوان مسخ وبه قالب حشرات فسخ ودراندام درختان وگياهان رسخ گويند.ودراين شعر عرفان فسخ شده است .درشعر‹حجامت عاج›با خلق فضايي سوررئال ،خواننده را به تصاويري ناب  مي كشاند:درعطر جمجمه ها/نوباوه هراسان تيروكمان برميدارد...‹ص32›.خلق ايماژ هاي بديع وپرتحرك ازجمله سحرآميزي هاي حميدعرفان است :وخيزاب قلع /برگرده ي مهتاب/سرافشان...‹ص35›.او با شناختي كه از ادبيات كلاسيك داشته سعي نمود ه است تا با تكيه براين پشتوانه ي كهن وخزائن تصويري ومعنايي انديشه ي مدرن خودرا براين ستو نها ي مدرن استوارسازد.عرفان درشعري با به تصويركشاندن‹ سحر› وشبي مهتابي چون خاقاني شاعرصبح منظره هاي زيبايي را براي خواننده  به تصويرمي كشاند: دم/دميده دم/نيزه نيزه/سپيده دم...برگونه هاش/بنفش هراسان نقش/جبين به دونيم/سري مومين و/شمشيري چوبين/كمر/دركمرآفتاب .خاقاني درشعري درتوصيف شب وصبح مي سرايد:نيزه كشيدآفتاب حلقه ي مه در ربود/نيزه ي اين زرّسرخ حلقه ي آن سيم ناب/شب عربي واربودبسته نقاب بنفش/ازچه سبب چون عرب نيزه كشيدآفتاب...(قصيده ي منطق الطير) . ايجاز نيزيكي ديگر از مواردي ست كه درمجموعه ‹آبناز›رعايت شده است وعرفان سخت بدان معتقد است ويكي از كليد هاي اوست: مَه ومِه/شكن/شب /به دو پار/ديوارگلو/غربال...‹وطن پيراهن  ص42›.اوبركتف باد مي نشينيد ومي سرايد:سقوط /در رگ آفتاب/با ضربه ي اساطير/به حافظه ي گام مي رفت...عرفان دراين شعر با ايجاد يك فضاي آركاييك وباستاني خواننده را با گذشته ي پرافتخارش پيوند مي دهد .خواننده با خوانش اين شعردچارهمذات پنداري مي گردد:وماديان برهنه/درآغازهاي زخم /برتيغ /مي گريخت.تبخير فرياد- هياكل مرگ- كفن چشم- متن علف- كسوف درختان-كتيبه ي برهنه...ازجمله توصيفات واستعارات بسيار زيبايي ست كه خواننده را به تفكروامي دارد واورا به فضاي حماسي وپرشوكت گذشته اش مي كشاند.عرفان درشعر معاصر يكي از شاعران معدودي ست كه به زيبايي هرچه تمام تصاويري را مي آفريند كه پرمغز ودرنوع خود منحصر به فرد مي باشند:آينده /چون دردي /ازمفصل زانوان كسوف/برمي خاست‹ص 47›.شعربعدي عرفان ‹آبناز› مي باشد.همان سوگلي شعرهايش كه درواقع يك زيارتنامه است .زيارتنامه اي كه زائرش ،به زيارت درخت وآب وآسمان و ماه وعلف وخورشيد مي رود وآنان را طواف مي نمايد:هم زانوي باد مي شوم /قامتي ازخونم /حج بزرگواريست / تاهم تازيانه ي تو باشد...‹ص 57› .عرفان دراين شعر همچون پازني ست كه از ستيغ كوه براي نوشيدن آب ورفع عطش به فرودست آمده است ودرهمين رفع عطش است كه شهيد مي شود .همو كه ديوانه ي ستيغ است:اراده ي نخجير/كمين كف وكوكب هاي آب/دامنه دامنه/خاك/حليم تر/تاتوقف شجاع /اي پازن شروع كن  /آمده برِ آب/اما ديوانه ي ستيغ... ‹ص 63›. تعابيروتركيباتي كه عرفان خلق مي كندنيز قابل تأمل است: چه باك /توفيده برديو باد/يابررود كده ي جان .رود+ كده .او رود را بعلاوه ي كده نموده است وبا آوردن‹ جان› پس از آن .اين جهان(كده) را كه جان ها درآن درحال روندگي چون رود هستند به زيبايي ترسيم نموده است.عرفان در شعر ‹شيون سم›چون سوار زخم خورده اي ست كه از متن تاريخ آمده است تا به خواننده گذشته ي پرشكوهش را بازنمايد.اين شعر چنان خواننده را به با خود درگير مي سازدكه گويي در نبرد با يونانيان است ويا تازيان .وگويي سوار از تاريخ جسته است و آمده است تا ماوقع را براي مردمان حال وآينده تشريح نمايد ودرست در همين نقطه است كه خواننده دچار نوستالوژي مي گرددوغرق دركهن اندوه هايش مي گردد:اي تُك زبانان/غايت لال بودن/منم/كه گردن بريده ي اسب را مي بوسم...‹ص 68›.عرفان دراين كتاب وخصوصا شعر ‹شيون سم ›چون ياران  موج نوي اش لحن  پيامبر گونه ومقدسي داردكه از زخم ها ي آدمي سخن مي گويد .او دراين شعر چون سوار مقدسي ست كه هر نعل اسبش آيه اي ست تا شب وخواب را به روزها منتهي سازد:هرنعل /آيه ايست/درشب كوتاهت اي سوار...تاخواب را/با سرفه اي/به روز بسپاري...‹ص71›.عرفان از جمله شاعران ‹موج نوي›است كه علاوه برهمسايگي انديشه وزباني با اين شاعران زبان خاص خودش را دارد.اسماعيل نوري علاء شاعران مشكل گوي موج نو را به دو گروه الف)نثرگرايان مشكل گو ب)نظم گرايان مشكل گو تقسيم مي كندو عرفان رادرگروه الف قرارمي دهد.‹الف.نثرگرايان مشكل گوي موج نو؛كه در آن ميان از:بهرام اردبيلي ،بيژن الهي ، پرويزاسلامپور،هوتن نجات، حسين رسائل وحميدعرفان نام مي برد(تاريخ تحليلي/جلد3/شمس لنگرودي/ص41/نشرمركز). اينكه عرفان وتني چند از يارانش را به نثرگرايي ومشكل گويي رده نموده اندخود وقت ديگري راطلب مي نمايدچرا كه گرايش به نظم وگريز از مشكل گويي از جمله خصيصه هاي اشعار عرفان مي باشدوتني چند از يارانش.نوري علاء درسال 1345 با مقدمه اي از احمدرضا احمدي جزوه شعر را بيرون دا د كه در آن به شاعران موج نو خدمات شاياني نمود. حميد عرفان يكي از آن شاعران بود. احمدرضا احمدي درمقدمه جزوه مي نويسد:...نيت ديگر ما آن بود كه از نام هاي خاص درشعر امروزايران بپرهيزيم.به دنبال نام هايي باشيم كه هنوز مجرد وتنها هستندو-معصوم- درانديشه ي تحميل خود به نفسانيات وعادات ما نيستند.وبه حق احمد رضا احمدي انگشت برروي نام هايي نهاد كه هيچگاه نخواستند تا خود را به شعر ومردم تحميل نمايند .وحميد عرفان يكي از اين نام هاي معصوم است.  مجموعه ‹آبناز› با‹ سفرهفتم ›آغاز مي شود وبه‹ مراثي ي تن رها› ختم مي شود:و تني ماند برمزارش/شام /درشام/از ايام چيزي نماند.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 مقیم ملکوت با زخم های اسطوره ای از زمین

 

 

îنقدوبررسي مجموعه شعر«تراشه شمشاد»اثرعلي مقيمي

# رامين يوسفي

اما...بمن آموخته اند؟كه فروتن باشم/تا با شرابه هاي ايمان/گور امانتي خود را بنا نهم.مرگ اين بارهم از شاعران جنوب كرانه نگرفت وعلي را در بي كرانگي ملكوت خويش مقيم ساخت.شاعري كه به او آموخته بودند،فروتن باشد تا با شرابه هاي ايمان گور اما نتي اش را بنا سازد.علي مقيمي هم معمار واژگان بود وهم معماربناهاي شهري.وصد البته معمار عشق نيزهم.چنانكه استاد انه شمشادبني را تراش داده واز عشق ،صنمي مي سازدتا آدمي برآن سجده برد:اي صنم ...اي صنم... اي صنم...شمشاد بني را كه مقيمي به چيرگي تراش داده بودخودشاه صنمي بود ميان صنم ها.واما مرگ.آري مرگ .اين است آن انتظام وانسجامي كه ما را به هم مي پيوندد و وادار به نوشتن مي سازدويا برهنه تر بگويم:ما را وادار به اعتراف مي سازد.اعتراف به توانمنديهاي يكديگر وظرفيت هايي كه تا قبل از اين سه حرف پرمهابت «مرگ»نامكشوف مانده بودولب به اعتراف نمي گشوديم.تا زنده اي ،مرده اي وهمين كه مردي تازه زنده مي شوي ميان فراواني دوستان!آري اين است حكايت همه ي ما .وفرداهم بايد دريغا گوي :هوشنگ،محمودسجادي ،كاظم كريميان،،هرمز، عزت،يارمحمد،سيروس،علول،رستم...باشيم وشايد راقم اين سطور كه اصلا خود را از جنس مرگ نمي داند.عنوان «تراشه شمشاد»خودغزلي ست بي انتهاازجنس تصنيف هاي برنامه ي گلها با همه ي افتراق وتفاوتي كه درجسم و قالب اين دومشهوداست.«تراشه شمشاد» مشتمل بر شعرهاي  1351ـ1348علي مقيمي مي باشد.آغازگراين دفترشعر«شبي»مي باشد:شبي / كمان من آبستن رهايي /بود. باكمي آرايش وپيرايش هجايي : مفاعلن ـ مفاعيلن...عروض دراين شعر رخ  مي نمايد.تبعيت ازوزن سنتي وسيطره آن درآغازين سروداين مجموعه هويداست وبي شك مقيمي سرودنهايي از اين دست كه درقالب هاي كلاسيك مي گنجند، داشته است كه به عمد سعي نموده تا در اين مجموعه قرار نگيرند.درشعرهاي بعدي اين دفتر مقيمي از اين آرايش كلامي فاصله گرفته واسب خيال را تا عرصه «شعرسپيد»به پيش مي تازد. ««باران ببار»عنوان دومين شعراين مجموعه است كه با لحني دعايي سروده شده است: باران ببار، باران ديربار!/ باران بيقرار!آشفته كن ...مقيمي در اين شعر به نكته اي اجتماعي اشاره مي كندكه:«خارهاي سراسر/خيمه زدند».مي توان گفت : او شاعري ست رئاليست كه اين واقعيتگرايي نيز دراشعارش موج مي زند وبه چشم مي خورد.درشعر«اسفند48كاشان»دكتربديع اله فيروزي راگرامي مي داردومورد لطف شاگردي خويش قرارمي دهد.همين فروتني اوبود كه بعدهاخودبه استادي نايل مي گردد وشاگرداني چون :هرمز،آريا،يارمحمد،سيروس وسيدرا به جامعه ي ادبي عرضه مي نمايد.اگرچه آريا كلاس درس استاد را درك نكرده بود وهميشه از مدرسه طفلي گريزپاي بود اما ازتأثيرات استاد بي بهره نمانده بود وازدور از اين استادگرانقدر تلمذ مي نمود. روح صميم آينه را/ ـ حصارحادثه ديدم/آنجا/در ابتداي سرزمين يائسه...«تراشه ص12».اين شعر خواننده را در حال وهواي سرزمين هرزيا بي حاصل وياسترون «تي اس اليوت»مي كشاند ومقيمي بازهم در اين شعر نكات ومعضلات اجتماعي را از نظر خود دور نداشته  است.نه(9)عاشقانه در اين دفتر به چاپ رسيده است وآنچنانكه در آغاز اشاره شد يكي از دلايل چاپ اين دفتر عشق مفرط علي به ساراي شمشادين خود بوده است كه چون صنمي او را مي پرستيده وبسان عشقه اي سرتاسروجودش را فراگرفته بود:بهارترينم!/چلچله هاي آواز/طنين معبدهميشه مي جويند.«تراشه ص14».درعاشقانه (2)با استفاده از تكنيك هايي چون شاملو وهمچون «طنين در دلتا»ي طاهره صفار زاده  وديگرشاعران ،هم«يال»وهم «بلنداي»را به زيبايي هرچه تمام به تصويرمي كشاند والتذاذ بصري را براحتي به خواننده انتقال مي دهد:

چرا كه من يال

بلند

اندو

هم

 را

به شماره دشمنانم

گره زده ام

درعاشقانه (3)سعي داردشاملو واربا آوردن كلمات وتركيباتي با فضاي آركاييك خواننده را دچار نوستالوژي وكهن غمها نمايد:تاكه بگويم پيغام خورشيدرا/به غارنشينان مكدر/.../استخوانهايم دركوره ي آهنگران شهر مي سوزد«تراشه ص 18».او سعي دارد چون شاملو حتي درعاشقانه هايش از لحن وفضايي حماسي بهره جويدو روح حماسي خواننده را دراينگونه سرايش ها بيدارسازدواين باز مي گردد به روح حماسي مقيمي كه از بختيارانِ نژاده وجنگجويان «چهارلنگ»بوده است كه حتي عشق هم نزد اين مردمان با حماسه همراه ست.دربختياري عشق وحماسه برادران توأمانند.مقيمي سعي نموده است تا در اين عاشقانه ها از فضاها ي باستاني،فلسفي، رياضي ...نيز استفاده كند تااين اشعارتك بعدي ننمايند.:ازآهوي رميده چه مي طلبد دوشيانت...«تراشه ص19».ارشميدس را مي ديدم/كه بي هيچ جامه،ازشستنگاه مي دود...«تراشه ص23».دراين مجموعه شاعر سعي نموده است تا با استفاده از تاريخ واسطوره مللي چون: ايران،روس هند،يونان...به شعرش غنا بخشد وبا آوردن به موقع اين شخصيت ها وموضوعات ساختار شعريش را تقويت سازد وچند بعدي نمايد.چنانكه دريكي از شعرهايش آورده است: شبي پنچه در يال تقدير/سيزيف را از انزواي مطلق رهانيدم...»وسيزيف روس را ازپنجه ي عقابان عقوبت مي رهاند.مقيمي  شعر مقاومت فلسطين را مطالعه نموده وبا آن آشنايي داشته است وحتي در يكي از شعرهايش نسبت به مقاومت اين مردمان ازخود واكنش نشان مي دهد و«پرچين هاي فاصله»را به«فلسطين رزمنده»تقديم مي نمايد:اي برادر!/اي تكاور شن هاي بي امان!. در دفتر «تراشه شمشاد»هشت(8)خطابه سروده شده است با لحني تحكمي وخطابي وگاه نيمه خطابي كه با ايجاد يك فضاي معنوي وروحاني جنبه اي تقدسي به شعرهايش مي بخشايد وخواننده را با لحني خطابي وپيامبرگونه به حال وهواي عالم معنا مي كشاند:محراب نمازگزاراني را / به من نماي /كه درميانه ي راه جامه فروهشتند.«خطابه (1)ص38».  اين خطابه سرايي ها بي ارتباط با معلم بودن او ولحن تأمرانه اش نبوده است .درخطابه ي (7)و(8)ساختاري شبه دراماتيك را به نمايش مي گذارديعني علائم وقالب متناسب با ساختار دراماتيك رعايت شده ، اما محتوا و توضيحات ناهماهنگ با اين ساختار است.

درشعر«بانگناي بوسها»ملهم از افسانه اي بختياري چنين مي سرايد:شال بلندت را /دربانگناي كابوسها/مياويز/چرا كه توخنجري /ومن صدايت را از برگ هاي ترد پونه ها مي شنوم/وقتي كه ،دل به جويبار مي سپرم(تراشه ص 70 ).اندوهواره اي را با ياد جلال آل احمد وصمد بهرنگي مي سرايد تاخواننده وقشرروشنفكر آن سال هارا از اختنا ق زمانه مخبر سازد:آيا پرنده اي نبود/تا دراختناق رطوبت/مكاشفه ي گياه وخاك را/به ثاعقه يي/رهنمون شود؟/آيا پرنده اي نبود؟«تراشه72».مقيمي شعر«مرثيه»رادر رثاي پرويز علي پوربرادرشاعر ارجمند هرمز علي پور سروده است.برادري كه مرگش درآن سال ها هرمز ويارانش راشكست.«مرثيه»اي كه مقيمي دراين كتاب چاپ نموده است به حق شعر نابي ست با تمامي مؤلفه هايي و ويژگيهاي كه درسال هاي بعدآتشي وشاعران ناب بدان پرداختند.«تراشه شمشاد»قبل از آنكه خبري از جريان «ناب» وبرنوشت هاي آتشي در تماشا باشدسروده شده بود:طنابي كه بر گردن خورشيدبسته است/لگامي نيست/كه،بكاهدازشيهه ي باران...«تراشه ص 74ـ75».لحن،فرم،ايجاز،تم ها وتصاوير...در اين شعر ناب كاملا مشهود است.شعرنابي كه چند سال  بعد با برنوشت وتوضيحي از منوچهر آتشي برشعرحميدكريمپور(آريا آرياپور)درشماره ي «سيصد وسه مجله تماشا»به جامعه ي ادبي آن سال ها پيشنهاد مي شود:«سخن بر سرشعر بي وزن يا باوزن نيست ـ كه حديثي است كهنه ـ اينك واينجاسخن از شعر ناب است...»(منوچهرآتشي/هفته نامه تماشا/شماره303 ).در جريان ناب منوچهر آتشي معرف بود ،حميدكريم پور(آرياآرياپور)بنيانگذارآن وهرمز علي پوروسيروس رادمنش تثبيت كننده ي آن.اما نقش علي مقيمي بعنوان معلم اين شاعران گرانقدرو بستر سازجريان ناب انكار ناپذيراست.چرا كه چهار نفر از پنج نفر ناب ،شاگردان مقيمي بودندوپنچمين نفر كه كريمپور طفل گريز پاي مدرسه بود نيز از تأثيرات مقيمي بي بهره نمانده بود.مقيمي در شعر «با آيه ي شريفه ي صم بكم»با بهره گيري از ادبيات ديني وتلفيق آن بافضاي عاشقانه معجعوني را مي سازد كه به جان خواننده مي نشيند: ...كه در انزواي بي دغدغه/ـ با آيه ي شريفه ي صم بكم ـ/وزين مهر را/بردوش مي كشم/چگونه مي توانمش گفت:/كجاست!؟.مقيمي از معدود شاعراني ست كه در آن سال ها عشق خويش را به دين و مذهبش عيان مي سازدوحتي دربرخي موارد عربيه را دستمايه ي كار  خويش قرارمي دهد وازآن درجهت بهبودكيفي اجراي شعرش بهره مي جويد .اگرچه دراين موردحرف ها ونقل هاي بسياري ست اما هرآن كس عاشق است ازدورپيداست ...علاقه مقيمي به اسطوره هاي ايراني ،توراني،يوناني ،هندي ...دراين دفتركاملاهويدا وانكارناپذيراست اما عشق مفرط اوبه اساطيريوناني وارادت بيش ازحدش به فرهنگ هلنيستي براي خواننده جاي تأمل دارد:اوليس،هليوس،كريزس،آپولون،المپ...:آوازهاي مرا،درگوش اوليس/نجوامي كند.«تراشه ص 123».درشعري ديگربا آوردن شخصيتي چون افراسياب توراني وجغرافياي تاريخي سعي دارد ميان خواننده واساطير پيوندي ايجادنمايدوگاه با ظرافت طنزي ملايم راچاشني كارخويش مي سازد تا به مذاق خواننده اثرش جور گردد:...كه هامون/ سگك از ركاب افراسياب/ مي گشايد...«تراشه ص 90».درتراشه شمشاد سه «شعرقصه»وجود دارد كه علاوه بر داشتن بيشتر ويژگيهاي قصه،داراي ساختاري دراماتيك هم مي باشند :پسرجان اين خون دلمه شده بمن آرامش مي بخشد! من مي روم تا گلهاي مقبره ي خانوادگي ام را آبياري كنم...نيزه كمرگاهم را مي آزارد،/كه جزكودكان مدرسه ام/ خيل عزاداران محترم،ازحداقل جديد،ازحسن نيت نظام آموزشي ي جديد،...درهمين شعرقصه است كه با درايت وآگاهي اي كه از نظام آموزشي وقت داردآنرابه سخره مي گيردوبه بوته ي نقدمي كشاند«شعرقصه اول ص 134و135».شعرقصه شماره سه رابه سراينده ي پريا،شاملو تقديم كرده است ودر اين شعرقصه تلاش نموده تابا لحن وهارموني پريايي تصاويربديع ومستقلي را ارايه دهد:بعضي وقتا/كه پنجعلي ـ فضول ده ـ /سربه سرما مي گذاشت/كفترا را هوا مي كرد/خسته وبي نوا مي كرد.«تراشه ص 144»مقيمي با ورود به عرصه شعرسپيددراين مجموعه اش كه دست به  چيدماني منطقي وسريالي زده بود اين امكان را به خواننده ومنتقد اثرش مي داده كه هرگونه تغيير در روند سرودنهايش رااز ديدگاه هاي مختلف بررسي نمايد.يعني خواننده در ابتدا سيطره ي وزن سنتي را بردوش شعر هاي اوليه او حس مي كند ورفته رفته فاصله گرفتن اواز اين وضعيت و ورودش را به جغرافياو موسيقياي مدرن وامروزين با سرودن هاي ديگرگونه اش تشخيص مي دهد.اين نكته ريشه در هوشياري وتسلسل منطقي مقيمي در سرودن هايش دارد واثبات مي سازد كه او شاعري اكتيو و پويا بوده كه باجريانهاي روزپيش مي رفته.وبا جريانهاي تازه پيش مي رود:تا اين كمند در بند/به راستاي خوف /بنشسته ست/به ماه بگو!آبشخور چشمخانه ام/ارزاني توباد...«تراشه ص 50».شعرهاي تراشه شمشاد شعرهايي هستند سهل وممتنع كه تاريخ مصرف ندارندوهميشه تر وتازگي خاص خودشان رادارند:آنشب كه روح بطالت/وقيح ودربدر/آوار تمامي نامردي شد/تو اي پناهسايه اندوه/بر آن دوبال تكدي/نام كدام جزيره را مي خواندي؟«تراشه ص 158».مقيمي در اين شعر وچند شعر ديگرش گرايش به واژه آفريني وخلق تصاويروتركيبات تازه دارد.درواقع اوسعي مي كند ازفضاي سلطه وغالب تصاوير شاملويي به آرامي  رهايي يابد واستقلال زباني خودرا اعلام نمايد.استفاده از كهن الگو(آركي تايپ)هاكه به قول يونگ ما رابا نا خودآگاه جمعي اين محتويات پيوندمي دهدنيز از جمله نكات مثبتي ست كه در«تراشه شمشاد»استفاده شده است وشاعر به موقع  از اين آركي تايپ ها براي كمك به متن شعرخودبهره جسته وخواننده رابه سمت وسوي اين صورتهاي ازلي وسنخ هاي باستاني كشانده كه پيشتر نيز با ايجاديك فضاي اسطوره اي بسترلازم را فراهم نموده بود.مقيمي دراين دفتر سخت معتقد به «هنر براي مردم» است وهمين خصيصه ي برونگرايي ورئاليته ي اوست كه او را وادارمي سازدتا درساختارمعماري شهرنيزبا ديگرشهروندان شركت جويد تابعنوان شهردار،هم معمارواژگان باشد وهم معماركوچه وخيابانهاي شهري كه درد مردمانش را مي فهميد وحس مي كرد.راستي مگرشاعرهم مي تواند شهردار شود؟!ويا درتركيب«شوراي شهر»شركت نمايد؟!پاسخ آنچنان هم دشوارنيست: مگر «نرودا»هم سفير واژگان نبود وهم كنسول كشورش؟!او كه در«مابسياريم»سروده بود:توگويي هنوزبه زندگي پاننهاده /ازنوزنده مي شويم/بگذاردهانهاي خودراانباشته نكنيم/ازاين همه نام هاي زبانگير/ازاين همه تشريفات كسا لت بار/ازاين همه حرف هاي مطنطن./از اين همه«مال من»و«مال تو»./ازاين همه امضا كردن ها. پس عجيب نمي نمايد كه شاعري چون مقيمي كه اتفاقاهم دبير تاريخ بوده مهندسي انديشه وذهن خويش رادرشهرداري شهرش باخشت وآجراجراسازد و واژگان وصورخيا لش را به عمارت براي شهروندانش تجسم بخشايد.مقيمي دراين دفترزباني عاطفي داردو سعي كرده است تابا ارجاع هاي حسي وعاطفي اي كه در متن بوجودآورده،خواننده را تامرزپندارهاي همذات باخويش سوق دهد.اوتاحدبسياري دراين انگيزش حسي موفق بوده است وتوانسته اشتراكات حسي رابه نيكويي درخواننده بيدارسازد.سخن درموردمقيمي بسياراست اوكه اكنون با زخم هاي اسطوره اي از زمين مقيم ملكوت گشته است وبه جمع ياران موافقش : شاملو،آتشي،صلاحي،شفياني،پرويزعلي پور...پيوسته وديريازودهم مامي بايست خودرابه اين ايستگاه آخرشاعران برسانيم.وچه زودسحرشد شبي كه نزداستاد بودم ومرابه خاطرات وشعرش ميزبان بود.انگارهمين ديروزبودكه ازپله هاي مطب شاعرارجمنددكترقاسمي بالامي رفتم وباگرفتن آدرس استادمقيمي به شوق پله هارافرود مي آمدم :ـ باباچاهي چندتاازكتابهايش را... هوشنگ انسان بزرگ ومهرباني ست...هرمز دركارهايش بسيارجدي ست...عزت دوست داشتني ست... علول شاعرآرامي ست رستم شعرهاي درخشاني دارد...آهنين جان كتاب خوبي دارد...سيروس...يا...استادسپس چندين مجموعه را كه آماده ي چاپ بود ميان سفره ي آن شب گذاشت .شعري هايي كه همه طعم زندگي وجواني مي داد.اميدوارم روزي اين مجموعه هاي ارزشمندبه همت دوستان دلسوزم آقايان:محمودنائل ،بهمن ساكي،اميدحلالي،علي ياري...كه پيش از اين نيزدلسوزي خويش رانسبت به شعر استان اثبات نموده اند،چاپ شوند.نارضايتي مقيمي ازچاپ،بازنشستگي وحقوق اندك معلمي وچندين دليل ديگرموجب شد تانتواند مجموعه هايش را چاپ نمايد.آري اين بودحكايت بزرگ مردي ازشعرخوزستان كه به اوآموخته بودندتا فروتن باشدوباشرابه هاي ايمان،گورامانتي خودرابناسازد.يادش گرامي وانوشه باد روان پاكش.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 

 

«پاسارگا د»

...وناگهان ساق هاي تخت جمشيد

 ش .ك .س. ت  

و پاسارگاد

در رعشه ي طولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي يونانيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

ف

ر

و

ر

ف

ت

(اين

قانون تمامي امپراتوري هايي ست هايي

كه جهان را

 به بازي گرفته اند)

و يكي سربازي يوناني

بر خشتي ازديوارهاي شوش

به اقتدار

چنين نوشت :

«ما با غرور

اين شهر را فتح كرديم»

وآنگاه آ تن

چون عجوزه اي شده بود

كه به حسادت

خويش را مي آراست

تا سربازان اسطوره اي اش را

 بفريبد

واما باور داشتن باشيم

مرده ي مردان حماسي مان را

كه بر زندگان امروز

نفس مي كشند

چون حضرت كوروش

به مَثَل

كه گويي

 آرام

آ

ر

ا

م

دارد از پله هاي  مقبره اش

پايين مي آيد

و به مردم گرداگردش

چنين دلگرمي مي دهد:

- نه

اصلا نگران نباشيد

وبگذاريد اين جهان

بازي خودش را ببازد!

من هم بروم

دل به درياچه ي مصنوعي سيوند

 بسپارم

وآنگاه دل آشوب

به مقبره ام باز گردم

شايد در رستخيز

يكي از گل سنگ هاي مزارم

بسان  يكي سوسني  به سكوت

 زبان بگشايند

ويا يكي از حروف ميخي مصلوب

برمسيح

***

اما

 فرزندان سرزمين اهورايي ام

دورتا دور آتش حضرت زرتشت را

فرابگيريد

و دايما

اوستا بخوانيد

تا يخ هاي اين  تاريخ

ذوب گردند

وبگذاريد

 اين جهان

بازي خودش را ببازد

به خط هاي ميخي و

ستون هايي

كه تا قيام قيامت

در قدقامت

نظيري ندارند

...وناگهان پاسارگاد

بر ساق هاش

ا

س

ت

و

ا

ر

شد

واسكندرهم ازبغض

دايما

 هردوت را سكندري مي زد

تا بر ف.ص.ل

        ف.ص.ل

تاريخ كذايي اش

بيفزايد

- اما نه

اصلا نگران نباشيد

وبر متن

 متن

فكاهيات تاريخي

 امروز

سخت

گريه خند كنيد

وبگذاريد

اين جهان

بازي خودش را ببازد

به خط هاي ميخي و

ستون هايي

كه تا قيام قيامت

با ساق هاي شكسته

همچنان استوار

خواهند ماند.

 

 

 

   

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 غزل غزل های سلیمان

غزل غزل هاي سليمان                                                                                                                                  رامين يوسفي

حالا سرت سلامت

ابرهايت را كه باريدي

گوشه اي كز كن و

دريا را

سال ها كه مي خواستي

نظاره كن

نگفتمت تنها كلمه برايت مي ماند ؟!

نگفتمت؟!

آنوقت تو مي خواستي

كه در ميدان زندگي

به فتح گل وبوسه

نايل آيي

وعشق را

خارج از جغرافياي مدرسه

 طرحي دگر اندازي

حالا عيبي ندارد

تقويم عشقت را بردارو

دوباره از شهريور

عاشق شو

زيرا

هيچ پرنده ي شكسته بالي

درآشيان مرگ را

به باور ننشست

اين ها كه مي گويم

به خدا خيال نيست

شايد يك شب

دختران اورشليم

با كتاب هاي مقدس در دست و

شاخه اي زيتون برگيسو

بر تو ظاهر شوند

وبرايت غزل غزل هاي سليمان را

بخوانند

آنوقت ديگر تنهايي

ميراث شوم رفتن نيست.                                                                   شهريور 78

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 
 
بالا