X
تبلیغات
تاراز - رامین یوسفی
مقالات ادبی وفرهنگی وشعر
 نرگس ها/شعری از تدهیوز/برگردان:حسین مکی زاده
هیوز در این قطعه به برجسته سازی یادها و خاطراتی از زندگی مشترک در دوون می پردازد زمانی که از فقر گل می فروختند. هر چیزی برای او یادآوردنی است و  می خواهد که یادبود بماند. در آغاز شعر جز خود هیوز، "هیچکس یادش نیست" و در پایان این گل ها و و ریشه های هر سال شکوفا هستند که به یاد می آورند و مرکز ثقل آنها، قیچی گم شده ای است که چون لنگری سکون و ثبات یادها را حفظ می کند

نرگس ها

 

یادت هست نرگس ها را چگونه می چیدیم؟

هیچکس یادش نیست اما من به یاد می آرم.

مشتاق و شاد، دخترت با یک بغل پُر آمد

در گل چینی کمک می کرد، فراموش کرده است

حالا حتی نمی تواند تو را به یاد آرد. فروختیم شان.

خوشایندمان نبود اما فروخیتم شان.

یعنی آن قدر فقیر بودیم؟

استون من ، پیرمرد بقال

با چشم های لوچ

که از فشار خون به سرخی ِ چغندر بود

(این آخرین شانس اش بود، در آن یخبندان سخت که تو رفتی او نیز مُرد)

تشویق مان می کرد، هر بهار

همیشه می خریدشان، دوازده تا هفت پنی

"این رسم خانه ی ماست".

این ها به کنار، ما که نمی خواستیم صاحب چیزی باشیم، بیشتر تشنه آن بودیم که هر چیزی را به پول بدل کنیم..

هنوز خانه به دوش، غریبه با هرچه داشتیم

نرگس ها اتفاق طلایی ِ تلاش های ما بودند.

صندوقچه ی گنج. ساده آمدند،

همچنان یکریز می آمدند.

انگار نه از چمنزار که از آسمان ها می ریزند.

هنوز زندگیمان در هجوم نیک بختی بود.

می دانستیم که تا ابد زنده ایم، نیاموختیم که

نرگس های جاودانی چه برق زودگذری هستند.

هرگز درنیافتیم گریز یگانگی مان را در کمیاب ترین روزهای عمر.

فکرکردیم این ثروت بادآورده است.

هرگز گمان نکردیم این آخرین موهبت باشد.

پس فروختیم شان. برای فروختن شان کوشیدیم

گویی در گلستانِ کسی دیگر به کار گمارده شدیم.

در باران بهار – آخرین بهار تو بود- که خم شدی بر گل ها.

با هم خم شدیم، آنجا میان هیاهوی ساقه های مواج، لرزش خیس لباس رقص دخترانه شان--

بال تازه باز شده سنجاقک، خیس و نرم،

چه زود باز شده بود.

روی پیشخوان مغازه دسته دسته می چیدیم ساقه های ترد و ظریف شان را،

بین هر دوجین، برگ ها را می گذاشتیم--

بسته با برگهای تیغه ای، خمیده، کورمال کورمال به جستجوی هوا، نقره فام --

ساقه های نارس شان در سطل آب،

شاخه های بیضی و گوشتی،

و فروختیم شان، دسته ای هفت پنی—

زخمی از باد، لرزان از خاک تیره،

با فلزهایشان بی عطر،

تطهیر شعله گونه ای از سرمای سنگی ِ گور

انگار که یخ نفس می کشد—

فروختیم شان، تا پژمرده شوند.

محصول زودتر از برداشت ما می رسید.

سرانجام، مغلوب شدیم،

و قیچی هدیه عروسی مان را گم کردیم.

از آن پس هر فروردین دوباره سر می زنند

از همان ریشه ها

با گریه های کودکانه از برفاب ها

رقصنده هایی هنوز کوچک برای موسیقی

لرزان در کوران بادهای سال.

بر همان امواج خاطره در اهتزاز

باز می گردند تا تو را از یاد ببرند

تو را که خم می شدی آنجا

در پس پرده ی باران آوریل سیاه

و ساقه هاشان را می چیدی

اما هرجا که هست آن قیچی تو به یاد می آورد

جایی همان نزدیکی، با تیغه های باز

آوریل از پی آوریل

فرو می رود ژرف تر

در میان چمنزار -- لنگری، زنگار گرفته صلیبی.

 

 

سیلویا پلاث و دو فرزندش - روزهای طراوت و نفرین

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390  |
 سرزمین هرز/تی.اس.الیوت

سرزمين هرز

1922

تي. اس. اليوت

(1965-1888)

 

ترجمه: بهمن شعله‌ور 

 

براي ازرا پاوند

il miglior fahbro*

 

«آري، و من با چشمان خويش، سيبيل[1][1] اهل كومي[2][2] را ديدم كه در قفسي آويخته بود، و آن‌گاه كه كودكان به طعنه بر او بانگ مي‌زدند: "سيبيل چه مي‌خواهي؟"، پاسخ مي‌داد: "مي‌خواهم بميرم."»[3][3]

 

 

 

1. تدفين مرده

 

آوريل ستم‌گرترين ماه‌هاست، گل‌هاي ياس را از زمين مرده مي‌روياند،

خواست و خاطره را به هم مي‌آميزد

و ريشه‌هاي كرخت را با باران بهاري برمي‌انگيزد.

زمستان گرممان مي‌داشت

خاك را از برفي نسيان‌بار مي‌پوشاند

و اندك حياتي را به آوندهاي خشكيده توشه مي‌داد.

تابستان غافل‌گيرمان مي‌ساخت

از فراز اشتارن برگرسه[4][1]

با رگباري از باران فرا مي‌رسيد

ما در شبستان توقف مي‌كرديم

و آفتاب كه مي‌شد به راهمان مي‌‌رفتيم؛

به هوفگارتن[5][2]

و قهوه مي‌نوشيديم و ساعتي گفت‌وگو مي‌كرديم

Bin gar Keine Russin, stammm' aus Listen, echt deutsch[6][3]

و وقتي بچه بوديم و در خانه‌‌ي آرچدوك، پسر عمويم مي‌مانديم،

او مرا با سورتمه بيرون مي‌برد

و من وحشت مي‌كردم.

مي‌گفت: ماري، ماري محكم بگير

و سرازير مي‌شديم.

در كوهستان، آن‌جا آدم حس مي‌كند كه آزاد است.

من بيش‌ترِ شب را مطالعه مي‌كنم

و زمستان‌ها به جنوب مي‌روم

 

چه هستند ريشه‌هايي كه چنگ مي‌اندازند

چه شاخه‌هايي از اين مزبله‌ي سنگ‌لاخ مي‌رويند؟

پسر انسان

تو نمي‌تواني پاسخ دهي يا گمان بري؛

چه تو تنها كومه‌اي از تنديس‌هاي شكسته را مي‌شناسي

آن‌جا كه خورشيد گذر مي‌كند

و درخت خشك سايه بر كسي نمي‌افكند

و زنجره تسكيني نمي‌دهد

و از سنگ خشك صداي آب برنمي‌خيزد.

تنها

در زير اين صخره‌ي سرخ‌رنگ سايه هست

(به زير سايه‌ي اين صخره‌ي سرخ‌رنگ بيا)

و من به تو آن‌چه را خواهم نمود كه با سايه‌ي صبح‌گاهي تو

كه در پي‌ات شلنگ برمي‌دارد

يا سايه‌ي شبانگاهي تو كه به ديدارت برمي‌خيزد

يك‌سان نباشد

من به تو هراس را در مشتي خاك خواهم نمود.

Friseh weht dre Wind

Der Heimat zu

Mein Irisch Kind

Wo weilest du?[7][4]

«نخستين بار، يك سال پيش به من گل سنبل دادي.

مردم مرا دختر سنبل مي‌خواندند.»

ـ با اين‌همه، آن زمان كه ديرگاه از باغ سنبل باز مي‌گشتيم

و بازوان تو لبريز و گيسوانت نم‌ناك بود

من نتوانستم سخن بگويم

و چشمانم از بيان كردن عاجز بودند

نه مرده بودم

و نه زنده

و هيچ چيز نمي‌دانستم

به قلب روشنايي مي‌نگريستم

به سكوت

Oed. Und leer das Meer.[8][5]

 

مادام سوساتريس[9][6]، پيش‌گوي شهير

سرماي سختي خورده بود

با اين همه او را

با دستي ورق شرير

فرزانه‌ترين زن اروپا مي‌دانند.

گفت هان

اين ورق توست

ملاح مغروق فينيقي

(آن‌ها مرواريدهايي است كه چشمان او بود.

نگاه كن!)

اين بلادونا[10][7]ست، بانوي صخره‌ها

بانوي موقعيت‌ها

اين مردي است با سه تكه چوب، و اين چرخ است

و اين سوداگر يك چشم است

و اين ورق

كه سفيد است

چيزي است كه او بر دوش دارد

و نگريستن بر آن بر من حرام است

در اين جا مرد حلق‌آويز را نمي‌يابم.

از مرگ در آب هراسان باش.

انبوه مردمان را مي‌بينم كه حلقه‌وار مي‌چرخند.

متشكرم.

اگر خانم كيتون[11][8] عزيز را ديديد

بهش بگوييد جدول طالع را خودم برايش مي‌آورم:

اين روزها آدم بايد خيلي احتياط كند.

 

شهر مجازي،

در زير مه قهوه‌اي‌فام يك سحرگاه زمستان،

جماعتي بر فراز پل لندن روان بودند، آن چندان،

كه هرگز نپنداشته بودم مرگ آن چندان را پي كرده باشد.

آه‌ها، كوتاه و نادر برمي‌آمد،

و هر كس به پيش پاي خود چشم دوخته بود.

از سربالايي گذشتند و به خيابان كينگ ويليام سرازير شدند.

به سوي آن‌جا كه سنت ماري وولناث[12][9] ساعت‌ها را برمي‌شمرد

و با يك ضربه‌ي بي‌روح، آخرين ساعت نه را اعلام مي‌كرد.

در آن‌جا كسي را ديدم كه مي‌شناختم. متوقفش كردم و فرياد زدم: «استتسن!»

«كسي كه در مايلي[13][10] با من به كشتي‌ها بودي.

«لاشه‌اي را كه سال پيش در باغت دفن كردي،

«آيا جوانه زدن آغاز كرده است؟ آيا امسال گل خواهد كرد؟

«يا آن‌كه سرماي ناگهاني بسترش را آشفته كرده است؟

«هان سگ را از آن‌جا دور بدار، كه دوست مردمان است،

«وگرنه با ناخن‌هايش ديگر بار آن را نيش خواهد كرد.

تو! Hypocrite lecteur! – nom semblable, -mon frer[14][11]»

 

 

 

 

2. دستي شطرنج

 

مسندي كه زن بر آن نشسته بود، هم‌چون سريري پرجلا،

بر فراز سنگ مرمر مي‌درخشيد، جايي كه آينه

بر پايه‌هايي مزين به تاك‌هاي پرميوه

كه از ميانشان يك «كوپيدان» زرين سر مي‌كشيد

(ديگري چشمانش را در پس بال‌هايش پنهان مي‌كرد)

شعله‌هاي شمع‌دان هفت‌شاخه را مضاعف مي‌كرد

و نور را به روي ميز بازمي‌تاباند

تا تلألؤ جواهرات او به ديدارش برخيزد،

از روكش‌هاي اطلس وفور و اصراف مي‌باريد؛

در شيشه‌هايي از عاج و بلور رنگين با سرهاي باز

عطرهاي غريب و مصنوعي او در كمين بودند،

روغني، پودر يا مايع ـ آشفته، مغشوش

و حواس را در رايحه‌هاي غرقه مي‌ساختند،

و اين‌ها با هوايي كه از پنجره تازه مي‌شد

به جنبش مي‌افتادند.

شعله‌هاي طولاني شمع‌ها را پروار مي‌كردند و اوج مي‌گرفتند

دودشان را به لاكوريا[15][1] پرتاب مي‌كردند،

و نقوش سقف نگارين را مي‌لرزاندند.

تكه‌هاي عظيم چوب دريايي آغشته به مس

در قالبي از سنگ الوان، سبز و نارنجي مي‌سوخت

و در روشنايي اندوه‌زاي آن، يونس‌ماهي* تراشيده‌اي شناور بود.

بر فراز پيش‌بخاري عتيقه، به سان پنجره‌اي كه بر نماي جنگل مشرف باشد،

دگرگوني فيلومل[16][2] كه به دست سلطان وحشي، آن‌چنان به عنف

بي‌حرمت شده بود، نقش بسته بود.

و با اين‌همه در آن‌جا بلبل

با نوايي قهرناپذير تمامي وادي را پر مي‌كرد

و هنوز او فغان سر مي‌داد، و هنوز جهان دنبال مي‌كند،

«جيك، جيك» در گوش‌هاي پليد،

و ديگر كنده‌هاي پلاسيده‌ي زمان

بر ديوارها حكايت شده بود. اشكال مات‌زده

كه به بيرون خم شده بودند، خم مي‌شدند.

اتاق مجاور را ساكت مي‌كردند.

پاها روي پلكان كشيده مي‌شد.

در زير نور آتش، در زير برس، گيسوان زن

سوسوزنان مي‌گسترد،

در جلوه‌ي كلمات مشتعل مي‌شد، آن‌گاه وحشيانه خموشي مي‌گرفت.

 

«اعصاب من امشب ناخوشه. آره، ناخوشه. پيش من بمون.

«باهام حرف بزن. چرا تو هيچ وقت حرف نمي‌زني؟ حرف بزن.

«داري فكر چي رو مي‌كني؟ فكر چي؟ چي؟

«من هيچ وقت نمي‌فهمم تو فكر چي رو مي‌كني. فكر كن.»

 

فكر مي‌كنم كه ما در كوي موش‌هاي صحرايي هستيم

آن‌جا كه مرده‌ها استخوان‌هاشان را به باد دادند.

«اون چه صدايي‌ يه؟»

صداي باد در زير در.

«اين چه صدايي بود؟ باد داره چه كار مي‌كنه؟»

هيچ باز هم هيچ.

«آخه

«تو هيچ چي نمي‌دوني؟ هيچ چي نمي‌بيني؟ هيچ چي به خاطر نمي‌آري؟

هيچ چي؟»

به خاطر مي‌آورم

آن‌ها مرواريدهايي است كه چشمان او بود.

«آخه تو زنده هستي يا نه؟ هيچ چي تو كله‌ي تو نيست؟»

اما

واي واي واي از اين شندره‌ي شكسپهري

آن‌چنان زيباست

آن‌چنان سرشار از زيركي است.

«حالا چه كار كنم؟ چه كار كنم؟»

«با همين قيافه مي‌دوم بيرون و توي خيابون قدم مي‌زنم.

«با گيسوي آويخته، اين طوري. فردا چه كار كنيم؟»

«اصلاً هميشه چي كار كنيم؟»

آب گرم در ساعت ده.

و اگر باران ببارد يك اتومبيل روبسته در ساعت چهار.

و دستي شطرنج خواهيم باخت.

و چشمان بي‌پلك را در انتظار دق‌البابي بر هم خواهيم فشرد.

 

وقتي شوهر ليل[17][3] از اجباري در اومد، به ليل گفتم ـ

حرف‌مو نجويدم، رك و راست بهش گفتم،

لطفاً عجله كنين وقت رفتنه

آلبرت داره ديگه برمي‌گرده، خودتو يه خرده خوشگل كن.

حتماً مي‌خواد بدونه

اون پولي رو كه بهت داد واسه خودت چندتا دندون بخري چي كار كردي.

خودم ديدم بهت داد.

گفت، ليل، همه رو بكش، يه دست خوشگلشو بخر،

والا رغبت نمي‌كنم تو روت نيگا كنم.

گفتم، منم رغبت نمي‌كنم.

فكر طفلكي آلبرت‌و بكن.

چهار سال تو ارتش بوده، حالا دلش مي‌خواد خوش باشه،

و اگه تو براش خوشي فراهم نكني، كساي ديگه هستن،

گفت، راستي.

گفتم، بعله جونم.

گفت، اون وقت مي‌دونم به جون كي دعا كنم

و يه نيگاه چپ به من كرد.

لطفاً عجله كنين وقت رفتنه

گفتم، اگه خوشت نمي‌ياد همين‌جوري باشي.

اگه تو نمي‌توني به ميلي خودت سوا كني، مردم مي‌تونن.

اما اگه آلبرت گذاشت رفت، نگي بهت نگفتم.

گفتم، تو بايد از خودت خجالت بكشي كه ان‌قدر عتيقه‌اي.

(اما همه‌اش سي و يه سالشه.)

سگرمه‌هاشو تو هم كرد و گفت، تقصير من كه نيست،

تقصير اون قرص‌هايي است كه خوردم سقط كنم.

(پنج شيكم زاييده، تازه چيزي نمونده بود سر جرج كوچولو سر زا بره.)

گفت، دواسازه گفت طوري‌م نمي‌شه، اما من هيچ وقت ديگه مثل اولم نشدم.

گفتم، راستي كه احمقي.

گفتم، خب، اگه آلبرت نخواد ولت كنه ديگه خودش مي‌دونه.

اگه نمي‌خواين بچه‌دار شين پس چرا اصلاً عروسي مي‌كنين؟

لطفاً عجله كنين، وقت رفتنه

خب، يك‌شنبه‌اش آلبرت اومد خونه،

شام يه رون خوك بريوني داشتن،

منو دعوت كردن برم داغ‌داغ مزه‌شو بچشم.

لطفاً عجله كنين، وقت رفتنه

لطفاً عجله كنين، وقت رفتنه

شب به خير بيل. شب به خير لو. شب به خير مي. شب به خير

يا حق. شب به خير. شب به خير.

شب به خير بانوان من، شب به خير، بانوان نازنين شب به خير، شب به خير.

 

 

 

3. موعظه‌ي آتش

 

خيمه‌ي شب دريده است: آخرين انگشتان برگ

چنگ مي‌اندازند و در ساحل خيس رودخانه فرو مي‌شوند.

باد زمين قهوه‌اي‌فام را خاموش درمي‌نوردد. حوريان رخت سفر بسته‌اند.

تمز[18][1] مهربان، تا من آوازم را آخر كنم آرام بگذر.

رودخانه هيچ شيشه‌ي خالي، كاغذ ساندويچ،

دستمال حرير، جعبه‌ي مقوايي، ته سيگار،

يا ديگر نشانه‌هاي شب‌هاي تابستان را به همراه ندارد. حوريان رخت سفر بسته‌اند.

و دوستانشان، وراث بي‌كاره‌ي مديران كل

رخت سفر بسته‌اند و نشاني خود را بجا نگذاشته‌اند.

در كنار آب‌هاي ليمان[19][2] برنشستم و گريستم...

تمز مهربان، تا من آوازم را آخر كنم آرام بگذر.

تمز مهربان، سخن من بلند و دراز نيست، آرام بگذر.

اما در پشتم، در سوزي سرد، جغ‌جغ استخوان‌ها را مي‌شنوم،

و نيشي كه تا بناگوش باز شده است.

 

يك موش صحرايي كه شكم لزجش را بر ساحل رودخانه مي‌كشيد،

به‌نرمي از ميان بوته‌ها گذشت،

در حالي كه من در كانال كندرفتار، در پشت انبارهاي گاز،

در يك شامگاه زمستان، ماهي مي‌گرفتم،

و بر هلاكت شاه برادرم و بر مرگ شاه پدرم پيش از او

انديشه مي‌كردم.

پيكرهاي سفيد لخت بر زمين خيس پست،

و استخوان‌هاي افكنده در دخمه‌اي حقير و پست و خشك،

كه تنها، سال تا سال، در زير پاي موش صحرايي به صدا درمي‌آيند.

اما در پشتم گاه به گاه صداي بوق‌ها و موتورها را

مي‌شنوم، كه سويني[20][3] را در بهار

به خانم پرتر[21][4] خواهند رساند.

ماه بر خانم پرتر درخشان مي‌تابيد

و بر دخترش

آن‌ها پاهايشان را در آب سودا مي‌شويند.

Et O ces voix d' enfants. Chantant dans la eopole,[22][5]

تات تات تات

جيك جيك جيك جيك جيك جيك

كه آن‌چنان به‌عنف، بي‌حرمت شده بود.

ترو[23][6]

شهر مجازي

در زير مه قهوه‌اي‌فام يك نيم‌روز زمستان

آقاي يوجنيدس[24][7]، تاجر اهل ازمير

با صورت نتراشيده و جيب پر از مويز

بيمه و كرايه تا لندن مجاني: پرداخت اسناد به هنگام رؤيت،

به زبان فرانسه‌ي عاميانه‌اي از من خواست

تا ناهار را با او در هتل كنون استريت[25][8] صرف كنم.

و پس از آن تعطيل آخر هفته را در متروپل بگذرانم.

 

در ساعت كبود، آن زمان كه پشت راست مي‌شود

و چشم‌ها از ميز كار بركنده مي‌شوند، آن زمان كه ماشين انساني هم‌چون

موتور تاكسي مي‌تپد و انتظار مي‌كشد،

من، تايريسياس[26][9] كه اگرچه نابينايم، در حدود حيات مي‌تپم،

من كه پيرمردي با پستان‌هاي زنانه‌ي چروكيده هستم، مي‌توانم در ساعت كبود،

آن ساعت شبان‌گاهي را كه به سوي خانه تلاش مي‌كند، ببينم

كه ملاح را از دريا به خانه بازمي‌آورد

و ماشين‌نويس را هنگام عصرانه به خانه مي‌رساند، تا ميز صبحانه‌اش را جمع كند،

بخاري‌اش را روشن كند و قوطي‌هاي كنسرو را سر ميز بچيند.

بيرون از پنجره، زيرپوش‌هاي شسته‌اش، به طرزي مخاطره‌انگيز

در زير واپسين اشعه‌ي آفتاب، گسترده است.

در روي كاناپه (كه شب‌ها تخت‌خواب اوست) جوراب‌ها

دم‌پايي‌ها، بلوزها و كرست‌هايش انباشته است.

من، تايريسياس پيرمرد، با نوك پستان‌هاي چروكيده

منظره را ديدم و باقي را پيش‌گويي كردم ـ

من نيز در انتظار مهمان خوانده ماندم.

او، كه جوانكي است با صورت پرجوش، وارد مي‌شود.

شاگرد يك معاملات ملكي است، با نگاهي گستاخ،

از آن عامي‌هايي كه اعتماد به نفس بر تنش مي‌نشيند،

هم‌چنان كه كلاه ابريشمي بر سر يك ميليونر اهل برادفورد[27][10]

همان‌طور كه حدس مي‌زند، موقع مناسب است.

شام تمام شده. زن پكر و خسته است.

جوان مي‌كوشد او را به باد نوازش‌هايي بگيرد،

كه اگرچه مورد بي‌ميلي زن است، هنوز مورد عتابش نيست.

برافروخته و مصمم، جوان يك‌باره يورش مي‌برد.

دست‌هاي كاوش‌گرش با مقاومتي روبه‌رو نمي‌شوند.

غرورش پاسخي نمي‌طلبد

و بي‌تفاوتي را خوش‌آمد مي‌گويد.

(و من كه تايريسياس هستم، تمامي آن‌چه را كه بر اين كاناپه يا تخت مي‌گذرد،

از پيش تجربه كرده‌ام.

من كه در زير ديوار شهر تيبز[28][11] نشسته‌ام

و در ميان فرودترين مرده‌ها گام زده‌ام.)

بوسه‌اي آخرين بزرگوارانه نثار مي‌كند.

پلكان را تاريك مي‌يابد و راهش را به كورمالي مي‌جويد...

زن سر مي‌گرداند و در حالي كه مشكل از عزيمت معشوقش آگاه است،

لحظه‌اي در آينه مي‌نگرد.

ذهنش تنها به نيم‌انديشه‌اي اجازه‌ي خطور مي‌دهد:

«خب، ديگه گذشته: و خوش‌حالم كه تموم شده.»

وقتي زن زيبا تسليم هوس مي‌شود

و ديگر بار، تنها، در اتاقش گام مي‌زند،

گيسوانش را با دستي خودكار صاف مي‌كند

و صفحه‌اي روي گرامافون مي‌گذارد.

 

«اين موسيقي در روي آب در كنار من خزيد.»

و در طول ساحل، و در امتداد خيابان ملكه ويكتوريا.

اي شهر شهر، من گاه‌گاه

در كنار مي‌خانه‌اي در خيابان تمز سفلي

آن‌جا كه ماهي‌گيران سر ظهر يله مي‌دهند و

ديوارهاي كليساي سنت ماگنوس شهيد[29][12]

شكوه بيان‌ناپذير نقش‌هاي سپيد و زرين ايوني را در خود مي‌گيرند،

ناله‌ي دل‌گشاي يك ماندولين

و پچ‌پچ و قيل و قالي از درون مي‌خانه شنيده‌ام.

 

رودخانه نفت و قير

عرق مي‌كند

كرجي‌ها همراه جذر آب

روان‌اند

بادبان‌هاي سرخ

گسترده

بر دكل‌هاي سنگين پيشاپيش باد مي‌تازند

كرجي‌ها الوارهاي روان را

از كنار جزيره‌ي سگ‌ها

به سوي گرينويچ مي‌رانند.

 

ويالالاليا

والالا ليالالا

 

اليزابت و لستر[30][13]

پارو مي‌كشيدند

عرشه‌ي قايق

به شكل صدفي مطلا بود

سرخ و زرين‌فام

موج چابك

هر دو ساحل را چين و شكن مي‌داد

باد جنوب غربي

طنين ناقوس‌ها را

از برج‌هاي سپيد

بر آب مي‌برد

ويالالاليا

والالا ليالالا

 

«ترامواها و درخت‌هاي غبارآلود.

هايبوري[31][14] حوصله‌ام را سر مي‌برد

ريچموند[32][15] و كيو[33][16] دق‌مرگم مي‌كرد.

در ريچموند به پشت، كف يك قايق باريك خوابيدم

و زانوهايم را بالا آوردم.»

«پاهاي من در مورگيت[34][17] است

و قلبم در زير پاهايم است.

پس از آن واقعه او گريه كرد. قول داد كه از سر شروع كنيم.

من هيچ چيز نگفتم. از چه بي‌زار باشم؟»

«روي ماسه‌هاي مارگيت[35][18]

من هيچ چيز را با هيچ چيز

نمي‌توانم مربوط كنم.

ناخن‌هاي شكسته‌ي دست‌هاي كثيف.

قوم من قوم فروتن من كه هيچ انتظاري ندارند.»

لالا

آن‌گاه به كارتاژ آمدم

سوزان سوزان سوزان سوزان

پروردگارا تو مرا برگزيدي

پروردگارا تو مرا بر

سوزان

 

 

 

4. مرگ در آب

 

فلباس[36][1] فنيقي، دو هفته پس از مرگش،

فرياد مرغان دريايي و امواج ژرف دريا

و سود و زيان را از ياد برد.

جرياني آب در زير دريا

استخوان‌هاش را به نحوي برگرفت. در آن حال كه

از نشيب و فراز مي‌گذشت

مراحل سال‌خوردگي و جواني‌اش را پيمود

و به گرداب رسيد.

يهود و نايهود

اي آن‌كه چرخ را مي‌گرداني و به سوي باد مي‌نگري،

به فلباس بينديش كه روزي چون تو رشيد و زيبا بود.

 

 

 

5. آن‌چه رعد بر زبان راند

 

از پس سرخ‌فامي مشعل‌ها بر چهره‌هاي عرق‌ريز

از پس سكوت يخ‌زده در باغ‌ها

از پس عذاب اليم در جايگاه‌هاي سنگي

فريادها و شيون‌ها

زندان‌ها و قصرها

و طنين رعد بهار بر كوهستان‌هاي دوردست

او كه زنده بود مرده است

ما كه زنده بوديم اينك مي‌ميريم

با اندكي شكيب

 

در اين‌جا آب نيست بلكه تنها صخره است

صخره است بي‌هيچ آب و جاده‌ي شن‌زار

جاده‌اي كه بر فراز سرمان در ميان كوهستان‌ها پيچ و تاب مي‌خورد

كوهستان‌هاي صخره‌هاي بي‌آب

اگر آب بود مي‌ايستاديم و مي‌نوشيديم

در ميان صخره‌ها انسان را ياراي تأمل و تفكر نيست

عرق خشكيده است و پاها به شن مانده است

تنها اگر آبي در ميان صخره‌ها بود

مرده دهان كرم‌خوره دهان كوه

كه نمي‌تواند تف كند

در اين‌جا انسان نمي‌تواند بايستد يا بياسايد يا بنشيند

در كوهستان‌ها حتي سكوت نيز نيست

تنها رعد نازاي خشك بي‌باران است

در كوهستان‌ها حتي انزوا نيز نيست

بلكه چهره‌هاي سرخ عبوس

از ميان درهاي خانه‌هاي خشتي ترك‌خورده

پوزخند مي‌زنند و دندان بر هم مي‌سايند

اگر آب بود

و صخره نبود

اگر صخره بود

و آب هم بود

و آب

يك چشمه

آب‌گيري در ميان صخره‌ها

اگر تنها صداي آب بود

نه صداي زنجره

و آواز علف خشك

بلكه صداي ريزش آب بر يك صخره

آن‌جا كه باسترك در ميان درختان كاج مي‌خواند

چك چيك چك چيك چيك چيك چيك

اما آبي نيست

 

آن سومي كيست كه هميشه در كنار تو راه مي‌رود؟

آن‌گاه كه مي‌شمرم تنها من و تو با هم هستيم

اما آن زمان كه در پيشِ رويم به جاده‌ي سپيد مي‌نگرم

هميشه يك تن ديگر در كنار تو گام برمي‌دارد

سبك‌بال، در بالاپوش قهوه‌اي‌رنگ و باشلق بر سر

نمي‌دانم آيا مرد است يا زن

ـ اما اين كيست كه در آن سوي توست؟

آن صوت چيست در اوج هواست

نجواي سوگواري مادرانه

كيستند اين فوج‌هاي باشلق بر سر كه دشت‌هاي بي‌پايان را پر كرده‌اند

پايشان بر زمين ترك‌خورده مي‌لغزد

و بر گردشان تنها افقي بي‌روح حلقه زده است

شهري كه بر فراز كوه‌هاست چيست

در هواي كبود ترك برمي‌دارد و دوباره شكل مي‌گيد

و از هم مي‌پاشد

برج‌هايي كه فرو مي‌ريزد

اورشليم آتن اسكندريه

وين لندن

مجازي

 

زني گيسوان مشكي بلندش را سخت كشيد

و بر آن‌ سيم‌ها خموشانه چنگي نواخت

و خفاش‌ها با چهره‌هاي كودكانه در روشنايي كبود

سوت زدند و بال بر هم كوفتند

و بر ديواري سياه با سر به پايين خزيدند

و در ميان هوا برج‌هاي وارونه‌اي بودند

كه به طنين ناقوس‌هاي خاطره‌انگيز، ساعت‌ها را برمي‌شمردند

 

و اصوات از درون آب‌انبارهاي خالي و چاه‌هاي خشك مي‌خواندند

 

در اين سوراخ تباه در ميان كوهستان

در مهتاب رنگ‌مرده، علف بر فراز گورهاي متحرك

بر گرد نمازخانه مي‌خواند

آن نمازخانه خالي است، كه تنها خانه‌ي باد است.

آن را پنجره‌اي نيست، و درش تاب مي‌خورد.

استخوان‌هاي خشك به كسي آزار نمي‌رسانند.

تنها خروسي بر ستيغ بام ايستاد

و در درخشش برق خواند

قوقولي قوقو قوقولي قوقو

و سپس تندبادي نورباران به همراه آورد

 

گانجا[37][1] غرق شد و برگ‌هاي سست

چشم‌انتظار باران بودند

و در آن حال ابرهاي تيره در دوردست بر فراز هيماوانت[38][2] گرد مي‌آمدند.

جنگل خم شده بود، خموشانه قوز كرده بود

آن‌گاه رعد زبان گشود

دا[39][3]

داتا[40][4]: چه ايثار كرده‌ايم؟

دوست من، خوني كه قلب مرا مي‌لرزاند

جسارت مهيت يك لحظه تسليم

كه قرني تدبير نمي‌تواند بازپس بگيرد

به همت اين، و تنها به همت اين است كه ما دوام يافته‌ايم

چيزي كه در يادنامه‌هاي ما

يا در يادبودهايي كه عنكبوت نيكوكار مي‌تند

يا در زير مهرهايي كه به دست قاضي لاغراندام

در اتاق‌هاي خالي ما برداشته مي‌شود

يافت نخواهد شد.

دا

داياهوام[41][5]: من صداي كليد را شنيده‌ام

كه در سوراخ در يك بار چرخيده است.

ما به كليد مي‌انديشيم. هر كدام در زندان خويش

با انديشيدن به كليد، هر كدام زنداني را تأييد مي‌كنيم

تنها به هنگام شبان‌گاه، شايعات اثيري

يك لحظه كوريولان منقطعي را زنده مي‌كند

دا

دامياتا[42][6]: قايق به‌خوش‌دلي پاسخ مي‌گفت

دستي را كه در كار بادبان و پارو آزموده بود

دريا آرام بود. قلب انسان هيز هرگاه خوانده مي‌شد

به‌خوش‌دلي پاسخ مي‌گفت، مطيعانه مي‌تپيد

در پلي دست‌هاي فرمان‌ده

 

بر ساحل

پشت بر دشت بي‌آب و گياه نشسته بودم و ماهي مي‌گرفتم

لااقل آيا زمين‌هايم را مرتب كنم؟

Poi s'ascose nel foco che gli affina

Quando fiam uti chelidon                  آه پرستو پرستو

Le Prince d'Aquitaine à la tour abolie 

با اين تكه‌پاره‌ها من زير ويرانه‌هايم شمع زده‌ام

هان پس درستت مي‌كنم. هيرانيمو Hieranymo ديگربار ديوانه‌ شده است.

داتا. داياهوام. داميتان

شانتيه[43][7] شانتيه شانتيه

 

 


* بزرگ‌ترين استاد. م.

1. Sibyl.

2. Cumoe.

3. اين نقل قول از satyricon، فصل 37، سطر 48، اثر Gaius Petronius هجونويس رومي است كه در حدود سال 66 ميلادي مي‌زيست. كومي، نام شهري است باستاني كه بر ساحل كامپانيا در شبه جزيره‌ي ايتاليا واقع بود. م.


1. Starn bergersee.

2. Hofgarten.

۳. من روس نيستم. اهل ليتوني هستم؛ آلماني واقعي. م.

۴. باد به سوي زادگاه

خشك وزان است

كودك ايرلندي من

به كجا مسكن گرفته‌اي؟ م.

۵. دريا، متروك و تهي. م.

6. Sosostris.

7. Blladonna.

8. Quitone.

9. Saint Mary Woolnoth.

10. Mylae.

۱۱. تو! خواننده‌ي مزور! همانندم! برادرم!

 


1. Luquearia.

*  يونس‌ماهي، در مقابل Dolphin آمده است؛ با مسئوليت فرهنگ حييم و شركا! م.

۲. Philomel.

۳. Lil.


1. Thames.

۲. Leman.

۳. Sweeney.

۴. Porter.

۵. و آه از صداهاي اين كودكاني كه در جايگاه دسته‌ي كر مي‌خوانند. م.

۶. Tereu.

۷. Eugenides.

۸. Cannon Street.

۹. Tiresias.

۱۰. Bradford.

۱۱. Thebes.

۱۲. Magnus Martyr.

۱۳. Leicester.

۱۴. Highbury.

۱۵. Richmond.

۱۶. kew.

۱۷. Mouorgate.

۱۸. Margate.


1. Ganga.

2. Himavant.

3. Da.

4. Datta.

5. Dayadhvam.

6. Damyata.

7. Shantih.

+ وام نوشت:نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت 22:20  توسط سرزمين هرز  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                             

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390  |
 واژگانی که من ساختم
طی این چند سال همزمان با ورود افزاینده ی واژگانی که بیشتر آنان مرتبط با جهان اینترنت ودیجیتال می باشد سعی برآن نمودم تا به شکل فنی وبا توجه به سابقه ای که دراین زمینه داشته ام واژگانی را به دایره ی واژگانی ادبیات ودستور کشورمان بیافزایم...که چند تایی از آنان تقدیم می گردد.

وام وب:برداشت از وبلاگ دیگران

وام سایت:برداشت از سایت دیگران

وام نوشت:برداشت از نوشته های دیگران

کتاب وام:برداشت از کتاب دیگران

کارت خوان:دستگاه خوانش کارت اعتباری .البته این زادواژه همزمان با به بازار آمدن این دستگاه ها ایجاد شد.

بوستانشهر:شهرهایی که باغ و درخت درآنان بسیار دیده می شود:رامسر-همدان-اسپهان...

گذربانک:عابربانک

زیست بان:زیست شناسانی که محیط زیست راکنترل می کنند.

ابرشهر:کلان شهر

ابرشعر:شعربرتر

نمایش شعر:شعرنمایشی- شعردراماتیک

ویرنما:تلویزیون

ابر/ویر/نما(ابرویرنما):سینما وهرپرده ی نمایشی اینچنینی

هوش افزار:کلیه ی نرم افزارها وابزارآلاتی که از انسان فرمان می پذیرند.همانند نرم افزار منشی کلمات رایانه ای که شما نام کلمه را می گویید وآن نرم افزار بهصورت هوشمندفرمان شما را اجرا میکند.

پیش افزار:افزار یاریگری که برای نصب ابزاری بعدی شما الزامی ست.مثال منشی وورد(ووردهوشمند)علاوه بر نصب خود نرم افزار به پیش افزاری نیاز دارد تا بتواند فرمانبردار شما باشد.

هیپنوتیزم : روان یاد

فیس بوک : کتاب چهر

و بسیاری واژه که طی مقاله ای با دلایل تقدیم خواهد نمود.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390  |
 از : ویسواوا شیمبوریسکا

در سنگی را می زنم .

- منم , اجازه ورود بده ,

می خواهم به درونت داخل شوم ,

و دوروبررا نگاه کنم,

تورا مثل هوا نفس بکشم.

 

- برو-سنگ می گوید.-

من کاملا بسته هستم.

حتا اگر تکه تکه شویم

باز بسته خواهیم ماند.

حتا اگر به شکل ماسه درآییم

هیچ کس را به خود راه نمی دهیم

 

در سنگی را می زنم.-

منم , اجازه ورود بده .

صرفا از روی کنجکاوی آمده ام

کنجکاوی ای که تنها فرصت اش زندگی ست.

می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم,

وبعد, از یک برگ و یک قطره ی آب هم دیدن کنم .

برای این همه کار زمان کم آوردم.

میرایی من باید تورا متاثر می کرد.

 

- من از جنس سنگم –سنگ می گوید-

و ضروری ست که جدیت را حفظ کنم .

از این جا برو.

من فاقد عضلات خندیدنم.

 

در سنگی را می زنم .

- منم  اجازه ورود بده .

شنیده ام که در تو اتاق هایی بزرگ و خالی هست ,

اتاق هایی از نظر پنهان مانده با زیبایی هایی بی مصرف,

مسکوت , بی طنین گام های کسی.

قبول کن که خودت چیزی از آن نمی دانی .

 

- اتاق هایی بزرگ و خالی –سنگ می گوید-

اما در آن ها جایی وجود ندارد.

زیبا, شاید,  اما

خارج از حواس ناقص تو.

می توانی مرا بشناسی, اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.

همه ی سطحم مقابل چشمان توست

اما همه درونم وارونه.

 

در سنگی را می زنم.

- منم , اجازه ورود بدده.

دنبال سر پناهی همیشگی در تو نیستم

من بد بخت نیستم.

من بی خانمان نیستم.

 دوست دارم دوباره به دنیایی که درآنم برگردم.

دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.

و برای اثبات این که در تو واقعا حضور داشته ام

چیزی جز کلماتی که هیچ کس باورشان نخواهد کرد

عرضه نخواهم کرد.

 

- اجازه ورود نخواهی داشت –سنگ می گوید-

حس همیاری نداری.

هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.

حتا اگر چشم تیزبینی یافت شود

بدون حس همیاری به هیچ دردی نمی خورد.

اجازه ورود نخواهی داشت

تازه می توانی شمه ای از آن حس

شکل نخستینه ی آن,  وتنها تصوری از آن را داشته باشی.

 

در سنگی را می زنم .

- منم ,اجازه ورود بده .

نمی توانم دو هزار قرن

منتظر ورود به بارگاه تو بمانم .

 

- اگر باور نمی کنی-سنگ می گوید –

از برگ بپرس ,همان را که من گفتم خواهد گفت

از قطره آ ب بپرس, همان را که برگ گفت خواهد گفت.

دست آخر از تار موی سر خودت بپرس .

خنده مرا نمی گشاید, خنده, خنده ی بزرگ

خنده ای که با آن نمی توانم بخندم.

 

درسنگی را می زنم .

- منم,  اجازه ورود بده .

 

من دری ندارم-سنگ می گوید.       

 

 

از : ویسواوا شیمبوریسکا


+وامنوشت: نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:27  توسط م . محمدی مهر  |
|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390  |
 شعرهایی از: یانیتس ریتسوس
در سال 1909 – اول ماه مه در « مونوم واسیا » شبه جزیره ای صخره ای و نمک بار، در قلعه ای باستانی چشم به جهان گشو . دوازده ساله بود  بیماری سل  برادر و مادرش را از پای درآورد. پدرش هستی اش را در قمار باخت و کارش به جنون و تیمارستان کشید. یکی از دو خواهرش چندی بعد دچار سرنوشت  پدر شد. یانیس هفده ساله بود که  پس از پایان تحصیلات متوسطه عازم آتن شد. و به شغل های جزئی پرداخت. در آن زمان دچار بیماری سل شد، به خانه پدری بازگشت و به مدت چهار سال در آسایشگاه بستری شد. پس از بهبودی به آتن  مراجعت  کرد و به تشکیلات چپ پیوست.

نخستین کتابش « تراکتور» در سال 1934 و دومین کتابش « اهرام» در سال 1937 منتشر شد و سال 1938 « سمفونی بهار» را انتشار داد. در دوران جنگ جهانی به نهضت مقاومت یونان پیوست. در فاصله ی سال های  47-1945 با الهام از نهضت مقاومت دو اثر  « بانوی تاکستان ها » و « رمیوسینی » را خلق کرد.

وی در سال 1947 ÷س از فروپاشی جبهه ی چپ در زندان، آثار « رودخانه و ما »؛ « محله های دنیا »؛ « نامه به ژولیوکوری» و « مرد با گل میخک » را سرود. دادخواهی جهانی از جمله « لوئی آراگون » در سال 1952 او را از زندان رهایی بخشید. سالهای 1952 تا 1967 پربارترین دوران شعری او هستند در آن سال ها آثاری چون « سونات مهتاب » ( برنده جایزه ملی شعر یونان )؛ « وقتی بیگانه می آید »؛    « پنجره »؛ « پل »؛ « تقویم تبعید »؛ « دیگ دود زده »  و ده ها اثر دیگر را سرود و منتشر کرد. همچنین سفرهایی به دیگر کشورها داشت. در هاوانا  با « نیکلاس گویلن » و در پراگ با « ناظم حکمت » دیدار داشت.

در آن سال ها اشعار زیبایی از شاعران جهان را به یونانی ترجمه کرد، شاعرانی نظیر: مایاکوفسکی، ناظم حکمت، هنری میشو، آتیلا یوسف و ... و آثار چاپ شده ی او تا سال  1980 به بیش از 90 جلد  رسیده اند که به بیش از 50 زبان ترجمه شده اند.

برخی از جوایز او عبارتند از : جایزه جهانی گئورگی دمیتروف، جایزه صلح جهانی – جایزه بزرگ شعر فرانسه، جایزه جهانی شعر در بی ینال کنکول زوت.

یانیس ریتسوس شاعر بزرگ یونانی به سال 1990 در گذشت.

 

شعر ریتسوس ساده و نتیجه ی زندگی و وقایع روزمره؛ زندگی اشیا و تنهایی حالات آنها می باشدکه آغشته به مسایل جهانی قابل لمس و عینی بیرون هستند. در این باره ؛ در شعر  « معنای سادگی » آورده است:

« در پشت اشیاء ساده خود را نهان می کم تا همه ی شما مرا بیابید.

اگر مرا نیافتید، اشیاء را خواهید یافت.

آنچه که دست من لمس کرده است،  لمس خواهید کرد.

نقش دست های ما یکی خواهند  شد.»

 

در شعر او کلمات به شیء بدل می شوند. در واقع اشیا جای واژه ها را می گیرند. زبان و جهان در واقع مثل روزهای نخست تکوین و تکاملش عمل خود را به طور طبیعی و واقعی انجام می دهند. او در شعر حرف نمی زن ، توصیف نمی کند بلکه همچون اندیشه گر که به غایت فکر رسیده است، دست به عمل می زند و تجسم می بخشد. همدلی جهان را بر صفحه ی کاغذ می نشاند و نشان می دهد و به جهان بیرون و واقعیت آشکار و خود به خود نظم یافته می پردازد. شعر او سنتز ماده و احساس است. سنتز هیجان حسی و      اندیشه ی ذهنی، سنتز برخورد « چرخ شکسته ی ماه » با « دکمه ی قهوه ای پیراهن ».

------------------------------------------------------------------------------

پنج شعر از یانیس ریتسوس

شعرها برگرفته از کتاب « تقویم تبعید » ترجمه فریدون فریاد، نشر البرز-1369 :

 

1- « بی روشنایی »

 

شب با اندوهی غریب فرود آمد. او به کناری ایستاده بود ،

                                                                                   رها شده.

گفت: یک صدا کافی نیست. نیز همواره چهره ای لازم است،

 و مهمتر از همه پیکر . اگر نتوانی ببینیشان،

 چگونه به آنها پاسخ می دهی؟ چگونه صدای خودت را می یابی

 و دست خطا ناپذیر را که لمس می کند، می قاپ ، که

                                                                                      دنبال می کند ؟

بر دیوار، در آن سوراخ بسته، می دانم که آنان

 پنج الماس را، ساعت را، چشم شیشه ای را، متر اندازه گیری را،

 و دیگر اشیاء گرانبها تر و خاموش تر را -  وقتی کسی نبود تا

                                                      برشان دارد، نهان کرده اند.

همچنان که از پلکان پایین می آمدم. شمعم خاموش شد.

                                                                         جایی هوا در تلاطم بود.

------------------------------

2- «معنای سادگی »

 

در پس اشیاء ساده خود را نهان می کنم که من را بیابید؛

اگر مرا نیافتید، اشیاء را خواهید یافت،

آنچه که دست من لمس کرده است،  لمس خواهید کرد،

 نقش دست های ما یکی خواهد شد.

 

 

ماه ماه اوت در آشپزخانه می درخشد

 همچون دیگی سفیدکاری شده ( این گونه می شود به دلیلی که

                                                                      من دارم به تو می گویم )،

خانه ی خالی را روشن می کند و سکوت زانو زده ی خانه را-

 سکوت همواره زانو زده بر جای می ماند.

 

هر کلمه دروازه ای است

 به دیداری، اغلب باطل شده،

و کلمه ای واقعی است آنگاه؛ که بر دیدار پای بفشرد.

------------------------------

3- «اصول »

 

دکمه ها را ناشیانه بر نیمتنه اش می دوزد؛

با سوزنی درشت و نخی ضخیم.

با خودش حرف می زند:

 

نانت را خوردی؟ خوب خوابیدی؟

 توانستی حرف بزنی،  دستت را به تمامی دراز کنی؟

یادت بود از پنجره بیرون را بنگری؟

صدای کوبش در را شنیدی، لبخند زدی؟-:

 

 اگر چه این مرگ است همیشه-  اما بعد می آید.

آزادی است این که همیشه اول می آید.

------------------------------

4-       « 19 دسامبر 1948»

 

سرد بود. سیب زمینی ها را پوست کندیم.

 دست هایمان را شستیم. موهایمان را شانه زدیم.

شانه در دست بر جای ایستاده ایم.

یک شانه هماره تردید هایش را در ذهن نگاه می دارد

که اشیا چندان ساده نیستند.

------------------------------

5-  « 21 نوامبر 1948»

 

یکشنبه گنجه ی بزرگی است با جامه ی زمستانی.

یکشنبه بوی نفتالین و حکیم می دهد.

شکل چتر بسته ای را دارد بر دالان فرش شده با کاشی ها.

 

یکشنبه عصر، مردم بلند تر حرف می زنند.

یکشنبه عصر،  تند تر گام برمی دارند

یکشنبه شب، بلند تر می خندند

شاید از این رو که نفهمند هیچ چیز برای گفتن ندارند،

از این رو که نشنوند که گام بردارند

از این رو که ندانند که هیچ چیز برای خندیدن ندارند.

 

اما پسوماس پیر چیزهایی برای گفتن دارد،

 او می تواند از درخت های افتاده تاب وبلم بسازد

او می تواند با نخودهای خشک فال بگیرد

او می تواند از گیس های ذرت سخن بگوید، از پرندگان وسال ها سخن بگوید

حتی از سایه ی گوساله در غروب خورشید

 یا هم از کفش هایش که می آویزد بر شانه اش

تو گویی که قصد سفری دراز دارد.

 

پس من پی می برم که هیچ چیز نمی دانم

 که قلم انداز و با شتاب و بی تشخیص شعر نوشتن شایسته نیست

چون که نیاموخته ام راهی هموار بسازم

تا که پسوماس پیر بتواند بر آن گام بردارد

 بی هراس از ضایع شدن کفش هایش.

--------------------------------------------------------

مطلب فوق در نشریه " نی رود"، شماره دو، اسفند 1377،صص36- 40 ؛ به چاپ رسیده است.

 

 وام وب:سید رسول معرک نژاد
نقاش و شاعر
کارشناسی ارشد نقاشی
===============
سایت معرک نژاد:
www.moareknejad.com

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390  |
 ایکاروس

گاوین بنتاک - احمد میرعلایی

شعری از گاوین بنتاک همراه با پیام اختصاصی او برای خوانندگان والس گاوین بنتاک شاعر معاصر بریتانیایی را سال ها پیش زنده یاد احمد میرعلایی با چاپ شعری بلند با نام ایکور به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد. با این همه بعد از گذشت سال ها از چاپ این شعر زیبا که در فصلنامه ی زنده رود منتشر شده بود (ظاهرا پیش از آن هم دو بار ، یکی در مجله ی مفید به سردبیری زنده یاد هوشنگ گلشیری و یک بار هم به صورت کتابی مستقل چاپ شده بود.) هنوز به نظر می رسد قدر و ارزش ادبی این شاعر متاسفانه در میان شعرخوانان فارسی چندان که باید شناخته شده نیست. به همین دلیل تصمیم گرفتیم با انتشار دوباره ی این شعر ضمن گرامیداشت یاد و خاطره ی مترجم برجسته و فقید سرزمینمان زمینه ی آشنایی بیشتر خوانندگان والس با این اثر ارزشمند ادبی را فراهم کنیم . به همین مناسبت با آقای بنتاک که هم اکنون در ژاپن زندگی می کند و در آنجا به فعالیت های ادبی ، تدریس در دانشگاه و کارگردانی تئاتر اشتغال دارد تماس گرفتیم . گاوین بنتاک نیز با رویی گشاده که از یک هنرمند بزرگ انتظار می رود دعوت سایت والس را اجابت کرد و متن انگلیسی این شعر را به همراه پیامی برای خوانندگان شعرش در زبان فارسی برای ما فرستاد که در ادامه خواهید خواند. سایت ادبی والس از این پس در نظر دارد ضمن معرفی آثار درخشان کمتر خوانده شده از این رهگذر روزنی به مبادلات روزافزون فرهنگ فارسی با جهان های ادبی پوشیده در زبان های دیگر بگشاید . به همین دلیل از این به بعد به تناوب به انتشار آثاری ارزشمند از نویسندگان زنده ی خارجی، با اطلاع و احیانا همراه با مطلبی از ایشان به این مناسبت، دست خواهد زد. علیرضا بهنام پیام اختصاصی گاوین بنتاک برای خوانندگان والس   بازنگری ایکور   نخستین بار است که از من خواسته می شود درباره ی یکی از شعرهایم بنویسم که بیش از 40 سال پیش سروده ام.، و من بسیار از علیرضا بهنام متشکرم که این فرصت را به من داد، و همچنین به دلیل چاپ مجدد این شعر به انگلیسی و با برگردان فارسی اش. به خاطر چنین رفتار مهربان و سخاوتمندانه ای بی اندازه اجساس غرور می کنم. دوباره خواندن ایکور حالا از پس این بعد طویل زمانی تجربه ای جذاب بود. خودم را در حالتی یافتم که شک کرده بودم واقعا آیا آن را من نوشته ام؟! نمی توانم تجربه ی اولیه ی نوشتن بسیاری از سطرهایش را به خاطر بیاورم.، منظورم لحظه ی دقیق آفرینش است، اما کاملا مطمئنم که این شعر درخلال یک تب داغ و روشن الهام نوشته شد و در زمانی بسیار کوتاه به پایان رسید، شاید دو یا سه روز. ( دست نوشته ی اصلی اش حالا در کتابخانه ی نیوکالج آکسفورد انگلستان است بنابراین روزی خواهم توانست تاریخ دقیق نوشته شدنش را تطبیق دهم) همین طور کاملا مطمئنم که در شعر جرح و تعدیل اندکی کردم ، و بیشتر آن همین طور نوشته شده است که حالا وجود دارد. عقیده ام حالا این است که این شعر بسیار بلند است، تکرار های زیادی دارد و به اندازه ی کافی متمرکز نیست. این روزها وقت بیشتری را به بازنگری و بهتر کردن یک شعر جدید اختصاص می دهم تا آن که مطمئن شوم آن را « به چنگ آورده ام». اگرچه ایکور انرزی و کوبندگی زیادی دارد. باید تحت تاثیر زوزه اثر آلن گینزبرگ بوده باشم ( که هشت سال یا در این حدود زودتر از ایکور منتشر شده بود) ؛ این شعر قطعا دارای همان نوع اعتراض خشن و انتقاد وحشیانه است. باید خوانندگان « پوئتری ریویو » را در سال 1966 حسابی شوکه کرده باشد ، چرا که اعضاء «انجمن شعر» در آن روزها شامل بسیاری از خانم های مسن و موقر می شد که احتمالا چیزی قوی تر از یک فنجان چای نمی نوشیدند! چرا چنین شعر محکوم کننده ای نوشتم؟ حدس می زنم که تنها بودم ، بی عشق و عاطل و باطل ، و ناخشنود از خودشیفتگی و بی تفاوتی مردم در بسیاری از پایگان های اجتماعی. همچنین در تسخیر تکبری تقریبا الوهی بودم و گرایش داشتم که از بالا با تحقیری تمام در مردم بنگرم. چه جوان نامقبولی باید بوده باشم! اگرچه بسیاری از نقدهای «انجمن» بر این شعر هنوز قابل اطلاق اند تصور نمی کنم امروز دیگر بخواهم چنان شعری بنویسم!   گاوین بنتاک ژانویه 2007   LOOKING BACK AT ICHOR   This is the first time I have been asked to write about one of my poems written over forty years ago, and I am very grateful to Alireza Behnam for giving me this opportunity, and also for having this poem reprinted in English and in Iranian translation. I feel greatly honoured by this kind and generous gesture.   Re-reading Ichor now after a long gap of time has been a fascinating experience. I found myself wondering whether it really had been written by me! I cannot recall the actual experience of writing many of its lines, I mean, the exact moment of creation, but I am fairly sure the poem was written in the white-hot heat of inspiration and was finished in a very short time, maybe two or three days. (The original manuscript is now in the library of New College, Oxford, U.K. so I could one day check the actual dates of composition.) I am also fairly sure that I did very little re-working of the poem, and it was written for the most part as it now stands.   My view now is that the poem is too long, too repetitive and not concentrated enough. Nowadays, I spend much longer re-working and improving a new poem until I’m sure that I’ve “got it right”. Ichor does have, though, enormous energy and drive. I must have been influenced by Allen Ginsberg’s Howl (published eight or so years earlier than Ichor); it certainly contains a similar kind of violent protest and savage criticism. It must have shocked 1966 readers of “Poetry Review”, for the Poetry Society membership in those days included many sedate old ladies who probably didn’t drink anything stronger than a cup of tea!   Why did I write such a condemnatory poem? I suppose I was lonely, unloved and frustrated, and dissatified by the complacency and indifference of people in many walks of society. I was also possessed of an almost divine arrogance and tended to look down on people with absolute scorn. What an unlikeable young man I must have been! Even though some of the poem’s criticisms of society are still applicable now, I don’t think I would dare to write such a poem today!     Gavin Bantock    January, 2007 گاوین بنتاک ایکور برگردان: احمدمیرعلایی   در این شماره می خواهم به شعری خوشامد بگویم که به طور استثنایی چاپ شده است. این مجله معمولاً تعدادی شعرهای کوتاه تر را از شماری از شاعران گوناگون چاپ می کند. اما سردبیر این بار تصمیم گرفته است که تک شعر بزرگی را به ما عرضه کند؛ من با هیجانی بی خدشه آن را خوانده ام و افتخار می کنم که این انجمن برای نخستین بار آن را منتشر می کند؛ روزی خواهد رسید که مجموعه داران به دنبال این شماره بگردند. ایکور اثر غریبی است، وحشتناک و پرتاثیر؛ و لحظه های خشم و سراسیمگی آن را لحظات آرامش و فروتنی تسلی می دهند. در کل اثر، حتی دربندهای وحشت، درد، خشم، نفرت، کفر، و اشمئزاز، نوایی از عشق انسانی به گوش می خورد؛ وبدین سان دوزخ تعالی می یابد تا چشم اندازی از بهشت ببیند. به نظر من شعر، حتی در بندهایی که برایم کاملاً نامفهوم اند، تازه و جذاب است؛ اما حتی هنگامی که عنان معنی را از کف می دهم، لحظه ای نیست که هیجان شعر را از دست بدهم. همچنان که چهره ای را از میان یک میلیون چهره دیگر باز می شناسیم، بی آنکه دقیقاً بتوانیم بگوییم که بینی آن چه شکلی داشته، یا چشم ها به چه رنگ بوده است، به همین سان در این شعر تجربه ای بی نقص را باز می شناسم، که هر چند آن را می شناسم بدون این شعر قادر به شناختن آن نبوده ام . و نمی توانم آن را به زبانی سوای زبان خود شعر تفسیر کنم. این شعری پیامبرانه است؛ مقصودم این نیست که آینده را پیشگویی می کند، اما از این رو از لحاظ مضمون ورای گذشته و آینده، و خود زمان، قرار دارد، متشکل از تصویرهایی است که وضعیتی بی زمان را بیان می کنند که همواره در مرکز آگاهی قرار دارد و تنها هنگامی محسوس است که در مرکز، در نقطه ساکنی از چرخ دوار خودمان سکنی گزینیم؟ و از این رو با حیرت از بازشناسی و احساس به خانه رسیدن به آخرین خط شعر رسیدم، به همان تصویری که خود بدان نیاز داشتم، یعنی به تصویر کیکلوس، شهر مستدیر شخصی. جای خوشوقتی است که سردبیر تازه ما اهل خطر کردن ها و مکاشفه هاست، و آن مایه جرئت داشته است که تمامی این شماره را به این شعر اختصاص دهد. شعرهای بلند نادرند، وقتی کسی چنان بزرگ باشد که شعر بلندی بسراید، ما هم باید چنان رشید باشیم که آن را چاپ کنیم. چنین اتفاقی زیاد نمی افتد؛ اما چون دست کم این بار اتفاق افتاده است، چنان به هیجان آمدم که این خوشامد را نثار آن می کنم.                                                                          نویل کاگ هیل                                                                        مدیر انجمن شعر   امروز بر کف دست راستم کپکی بود. 흂 ایکاروس! ایکاروس! چرا آنگاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای سبز سقوط کردی رساتر فریاد برنیاوردی؟ چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما هرگز نتوانیم خون و استخوان روی سبزه ها را فراموش کنیم؟ ایکاروس! ایکاروس! در سر چه اندیشه ای داشتی وقتی به میان ابر باران خیز شیرجه می رفتی؟ آیا چشم هایت از خون تهی شده بودند، و دندان هایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟   سرخ و سفید است خاطرات سقوط های بزرگ سرخ و سفید است اذهان شاهدان. سرخ و سفید است چشم ها، و سفید است گونه هایی که زمانی گلی بود.   ایکاروس! ایکاروس! صدایت را می شنویم پیش از آنکه به انتهای آب های ژرف برسی،   چشم هایم را در پای کوهی خاکستری رنگ گشودم، و احساس کردم پاره سنگی را از کاسه سرم بیرون کشیده ام.   به دست هایم نگاه کردم. بریده بود، و از دست هایم خون می ریخت. و از دست هایم زردابه جاری بود.   مثل آن بود که سه روز در پای آن کوه افتاده باشم. و سرم ضربانی مکرر بود.   ساق راستم میان قوزک و زانو خم شده بود. هیچ دردی نداشت.   برای جامی لبریز از آب سرد می مردم برای پاره ای نان سفید، و اندکی کره و پنیر.   ذهنم روشن بود: نه هیچ نمکی وجود داشت، و نه در مغزم هیچ خونی که بر اندیشه ام راه بندد.   تنها جریان کند زردابه دست های بریده ام بود و آگاهی در کاسه سرم. 흂 روز بود که چشم هایم را گشودم و دیگر بار شب بود که چشم هایم را گشودم.   و کوه تغییری نکرده بود، و پای راستم درد می کرد.   یک بار باران می آمد، و در زمان های دیگر سکوت بود، و در آن نزدیکی بر سنگی که از سرم بیرون کشیده بودم پرنده ای روی دو پا ایستاده بود. ساعت های بسیار این هیاهو بود این هیاهو در گوش های من بود منقار پرنده ای بود و چشمی نزدیک و پنجه ای که یک بار جنبید و برخورد ناگهانی بال ها و صعود سایه ای بزرگ و صدای بال ها و سکوتی طولانی منقار پرنده ای بود و چشم پرنده ای بود و پنجه و هیکل پرنده ای که نزدیک سرم ایستاده بود و دردی در دست خشک سیاهم و ظهور تازه ای از خون و ایکور.   ایکور! من فریاد برآوردم و تمام کوه فریاد برآورد ایکور! و من در رنج وحشتناکی بودم و فوج عظیمی از پرندگان از سر صخره های مرده برخاست و من خود را به صخره مرده ای رساندم و خود را بالا کشیدم تا به آن سوی صخره مرده بنگرم و دره ای از صخره های مرده را دیدم و بقایای تانکی را با میخ پرچ های زنگ زده و توده ای از سرنیزه های زنگ زده و سیم خاردار و ماسه سفید و تیغه ای خارایی پشت سرم آنگاه سکوتی دیرپا و چشمانم ثابت ماندند و مغزم وحشت را              ثبت کرد و چشم هایم وحشت را در تنهایی زمین             ثبت کردند و گوش هایم وحشت را در سکوت زمین             ثبت کردند و بینی و زبانم وحشت را در بو و طعم خون خشکیده             ثبت کردند و دست هایم وحشت را در درد گوشت جویده شده             ثبت کردند و مغزم وحشت را             ثبت کرد زیرا کوه تغییری نکرده بود و مغزم وحشت را             ثبت کرد در مغزم.   و وحشت فرو نشست و به ترسی رخوت بار بدل شد و ترس همچون کله ابلهی چرخید آرام چون کله ای گنده با پیشانی برآمده و ترس نفرت شد و نفرتم به صدا درآمد و فریاد برآورد   متنفرم از صخره ها زیرا همچون صخره های زمین مرده اند.   متنفرم از آسمان بالا، چون خیره می نگرد، و بیش از حد به اختران از خود راضی وفادار است.   متنفرم از زمین سخت، زمین سختی که بر آن دراز کشیده ام. زیرا زمین هر جا بر آن دراز کشیده ام سخت است.   متنفرم از خنکای علف سبز و صدای آبشارها، زیرا خنکای سبز و صدای سقوط آب را نمی توانم احساس کنم یا بشنوم،   متنفرم از آفتاب، زیرا آفتاب دست های مجروح مرا که پرنده جویده سخت می کند اما شفا نمی بخشد   متنفرم از شب، چون دراز است. از شب های دراز در دوره تاریک متنفرم.   متنفرم از پنجه زاغ: یک بار جنبید، و پنجه یک بار جنبید و دیگر هیچ   متنفرم از منقار پرنده که هرگز نمی جنبد.   متنفرم از چشم پرنده که می درخشد، اما هرگز نمی جنبد.   متنفرم از آن دنیا، چون من اینجا هستم در این دنیا، دور از آن دنیا.   متنفرم از کوه، از این کوه که بی پروا مرا بر تیغه های خارایی انداخت.   متنفرم از جهان   متنفرم از جهان.   흂 نفرین می کنم: این دنیای دون را، که خون خشکیده است و دره های بی آب است و شریان های خالی است و زبان ترک خورده است و اقیانوس تبخیر شده است.   من این جهان بی خون را نفرین می کنم سکوت را نفرین می کنم و ساکتم   ذهنم جهان را نفرین می کند.     흂 زیرا جهان تیغه های خارایی است و جهان زمین خشک است ... و جهان وحشت را ثبت می کند.   آنان را نفرین می کنم که از زمین خشک می ترسند. ایکور زخم هایم را نفرین می کنم: که اکسیر خدایان نیست و نجاتم نمی دهد. بر فاجعه یاخته های انسانی تاکید می گذارد و سرود کند عزیمت را قرقره می کند.   کتاب را نفرین می کنم که این داستان را باز می گوید. کتاب سیاه حرمان خود را نفرین می کنم.   نظام امور متواتر را نفرین می کنم: در وادی صخره های مرده هیچ تفاوتی نیست.   این وادی کتاب های گشوده و اوراق مواج است. این وادی حروف ریشخندزن است. این وادی ترانه ناساز است.   وادی کتاب ها را نفرین می کنم. کتاب سیاه حرمان خود را نفرین می کنم.   این کتاب سیاه خنیاگری خارا شده است. این روزنامه خدایان ساقط و فرسودگی است. این سند سکوتی متناوب است، و صداهایی که به سکوت وارد می شوند از آن من نیستند.   وادی سکوت را نفرین می کنم، زیرا صدایم شکسته است.   زبانم زبان یک افعی است، دندانهایم نیش های افعی بی زهری است، حکمتم حکمت افعی بی صدایی است.   بر زمین آرامشی تحمیلی حکمفرماست، و شغالان با دست آرواره هایشان را باز می کنند، اما هیچ صدایی نیست.   흂   دهانم کاملاً باز است، دندانهایم از سیم و سیماب کند شده است، زبانم رشته ای از خزه دریایی است آویخته بیرون از خانه ساحلی تا وضع هوا را نشان دهد، و هاتف ماهیگیران می گوید، بارانی نیست.   در وادی کتابهای مواج بارانی نیست. تنها قراضه های جنگ و وزش های باد مثله شده و پرندگان بی جنبش.   흂 خیابانی در شهری است. سنگفرشی است، و چارچرخه ای پرزرق و برق، و پنجره های خرد شده و یک سنگر. سرزمینی داغ است.   خیابانی در شهرکی است. خیابانی از خانه های سنگی و بام های شیروانی، و باران در زمستان و دود در بعداز ظهر های یکشنبه.   سرزمینی سرد است.   زمستان است، و برف و ماسه ملازمانی غریب اند. و ماسه سرد است.   گوشت سرخ و سرمازده، و برف و ماسه، و مورچگان و خمپاره های عمل نکرده که زنگ زده اند مکاشفه فرستاده است.   흂   متهم می کنم پیشگویی های فرستادگانی را که از صندلی های راحتی نجوا می کنند.   متهم می کنم مریدانی را که واژه سلوک را نمی فهمند.   متهم می کنم مردانی را که روی سکوی پارک ها اعتراض می کنند.   متهم می کنم گربه را که با نگاه های مزورانه شیر را از نعلبکی لیس می زند.   متهم می کنم حیوان دوستانی را که مگس می کشند و گوشت می خورند.   متهم می کنم گیاهخوارانی را که مدعی داشتن جسم انسانی اند و کودکانشان را کتک می زنند   متهم می کنم مومنان کلیسایی را که بیشتر دوست دارند در کلاه ها سکه بیندازند تا در دریا.   من متهم می کنم زئوس را اگر بگذارد مردم زمزمه کنند، اگر راضی به پرسشگران خود پسند باشد، اگر روزی بخندد اگر روزی بگرید اگر به سوی دیگر بنگرد یا اگر هر کاری بکند زیرا نجات یک انسان کشتن یک هزار انسان است زیرا کشتن یک انسان نجات یک هزار انسان است   کمونیست ها سرو صدا می کنند. مسیحیان سروصدا می کنند. کودکان سروصدا می کنند.   خرابی بسیار است.   من خدایان را متهم می کنم. از عهده کار جهان بر نمی آیند.   او بسیاری از مردم است. غول آدم خوار هفت سر است. جسدی مفرغی است. پرگوست. چهار راهی بی علامت است. ... یک قاشق است، هلیم است و یک دهان. نماز می خواند. دوزبازی می کند و می بازد و یک خوک می برد. خود بهترین خوک هاست. معلم بی عینک و میان سال مدرسه ای است.   یک کارخانه صابون سازی است. در ایرلند پشت گوش هایش سیب زمینی می رویاند شعری کودکانه است.   میان احشام خویش می ایستد.   من او را متهم می کنم. (من او هستم). من او را متهم می کنم.   흂   چشمانم را می گشایم. کوه هنوز آنجاست. ایستاده و دست ها را بر کفل ها گذاشته، با دهانی گشاد و لبان لرزان از خنده به خود می پیچد، همچون مسیح در شب کریسمس در لندن، با دندان های سفید و زبانی به رنگ سرخ آجری. زبانش را در می آورد و گوش هایش را می جنباند، و با پایش به من تیپا می زند، و صحرا خندان است، و به صداهای بسیار جیغ می کشد، و با تازیانه ها و کاغذ سمباده کارهایی می کند. من چشمانم را می گشایم. کوه هنوز آنجاست.   흂   دریایی است به رنگ آبی تند. سه کشتی شراع کشان آمدند. اولی زنی است حامله شکم گنده اش را نوازش می کند.   دومی مردی است مست شکم گنده اش را نوازش می کند.   سومی شکمی است گنده که فرستاده ای با دلخوری بر آن نشسته است. و کشتی ها می گذرند، و به دنبالشان باله های سیاه.   흂   این یک رویاست. نه، رویا نیست. گفتگویی آرام است. در تالار بزرگی با صندلی های چرمین و دود توتون و صفحه های شطرنج: در هر صندلی شاهی نشسته است، و شهبانویی در خانه، با ماهی تابه ها، و پیشبندی بر پستان ها که بندش را زیر کپل ها بسته است   این گفتگوی شاهانی دل آزرده است. این سرزمین شفا و بی تصمیمی است. این بوداست که پشت پرچین، شستش را می مکد.   این بوستان بلبلان خاموش است. این باغ فردوس است.   با نعره رادیوها، بوق ها، با طبل های ارغوانی و حراج های بعد از عید، و بچه یک نفر دیگر که در قطار گریه می کند، و سفری دراز.   این باغ فردوس است   فقط با ما دوتا، با جزیره خودمان و درختان نخل، با بستر گرم و خدمتکاران بی نظیرمان، و اینکه مجبور نیستیم به جایی برویم   این باغ فردوس است.   흂   من بر چهره ام خوابیده ام در دهانم مرجان، و در دست هایم نان بادامی، و بر پایم کفش های پاشنه طنابی و ریگی در آن ها، در چشم هایم ماسه، و در منخرینم بوی قند سوخته، و پرگاری هندسی فرو رفته در نافم.   흂   من در کلام صادق نبوده ام.   흂   دشت کتاب های مرده ساختگی است. دامنه کوه ساختگی است. و چنین است شدت و نمود دردی که این جا سروده شده.   این همه ساختگی است. آنها زبان نشانه ها را نمی فهمند. جهان نشانه ها را نمی توانند مجسم کنند، و نه شدت و نمود دردی را که اینجا سروده شده.   من مانند یک معلم مدرسه سخن خواهم گفت. من یک معلم مدرسه ام و از روی کتاب های مرده سخن خواهم گفت و دشت را وصف خواهم کرد و دامنه کوه را شرح خواهم داد. و داستان نشانه ها را باز خواهم گفت. و داستان یک انسان را باز خواهم گفت. او تندیس مومین جادوی سیاه است. مردی روستایی میان احشام است. فرستاده ای سنگ شده است. ستونی است که جهانگردان بر آن نام های خود را می کنند. دیوار مستراح عمومی است. بز ملعون عبرانیان است. الهه و شاهی تاج و تخت باخته است.   در زندانی قدم می زند که ذهن اوست. در زندان انفرادی به زنجیر کشیده شده است. تنهاست.   سگی تازیانه خورده در شهرکی دور است. چکمه پاک کن بیرون در ورودی است. جاده کوفته سرپیچ خطرناک است.   ارباب نامحبوب است که فرزندانش را دوست دارد. اودیپ است و پریان نفرین فرزندان او هستند.   خودکامه عبارت پردازی است در سرزمینی کوچک، و چنین گفته اند.   حامی کودکان است در سرزمینی کوچک، و چنین گفته اند. گفته اند مردی ابله است، و حقیقت را گفته اند.   اما او اراده ای شکست ناپذیر دارد؛ این را نمی دانند.   خزانه ابتکاری کاستی ناپذیر دارد؛ این را نمی دانند. بلند پروازی خدایان را دارد؛ این را نمی دانند. گفته اند مردی ابله است؛ اما حقیقت را نمی دانند.   روزی به پای خواهد خاست و این را خواهد گفت. روزی به پا خواهد خاست و خواهد گفت:   흂   من بیزارم از آنها که اغلب از فنجان های کوچک چای می نوشند.   بیزارم از آنها که در خانه های گران قیمت زندگی می کنند.   بیزارم از آنها که زنگوله های دستی را به صدا در می آورند و خدمتکار دارند.   بیزارم از اغنیا   بیزارم از فقرا چون از اغنیا می ترسند.   بیزارم از حاملان آن بیماری که بی ذوقی خوانده می شود.   من بیزارم از آنان که چیزهایی می پرسند که خود پاسخ آن را می دانند.   من بیزارم از زبان های زرگری و به لهجه نازیدن ها.   من بیزارم از صاحب منصب هایی که می ایستند و شست خود را در جیب جلیقه می کنند.   دو سه کلمه ای حرف می زند، خمیازه می کشد، و در مستراح مجله پانچ می خواند. وقتی چای می خورد از دهانش صدایی در می آورد. انگشت کوچکش را به طرف میز چای بلند می کند. احتمالاً لباس های زیرش کثیف است. هنگام رانندگی آرنجش را از پنجره بیرون می گذارد. کنار جاده ها بر صندلی های برزنتی اتراق می کند. رادیو ترانزیستوری روشنی را با خود به خانه های باشکوه می برد. بی توجه به وضع آفتاب عینک دودی می زند. سرودهای مذهبی را با صدای بلند می خواند. خیال می کند که مسیحی است. روز یکشنبه لباسی قشنگ می پوشد. هنر نو را می ستاید، و به یک تقویم ارزان قیمت راضی است.   ایکاروس! ایکاروس! چه عالی است این آگاهی که تو هنوز سقوط می کنی. آیا می توانم به تو بپیوندم؟   흂   جایی در جنوب اروپا از پلکانی دراز پایین می رفتیم؛ یا شاید دره ای در شمال ویلز بود که در روزی بارانی از پله های رومی پایین می رفتیم. نمی توانم به یاد بیاورم کجا بود که پایین می رفتیم.   نفس های عمیق می کشیدیم، و در هوای آزاد سیگار دود می کردیم، و از پسران عرب و زنگوله بزها سخن می گفتیم. نمی توانم هیچ نتیجه گیری معقولی را به یاد بیاورم.   مگر آن که در جایی پایین می رفتیم. 흂   آسان است ستون سختی از پرخاش ساختن سرود مردی مایوس را سر دادن.   آسان است فهرست  بالا بلندی از نفرت ها ساختن در یک روز بهاری ترانه ای ارزان خواندن. این کار آسان است، اما شرط می بندم نتوانی آن را به همراهی شیپوری فرانسوی بخوانی. به مبارزه می خوانم شهروندان از خود راضی را که خطابه های دفاعیه شان بوی خمیر ریش می دهد. به مبارزه می خوانم آتش خوار را تا آتش بخورد.   به مبارزه می خوانم زندگینامه نویس را که از خود داستانی حقیقی بگوید. به مبارزه می خوانم خاطره نویس ها را تا مطلبی برای روزنامه نگاران بخوانند.   به مبارزه می خوانم زئوس را   تا در آب آشامیدنی ملت ها مورچه بریزد تا انسان ها را وا دارد به یک زبان سخن بگویند تا همه نرینگان را به قتل برساند. تا به سرعت توزیع زمین شناختی خاک را سامانی تازه بخشد تا از آب شراب بگیرد تا یک روز بیاساید تا بگذارد برای پنج دقیقه دیگری کارها را برعهده گیرد (اما جرئت نمی کند، ازترس آن که نگذارند سرکار برگردد)   تا بگذارد روزنامه ها درباره دوزخ چیزی بدانند تا از برزخ نقشه ای برجسته، یا چیزی از این دست رسم کند، تا گردشی با راهنما در بهشت ترتیب دهد.   به مبارزه می خوانم. هر کسی را که بگوید دیوانه ام و آن را ثابت می کنم.   هر پرسشی را پاسخ  خواهم گفت، به حقیقت یا به دورغ. آسان است به هر پرسشی پاسخ گفتن   흂   اگر اکنون بکوشم سخن از دشت بگویم اگر اکنون سرودی در ستایش کوهپایه بخوانم اگر اکنون بکوشم اندامی را نشان دهم که با دهانی تا بناگوش باز برخاک خشک مچاله شده است، زبان یاری نمی کند.   به جای آن می توانم افسانه های از یاد رفته را باز گویم، به جای آن می توانم وانمود کنم وایکینگی در اتاقم ایستاده است، و اگر بخواهم چنین کنم، زبان یاری نمی کند.     بگویم که در کوه فرستاده ای خشمگین بوده ام، بگویم که معبد هاتف خود را فراز تیغه های خارایی ساخته ام؛ اما من در دره های مسدود کامبریا فقط لال بوده ام: و این گفته ها عین حقیقت است.   در دره های مسدود کامبریا لال بوده ام، بر شیب های تند کریب گاخ حقیقتاً گام زده ام، هورس شو را در نوردیده ام، چار دست و پا به فراز لوردزریک رفته ام اسکیداو را دیده ام، و بر صخره های سبع گلایدرز در میان مه راه رفته ام، و احساس کرده ام که پاهایم در خزه های سبز شفاف فرو می روند یا به صخره های خاکستری رنگ می خوردند. تنها درد من همواره، همواره درد انزوا بوده است؛ نه دست هایم را مجروح کرده ام، نه پرنده ها چشم هایم را بیرون کشیده اند، و نه خود بر خاک ترد کوهپایه ها افتاده ام.   اما خود را در آن جاهای سترون تصور کرده ام، و آن ها نشانه های دنیای سترون من بودند، اما در حقیقت   흂   قلمرو او آن سرزمینی است که سلطان در انتظار معجزه است.   قلمرو او دیاری است که او در انتظار ورود دوست خویش است.   قلمرو او دیار بعد از ظهرهای تباه شده ای است که با این حال سرشار  از آفتاب اند.   قلمرو او دیاری است که مردم به قرارهایشان نمی رسند.   قلمرو او آگنده از تصویرهای خود اوست در لباس های بیگانه.   قلمرو او دیاری است که او در آن نقاهتی مادام العمر را می گذراند، خدمتگزاران مهربان تیمارش می کنند، و اگر اراده کند دوستان همدل کنارش می نیشینند، و می خوانند یا می سرایند، یا کنارش دراز می کشند، بنا به خواست او؛ و آنها را سر بر بالین می نهند، و دستش را در دست می گیرند، و او گاهی برایشان ابیات زیبایی زمزمه می کند تا بنویسند، و آنها می نویسند، و آنها را با صدای آرام می خوانند، و هرگز از کنار او نمی روند، و تفاوت چندانی میان خواب و بیداری نیست، و هر چه را بخواهد برایش آماده است، و آنها سر بر بالین او می نهند ... و این قلمروی است که به تدریج در آن پیر می شود؛ و زخم ها شفا می یابند، جراحات گذشته دیگر خونابه نمی ریزند یا بر اثر ید نمی سوزند، و زخم بند اگر هست فقط از سر عادت است، و در قلمرو او آسایش برقرار است.   اما در رویاهایش او مدافع دنیای واقعی است، سوداگری است سرسخت، مردی است مصمم به تغییر دادن خط جهان تاریخ، مردی که تنها می تواند تا حدی کامیاب شود، و چیزی به نام خودکامه تمام عیار وجود ندارد، و چیزی به نام قدیس بی غش وجود ندارد.   در رویاهایش او مدافع دنیای واقعی است. توی میکروفون ها فریاد می کشد:     흂   من نفی بلد می کنم پاپ را.   نفی بلد می کنم هواداران مذهب را، مذهبشان هر چه می خواهد باشد.   نفی بلد می کنم آنان را که به اسطوره ها به عنوان بنیاد استوار ملیت خود نیاز دارند.   نفی بلد می کنم زنانی را که هیچ بچه نمی آورند و زنانی را که بی ملاحظه بچه می آورند.   نفی بلد می کنم همه لذات جسمانی را که زاینده یا آفریینده  نیستند.   نفی بلد می کنم آنان را که مغزشان را بر دیوار آجری نکوبیده اند تا بدانند که مغز از چه ساخته شده است.   نفی بلد می کنم محتضران را و بیماران را و محکومان را.   نفی بلد می کنم بیمارستان ها را، زندان ها را و مدرسه ها را که در آنها هیچ امیدی نیست.   نفی بلد می کنم خورشید را اگر اراده ام بر آن قرار گیرد که در ظلمت زندگی کنم و همگان را وادارم در ظلمت زندگی کنند.   نفی بلد می کنم                خدایان را هرگاه بخواهند در طرح های شجاعانه من مداخله کنند.   من خود زئوس خواهم بود.   قیصر همه جهان خواهم بود. معمار خانواده ها خواهم بود. بر ماشین ها نظارت خواهم کرد. جزر و مد دریا و باران های موسمی را زمان بندی خواهم کرد. بستر قاره ها را تعیین خواهم کرد. وضعیت اختران را تغییر خواهم داد.   اگر چنین اراده کنم   و اراده می کنم که آن باشم که همه را می جوید آن که همه تصمیم ها را می گیرد.   میان آزمایشگاه های همه علوم شلنگ خواهم انداخت. در همه هنرها سرآمد اقران خواهم شد.   من نابغه این جهانم.   흂   به بالا نگاه کرد و راه شیری را دید: و معنای اخترشناسی را فهمید، و کلاه در دست، از میکروفون دور شد.   흂   اقیانوس نزدیک است، ایکاروس، نزدیک است، نزدیک! وه که چه جذبه هایی دارم وقتی که تنهایم! کسی این جا نیست تا این جذبه ها را با او تقسیم کنم، کسی نیست تا بداند این اوج ها چه دلپذیرند! با چشم های درخشان در اتاقم لرزان ایستاده ام، اما کسی آن جا نیست تا ببیند، چشم های درخشانم را ببیند! کسی نیست تا شاهد جذبه هایم باشد، تا در رؤیت نخستین بار چیزهای عادی شریک اعجابم باشد!   اقیانوس نزدیک است، ایکاروس، اقیانوس نزدیک است، و هیچ کس نمی شناسد زمان هایی را که من در قالب بدیع ترین مضامین سرگرم سرود خواندن و دشنام دادن بوده ام. یک روز به اقیانوس خواهم زد! به آب ها وارد خواهم شد، و آن ها خواهند گفت به آب ها وارد شده ام و فرو رفته ام! فرو خواهم رفت و نوای ایکاروس را خواهم شنید!   زیرا در هزار توی مینوتور بوده ام، من بال داشته ام و بسیار نزدیک به کوره آفتاب پریده ام، و بر تیغه های خارایی هوای سالیان آن سفر یکنواخت را آغاز کرده ام.   بنابر این حق این فریاد قانونی را در میانه فضا دارم، بنابر این جهان خود را با فریاد لعنت می فرستم، زیرا من آن خدایی هستم که از میان فضا سقوط می کند. بنابر این بلسان درون وریدها و شریان هایم که ایکور خوانده می شود در کار استحاله ای دردناک است.   بنابر این بلسان درون وریدها و شریان هایم زردابه زخم های بیشمار می شود که ایکور خوانده می شود   و ایکور زخم ها پیچ می خورد همچنان که رودها بر دشت های آشفته جهان.   و ایکور نام آب هایی است که در آن ها جاری است! ایکور نام رود این درد من است و پلیدی جسم مرا در خود دارد، و عفونت مغز مرا در خود دارد. و آن گاه که به اقیانوسی که آن پایین می درخشد برخورد کنم   از همه عناصر ناسره تطهیر خواهم شد و پالوده خواهم شد همچون آتشی که جسدی را می سوزاند و به خاکستر پاک بدل می کند.   همچون سلاله برقدانه ها پالوده خواهم شد. همچون باران فروریز پالوده خواهم شد. همچون چمن سبز دره ها پالوده خواهم شد. همچون ماسه صحرا پالوده خواهم شد. همچون برق چشمی که می شناسم پالوده خواهم شد. همچون هیأت کهکشان ها پالوده خواهم شد. و به پالودگی شبقی خواهم شد که هنوز زیرزمین است.   و سرودم وقتی به سرزمین آب ها برخورد کنم همچون هسته مرکزی خورشید پالوده خواهد بود.   و دیگر در رگ هایم ایکوری نخواهم داشت، و از زخم های من تمام ایکور بیرون خواهد ریخت،   و گاه فرود در برابر مبدا حرکت خواهم بود.   بنابر این آخرین بازمانده نفرتم را از خویش با فریاد بیرون خواهم ریخت! و حال همه نفرتم را با دل و روده ام بالا خواهم آورد! و تمامی ویرانه های ذهنم را غثیان خواهم کرد!   흂   محکوم می کنم دنیای قشنگ تو را که نه قشنگ است، نه نو.   محکوم می کنم آنان را که با زمان حرکت می کنند، زیرا زمان وجود ندارد و هیچ چیز حرکت نمی کند.   محکوم می کنم پاکدلان را، زیرا هیچ دلی نه پاک بوده؛ و نه پاک تواند بود.   محکوم می کنم قداست خدایان را زیرا هیچ چیز مقدس نیست و خدایان وجود ندارند.   محکوم می کنم و خوار می شمارم جسم بشری را زیرا ضربان ضعیف خونابه ای است که از بدو تولد آلوده است.   من، آن خودپرست اعلی، نفرت می ورزم. نفرین می کنم، متهم می کنم، کینه می توزم، به مبارزه می خوانم، نفی بلد می کنم و یک جا محکوم می کنم   اذهان آدمیان را   زیرا قادر نیستند بدانند از چه رو بهشت را می جویند   زیرا از لذت های حیوانی محض در برابر اختران بی خبرند.   همچنان که در آب های ژرف شیرجه می روم فریاد بر می دارم: من اذهان آدمیان را  رد می کنم!   اما گذشته از هر چیز، من فقط این جا در اتاقم نشسته ام و در کتابی می نویسم، که گفته ام سیاه است. اگر به دیدارم بیایید، می گویم، سلام، و دستتان را می فشارم، و لبخند می زنم، و می گویم، بفرمایید.   و با صدایی نرم با شما سخن می گویم و از شادی و غم هایتان می پرسم.   흂   هیچ مردی هرگز دل آتش سوزان را ندیده است. هیچ مردی هرگز اندیشه مرد مغروق را نشناخته است.   흂   و ایکور اینک در لوله های آب خانه ها جاری است، پس ایکور در رگ های انسان ها جاری است.   زردابه زخم های دیگران در جریان خون هر انسان زنده ای حرکت می کند و آن که می داند می داند که در رگ هایش خون پاک خدایان جاری است و آن که می داند که به تنهایی طریقی که ما می توانیم در ایجا الهی باشیم می تواند الهی باشد و می تواند به آواز آب های آرام بپیوندد و می تواند در دل های آدمیان به هر جایی شراع کشد و می تواند بهشت را بفهمد.   흂   راه هایی هست که هرگز در دره های سبز پایان نمی گیرند، شاه راهایی هست که تنها خدایان آدمیان بر آن گام زده اند، و می توانیم، و ما می توانیم زئوس باشیم فقط اگر اول بتوانیم زخم ها را بپذیریم و بفهمیم و سفر ایکور رادر مویرگ های ملت ها ببینیم.   آه بگذارید صدایم را برای چند لحظه ای بلند کنم، و بگذارید یک بار صدایتان کنم تا به خونی گوش دهید که در همه وریدها و شریان هایتان جاری است.   خون از مغز استخوان ها در اندام های ما بر می خیزد، و راه هایی هست که هرگز در وریدها و شریان ها پایان نمی گیرند: زندگی کنونی ما بر کل حلقه بنا شده است؛ زندگی کنونی اختران و کهکشان ها بر معماری حلقه بنا شده است.   آن سفینه  که به جایی ورای شبه اختران فرستاده شده روزی به بندر مبدا باز خواهد گشت.   زهر زخم دوباره باز خواهد گشت و دگر باره در رگ های خدایان بسان قدرت خواهد غرید:   و ما می توانیم خدایانی باشیم که بر راه هایی گام می زنند که هیچ گاه پایان نمی یابد.   흂   دنیا پر از قصه هایی است که پیش از این شنیده ام، و افسانه هایی که زیبا باشند دیر می پایند، و آنها را گاهی برای خود باز گفته ام تا طنین تکرارهای کند آنها را بشنوم: شنیدن این صدا دلپذیر است، صدای داستان های کهن، شنیدن این صدا دلپذیر است، و من شنیده ام. که انبان قصه هایم جهان را در می نوردد و افسانه هایی که زیبا باشند دیر می پایند.   흂   فکر نمی کنم که از این پس جهان را دوست بدارم   آن جایی را نیافته ام که بهترین جای جهان باشد برای زیستن، شهر یا روستایی را نیافته ام که در آن دل به تمامی به تپش در آید. آن جا لندن نیست، نه، واشنگتن نیست، مسکو نیست؛ پکن نیست. هیچ یک از این ها دل را به تمامی به تپش در نمی آورند. کلکته نیست، آن جا که یک میلیون انسان در خیابان ها زندگی می کنند،   بیت المقدس نیست، و ضریح مقدس میاجیما نیست.   هیچ جا مرکز کیکلوس نیست، آیا من باید شهر خود را بسازم و آن را کیکلوس بخوانم؟   مرکز چرخ آن جا که هیچ چیز حرکت نمی کند اما همه چیز درحال حرکت دیده می شود   یا شاید کافی است که بگوییم که تن من خود کیکلوس است هر کجا که من باشم، و آیا مغز من معبد هاتف شهر است؟ پس شهرم خانه به دوشی است و من هر جا که هستم در آن جا ساکنم مرکز چرخ آن جا که هیچ چیز حرکت نمی کند اما همه چیز درحال حرکت دیده می شود.   شهر من، شهر من کیلکوس است، اما جایی را نیافته ام تا شهرم را پی افکنم.   تصمیم از آن من است و من تصمیم را گرفته ام.   من کیکلوسی ام، آری ، هستم بله، من کیکلوسی ام، و ایکور در رگ هایم جاری است،   و این جا بر کرسی چوبی می نشینم یعنی هر آن جا که اراده کنم آن را بگذارم.   شاید در شلوغی اتاقم که پر از تصویرهاست، شاید در میدان شهری، شاید بلگراد، شاید بر صخره های گرد در آرامش دریابار.   این جا بر یک کرسی چوبی می نشینم هر جا که اراده کنم آن را بگذارم، این جا جهان را می بینم که حرکت می کند     و این جا من تماشا می کنم و از توازن جهان حیرت می کنم.¾    Ichor ایکور در اساطیر یونان - خون نیست ، مایعی  است اثیری که در رگ های خدایان جاری است . در آسیب شناسی - ترشح سوزان و آبکی برخی از زخم ها و جراحات است.        متن انگلیسی این شعر را می توانید از طریق لینک زیر دریافت کنید.  http://www.valselit.com/files/Ichor by G Bantock.pdf  The original poem could be downloaded from link above

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390  |
 محمدعلی سپانلو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

محمدعلی سپانلو

ملیت

ایرانی

دوره

معاصر

همسر

پرتو نوری علا

فرزندان

سندباد سپانلو
شهرزاد سپانلو (خواننده پاپ)

محمد علی سپانلو زاده ۱۳۱۹ در تهران شاعر و مترجم ایرانی است. وی تا کنون در کنار برگردان آثار ادبی، مجموعه‌های شعری از جمله رگبارها، پياده روها، نبض وطنم را می‌گيرم، تبعيد در وطن، ساعت اميد، فيروزه در غبار، پاييز در بزرگراه، و قايق سواری در تهران را در کارنامه خود دارد. سپانلو آثاری از نويسنده‌های مطرح دنيا مثل آلبر کامو و ژان پل سارتر را نیز ترجمه کرده است. او فارغ‌التحصیل دانشکده حقوق دانشگاه تهران است.

معرفی

محمدعلی سپانلو شاعر، منتقدادبی، مترجم، متولدِ ۱۳۱۹ است و تا به حال بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینه‌های شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. در بیست سالِ گذشته، او به عنوانِ یکی از چند نمایندهٔ معدودِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی در بسیاری از گردهمایی‌های بین‌المللی در اروپا و آمریکا شرکت کرده است و گفته می‌شود که سهمِ بزرگی در معرفیِ ادبیاتِ ایران به جهانیان دارد. بسیاری از آثارِ او تا به حال به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شده است. نویسندگانِ پیشروِ ایران که گلچینی از آثارِ داستانیِ نویسندگانِ قرنِ بیستمِ ایران، به همراهِ بررسیِ آنهاست، جزوِ منابعِ درسی در بسیاری از دانشگاه‌های ایران است و تابه‌حال فروشِ بسیار بالایی داشته است. ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگانِ ایرانی است که در دنیایِ ادبیاتِ غرب نیز شناخته شده است، و توانسته است نشان شوالیهٔ نخلِ آکادمیِ فرانسه (بزرگ‌ترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزهٔ ماکس ژاکوب (بزرگ‌ترین جایزهٔ شعرِ فرانسه) را دریافت کند.

زندگی شخصی

سپانلو با پرتو نوری علاء ازدواج کرد. شهرزاد سپانلو خواننده موسیقی پاپ حاصل این ازدواج است.

جوایز

  • جایزه شعر ماکس ژاکوب فرانسه
  • شوالیه شعر فرانسه

آثار

مجموعه اشعار

سایر تالیفات

ترجمه

  • آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند. نوشتهٔ هوراس مک‌کوی.
  • "مقلدها" نوشته گراهام گرین
  • "شهربندان" نوشته آلبر کامو
  • " عادلها" نوشته آلبر کامو
  • "کودکی یک رییس" نوشته سارتر
  • " دهلیز و پلکان" اشعار یانیس ریتسوس
  • ۱۳۷۲ - "گیوم آپولینر در آیینه آثارش" اشعار و زندگینامه گیوم آپولینر

منابع

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88»

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 پرتونوری علا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

برای اثبات‌پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است یا منابع ارائه‌شده به‌درستی ارجاع داده نشده‌اند.
لطفاً با توجه به
شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع با ارایهٔ منابع معتبر این مقاله را بهبود بخشید.
مطالب بی‌منبع در آینده
مردود و حذف خواهندشد.

 

پرتو نوری علا

ملیت

ایرانی

دوره

معاصر

آثار

«سهمی از سالها»
«از چشم باد»
«زمینم دیگر شد»
«سلسله بر دست در برج اقبال»

همسر

محمدعلی سپانلو

فرزندان

سندباد سپانلو
شهرزاد سپانلو (خواننده پاپ)

جایزه‌ها

منتقد برگزیده سال ۱۹۹۴
از طرف نشر باران در سوئد


پرتو نوری علا شاعر، نویسنده، منتقد و عضو کانون نویسندگان در ایران و در تبعید است.

[ویرایش] زندگینامه

پرتو نوری علا در سال ۱۳۴۴ با محمدعلی سپانلو، نویسنده و شاعر معاصر ازدواج کرد .[۱] حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های سندباد و شهرزاد (خواننده پاپ) است.

[ویرایش] آثار

از پرتو نوری علا تاکنون چهار کتاب شعر به نام «سهمی از سالها» , «از چشم باد» , «زمینم دیگر شد»و «سلسله بر دست در برج اقبال» منتشر شده‌است. اخیراً نیز برگزیده‌ای از اشعار او به نام «چهار رویش» به دو زبان فارسی و انگلیسی، توسط انتشارات سندباد در لس آنجلس منتشر شد. بخشی از این کتاب به معرفی و نقد اشعار پرتو، توسط سایر منتقدین اختصاص داده شده‌است.

پرتو نوری علا از دهه ۱۹۷۰ نقد ادبی و هنری نوشته‌است و از طرف نشر باران در سوئد به عنوان یکی از دو منتقد برگزیده سال ۱۹۹۴ انتخاب شد . کتاب «دو نقد» و «هنر و آگاهی» که حاوی نقدهای ادبی، تئاتر و سینماست در سال ۲۰۰۷ به چاپ سوم رسید. نمایشنامه «فردای میهن» و مجموعه داستان «مثل من» نیز از آخرین آثار منتشر شدهٔ اوست.

[ویرایش] زندگینامه از زبان خودش

در20آبان1325برابر با یازدهم نوامبر1946 درتهران متولد شدم. تحصیلات ابتدایی را دردبیرستان مهستی تهران وایراندخت بابل گذراندم.سیکل اول دبیرستان را ازمدرسه خسروخاور وسیکل دوم از نمونه دختران گرفتم. از کودکی کتاب می خواندم ودرنوجوانی تحت تاْثیر مادرم و برادر بزرگم اسماعیل نوری علا، به ادبیات علاقمند شدم.درکلاس هشتم دبیرستان اولین جایزه ادبی خود را که یک جلد گلستان سعدی بود ازطرف دبیر ادبیات خانم مدرسی و ازدست خانم شامبیاتی مدیر دبیرستان خسروخاور دریافت کردم. ازهمان زمان شعرومقاله می نوشتم. توسط برادرم با شعر نو آشنا شدم و تشویق هایی دبیر ادبیاتم خانم منیر شریفی دردبیرستان نمونه دختران، پایه کارجدّی ادبی را در من بوجود آورد. روزی که ازطرف مجله زن خانم جوانی به دبیرستان ما آمده بود وبه دنبال دآنش آموزهنرمندی میگشت تابااو مصاحبه کند، مدیردبیرستان مرا به او معرفی کرد.هفته بعد عکس وگزارش مصاحبه را در مجله دیدم. در سالهای آخر دبیرستان، تحت تاُثیر دبیر فلسفه ام خانم مظاهری، علاوه بر ادبیات، به فلسفه نیز بسیار علاقمند شدم.به همین دلیل در کنکور سراسری دانشگاه تهران در رشته فلسفه و روانشناسی شرکت کردم. اول مهر1344 بعدازظهر همان روزی که در دانشگاه ثبت نام کردم، پای سفره عقد نشستم. درپایان سال اول تحصیلی دانشگاه بخاطر تولد اولین فرزندم سندباد، خانه نشین شدم. سال بعد به تشویق و کمک مادرم دوباره به دانشکده برگشتم و این بار با نمرات بسیار بالایی تحصیلاتم را ادامه دادم وسرانجام دوره لیسانس را به پایان بردم. درسال 1347 درشب‌های شعرخوشه که از طرف نشریه "خوشه" به سردبیری احمد شاملو برگزار شده بود. شرکت کردم. در همان ایام در فیلم سینمایی "آرامش درحضور دیگران" ساخته ناصر تقوایی بازی کردم.اما فیلم به دلایل سیاسی پروانه نمایش نگرفت. این فیلم بعد از 4 سال که در محاق توقیف مانده بود پس از آن که در فستیوال ونیز 1973 نمایش داده شد، به عنوان فیلم برگزیده سال معرفی شد. برای مدت کوتاهی نیز درتهران در سینما کاپری به نمایش درآمد. در همان ایام با گروه تئاتر فردوسی در دانشکده ادبیات و گروه تئاتری سعید سلطان پور در دانشکده هنرهای زیبا در چند نمایشنامه شرکت کردم که تمام کارها دردوره تمرین یا شب نمایش از طرف ساواک توقیف شد. در سال 1351 دروزارت فرهنگ و هنر دربخش برنامه ریزی پنج ساله آموزش وهنربه مدیریت دکتر جلال ستاری، به عنوان کارشناس برنامه ریزی استخدام شدم. در همان سال نیزاولین کتاب شعرم "سهمی ازسالها" رابه دست چاپ سپردم.اما انتشار این کتاب نیز ازطرف ساواک سانسور شد. با تولد دومین فرزندم شهرزاد، مجبور شدم از کار اداری استعفا دهم و پرورش او را خود به عهده بگیرم. درسال1354 باداشتن دوفرزند دردوره فوق لیسانس، در رشته مدیریت خدمات اجتماعی در دانشکده خدمات اجتماعی به ریاست خانم ستاره فرمانفرما، شرکت کردم. یک سال قبل از انقلاب با دریافت فوق لیسانس، در مرکز روان درمانی و بهداشت دانشگاه تهران، به عنوان روان درمانگر مشغول به کار شدم و همزمان با کار، بطور نیمه وفت نیز در دانشکده هنرهایی زیبا، در زمان ریاست دکتر حسین پرورش، در رشته تئاتر، به تدریس فلسفه پرداختم. با نخستین طلیعه انقلاب، کتاب شعرم "سهمی ازسالها" پس از6 سال توقیف توسط انتشارات ققنوس در تهران منتشر شد و من رسماْ به عضویت دوره دوم کانون نویسندگان در آمدم. پس از رخداد انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه و محروم شدن از کار و تدریس، دعوت خانم سیما کوبان ناشر فصلنامه "چراغ" و همکاری خانم منیر رامین فر – بیضایی را برای بر پایی انتشارات و کتابفروشی "دماوند" پذیرفتیم و عملاًَ به عنوان نخستین زنان ناشر و کتابفروش مشغول به کار شدیم. انتشارات دماوند نیز پس از سه سال از طرف کمیته پاسداران بسته شد. در سال 1986 همراه دو فرزندم به آمریکا آمدم و یکسال بعد با استخدام رسمی دردادگاه عالی منطقه لس آنجلس به عنوان ماُمور رسیدگی به امور هیاُت ژوری زندگی جدیدی رابرای خودم و فرزندانم آغاز کردم. پیش از آن که ایران راترک کنم بخواست کسانی که مایل به تهیه ویژه نامه ای برای مسعود کیمیایی بودند و از من هم مقاله ای خواسته بودند، نقد مفصلی درباره چگونگی نقش زن در فیلم‌های کیمیایی نوشتم. این نقد ضاهراً به مذاق آقای کیمیایی خوش نیآمده بود و جلو انتشار آن را گرفت. چند ماه پس از آن که ایران راترک گفتم، به همت دکتر سیما کوبان ونشر آگاه، آن نقد، همراه با نقد بلندی که درباره رمان "کلیدر"اثر محمود دولت آبادی نوشته بودم، بصورت کتاب و با نام "دو نقد" در تهران منتشر شد. این کتاب در ایران وخارج از ایران به چاپ‌های متعدد رسید. در سال 1988 دومین کتاب شعرم " از چشم باد " که درایران اجازه چاپ نگرفته بود، توسط انتشارات اندیشه به همراه تجدید چاپ کتاب " دو نقد "در لس آنجلس منتشر شد. سومین کتاب شعرم " زمینم دیگر شد " در سال 1993 توسط نشر زمانه- تصویر، درلس آنجلس انتشار یافت. در سال 1994 بخاطر نقد رمان " سوره الغراب " اثر محمود مسعودی، ازطرف هیاْت دوران نشر باران در سوئد به عنوان بهترین منتقد سال انتخاب شدم.در سال 1999 به همت زنده یاد آقای فرهاد رشیدیان مدیر کتابفروشی " کلبه کتاب " نقدهایی که از اواخردهه 80و سالهای 90 نوشته بودم درکتابی با نام "هنروآگاهی "در لس آنجلس منتشر شد.این کتاب تا کنون به چاپ سوم رسیده است. در سال2003 مجموعه از داستانهایم که قبلا محض سنجیدن ارزش کارم با نام درخشنده حقدوست در نشریات مختلف چاپ کرده بودم، در کتاب " مثل من " وبا نام خودم توسط انتشارات سند باد منتشر شد. در سال 2004 نماسشنامه "فردای میهن " را بر اساس زندگی خیالی زنی دردوره مشروطیت نوشتم وهدفم نشان دادن تغییر یک زن درتحولات زندگی بود. چهارمین مجموعه شعرم " سلسله بر دست دربرج اقبال " در سال 2004 منتشر شد. درسال2005 برگزیده ای ازاشعار چهارکتاب شعرم، به دوزبان فارسی وانگلیسی در کتابی به نام " چهار رویش " توسط انتشارات سندباد درلس آنجلس منتشر شد. درسالهایی که درخارج ازایران زندگی کرده ام علاوه برشرکت در برنامه‌های رادیویی وتلویزونی لس آنجلس، ازطرف انجمنها وگروه‌های متعدد ایرانی در شهرهای مختلف آمریکا و کانادا برای ایراد سخنرانی یاشرکت در کنفرانس هادعوت شده ام. گرچه تمام آثار هنری من در زمینه ادبیات وهنر است اما تم اصلی و مرکزی کارهایم در رابطه باموضوع زنان و نقش آنان درزندگی واقعی و چگونگی آفرینش آنها درکارهای ادبی و هنری است. به همین دلیل، علاوه بر لقب " منتقد باانصاف" که بسیاری ازخوانندگان نقدهایم به من داده اند، عده ای نیز مرا به عنوان "هنرمند فمینیست" می شناستد. پس از 21 سال زندگی درخارج از ایران، وبه ثمر رساندن فرزندانم ودیدن نوه هایم لیلی و آیلا فصیحی، درآستانه بازنشستگی ازکاراداری هستم ودوره جدیدی ازکارهنری ام را آغازکرده ام.


به چشمداشت کدام ستاره به چشمداشت کدام ستاره آبی‌ترین فاصله‌ها را نشان کردی تا کلاغان به وسوسه چیدن زیرجدهایت منقار بگشایند؟ غافل از بی قراری باد و سر گشته گی ابر به جلوه پاره آفتابی بی رمق شعله زربفت فانوست را در ظلمت کشتی ورویایی مهتابی را درسنگی کبود. بی که عدالت را جزسنگپاره خونین در جنون قدیسان دیده باشی، بوی نای وبوی عشق به هرزبان فریاد کردی اما، عاشقانه‌ترین کلماتت را چنان به سوزش تازیانه‌ها دوختند که کینه زیباترین گردن آویز رویایت گشت. وقتی بلوغ زود رست بر شانه‌های سرد خاک تا پشت میله‌های زنگ خورده بدرقه می شد اندوه، باوری در گلِ سوختهٔ گونه هایت بود، و تاول پایت در هذیان جاده سرباز می کرد. تا بازت بشناسم (به طلیم هرساحری که درآیی) ازگنبدشعر دردفترم علامات ظاهر می شود؛ در شهرفرشتگان در رپ رپ سیاهان درعطرسودایی بازارهای چینی درعدالت زخمی ورفه‌های سوخته کتابی به آب شسته؛ در تاریخی منم. تکرارم مکن! برامواجم بران. اسارت راجاودانه مگیر، ازشریان آبی رگ هایم بنوش. بر مرکب توفانم بنشین، وبه تن پوشت رَدای کهن سالم، نو کن. تاخویشتن را درزلال اندیشه ازکینهٔ خاموشِ چرک تاب مطهر کنی، بر پشت سنگی ام بایست وبه راز بزرگی آدمی ورویش گلی کوچک درلابلای سنگفرشی شکسته شهادت بده.

[ویرایش] منبع

1.     علی مسعودی‌نیا (در تاریخ مهر ۸۸). پروندهٔ شعر مهاجرت – قسمت ۱۳/ گفت‌وگو با پرتو نوری علا (فارسی). وب‌گاه وزنا.

[ویرایش] پیوند به بیرون

این یک نوشتار خُرد پیرامون افراد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

ن • ب • و

هشدار: ترتیب پیش فرض «نوری، پرتو» ترتیب پیش فرض قبلی «نوری علا،» را باطل می‌سازد.

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88_%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D8%A7»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 شعرموج نو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

این مقاله نیازمند ویکی‌سازی است. لطفاً با توجه به راهنمای ویرایش و شیوه‌نامه، محتوای آن را بهبود بخشید.

 

این مقاله نیازمند تمیزکاری است. لطفاً تا جای امکان آن‌را از نظر املا، انشا، چیدمان و درستی بهتر کنید، سپس این الگو را از بالای مقاله بردارید. محتویات این مقاله ممکن است غیر قابل اعتماد و نادرست یا جانبدارانه باشد یا قوانین حقوق پدیدآورندگان را نقض کرده باشد.

شعر موج نو را اول بار بیژن الهی و احمدرضا احمدی با انتشار کتابی از شعری با نام «طرح» ازاحمدی و انتشار مجله‌ای به نام ترفه که شعرهای بیژن الهی را منتشرمی کردبنیان گذاشت شد.[نیازمند منبع]


عنوان این جریان شعری یعنی «موج نو» را فریدون رهنما یکی از جهرهای‌های ده‌های سی و چهل ادبیات معاصر فارسی پیشنهاد کرد و هم او بود که با حمایت از پرویز اسلامپور، بهرام اردبیلی، بیژن الهی، احمد رضا احمدی و سایر شاعران «شعر موج نو» موجب شد تا این گونه شعر با استقبال شاعران جوان دهه چهل و پنجاه مواجه شود. با این حال خود بیژن الهی و احمدرضا احمدی پس از مدتی دیگر از عنوان «شعر موج نو» استفاده نکرد و به تدریج از مجامع و جریان‌های شعری کناره گرفتند.[نیازمند منبع]


شعر موج نو به واسطهٔ پرویز اسلامپور و هوشنگ چالنگی ادامه پیداکرد.[نیازمند منبع]


احمد رضا احمدی از کسانی بود که سروده‌هایش از هوشنگ ایرانی رنگ پذیرفته بود[نیازمند منبع] وبا کولاژسازی ازشعرفروغ فروخ زاد و سهراب سپهری در آغاز دههٔ چهل که جامعهٔ ادبی ایران تشنهٔ روش‌های تازه بود، ظهور کرد.البته این کولاژسازی او هنوزظهورنکرده شکست خورد.[نیازمند منبع]


اما شعر موج نو که بعدها ازدلش مانیفست شعرحجم، شعردیگرو شعر ناب بیرون آمد راه خود را با قدرت ادامه دادو می‌دهد و شاعرانی مثلا یدالله رویایی، محمودشجاعی، هوتن نجات، محمدرضااصلانی، ازچهره‌های اصلی این جریان هستند.[نیازمند منبع]

این طرز نو نه تنها مخالف سمبولیسم اجتماعی و نمادگرایی و تعهد، که اصولا مخالف هر گونه منطق و معنایی در شعر بود؛ اتفاقی که در شعر فرانسه و بعد در دیگر جاها تحت نام دادائیسم و سور رئالیسم روی داده بود.[نیازمند منبع]

[ویرایش] منبع

حسن لی، دکتر کاووس، گونه‌های نوآوری در شعر معاصر ایران، چاپ دوم، تهران:ثالث 1386،ISBN 964-380-096-2

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%AC_%D9%86%D9%88
|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 فتح الله بی نیاز

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

فتح‌الله بی‌نیاز نویسنده و منتقد ادبی ایرانی.

[ویرایش] زندگی

فتح‌الله بی‌نیاز در سال ۱۳۲۷ در مسجد سلیمان به دنیا آمد. او در سال ۱۳۵۱ از دانشگاه شریف مدرک مهندسی برق گرفت.

از فتح‌الله بی‌نیاز تا به حال چند رمان و مجموعه داستان کوتاه منتشر شده است.

کتاب کوارتت مرگ و دختر نوشته فتح‌الله بی‌نیاز شامل ۱۶ داستان رئال است.

[ویرایش] آثار

  • گرگهای خاکستری (۱۳۶۹)
  • دردناک‌ترین داستان عالم (۱۳۷۰)
  • مجموعه می‌روم که بمیرم (۱۳۷۷)
  • اولیا حضرت فرنگیس (۱۳۷۸)
  • عطش ماندگار (۱۳۸۱)
  • شورشگران را به زانو درآوردیم (۱۳۸۱)
  • ستیزه جوی دلتنگ (۱۳۸۲)
  • افعیها خودکشی نمیکنند (۱۳۸۲)
  • دریاسالار بی‌دریا (۱۳۸۲)
  • ملاقات با مسیح (۱۳۸۲)
  • تشییع جنازه یک زنده‌به‌گور (۱۳۸۲)
  • کوارتت مرگ و دختر (۱۳۸۶)
  • ترجیع‌بندی برای شاعران جوان (۱۳۸۶) - انتشارات افراز
  • درآمدی بر داستان‌نویسی و روایت‌شناسی (۱۳۸۷) - انتشارات افراز

نقدهای فتح‌الله بی‌نیاز در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها منتشر شده است.

[ویرایش] منابع

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%AA%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 مهردادفلاح

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

برای اثبات‌پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است یا منابع ارائه‌شده به‌درستی ارجاع داده نشده‌اند.
لطفاً با توجه به
شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع با ارایهٔ منابع معتبر این مقاله را بهبود بخشید.
مطالب بی‌منبع در آینده
مردود و حذف خواهندشد.


احمد باقری پور فلاح معروف به مهرداد فلاح (۱۳۳۹ -) شاعر نوگرای ایرانی.

[ویرایش] زندگی

او در سال ۱۳۳۹ در لاهیجان به دنیا آمد. مهرداد فلاح دو مجموعهٔ شعر “چهار دهان و یک نگاه” و “دارم دوباره کلاغ می‌شوم” را در سالهای ۱۳۷۶ و ۱۳۷۸ منتشر کرد. او مجموعه‌ای دیگر از شعرهایش را با نام “از خودم” در سال ۱۳۸۰ چاپ کرد. مجموعه شعر دیگری از او با نام “بریم هواخوری” نیز نشر اینترنتی یافته است. اولین مجموعه شعر او که در سال ۱۳۶۳ منتشر شد کار مشترک او بود با جعفر خادم، دومین مجموعه فلاح با نام “بهترین انتظار” در سال ۱۳۷۱ انتشار یافت. او و خانواده‌اش در حال حاضر در تهران ساکن هستند. فلاح در تاسی از شعر صد ساله اخیر فرانسه با شعر خواندیدنی‌ها در اصل شکل دیگری از کانکریت را ارائه کرد.

[ویرایش] آثار

  • تعلیق - یادآوری ها(همراه با جعفر خادم)، نشر آزاد، پاییز۱۳۶۳
  • این خواب ِ پر از پرتگاه ،1367 (چاپ نشده)
  • در بهترین انتظار، ناشر مولف، تابستان۱۳۷۱
  • چهار دهان و یک نگاه، نشرنارنج، زمستان۱۳۷۶
  • دارم دوباره کلاغ می‌شوم، نشر آرویج، زمستان۱۳۷۸
  • از خودم، نشر نیم نگاه، بهار۱۳۸۰
  • بریم هواخوری، نشر پاریس، تابستان۱۳۸۷
  • شناسنامه‌های تازه می‌خواهند کلمات(گزینه اشعار)، نشر نوید شیراز(زیر چاپ)
  • شاعر از آسمان به خیابان قدم گذاشت (نقد و بررسی شعر دهه ۷۰)، نشر نوید شیراز(زیر چاپ)
  • زوزه، الن گینزبرگ، ترجمه مهرداد فلاح - فرید قدمی، نشر آفرینش (زیر چاپ)

[ویرایش] منابع

[ویرایش] پیوند به بیرون

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 حافظ موسوی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

حافظ موسوی (زاده ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. وی مدتی دبیر هیات تحریریه مجله کارنامه بود و اکنون به همراه شمس لنگرودی, شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر می‌باشد.[۱]

[ویرایش] زندگینامه

در ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر رودبار گیلان به دنیا آمد.[۲]

[ویرایش] کتاب‌شناسی

[ویرایش] نمونه شعر

اینجا

خاورمیانه است

و این لکنته که از میان خون ما می گذرد

تاریخ است.[۳]

[ویرایش] منبع

1.     زندگینامه موسوی از زبان خودش در گفتگویی با ایلنا

2.     زندگینامه موسوی از زبان خودش در گفتگویی با ایلنا

3.     وبسایت حافظ موسوی

[ویرایش] پیوند به بیرون

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 سیدعلی صالحی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

برای اثبات‌پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است یا منابع ارائه‌شده به‌درستی ارجاع داده نشده‌اند.
لطفاً با توجه به
شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع با ارایهٔ منابع معتبر این مقاله را بهبود بخشید.
مطالب بی‌منبع در آینده
مردود و حذف خواهندشد.

سید علی صالحی در ۱۱ خرداد ۱۳۸۶، تهران

سید علی صالحی زادهٔ ۱۳۳۴ شاعر و نویسنده معاصر ایرانی است. وی پایه گذار جریان موج ناب و جنبش شعر گفتار در شعر معاصر ایران و یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران بود.

[ویرایش] زندگینامه

[ویرایش] آغاز زندگی

سید علی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مَرغاب از توابع ایذه بختیاری در استان خوزستان در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. پدر او کشاورز، شاعر و شاهنامه خوان بود. و در سال ۱۳۴۰ به دلیل شیوع حصبه در مرغاب همراه با خانواده به مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد. در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل می‌کند و یک سال بعد باز به مدرسه برگشته و دیپلم ریاضی را می‌گیرد.

اولین شعرهای او در سال ۱۳۵۰ به اهتمام ابوالقاسم حالت در مجله محلی شرکت نفت چاپ شد.

[ویرایش] جریان موج ناب

سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه چند نفر از شاعران هم‌نسل خود جریان «موج ناب» را در شعر سپید پی‌ریزی می‌کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می‌کنند.

در سال ۱۳۵۶ به عنوان برندهٔ جایزهٔ فروغ فرخزاد در شعر اعلام می‌شود.

در سال ۱۳۵۷ صالحی از گروه «موج ناب» فاصله می‌گیرد. او در این باره گفته‌است: «حس می‌کردم همه ما شاعران موج ناب داریم شبیه هم می‌شویم...»

 

[ویرایش] رفتن به دانشگاه

وی در اردی‌بهشت سال ۱۳۵۸ برای اقامت دایم به تهران می‌رود و در پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشتهٔ ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می‌شود. در همین زمان با حمایت اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی‌آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود.

وی در جریان انقلاب فرهنگی زخمی می‌شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می‌گیرد.

[ویرایش] جریان شعر گفتار

در سال ۱۳۶۳ با نقض تقطیع سنتی و سطربندی کلاسیک در شعر سپید، پیشنهاد «تقطیع هموار و مدرن» را مطرح کرد. سرانجام موفق می‌شود این روش تقطیع را همه گیر کند که تا امروز مورد قبول است.

یک سال بعد «جنبش شعر گفتار» را با ساده کردن زبان شعر معرفی می‌کند که با آغاز دهه هفتاد به جریانی مقبول در شعر فارسی تبدیل شد. وی در این باره گفته‌است: «ریشه شعر گفتار به گات‌های اوستا بازمی‌گردد. معمار نخست آن حافظ است و نیما و شاملو هم چند شعر نزدیک به این حوزه سروده‌اند. اما فروغ دقیقا یک شاعر کامل در»شعر گفتار«است. من تنها برای این حرکت»عنوانی دُرُست«یافتم و سپس در مقام تئوریسینِ مولف، مبانی تئوریک آن را کشف و ارائه کردم. همین!»

[ویرایش] دهه هفتاد و بعد

صالحی از ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ دبیر سرویس ادبی و صفحه شعر مجله «دنیای سخن» بود و در سال ۱۳۷۹ کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را با استقبال مناسبی راه‌اندازی کرد.

از همین دوره ترجمهٔ شعر صالحی به زبان‌های فرانسه، عربی، آلمانی، انگلیسی، ارمنی، روسی و کردی به صورت پراکنده در مطبوعات چاپ گردید و دو دفتر شعر از وی در کردستان عراق (به زبان کردی) منتشر شد.

وی در سال ۱۳۷۸ برای فعالیت مجدد به کانون نویسندگان ایران بازگشت و دو سال بعد از سوی مجمع عمومی به عنوان یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران انتخاب شد.

صالحی در سال ۱۳۸۲ به عنوان سردبیر، یک شماره مجله «معیار ادبی» را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع‌المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم گردید.

[ویرایش] آثار و فعالیت‌ها

[ویرایش] دفترهای شعر

  • لیالی ِلا
  • یوماآنادا - ۱۳۸۴
  • پیشگو و پیاده شطرنج - ۱۳۶۷
  • مثلثات و اشراق‌ها
  • عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور – ۱۳۷۶
  • دیرآمدی ری‌را... نامه‌ها - ۱۳۷۳
  • نشانی‌ها – ۱۳۷۴
  • سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت – ۱۳۷۵
  • آسمانی‌ها – ۱۳۷۶
  • رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود – ۱۳۷۶
  • ساده بودم، تو نبودی، باران بود – ۱۳۷۷
  • آخرین عاشقانه‌های ری را - ۱۳۷۸
  • دعای زنی در راه که تنها می‌رفت – ۱۳۷۹
  • چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد – ۱۳۸۰
  • دریغا ملا عمر... – ۱۳۸۰
  • از آوازهای کولیان اهوازی (شعرهای دوران جوانی، ۱۳۵۷-۱۳۵۰) - ۱۳۸۲
  • سمفونی سپیده‌دم

[ویرایش] گزینه‌های اشعار

  • گزینه اشعار - ۱۳۸۳
  • مجموعه اشعار (دفتر یکم) - ۱۳۸۴

[ویرایش] تصحیح دیوان شاعران دیگر

[ویرایش] رمان‌ها

  • علو - ۱۳۷۶

[ویرایش] کارگاه‌های شعر

صالحی در سال ۱۳۷۵ اولین کارگاه شعر خود را در تهران با عنوان کارگاه شعر معیار (در مجله معیار)تأسیس کرد.

در سال ۱۳۷۹ صالحی مجدداً کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را راه‌اندازی می‌کند که با استقبال خوبی روبرو می‌شود. این کارگاه تاکنون فعال است.

[ویرایش] آثار درباره صالحی

  • فرستاده شفانویسِ اردی‌بهشت - زنگی و شعر سید علی صالحی

[ویرایش] جایزه شعر نیما

در مراسم دومین جایزه شعر نیما که در روز پنجشنبه هشتم مهر ماه ۱۳۸۹ برگزار شد مجموعه شعر آقای علی صالحی انیس آخر همین هفته می‌آید به عنوان کتاب برتر از طرف داوران انتخاب شد.[۱] وی در این مراسم شرکت نکرد و جایزه را نپذیرفت و اعلام کرد:

«

مردم با آبرو گرسنه‌اند، با سیلی رخسار سرخ می‌کنند. جایزه‌ها را بگذارید برای بعد. عزت مردم در اولویت است.

 »

وی هم چنین گفت:

«

در این شرایط شرف‌شکن، دادن و گرفتن جایزه، یعنی تأیید همین شرایط. شرم‌آور نیست؟ این بازی‌ها را بگذارید برای بعد.

 »

وی در ادامه گفته است:

«

شجاعتِ اخلاقی حکم می‌کند اندکی هشیار باشیم و تحلیل درستی از شرایط به دست دهیم.

 »

صالحی همچنین اظهار داشت:

«

سلامت جامعه فرهنگی برای امثال من یک اصل خلل‌ناپذیر است. به شدت نگران از کف رفتن این سلامت هستم.

 »

او در ادامه گفت:

«

می‌ترسم فشارهای مضاعف اقتصادی، فقر و تهی‌دستی. عالی‌ترین میراث این مردم یعنی فرهنگ و معرفت ملی را نابود کند. گاهی نشانه‌هایی می‌بینم که تن‌ام می‌لرزد. انسان ایرانی اهل این همه دروغ نبوده است.

 »

[۲] [۳]

[ویرایش] منبع

1.     مراسم پایانی دومین جایزه‌ شعر «نیما» برپا شد

2.     سید علی صالحی: مردم گرسنه‌اند؛ جایزه‌ها را بگذارید برای بعد « سایت خبری تحلیلی کلمه

3.     آفتاب - سیدعلی صالحی: مردم گرسنه‌اند، جایزه‌ها را بگذارید برای بعد؛ عزت مردم در اولویت است

[ویرایش] پیوندهای بیرونی

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 شمس لنگرودی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

برای دیگر کاربردها، شمس (ابهام‌زدایی) را ببینید.

شمس لنگرودی

محمد شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. او فرزند آیت‌الله جعفر شمس لنگرودی است که مدت ۲۵ سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس می‌دهد، و به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر می‌باشد.

زندگینامه

در سال ۱۳۲۹ در لنگرود متولد شد و سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش رفتار تشنگی در ۱۳۵۵ منتشر شد، اما پس از انتشار مجموعه‌های «خاکستر و بانو» و «جشن ناپیدا» در اواسط دهه شصت به شهرت رسید. «پنجاه و سه ترانه عاشقانه» مجموعه اشعار پنجاه و سه سالگی اوست.

کتابشناسی

شعر

(کتاب اخیر در قالب PDF به همراه cd این مجموعه از وبگاه شاعر قابل دریافت است)

رمان

تحقیق

درباره شمس لنگرودی

منابع

 

ن • ب • و

جنبش سبز ایران

انگیزه و اهداف

اعتراض به نتایج اعلام‌شده انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ در ایران و درخواست ابطال آن

رویدادهای مهم

پیامدهای انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران • احتمال تقلب در انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران • نافرمانی‌های مدنی در ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ • حمله به کوی دانشگاه تهران (۲۵ خرداد ۱۳۸۸) • ادعای دستگیری میرحسین موسوی، مهدی کروبی و همسرانشان

چهره‌های شاخص

میرحسین موسوی • مهدی کروبی • محمد خاتمی • زهرا رهنورد • فاطمه کروبی

تشکیلات

راه سبز امید  • شورای هماهنگی راه سبز امید

رسانه‌های مورد استفاده جنبش

وب‌گاه کلمه • جنبش راه سبز • فیس‌بوک • توئیتر • روزنامه کلمه سبز • روزنامه اعتماد ملی • سحام نیوز • تلوزیون رسا

حامیان سرشناس (دائم یا مقطعی)

حسینعلی منتظری • یوسف صانعی • سید علی‌محمد دستغیب • مصطفی تاج‌زاده • عطاءالله مهاجرانی • علی‌رضا حسینی بهشتی • سید علیرضا بهشتی شیرازی • سعید حجاریان • بهزاد نبوی • محمدرضا خاتمی • محسن کدیور  • عبدالکریم سروش  • اردشیر امیرارجمند  • مجتبی واحدی  • محسن سازگارا • عزت‌الله سحابی  • نهضت آزادی ایران • مجمع روحانیون مبارز • حزب اعتماد ملی • اصلاح طلبان  • شورای فعالان ملی-مذهبی ایران  • جنبش مسلمانان مبارز

دانشگاهیان و روشنفکران حامی

یرواند آبراهامیان • داریوش آشوری • ژانت آفاری • تورج اتابکی • مهرزاد بروجردی • علی بنو عزیزی • مازیار بهروز • میثاق پارسا • حمید دباشی • ابراهیم سلطانی • علی میرسپاسی • عباس میلانی • حسن یوسفی اشکوری • والنتین مقدم • افشین متین عسگری • آصف بیات • مهرانگیز کار • رامین جهانبگلو • تورج دریایی • مهرداد مشایخی • شیرین عبادی • هاله افشار • عبدالکریم لاهیجی

راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها

۲۳ و ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ • ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ • ۲۵ تا ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ • ۲۹ خرداد • ۳۰ خرداد • ۳۱ خرداد • مجموعه تظاهرات‌های تیر ماه ۱۳۸۸ • نماز جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸ • روز قدس ۱۳۸۸ • ۱۳ آبان ۱۳۸۸ • ۱۶ آذر ۱۳۸۸ • درگذشت و تشییع حسین‌علی منتظری • تاسوعا و عاشورای ۱۳۸۸ • ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ • چهارشنبه‌سوری ۱۳۸۸ • ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ • ۱ اسفند ۱۳۸۹ • ۱۰ اسفند ۱۳۸۹  • ۱۷ اسفند ۱۳۸۹  • چهارشنبه‌سوری ۱۳۸۹  • تشییع جنازه عزت‌الله سحابی • ۲۲ خرداد ۱۳۹۰

مخالفان جنبش

علی خامنه‌ای • محمود احمدی نژاد • احمد جنتی • محمدتقی مصباح یزدی • حسین طائب • محمدرضا نقدی • اسماعیل احمدی‌مقدم • بخشی از سپاه پاسداران • بخشی از بسیج • نیروی انتظامی • سازمان صداوسیما • لباس شخصی‌ها

کشته شدگان

ندا آقاسلطان • سهراب اعرابی • محسن روح‌الامینی • سید علی حبیبی موسوی • کیانوش آسا • صانع ژاله • محمد مختاری • (فهرست جانباختگان)

مرتبط

نماد سبز • روبان سبز • من مجیدم • شعارهای جنبش • پیام نوروزی رهبران جنبش سبز (۱۳۸۹) • تظاهرات حامیان حکومت در ۹ دی • منشور جنبش سبز

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 علی باباچاهی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

لحن این مقاله برای دانشنامهٔ ویکی‌پدیا نامناسب است.
لطفا کلمات ستایش‌گونه و غیر ادبی و عبارات غیردانشنامه‌ای موجود در این مقاله را بزدایید.

برای راهنمایی بیشتر صفحهٔ راهنمایی برای نوشتن مقاله‌های بهتر را ببینید.

علی باباچاهی (زاده ۲۰ آبان ۱۳۲۱ خورشیدی در کنگان), شاعر, نویسنده و منتقد ایرانی است.

[ویرایش] زندگینامه

علی باباچاهی متولد سال ۱۳۲۱ در شهرستان کنگان استان بوشهر است. وی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر ‌گذراند. در دوره اول متوسطه، به شعر و ادبیات علاقه‌مند شد. در مسابقه ادبی دانش‌آموزی دبیرستان‌های بوشهر و سپس شیراز رتبه اول را به دست آورد. در اين دوره شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع . فریاد» چاپ می‌شد اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ رسيد، شعرهایش را به امضای خودش در مجلات چاپ کرد.

وی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر، حدود سال 40 ـ 39 به دانشکده ادبیات شیراز راه ‌یافت. او در این سال‌ها به اتفاق چند تن از دانشجویان، جلساتی ادبی در دانشکده ادبیات شیراز برگزار کرد.

باباچاهی حدود سال 45 وارد آموزش و پرورش ‌شد و مدت 18 سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول شد که بعد از انقلاب در سال سال 1362 به اجبار بازنشسته شد. باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت، به نوعی از فعالیت مطبوعاتی (ژورنالیستی) نيز غافل نبود.

در کتاب «صد سال مطبوعات بوشهر، سید قاسم هاشمی صفحه 300» آمده است:

«مجله تکاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز 1346 در بوشهر منتشر شد ...» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول 1347، ساواک علی باباچاهی را برای تعطیل نمودن مجله تحت فشار قرار داد و سرانجام به دنبال دخالت مستقیم ساواک، به بهانه عدم مجوز انتشار، تکاپو متوقف شد ... مجله تکاپو ... مورد استقبال محافل فرهنگی و روشنفکری قرار گرفت. مجلات روشنفکری تهران مانند «خوشه»، «فردوسی» نیز مطالبی از آن نقل کرده‌اند. مجله «خوشه» ... سخنرانی احمد شاملو را ... به نقل از مجله تکاپو به چاپ رسانید. «خوشه»، سردبیر و دست اندرکاران مجله تکاپو را با عنوان «کوشندگان شعر امروز ایران» معرفی کرد. در همین سال‌ها ـ 1348 ـ باباچاهی به قول خودش با «دختری از ایل بختیاری» که مشغول تدریس در مدارس بوشهر بود ازدواج ‌کرد. او صاحب یک پسر و یک دختر است که هر دوی آنها تحصیلات دانشگاهی دارند.

در همین سال‌ها، خسرو گلسرخی نقدی بر دومین کتاب شعر باباچاهی (جهان و روشنایی‌های غمناک) نوشت. این نقد در «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی چاپ شد. منوچهر آتشی بعد از مطرح شدن باباچاهی، در مجلات و محافل هنری، در سال حدود سی سال پیش 1356 درباره شعر او، در یکی از شماره‌های مجلهٔ تماشا آورده است: «علی باباچاهی امروز به گمان من (سوگند به شعر) از سه تا چهار تن شاعر راستین ایران است ... بیشترین تازگی‌های جهانی و باروری سرزمینی و بومی در شعرهایش متوج و زمزمه گر حرکت دارد. اطلاق کمال بر آنها، هیچ تردیدی را به ذهن مهاجم نمی کند.»


1362 / باباچاهی، تهران، آوارگی شغلی و شیدایی، ابن مشغله:

ویرایش کتاب‌های مختلف، تنظیم نمایشنامه‌های رادیویی بیشتر بر اساس داستان‌های کوتاه چخوف، همکاری با نشر «پاپیروس»، همکاری با نشر «پیشبرد»، تحقیق در متون کهن فارسی (گزینش عناصر نمایشی) در یک مؤسسه دولتی، همکاری با مرکز نشر دانشگاهی (تعریف نگاری) لغات متون کهن فارسی که از سال 68 تا 1384 ادامه داشت. مسئولیت صفحات شعر «آدینه» (یک دهه) و قبل از آن مسئولیت شعر و نقد شعر مجله «نافه» را پذیرفت.

در این سال‌ها باباچاهی ده‌ها جلسه سخنرانی در محافل خصوصی و دانشگاهی را به خود اختصاص داده‌است. باباچاهی که در سال‌های قبل از انقلاب، در مجلات «خوشه»، «روشنفکر»، «رودکی»، «کتاب هفته» و جنگ‌های معتبر ادبی حضوری مستمر داشت، بعد از انقلاب، بیشتر مجلات و نشریه‌های معتبر ادبی او را به نوشتن مقاله و انجام مصاحبه دعوت کردند. باباچاهی در کنار مصاحبه‌های متعدد و طرح مقولات جدید، به طرح «شعر پسانیمایی» پرداخت و بعداً به طور عمیق تری «شعر در وضعیت دیگر» را مطرح ساخت که بحث‌های زیادی را دامن زد. از باباچاهی تاکنون حدود سی کتاب شعر و نقد و تحقیق، به چاپ رسیده‌است و همچنین یک مجموعه شعر و یک کتاب نقد شعر در دست انتشار دارد.


علی باباچاهی - قسم 2

به شب قسم

که قلاده را شب‌ها تو به گردن سگ هاری فقط

که فکر می کنی: نکند؟

ماری اما به رختخواب من می اندازی

پنج و پنج دقیقه / دقیقا

از خوابی انصافا خیلی عمیق / من

به جای تو حتی بلند بلند می پرم از جا

مرا ببوس

برای آخرین بار اتوبوسی که فقط آدم‌های تقریبا زشت را

به بهشت اول صبح خدا هم که نمی‌برد / اما

تا موی سر مرا در آسیاب سفید نکند

له نمی‌شود چرا سر این عین سگ هار

پس

رختخواب مرا مستانه بنداز / که از فرط هر چه / زود بمیرم

که این مار لعنتی

گوشه - کنار میز کار مرا هم / نه اینکه بلد نیست

فعلا که در رختخواب من افتاده است

[ویرایش] کتاب‌شناسی

[ویرایش] مجموعه شعر

[ویرایش] نقد ادبی

[ویرایش] شعر کودک

[ویرایش] منابع

[ویرایش] پیوند به بیرون

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 علی اشرف درویشیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

برای اثبات‌پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است یا منابع ارائه‌شده به‌درستی ارجاع داده نشده‌اند.
لطفاً با توجه به
شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع با ارایهٔ منابع معتبر این مقاله را بهبود بخشید.
مطالب بی‌منبع در آینده
مردود و حذف خواهندشد.

 

علي اشرف درويشيان

زادروز

3 شهريور 1320
کرمانشاه

محل زندگی

کرمانشاه، کرج

پیشه

نويسنده

نقش‌های برجسته

عضو کانون نویسندگان ایران

سبک

رئالیسم

لقب

لطيف تلخستاني

آثار

سال هاي ابري، سلول 18، همراه آهنگ هاي بابام، آبشوران، فصل نان، از اين ولايت، از ندارد تا دارا، درشتي، شب آبستن است

همسر

شهناز دارابی

علی‌اشرف درویشیان (زادهٔ ۳ شهریور ۱۳۲۰ در کرمانشاه) نویسنده ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. برخی از نوشته‌های خود را پیش از انقلاب ۱۳۵۷ با نام مستعار «لطیف تلخستانی» منتشر می‌کرد (مثلا کتاب «آبشوران»). پس از انقلاب چند بار به علت فعالیت‌های سیاسی زندانی شد.[۱]

[ویرایش] کتاب‌شناسی

[ویرایش] مجموعه داستان‌ها

  • سال‌های ابری
  • از این ولایت
  • از ندارد تا دارا
  • آبشوران
  • درشتی
  • شب آبستن است
  • همراه آهنگ‌های بابام
  • فصل نان
  • همیشه مادر(منتشر نشده)

[ویرایش] داستان‌های کودکان

  • گل طلا و کلاش قرمز
  • ابر سیاه هزار چشم
  • رنگینه

[ویرایش] رمان‌ها

  • سلول ۱۸
  • سال‌های ابری

[ویرایش] برای کودکان و نوجوانان

  • روزنامه دیواری مدرسه ما
  • کی برمی گردی داداش جان
  • آتش در کتابخانه بچه‌ها

[ویرایش] دیگر آثار

  • کتاب بیستون (جنگ)
  • چون و چرا
  • داستان‌های محبوب من
  • سی و دو سال مقاومت در زندان‌های شاه: خاطرات صفر خان (صفر قهرمانیان)
  • افسانه‌ها و متل‌های کردی
  • فرهنگ افسانه‌های ایران (مجموعه ۲۰ جلدی با همکاری رضا خندان مهابادی)
  • داستان‌های محبوب من (نقد و بررسی داستان‌های ایران، ۷ جلد- جلدهای ۱ تا ۵ با همکاری رضا خندان مهابادی)
  • واژه نامه گویش کرمانشاهی
  • خاطرات صفرخان (صفر قهرمانی)
  • یادمان صمد (صمد بهرنگی)
  • داستان‌های کوتاه از نویسندگان معاصر کرد-گرد‌آوری و ترجمه(نشر چشمه) ISBN:964-362-213-4

[ویرایش] آثار در دست انتشار

  • عقاید و رسوم مردم کرمانشاه (از انتشارات اشاره)
  • همیشه مادر (از انتشارات چشمه)
  • قصه آن سال‌ها (از انتشارات چشمه)
  • داستان‌های تازه داغ (از انتشارات چشمه)

[ویرایش] جوایز و افتخارات

در دهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری، از علی‌اشرف درویشیان، داستان‌نویسان پیش‌کسوت ایران و از اعضای کانون نویسندگان ایران برای «تعهد بی‌چون و چرا به آزادی بیان و در امان نگاه داشتنِ حریم قلم از دستبردِ قدرت» و «تصویر صادقانه‌ای که از گذر دردناک جامعه‌ای روستایی به جامعه‌ای شهری به­دست داده»، تقدیر به‌عمل آمد.[۲][۳]

[ویرایش] منابع

[ویرایش] پانویس

  1. http://www.roozonline.com/archives/2008/09/post_9121.php
  2. برندگان جایزه گلشیری معرفی شدند، دویچه وله فارسی
  3. برندگان دهمین جایزه ادبی هوشنگ گلشیری، رادیو زمانه

هشدار: ترتیب پیش فرض «درویشیان، علی‌اشرف» ترتیب پیش فرض قبلی «درویشیان، علی اشرف» را باطل می‌سازد.

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 هاشم رضی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

هاشم رضی (۱۳۱۳ در تهران) ایران‌شناس و مترجم ایرانی. رضی بیش از ۲۰ کتاب تالیفی دارد.

[ویرایش] آثار

  • حکمت خسروانی
  • آیین مهر (۲ جلد)
  • دانشنامه ایران باستان ۱۳۸۰
  • تاریخ ادیان (۲۵ جلد). هاشم رضی. تهران. ۱۳۴۳ خورشیدی (تاکنون هفت جلد آن را منتشر کرده‌است.)
  • ادیان بزرگ جهان.هاشم رضی. فروهر. ۱۳۶۰
  • وندیداد (ترجمه، شرح، واژه نامه در ۲ جلد)
  • وندیداد (ترجمه، شرح، واژه نامه در ۴ جلد)
  • گنجینه اوستا
  • تاریخ مطالعات دین‌های ایرانی
  • مدعیات نبوت و مهدویت،
  • خودآموز خط و زبان اوستایی
  • دستور زبان اوستایی،
  • فارسی باستان،
  • پیدایش روانکاوی (فروید)،
  • آینده یک پندار (فروید)،
  • اصول روانکاوی (فروید)

[ویرایش] منابع

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D8%B1%D8%B6%DB%8C»

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در شنبه هجدهم تیر 1390  |
 گفتگوی رامین یوسفی با رادیو فرهنگ ورادیو البرز، پیرامون حلقه ی میتراییک

آنچه درپی می آید قسمتی از گفتگوی اینجانب با رادیو های نام برده می باشدکه در آن سعی نموده ام با حذف سوالاتی ازقبیل :لطفن خودتان را معرفی کنید-آثارتان را نام ببرید...بدین شکل آن را نوشتارنمایم.این قسمتی از مصاحبه ها بوده که بسیاری از عزیزان به آن گوش دادندوبا پیام های خویش مرا از الطافشان دریغ نداشته اند.امیدوارم بتوانم روزی متن کامل این گفت وشنود ها را به نوشتار درآورم.جا داردهمین جا از عزیزانی که زحمت این گفتگو ها را کشیده اند،سپاسگزاری نمایم

من به سبک وشیوه ی میترایسمی شعرمی سرایم. درگفتگو با رادیوا لبرز:خوزستان علاوه برنفت خیز بودن،شعر خیز نیز می باشد. تمدن کهن خوزستان برای مردم آن سرزمین این امکان را فراهم آورده است که علاوه بر نفت خیز بودن شعر خیز نیز باشد.وجود فرهنگ های چندگانه ی باسابقه،ساختارطبیعی ومعماری شهرها وروستاهای خوزستان به گونه ای ست که فرهنگ سازاست.فرهنگ هر اقلیم نیز دراین جغرافیا متاثر از موضوعات متفاوتی ست که در نهایت موجب شده است هر ایل وعشیره ای رنگ وبوی ادبیات وفرهنگ وهنرمختص به خود را داشته باشد...وجود شاعران بزرگی چون علی مقیمی وهوشنگ چالنگی ،عرفان، سجادی ...موجب شده است در این جغرافیا ادبیاتی  شکل بگیرد که هرکدام بعدها توانستند به گونه ای ظریف وزیبا در شاعران نسل بعد از خود اثربگذارند که مهمترین آنان هوشنگ چالنگی شاعرتوانمند دهه های چهل بوده است .چالنگی باطرح آفرینه های درشعروبه اتفاق چند جوان شهرستانی توانست روشی را بنیان نهد که با این روش تا دهه ها این جریان شعر ی توانست نسبتن جریان غالب درایران باشد.جریانی که بامرکز زدایی توانست نظر ها ازشعر پایتخت به شعر شهرستان ها معطوف دارد.این جریان که بعدها با نامگذاری منوچهرآتشی "شعرناب"نام گرفت چنان مسحورکننده بودکه برای دهه هایی چند شاعران بدین گونه ی ناب سرایی روی آوردند.آریا آریا پور،هرمزعلی پور،سیروس رادمنش،علی صالحی،یارمحمداسدپورشاعران مستعدی بودند که این اثر را بر شعر کشوربگذارندوبعدها پویا ترودرسبک وشیوه های دیگر توانستند شعرخودرابازتولید نمایند. آشنایی با این شاعران وتاثیرپذیرفتن ازشعرشان برای هرشاعرحرفه ای خوزستانی غیر قابل انکار است.وآنکه تاثیرازچالنگی وشعر ناب را انکار نمایدبه ضرس قاطع می گوییم شاعر نیست وشاید ازروی تفنن با کلمات هنجارگریزی کند وترکیب های سبک هندی رابه نوعی بازآفرینی وبازنویسی نماید.وجود چالنگی وشاعران ناب نیز برمن تاثیر داشته ودوستی با این شاعران نیز مزید بر علت شد تا چون دیگران مشق شعر کنم.بعدها با دوستانم :رضا بختیاری اصل،صادق کریمی وامید حلالی سلسله بحث هایی پیرامون شعررا دنبال کردیم که توانستیم به نتیجه ای یکسان برسیم وآن این بود: که برای برون رفت از شعر کم مخاطب دهه ی هشتاد،روشی با آفرینه هایی چون:پردا خت به موضوعات اجتماعی، طنز،اسطوره،تاریخ ،بهره گیری وبه خدمت گرفتن از دانش رایانه ای همسو با شعروتوسعه دادن دایره ی واژگانی وگریز از نظریه های عجولانه ای که برخی ازشاعران به شکل ناشیانه آنان را به شعر تحمیل می کردند(مفهوم گریزی شعردهه ی هفتاد)و...این شیوه که بعدها سیروس رادمنش نام "حلقه ی میتراییک"را برآن نهادتوانست هم تکثر وچند صدایی را درشعر خوزستان ایجاد نماید وهم درشعر رخوتناک کشور.البته شعر کلاسیک داشت به شیوه ای مقتدرانه خودش را عرضه می نمودکه بعد ها شاعران زیبا سرایی چون زبر دست ومیرزایی می تواند دونفر از آنان باشند که به خوبی می دانستند شعر کلاسیک نیز امروزه نیاز به نفس تازه وتولدی دیگر گونه داشته باشد.روی سخن من با شعر نو می باشد.شعر سپیدی که میتراییک ها توانستند به آن بعد بدهند وبرگستره ی آن بیافزایند...

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه دوازدهم تیر 1390  |
 دوشعراز:بتول عزیزپور

بتول عزیزپور شاعر و پژوهشگر تاریخ و ادبیات متولد مسجدسلیمان
- لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران - دکترای تاریخ از دانشگاه سوربن پاریس
- چاپ نخستین شعر در سن 13 سالگی در مجله فردوسی
- همکاری با رورنامه آیندگان ادبی و چهار فصل(ویژه نامه فرهنگی) روزنامه کیهان ایران
- عضو شورای سردبیری روزنامه دیدار چاپ آلمان
- نوشتن مقالات تحلیلی انتقادی ادبی در فصلنامه باران چاپ سوئد و تلاش چاپ آلمان (هدایت- فرزانه، گلشیری، نیما، مهشید امیر شاهی)
- چاپ بسیار محدود آثار شعری در رسانه های مجازی خارج از کشور
- از اعضای بنیان گذار دوره دوم تجدید حیات کانون نویسندگان ایران در سال 1356 خورشیدی

*دفتر شعر:
1- « خواب لیلی» منتشر شده در ایران سال 1352 / ناشر انتشارات رز
2-  « شعر آزادی» منتشر شده در ایران سال 1385 / ناشر انتشارات بیداران
3- « ماه در کابین» (گزینه اشعار سال های1364- 1358)  منتشر شده در کلن، آلمان / چاپ اول / سال 1375
4 - «سرزمین مات» ( گزینه اشعار 1375 - 1364) منتشر شده در کلن، آلمان / چاپ اول / سال 1375
5 – « واژه ها و مداد» منتشر شده در اشتوتگارت، آلمان / چاپ اول. 1376
6-  تجدید چاپ دو دفتر« سرزمین مات» و « واژه ها و مداد» توسط انتشارات نیما در اِسن، آلمان/ سال 1381
7- انتشار دفتر « فصل ها فرو می ‌ریزند» توسط انتشارات نیما در اِسن، آلمان. 1381
*در دست چاپ:
- دو دفتر شعر
- پژوهش تاریخی - ادبی در باره ادبیات مشروطه بر اساس اسناد دست اول و دست نویس های موجود در کتابخانه های فرنگستان در چندین جلد.
 
*دو شعر از بتول عزیزپور:
وگراستیزه کنی با تو بَر آیم من
روز روشنت ستازه بنمایم من
منوچهری دامغانی
سنگ و مترسک
پُو پُو
پُو پُوک
پُوک است سال
ستاره در روز می نماید حال
فلز کابوس
گُل ِ بزم چنگیز
سنگ و مترسک
رعشه به شانه می افتد
                           بال
بپَِرم
بتَنَم
بتابم
باز
خاطره های درهم برهم
به زمینِ جم
مرگ و رَشک
بر تنگنای خاک
سه پوزهْ اژی دَهاک
کامیاب ِ
تخت ِ زرین
بالش ِ زرین
فرش ِ زرین
و راه سخت
آه ای اندروای ِ زبَر دست
مرا کامیابی ارزانی دار
تا همهء هفت کشور
از مردمان
تهی کنم*
پشوتنو آواز سرو
مسافر خورشید
شانهء رود و
            کاشانهء کوه
                 به یکسان
                       به مرگی ارزان
                              فرا می‌خواند
اَ
    هُو
آهو
استارهء نا شاد
داشادِ انوشه
استوه انوشه
آراسته ء انده و آه
ستیهندهء اَندروا
اَندروای زبر دست
کُشندهء
کرانه و
      کشتزار و
             کبوتر
ایدر
        آب های دیگر
ایدر
      ابرهای ِ دیگر
ایدر
فرتوک
           تَک
           فرتوک
                   تُوک
فرتوک فگار
فرتوک !
کدام بهار
کدام کِنار
سال    سال
سال های ِ رنگ تاز
حرف های ِ رنگ باز
می پَرد از خواب
            با گریهء باد
سهند
    سنگباران ِ            
  سحاب ِ
               سردِ یاد
اسکُذار
اسکُذار ِ کدام پیام
                کدام سوار؟
پُو پُو
پوک است سال
ستاره د ر روز می نماید حال.

آبان 1382
 * اوستا / یشتها / کردهء پنجم / پژوهش دکتر جلیل دوستخواه / انتشارات مروارید / تهران  1377 / ص 451 .
 
****
ساعتِ صفر
کجای کارید آقا !
پوست ِ من از چشم های شما  بافته نشده
که حرف های شما را بپوشد
                             هی رنگ شود
                               پاک شود
                               پاک شود      رنگ شود
چقدر آینه را
این رُو و آن روُ می کنید
گذشته را
         این چنین نمی شویند
پای هر فصلی می‌توان نشست
و کتابی
که موی خدا را شانه می‌زند
                                ورق زد
ورق زد و بَست
          بَست و نشست
                      پایِ همهء فصل‌ها
                               و با جنگِ میکروبی
                                              خدا حافظی کرد
در را قفل می زنید
دیوار را بالا می برید
دروازه
که دست در دست ِ نسیم دارد
با تَشر های شما
                بسته نمی شود
کجای کارید
اصلاً خواب نمی بینم که خواب دیدم
البتّه درخت هم
            عبور خواهد کرد
                    از چشم های سیمانی‌تان
و تا دلتان بخواهد
             از حافظهء شما دور تر خواهد رفت
بالِ ریشه را می‌شکنید؟
دانه پرواز خواهد کرد
چقدر می‌توانید صدایتان را بالا ببَرید
ساعتِ صفر
نشانیِ شما را
      از تقویم همین روز‌ها
                           خواهد  زُدود.
 مهر ماه 1382
 
تاسیان

 http://www.tasiyan.com/: وام سایت

 

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه نهم تیر 1390  |
 شیهه
با شیهه ی مادیانی

شیرهای سنگی

برای دقایقی چند

جان یافتند

وچنان

میان بلوط زاران

غریدند

که زمان

از هیبت شان

سنگ شد.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در جمعه سوم تیر 1390  |
 میانجی
مینا ها ولچک های زنان ایلم

نفس از طبیعت بریدند

آن چنان که در این رقابت جانکاه

خداوند

آهو وکبکی را

میانجی کرده بود .

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در پنجشنبه دوم تیر 1390  |
 
 
بالا