آنچه در پی می آید ،نوشته ی سیروس رادمنش است که در آن سعی شده اصل  امانتداری رعایت گرددو آنچنانی که حساسیت به علایم نگارشی ونوع نوشتاری داشته متناسب با خواسته ایشان اجرا گردد.دیدگاه رادمنش را در مورد شعرمیتراییک محدود به این 15 مورد نیست بلکه آنچنانکه از نوشتار برمی آید:«پارتیزان های اینگونه از سرایش در راه اند وبدان خواهند پیوست ...»که البته نیز این پارتیزان ها هم با خود مؤلف هایی را برای میتراییک باخویش به ارمغان خواهند آوردو در آن هنگامه «فرامیتراییک »است که پوسته ی آغازین واولیه را خواهند شکست وبا رسیدن به مزگ (مغز)شعر وهسته ی آن جنبش اصلی را پدید خواهند آورد.جنبشی که با توجه به شرایط اکنون ایران وجهان ،یک ضرورت است و نگاه اقلیمی بدان (نخل – بلوط – بانی بودن)جز از ناتوانی انسان در حقارت سرودن حرفی برای گفتن ندارد.یک شبه کسی نمی تواند شاعر اینگونه سرودن ها باشد.شعر اکنون را تاریخ یک دهه پیش زدن در پایین آن ریشه در نابخردی وترس ازدرجاماندن ودور افتادن ازقافله ی شعردارد.دوزیست نمی توان بود وهم پیشینه را به دوران نخل وخرما پزان بکشانیم وهم با آیین مهر به ضیافت بودا رویم.پس به ذهن خواننده توهین نکنیم و واقعا صادق باشیم.از هرودت شدن بپرهیزیم.متن گواهی می دهد  که چه انسانی وبا چه پشتکاری آنرا آفریده است وحتا مرگ مؤلف نیز نمی تواند مانع از زندگی متن باشد.سیروس تازه شروع به زیستن نموده است .زیستی هوشمندانه وخورشیدوار که بانی مهر است ودوستی.  براستی آیا ما مردگان متن های شاملو نیستیم.پس سیروس به قول رولان بارت مؤلفی ست که مرده است واما متن اوست که در زندگی میتراییک وپارتیزان های فرا میتراییکی دم به دم در تازگی ست ونفس می کشد.در خصوص نامه هم باید بگویم که نامه ای بود از دوستی به یک دوست دیگر.ما نه در باری بوده ایم ونه درگاهی و نه چون شاعران پیشین توده وچریک های فدایی در معرفی مان هزینه ای نموده اند.نامه های اینچنینی هم میان دوستان بی شماری هنوز در جریان است همانگونه که تعدادی از دوستان اهوازیم با نوشتن نامه از یارمحمد خواهش می کردند که «ما می بایست از طریق شما به مطبوعات معرفی گردیم»و این دوستان درآن هنگام علاقمند بودند که شعرک هایشان در دنیای سخن ودیگر نشریات وزین چاپ گرددو این درست هنگامی بود که من به سادگی با این نشریات وبدون سفارش کار چاپ می کردم ودرآن هنگام به لحاظ تدریس ادبیات فارسی جز افرادی بودم که فرم نظرخواهی در مورد واژگان پارسی و نوع نوشتن اکنون شان آمده بود:(حتی – حتا)...پس اگر روزی در مورد آن نامه به  سیروس سخنی از من به میان آمد بدانید که حقارت است که از سطر سطر من می بارد.آن نامه نه می تواند با شبنامه شدن (التماس نامه ی شاعرمسجدسلیمانی به سیروس رادمنش)کوچک شود ونه انقدر بزرگ که بخواهد سرآغاز حرکتی گردد.حرکت در متن است وحواشی پس از چندی رنگ خواهند باخت وته نشین می گردند.اکثر ما به نوعی تر دامنیم واین همان حواشی ست که متن را می بلعد.پس تنها به متن بپردازیم واز کی چه گفت وکی چه می کند وکی چه می نوشدوکی چه می دوددباچرب زبانی وبازی های زبانی بپرهیزیم که حاشیه سازان زیر آوار حاشیه به هذیان برای آیندگان سوژه های شعری مناسبی خواهندشد.در پایان جا دارد هم از هفته نامه ی ندای بهبهان وهم شاعر ومنتقدبزرگ هم استانی مان استادکاظم کریمیان ،سپاسگزاری نمایم.عزیزی که گاه حاشیه سازان نیز او را با نشتر های خویش  ، می آزارند. استاد کریمیان از جمله شاعران ومنتقدانی ست که اگر در هرکجای این جغرافی دود وسیاهی ونشتر ،قلم می زد چنان او را گرامی می داشتند که ما جز شرمندگی چیزی برای او نداشتیم.او در خوزستان مانده است واز نفس کشیدن عادی هم مثل همه ی ما محروم است وچقدر برای من زجر آوراست  اکنون که این متن را می نویسم یکی از هم شهری هایم به علت گازگرفتگی جان باخته است وده تای دیگر هم در بیمارستان هنوز بستری می باشند.جغرافیایی که طلای سیاه وگاز بلای مردمانش شده است زندگی کردن کاظم وماها در میان دم وبازدم های  مرگ خود یک شعر تراژیک است.حالا بیاییم وگناه کم کاری خودمان را به گردن این مرد فرزانه بیندازیم.تاکی حواشی پردازان می خواهند جولان دهند؟!معمولن آنانکه متنی ندارند سعی دارند با طرح حواشی به زیست انگلی خود ادامه دهند.پس پاینده متن.اینجانب از طرح این پانزده مورد با سیروس از آغازبحث داشته ونسبت به برخی از این موارد دیدگاهی خاص داشته ام وبرای مخالفت خود با برخی از بندها دلایلی داشتم اما ظریفی از منتسبان به میتراییک می گفت که بگذار اول درباره ما برنوشت هایی بنویسد بعد در مطبوعات با چند خط اورا...براستی آیا مشهور شدن آنقدر می ارزد که تو با یک« صبح بخیر» گفتن ویا یک «بعداز ظهر» گفتن شاعری را از خودبه جرم زیستی دیگرگونه ، برنجانی؟!وترس ورنج از همین حواشی بود که سیروس ترجیح می داد که اخلاق را نباید فراموش کردوحاشیه را با حرکتی تاکتیکی حذف نمود،اما همچنان چون مار زخم خورده ای ست که نمی تواند تشخیص دهد که از حاشیه پردازی هنوز زیر آواری فرو مانده است که تا بیرون بیایید قطار عمرهمه ی  ما به ایستگاه آخر خواهد رسید.

«حلقه ی میتراییک»:همچون واکنشی مضاعف  دربرابر یک کشف . ـ  اشاره هایی محدود بر دوایرآزاد ارتباط    برنوشت دوم : بر شعرهای صادق کریمی – امید حلالی – رامین یوسفی

1-    جوهر وعرض در این نوع شعر یکی می شود وقالبی  هستی مند دارد.

2-    متکی برتمثیل است واین تمثیل ها رویه هایی [پوسته هایی ]عینیت پذیرهستند.

3-این نوع شعر ازابتدا تا پایان وحدت پذیراست وازتضادهای خود در کلام وتصویر ،درجهت سودمندی خود شعر استفاده می کند.این سودمندی ها گونه گونند.یکی ازگونه های تضاد ،در اینجا،میان بری از رسیدن به وحدت خویش است .

4- از طرفی استفاده ی از پارادکس های مسخره –که دیگرخیلی مضحک وسطحی شده است،از دیدگاه این شعر، خسرانی ست که « ا فه» های مبتذل شده را تهوع آور ترمی کند؛و مثل دسته گانِ بسیاری که با اوردن کاریکلماتورهایی پیش پا افتاده وتقلیدی فکر می کنند که شعر می گویند.برآیند غالب این صدا ها چیزی جز شکل ِآوانگارد منشانه ی همان  کاریکلماتوربازی نیست.کرم سیب در زیر این پوسته ی شفاف وبراق در کار لابیرنت های کور خود است.«سوئینبرن» بود که می گفت : هردیوار سپد گچ کاری شده نشان از پوسیدگی ی زیر دیوار است وسنگ قبر شکیل نشان از  زوال وپوسیدگی ی استخوان های درون گور است] نقل به معنا[.

5- معمولن زبانی طعن آلود دارد.البته به دنبال نوعی اعتقاد است نه نفی ی همه چیزی آنچنانکه به همه چیزی نگاهی هیچ آلود داشته باشد:اینکه در سمبولیزم بودلر می بینیم ویا در برخی کارها ی رمانتی سیست هایی که در نتیجه انقلاب های هنری (که خود رمانتی سیزم هم یکی از آن ها بود)به نگاهی تازه رسیده بودند:رمانتی سیست های آلمان وانگلیس از این دسته بودند.بنابراین،6:طعن وتمثیل در این زبان به تخا لف ِ با هم بر نمی خیزیدچنانکه معنایی عقلایی ورنسانسی به تمثیل بدهیم.7- نقل اکتاویو پاز را در اینجا می آورمکه در مورد شعر محاوره می گوید:این نوع ِشعر،موسیقی ی  مکا لمه است»;شعر میتراییک شعری نیست که درهمان حوزه ی احساسات کلاسیک بخواهد دست به شکلک هایی شبه مدرن بزند.

8- این شعر،گذشته وآینده،یعنی هردو را گسترش می بخشد،می آفریند و با طنز وطعن سعی در تغییر ِدر روابط عادات داده شده ی انسانی دارد.

9- نسبی گرایی در شعر میتراییک در عین حال که «قداست ثابت فکر را در حوزه ی عمل »به زیر سؤال می برد خود را تا حد یک «استثنا»معرفی می کند.

10- در این وحدت اضداد- که می توان به ان نگاهی همچون «نگره ای تاریخی»داشت،می کوشد به آن لحظه ی  «وصل»و«فصل»در وحدت این ظرافت برسد:یا ظرافت این وحدت.«میتراییک»با جستجویش در این لحظه ،به بند بازی می ماند که در مرز ثابت وسقوط،خود را ما لکِ آن تنابی می داند که بر آن ایستاده ویا که گذر دارد.این تناب،نقطه ی استوار]تقدیروحدت گرای[ اوست.

11- آزاد سازی ی فُرم:از طریق نگاهی که به اشیادارند:در این مورد،همچون موارد دیگر ، با «شعر ناب»نزدیکی پیدا می کند.در اینکه نشانه ها – سمبول ها گاه از بار اصلی خود خارج شده وبه قصد ومقصد تازه تری نظر می بندد;یا که «مفهوم » نظر گاه دیگری را سوای آنچه به طور فرضی یالغوی از آن استنباط می شود متبادر می کند :پتانسیل هایی که احتمالن در همین مجال از ان خواهیم گفت.

12- نیما اولین گسست از مطلق گرایی بود .این گسست توسط هوشنگ ایرانی ،شاملو و... می پاید و می پوید تا همه چیز پیش از خود را تبدیل به انگاره ای بایگانی شده بینبارد،اما در این حال واقف است که انبان ِناقدانه ی او توقف برهمان گسست ها ی پیش از خود استو تطبیق آن با گسست هایی که خود پیش آورده ودر خود می گواراند:به هوشمندی،یک «احتمال» در این انگاره ها می گذارد وچنین است که به نجیب زادگی ی خود می رسد.رویگردانی تعدادی از گروه«شعر ناب»در واقع رویکرد وتکیه برشاخه ویا شاخه های تُرد و]- تأثیرپذیرو یا نیز مقاوم – شکنندهتازه ای از همین پتانسیل ها ی ناب است:در اینکه پیش از این گفته شد،«شعرناب»ظرفیت های پیش رونده ومتغیر وتبدیل شونده ی بسیاری را می تواند در خود بگواراند .مگرpundازimagismeخود پس از چند سال جدا نشد؟واگرچه همواره می توان جلوه ها یی غیر قابل انکار از این تصویر گرایی را در کار او دید.مسئله،کمی هم اینجا نهفه است:مثل کلاسی سیزمی که «لورکا»با آن شروع وسپس به «باروک»وسرانجام به به سور رئالیزم می رسد(نقطه ویرگول)«لورکا»اگر زنده می ماند از این طیف هم ای بسا می گذشت{ضمن اینکه در سوررئالیزم،آن توان بالقوه ای هست که ردّش را می توان – حداقل- در تمامی حرکت های  پس از خود دید:همچنان که آن جلوه ها ی عمیق تر رمانتی سیزم}ودر عین حال غنایی سرایی را همچون یک جوهر درونی ،می توان در سور رئالیستی ترین کارهای لورکا دید:با آن اختیار]ومیل ِبه اختیارِ خواست ها[وظرفیت های بالقوه ی خود دارند.هیچ شاعر واقعی در خود به پایان نمی رسد،بل،که این ها از آن احساساتی است که شاعر مدرن را ،همواره به ظرفیت ها ی تازه ترمی کشاند.من سرشاخه های تازه تر را همچون واریانت های دیگر گونه می بینم که گاه به محصول]- یا حاصل؟[درخت های پیوند زده می مانند:  ماجرا اینجاست ;سرعت; وضرورت سرعت در احساس نیاز به «تحول»;با درک این خطر که به قول «الیوت»:«شاعران بزرگ ای بسا می توانند تأثیر منفی ومخربی بر شاعران جوان تر بگذارند»;همینطور فروانی وشدتِ تغییر وتأثیرمکاتب :که همواره برنوعی اعتراض وخستگی نسبت به موجودیت های پیش از خود – وحتا،گاه موازی ی با خود- مترتب است.

این وضعیت در شاعران ما ،انحصارن»متکی بر روابط اجتماعی وهمسویه گی با تمدن امروزین نیست;-نه اینکه تأثیر گذار نباشد:- چنانکه آمریکای جدیدبا چهره هایی همچون «آلن پو»و«والت ویتمن»توانست منظر های تازه ی خود را بر تیپ های جهنمی ،همچون «بودلر»،بگذارد.امادر این گذر باید اعتراف کردکه ابتدا این «بودلر»،بود که با شامه ی غریب وگریزان خود توانست همزادانی را در قاره ای دیگر بیابدکه همسایگان دیوار به دیوار آنان نیز از این انفجار ِ کر کننده ی دنیای جدید،چندان تکانی نخورده بودند]- مثل حکایت کشف «هیچکاک امریکایی توسط«تروفو»هایی فرانسوی[ ;در کنار همه ی اینها سنتی از نوع «ویتمن»بسیار تازه می نماید.راز زبان در حضوری «پلی فونیک»،عینین بخشی ی به کلام از آن گونه که به  محاوره می مانداما چنان که گفتیم ،حضور اسباب شعر و وفاداری ی به آن است که این عینیت جسمیت یافته را«آرمانی – اکنونی»می کند وبه ذهن «انگاره ای »جسمیت یافته می بخشد :تلاش هایی که دراین زمینه هم می توان به شعر «میتراییک»پرداخت.«روبن داریو»ازجمله شاعرانی بود که در کمندتأثیرِجوهری ی «ویتمن»-که اساسی ترین وجه آن ،بخشیدن این احساس به شاعران جستجوگری است که:به درکِ اساسی ِتغییر،وبه«الزام تغییراتی اساسی در شعر های عادتداده شده »اندیشه کنند-:توانست از آن مهلکه ی تخریب آفرین – که «الیوت»گفت – بگذرد.هرچند او ]«داریو»ی پاراگوئه ای [ برای شاعران اسپانیایی آن روزگار،کمی بیش از اندک ،غریب می نمود.از طرفی «دادا»و«تزارا»- زوریخ آلمان – است که بخش مهم ِفرانسه ی سوررئالیست را متحول می کند.ونقش «شعرناب»نیز همچون جریان های ماندگار وناماندگار پیش از خود ،درتحول این نوع شعر ]میترائیزم[ بدون تردید است.- اگر وقت یاری کند؛این اشاره های جای جای را توضیح خواهم داد:جسارتی متکی به نفس،خویشاوندبا ذات خود،واحساس عمیق و واقعی ی تغییر.]:وباز تکرار این نکته که گو اینکه شعر مدرن همواره کوشش هایی پیش رونده وآوانگاردداشت،اما آشکاره گی اش ،همچون حضور در پسِ لایه های یی پنهان می نمود:یاد حرف آن کارگردان افتادم ،دوباره،که:«همه نگاه می کنند،اما کم تر کسی می بیند.

13- در نهایت،این نوع شعر ،از یک گرایشِ فراگیرِ کلی خبر می دهد. منظور این است که نسبت به جریانات پیش از خود ـ در هر شکل آن :که به هم آوایی یا مخالفت ویا تقابل بر خاسته است :با توجه به گونه های خاصی که در برابرش قرار داشته ویا که مجبور بوده از کنار یا از روی آن گذر کند .هضمی گوارنده وسالم را در خود حفظ کرده است؛واین ارتباطی خطی نیست.بل ،که در چرخه ای مشحون از داد وستدبه پیش رفته است. ]آموزه ای که برای شعر پیش از خود چندان ارزان وبی کوشش بدست نیامده بود[و این ،حُسن اوست، - در وحدت بخشی به آن تضاد هایی که از آن نام بردیم:جان بخشیدن به الگوهای ظا هرن منسوخ (مثل رمانتی سیزم)اما ریشه دار در مدرن ترین شکل امروزین آن وتجسد بخشیدن به آن چه که ظاهرن گذشته است:نگاه ورخنه ای جاندار در آن چه  دیگر به ظاهر کهنه می نماید.از اینها گرفته تا هندسه ی حجم – که گاه احساس می شود راه را بر «رویا»ی خود انگیخته ی واقعی می بندد؛وشعری «دیگر»که در تفسیرات ما همیشه نقشی جاندار وحلقوی دارد:این مورد هم به واسطه ی وجود واثر گذاری ی تمثیلی –  طعنی اش وسرگشتگی ی سمبولیک  - رمانتیکی اش بود که بطور جدی جسارت درجستجو برای ایجاد اشکال تازه تر هنر را به بعد از خود آموخت.«میتراییک»می خواهددر عین حال بر پای بندی های خودش واقف باشد وگسیختگی را آنچنان پندار مآبانه نبیند که راه را  بر گلوی خود ببندد.

      گفتیم که نوعی ناسیو نا لیزم توأم با نگاه  واحد بر جهان – حتا در شکل های تمثیلی ،براین شعرمنظر می گشایدکه با روح ملی گرایی ی شوینیستی متفاوت است ؛ وزبان این شعر ،خود شکلی از این اتحاد «کامو»یی ست . فردیت این شعر – که گاه ،سخت برجسته می نماید، فردیت وگاه انزوایی جمعی است که عامل آن در این نوع شعر ،نه شکست سنت است ونه تحمیل سنت.

14- زیبایی شناسی،بنابراین آن سنت انتقادی نیست که خویش را در نفس خود اثبات می کند« ودیگر اینکه »حکایت از آن داردکه این جستجوی سنت،اصلی ست وبه هیچ وجه نفی ی آن نیست»

15- در این نوع شعر ، همچنان که درباره ی «شعرناب»؛چندسالِ پیش عبارت افکندیم، شاخصه های قومی را سر بار  وادغام با مدرنیزم ِ امروز می کند تا به آن «پرورده ی نابِ خاصِ خود»برسد:چنانکه«Eliot» همین ادله را برای شاعرانی چون «ییتس»آوردکه چگونه می شود شاعری از «ولز»برفرهنگ ملی ی انگلستان (که صاحب یکی از قوی ترین وسالم ترین نهضت های رمانتی سیزم ،وبعدها : مدرنیزم، شد)،مسلط می شود :که پیش از این اشاره ای داشتیم به فرهنگ خطه در آرای ا لیوت :بحث بسیار هشیارانه ای که به تحولات ما ،مضمونی مشترک می دهد.

      این شعر گسست نیست ،ومهاجرت نیست.بل،که بیشتر اتصال است وشورمندی برای هنری که سکوی پروازش در همین جغرافیا ست.این تأثیر وگشایش به روشنی دیده می شود.

        در شیلی ،کسانی مثل «ویسنته آلکساندره »یا «نرودا»ویا «آلبرتی»سور رئالیست بودند- سال های 1936- یا شعر «خوزه وایخو» یا «لورکا»در شاعر در نیویورک (1929)،بدون هیچ گشایشی وارتباطی سیستماتیک ،آثارشان در حوزه ی سور رئا لیزم قرار گرفتند.اشتراک این شاعران – میترائیک- در اتفاقی شرطی ،در زبان وشفافیت ا لماس گون آن در پردازش های موجز خود،اعتراضی است علیه زبان واندیشه های خطی ی شبه مدرن امروز .اینها مدرنیست هایی هستند که راه را بر تخیل نمی بندند.زیرا همانطور که اشاره رفت شعر جوهر تخیل است ،یا که آن وجه اش .اما مصرانه می گوییم این حرکت -  تا اینجا که می بینمش وتا آنجا که او می گذارد دیده شود-  پتانسیل هایی نهفته از شعر ناب را دارد :همان «شوند» و «بوند»ای ست که در نوشته ی «مدخلی بر شعر ناب ،شعر مدرن واقعی ما» - سال 64 ، چاپ 83 در عصر پنج شنبه ،ویژ ه ی خوزستان ،بخش های شکسته ای از آن آمده بود.

نظرمن روی سوی آینده ی نزدیک ِ این شعر دارد .اکنون  تنها از طلیعه ی آن می گویم وامیدوارم ،دوستان، این نکات ِ آورده شده را – تفکیک پذیر تر وباصطلاح فاینالایز،مورد مدا قّه قراردهند .نیز،گمان نمی کنم در جاهایی زیاده گویی واضافه خوانی رفته باشد.

        هرچه هست ،ازنگاه ِ برآگاهی تا شک ِبرآگاهی ،- به گمانم هوسرل گفته بود – برآیندِِحاصله ،دایره ی این حلقه را به اتصال می رساند:به ATMANخود؛و«میترائیک»ادای دینی ست نسبت به آن گروه بسیاری که تلقی ی خود از وضعیت موجود در شعر مدرن امروز را نوعی مصیبت می دانند.]- یا می دانستند:- این ماضی برای هشیاران است![این شاعران ،ا مضای خود را بر سنگ های زیبای گمنام حک می کنند،ودر کنار اسباب نگاه امروز – که گاه راه را بر نگاه می بندند- به شی ء های پرتاب شده در ریگزاران ،رخنه ورویکردی دیگرگونه دارندوبه زیبا شناسی وتجدید آن در لایه های متنوع حضور ،مناسبات دیگری را آغاز کرده اند .

   در آسیب شناسی شعر مدرن ما،آن سرخوردگی ی منگ گیج وش که اروپای بعد از رنسانس – در نتیجه ی هجوم فرهنگ های متنوع وغا لبن شرقی – دچارش شد،واقعیت بنیادین ندارد.بل که از پاره هایی همدردی های سطحی میآید که بی دلیل وبدون اشتراک در پایه های نظری ی این همدردی ها ، هم صف شده این : بعضی ها مان :این همدردی ها ،چنانکه یکبار نوشته بودم :« چیزی جز دردمند انه ترین همدردی ها نبود » ،واین مقلدان ، چنانکه چخوف می گوید :- مزاح کوچک وبدآیینی برای اسب تیز رو ؟

     تخیل این شاعران قابل تفکر است وچنانکه «کا لریج» گفته است«این شاعران بردگان هیچ فرقه ای نیستند» وا ین شاعران ]شاعران میترائیک[ مهم ترین خصیصه های این شعر را بی هیچ پیش زمینه ای تئوریک،به ا لزامی روبه جاودانگی ، در شعر ، قابلیت داده اند.

ادامه دارد

سیروس رادمنش

پتروشیمی اراک – olefint  plant

                      شهرک مهاجران

7- مهرماه - 83