شیر یا خط؟!
در رو داریم:
یک رو خط
یک روشیر
روی خط مان
با هیچ خطی نمی خواند
و روی شیرمان هم
کمینه تر از
روبه کلیله و
دمنه است.
در رو داریم:
یک رو خط
یک روشیر
روی خط مان
با هیچ خطی نمی خواند
و روی شیرمان هم
کمینه تر از
روبه کلیله و
دمنه است.
غم جانکاه از دست دادن پدر بزرگوار ومادر مهربان تان را تسلیت عرض نمود،مارا درغم خود شریک بدانید:
هوشنگ چالنگی- علی نسیم عربستانی ودوستانت در حلقه ی میتراییک: امید حلالی-صادق کریمی-رامین یوسفی
زیبا
کل کشید
آنچنان
که کبک ها
از شرم
تا سالیان
نخواندند.
علی بابا چاهی-رامین یوسفی
با تلاش انجمن چهارشنبه ها ی کرج از علی بابا چاهی شاعرومنتقدوهوشنگ چالنگی شاعر پرآوازه ی دهه ی چهل تقدیر به عمل آمد.چهارشنبه 18 خرداد 1390تالار نژادفلاح کرج وانجمن ادبی آن، میزبان دوتن از شاعران پرتلاش عرصه ی فرهنگ وادب این کشوربود.هوشنگ چالنگی ابتدا با شعر خوانی جمع حاضر را به وجد در آورد وبا زیباسرایی های خویش ،حضار را به شنیدن شعر به معنای واقعی کلمه آشنا ساخت پس از آن علی بابا چاهی نیز با شعر خوانی خویش جمع را بر سر ذوق آوردوسپس به نقدوبررسی شعر شاعرانی چون نیما ،اخوان،فروغ،شاملو،سپهری،رضابراهنی،سیمین بهبهانی،حسین منزوی ...پرداخت.او افزود که در شعر امروز دیگر شاعر به عاشقانه سرایی های صرف نمی پردازدوموضوعات جامعه نیز در اینگونه عاشقانه سرایی ها به چشم می خورد.علی بابا چاهی عاشقانه سرایی های صرف را زیبا دانست اما در رابطه با شرایط وموضوعات جامعه امروز یکی از آفرینه های عاشقانه های کنونی را پرداختن به رخدادهای ریز ودرشت جامعه ی ایرانی وجهان دانست .مدرنیسم وپست مدرنیسم وشعر در موقعیت دیگر از جمله مباحثی بود که استاد بابا چاهی بدان پرداخت ومورد توجه شنوندگان قرارگرفت.سپس جمال بیگ شاعر ومجری برنامه شاعران را به شعر خوانی فراخواند تا هوشنگ چالنگی وباباچاهی با شعر شاعرانی که از شمال،زنجان،قزوین،تهران وشهرهای اطراف آمده بودندبیشتر آشنا شوند.دراین گرامید اشت سالن پرازجمع مشتاقی بود که برای دیدار با این عزیزان آمده بودند.
امید است که مدیران فرهنگی هنری استان البرز ،خاصه اداره ی فرهنگ وارشاد به شناسایی هرچه بیشترادبیات وبزرگان ادبی استان البرزخاصه کرج این ایران کوچک(ایرانک)بپردازند.
دراین برنامه نیز نگارنده به خواندن اشعار ونکاتی درباره ی ادبیات وتاریخ بختیاری وارتباط فرهنگ بختیاری با ادب کهنسال اوستایی پرداختند.
جمال بیگ(مجری وشاعر)-مهدی آتشکار-رضا یعقوبی و...ازجمله شاعرانی بودندکه در این گرامیداشت تلاش های ستودنی ازخودنشان دادند.
جار کشید
و ما
در ماتمی مطول
فرورفتیم.
...........................
کوهی مقدس واسطوره ای میان خوزستان وبختیاری
ز نفت کوه و تپه و دشت من چه آبادها گشت و من خسته تن
از آن نفت بویش مشامم بخست ز سودش نه چشمم بدید و نه دست
سلام یاران دبستانی من
یادتان هست وقتی مدرسه مان آتش گرفت ماشین آتش نشانی شهر آلونی آب نداشت و یک روز تمام مدرسه در آتش می سوخت؟ مثل امسال که درمانگاه شهر آلونی بسته بود و چند نفر از برادرانمان از دست رفتند چون دکتر رفته بود و پرستار خفته؟
یادتان هست نماینده ی ما در مجلس شورای اسلامی گفت تقصیر معلم بود که مدرسه آتش گرفت؟ ولی نماینده ی فعلی ما در مورد نداشتن پزشک و پرستار در شهر آلونی چیزی نگفت ولی اعلام کرد که حتما در مراسم چهلم جوانان کلاموئی شرکت خواهد کرد!
یادتان هست مدرسه مان کپسول آتش نشانی نداشت که اگر داشت شاید آتش به راحتی خاموش می شد و شما الان در راه دانشگاه بودید؟ هنوز هم مدرسه های زیادی در منطقه کپسول آتش نشانی ندارند ولی مدیران آموزش و پرورش ما از برگزاری مراسم دهه ی فجر راضی اند!.....
ایمان همکلاسی شما
امروز ۲۴ دی ماه مصادف با فاجعه آتش سوزی مدرسه روستای سفیلان منطقه ی خان میرزاست. بخاری یکی از کلاس های مدرسه ای در لردگان آتش می گیرد و از آنجایی که بخاری در ورودی کلاس قرار داشت ۱۳ دانش آموز معصوم و معلمشان در مقابل چشمان بهت زده سایر هم مدرسه ای ها و اهالی روستای خود که از داخل حیاط مدرسه و از پشت میله های پنجره ها نظاره گر فاجعه داخل کلاس بودند زنده زنده در آتش سوختند.
به علت سرماي زياد منطقه، معلمان مدرسه اقدام به قراردادن دو گالن نفت در راهروي مدرسه براي تجديد سوخت بخاري ها كرده بودند، اين بي احتياطي و به دنبال آن ايجاد اشكال در بخاري چکه ای از رده خارج يكي از كلاسها، معلم كلاس را ناچار به خارج كردن عده ای از دانش آموزان می کند ولی شعله های آتش راه خروجی را مسدود میکند و معلم به ناچار براي نجات دانش آموزان باقی مانده در کلاس بخاري شعله ور را به درون راهرو منتقل میکند.
بخاری از دست یزدان به گالن پلاستیکی پر از نفتی که نزدیک در کلاس در راهرو قرار داشته برخورد می کند و گالن منفجر شد و آتش در تمام کلاسها و ورودی ساختمان فوران میکند. یعنی راه خروج دانش آموزان بیش از پیش مسدود میشود. حالا دیگر بچهها گریه میکردند و فریاد میزدند و کمک میخواستند. پدر و مادر را بارها و بارها صدا کردند اما صدایشان به گوش هیچ کس نرسید.
کسی آن نزدیکی نبود. آتش شعله کشیده بود و تلاش یزدان نیز برای عبور دانشآموزان از آتش نتیجه نداد. شعلهها بیرحمانه دانشآموزان را در بر گرفت. حالا دیگر صدای فریاد نمیآمد. تنها صدای شعلههای آتش بود که بر دیوارهای کلاس میکوفت...
به دلیل عدم دسترسی ماشینهای آتشنشانی و اطفای حریق به مدرسه حادثه دیده، تا ساعت 10 صبح روز بعد، ساختمان مدرسه در شعلههای آتش و دود میسوخت چرا که ساختمان آن فاقد آب بود.
دبستان روستای سفیلان در حاشیه این روستا قرار داشت و بر اثر بارندگی، بارش برف و نداشتن ارتباط جادهای، اهالی روستا از این حادثه دیر آگاه شدند. وقتی که رسیدند مدرسه در حال سوختن بود و دانشآموزان در حال پرپر شدن. تلاش معلم و اهالی هم برای کندن میله های حفاظ پنجره های کلاس بی نتیجه ماند و 13 دانشآموز در آتش سوختند..
یزدان خسروی، معلم کلاس، نیز به دلیل شدت جراحات جان باخت.
اگر این اتفاق در هر جای دیگری از این جهان رخ می داد، تغییرات زیادی در نحوه ی اداره مدارس و نیز رفتاار مسئولین ایجاد می کرد ولی در اینجا هنوز هم اوضاع مانند سابق است و در چند جای دیگر ایران نیز اتفاقات مشابه آن رخ داده است.
کسی آن روز نپرسید که چرا مخزن نگهداری نفت در داخل راهرو و نزدیک به شعله های آتش قرار داشت و چرا مدرسه مخزن آب نداشت. یا اگر پرسید جوابی نگرفت. مگر هنوز هم در بسیاری مدارس این گونه نیست ؟
کسی نپرسید چرا مدرسه ی سفیلان یک کپسول ساده ی آتش نشانی نداشت یا اگر پرسید جوابی پیدا نکرد جز کمبود بودجه یا ضعف مدیریت. مگر بقیه ی مدارس منطقه ی ما در حال حاضر چنین کپسولی دارند؟
کسی نپرسید چرا در دمای 20 درجه زیر صفر آن روز مدرسه ها تعطیل نبودند؟ مگر رئیس آموزش و پرورش منطقه ما برایش وضعیت دانش آموزان مهم بود؟
کسی نپرسید چرا در مدرسه ی کوچک سفیلان پنجره ها چنان میله های حفاظ قوی و ستبری داشتند که بیشتر به میله های زندان شباهت داشتند تا مدرسه؟
در آن زمان سید علی صالحی شاعر توانای بختیاری تحت تاثیر این فاجعه شعری سروده بود بنام سیاوشان سفیلان که در ادامه آمده است:
آقا اجازه!ـ
اسكندر مقدونى تختجمشيد را به آتش كشيد
بعد آتش راه افتاد آمد لُردگان
آمد خانميرزا، آمد سفيلان
آمد كه ما از سرما نميريم
اما... ما مُرديم آقا.ـ
آقا اجازه!ـ
سردار قادسيه ايوانِ مدائن را به آتش كشيد
بعد آتش راه افتاد آمد سمتِ ايلِ ما
ما سردمان بود آقا
تركههاى پُرشكوفهى بادام
بوى الفباى آتش مىداد
ما آتش گرفتيم آقا
بعد مادرانْمان آمدند
خاكسترِ ما را برداشتند بردند بالاىِ كوه
و رو به پروردگارِ عالم شيون كردند: ـ
در سرزمينِ ما عين و الف يكىست
فقط بگو خودِ عدالت كجاست؟
آقا اجازه!ـ
تيمور لنگ سرِ راهِ خود به بغداد
به سفيلانِ ما هم آمد
آمد همهى ما را به جُرمِ تَبانى با برف
آتش زد
دستهايش را گرم كرد وُ
در حاشيهى خاطراتاش نوشت:ـ
نفت بشكهاى پنجاه دلار
كوكاكولا بشكهاى دويست...؟
اين اصلا عادلانه نيست!ـ
آقا اجازه!ـ
تموچين تكليف همه را
با شعلههاى شيونِ ما روشن كرد
بعد آمد بالاى سرمان گفت:ـ
از روى كتاب ياساىِ من هزار بار جريمه بنويسيد. ـ
و حالا ما هزار سال تمام است كه هى مىنويسيم وُ
اين مشقِ مرگ را پايانى نيست!ـ
آقا اجازه!ـ
اى كاش هرگز نفت را به رايگان
درِ خانهى ما نمىآوردند
كه اين همه حالا شرمندهى آقايان نباشيم
واقعا بعضىها خودشان خجالت نمىكشند؟
داریوش احمدی
لیلی جلیل پیران
وام وب:چویل لردگان
۲۴/دی/۸۹نوشته شده توسط داریوش احمدی
اسبی شیهه کشید
و گیسوان مادرم
سفید شد
واینچنین بود
که زآن پس
شعر سپید
سرودم.
یهود بودم یا که نصارا؟ یادم نیست؟!
مقیم کعبه بودم یا که بخارا؟یادم نیست؟!
آویخته بر انجیر معبد بودا دوچشمی می گفت:
مسلمان زاده ای ،- زرتشتی ِ برهما-.یادم نیست؟!