تحویل در آستانه ی سال بود وسال در آستانه ی تحویل؛ واسفندیاردر حالیکه تب داشت آن چند کتاب بالینش را حاضر نبود به هیچ قیمتی چشــــــــــــــــــــــم ازشان بردارد. موش وگربه ی عبید زاکانی یکی از آنان بود: " ...ازقضای فلک یکی گربه/ بودچون اژدها به کرمانا/شکمش طبل وسینه اش چوسپر/ شیر دم وپلنگ چنگانا /ازغریوش به وقت غریدن/شیر درنده شد هراسانا... " توی محله ی سربرج غوغایی شده بود؛ بهروز یکی از گربه های لاغر اطراف خانه شان را توی گونی سه خطی کرده بود وبه همراه ایمان وامیدو  رحیم وهزار اسمی ها ی دیگراصرار داشتند که این گربه را باید ببرنند وتوی بنگله های باغ ملی و لین های شرکت نفت رها کنند تا پروارشودوهمین طور تا نوبت به گربه های لاغر بعدی برسد.آخه حق با بهروز بود.گربه های باغ ملی ولین های شرکت نفت آدم را به وحشت می انداختند ویک راست تصویر شیر وپلنگ های داستان های کلیله و دمنه را توی ذهن سینمایی می کردند.گربه های محله های فقیر نشین وطبقه ی کم درآمد شهر نفتی مسجدسلیمان ،مث آدماش نای راه رفتن نداشتند ،چه رسد به جست وخیز زدن وبرداشتن.اصلن می شد دنده هایشان را یکی یکی شمرد.د مب شان را به زور غیرت دنبال خودشان می کشاندند.حال دیگر بچه ها نزدیک بنگله های باغ ملی رسیدند،مهردادبا آن دست های کپلش به زور سعی داشت رزصورتی آنسوی فنس را بچیند که با سروصدا و واق... واق سگ درون حیاط بنگله با دست پاچگی گل نصف ونیم چیده شده را رها کرد تا به زور دستش را از لای سیم های فنس بیرون بکشد،اندام سگ وسرو صدا ی آن باعث شد تا مهرداد با پنجه های خراشیده وخونین از گل چیدن بگذرد.بچه ها با هل هله وشادی همراه باترس خودرا به بنگله ها ولین های پشتی کشاندندکه آوازی آنان رابرای لحظه ای آرام کرد:- بنگله دویست وبیست پشتس به اَوه ِ/ سر تخت فنری ،نازگل به خَوه ِ  ...   نگهبان جوانی بود که مست از بوی گل وگیاهان وآرامش باغ ملی داشت دی بلال های عشقی بختیاری می خواند.عطسه وخنده ی یکی از بچه ها آرامش او را برهم زد. _ بچل ،مئسولیتی داره ،همو چِنه که منه گونیه؟!...هو، تون خدا،نُونُم نَبُرین،اَنده اِدُمتون  به گشت ام.پی،تا حراست شرکت نفت حساوتون برسه؟!
بهروز جریان را برایش تعریف کرد .جوان بختیاری گفت:- گربنه بنهین همیچو وخوتون جلده بنین وادو.خومم محض رضا خدا یه تیکه نون وهرچه به دستم اُوید بِس اِدِهُم.بهروز وایمان ورحیم وامید وهزار اسمی های دیگرهم قبول کردند.بین راه مدرسه ی راهنمابی جاوید که بیشتر بچه ها تجدیدی همین مدرسه بودند در موقعیتی مشرف برآن به نشانه ی اعتراض به تجدید آوردن هایشان سنگ در دست گرفتند وشیشه های کلاس ها را نشانه رفتند تا اگر سال آینده باز مردود شدند،گرما وسرما از همانجا وارد کلاس ها شود وبرای مدتی معلم ها را مشغول کنند که:- آقا اجازه؟ این دیگر چه مدرسه ای ست که حتا پنجره هایش هم شیشه ندارد؟معلم ها هم که این ماجرا برایشان تکراری بود وبا فن قطع بیان بچه ها آشنا بودند می گفتند:- خوب بچه ها ادامه ی درس.بعد از چند دقیقه بچه ها نزدیک محله شدندکه جیغ و داد وسوگسرو(سوگسرود)به اطراف انعکاس می یافت:رضاخان گره گچل...رضاخان گره کچل ...تو اِخوی جنگ اِکنی وا بختیاری ...وابختیاری...هی واویلا صدواویلا/ای شیر زرد م وا ویلا...
به شتاب خود را به محل سرو صدا ها وجیغ و داد ها رساندیم.کل محم حسین مرده بود،یکی از آخرین نفرات اُردی(اردوی) ابوالقاسم خان بختیاری در جنگ با سربازان مرکزی.البته چندین سال از این جنگ می گذشت و کربلایی محمدحسین به سن طبیعی  90  مرده بود.بچه ها خود را به اسفندیار رساندند که در آتش تب داشت ذوب می شد.پدربزرگم که تازه از شرکت نفت بازنشسته شده بودوهرگوشی را که پیدا می کرد خاطرات تکراری اش را کیلویی آویزه ی گوش های شنوندگان می کرد واین بار هم قرعه به اسفندیار خورده بود:-  پیا جور لیاخوف روسی نبید.همو که مجلس به توپ بستِ اِگُهُم؟آخه مجلس چونونی هم سی به درد توپ بستن اِخُره.میلس نوا فرمایشتی بووه.(مرد همانند لیاخوف روسی نبود.همان که مجلس را به تو بسترا می گویم؟ مجلس آنچنانی هم برای به توپ بستن می خورد.مجلس نباید فرمایشی باشد).مشروطه خوانی وسوگسرود ها و توصیف دلاوری های  بزرگان بختیاری فاتح طهران وکل مم حسین ادامه داشت که اسفندیاربا ناراحتی قسمتی از شعر اوفلیای هوشنگ چالنگی را که مصداق جمع اندوهگین بود خواند:میراث گریه آه/در قوم من/سینه به سینه است... و از زیر لبه ه ی تشک خود تاریخ مشروطه ی ایران درآورد وبرای اینکه ایجاد هم حسی نماید چند خطی از ان را خواندتا اینکه پدر بزرگ هم کوتاه بیاید و تاریخ را که همینطوری بی آبرو است ،بی آبرو تر نکند.آخر اینکه پدر بزرگ راست و دروغ را به هم می بافت و معجونی ازاین تاریخ می ساخت که همفکران دون کیشوتی اش تنها با او همساز می شدند وحرف هایش را قبول داشتند.او به تمسخر می گفت:- تاریخ توی سینه ی ماست واین دروغ ها را که توی کتاب ها به اسم تاریخ به خورد شما می دهند ،افسانه ویاوه است.بعد هم به اتفاق همفکرانش  آنقدر می خندیدکه دندان های مصنوعی اش لق می خوردند ونزدیک بود به وسط جمع پرت شوند.اسفندیار خیس عرق همه را به گوش دادن قسمتی از تاریخ مشروطه دعوت کرد: "...موزیک سلام نواخته شد وحاج علی خان سردار اسعددستش را روی شانه ی احمد شاه گذاشت و این شعر را خواند:زتوران به ایران ز ایران به تور/ز بهرتو پیمودم این راه دور.
بعدازفریادهای" زنده باد" پادشاه جوان مشروطه خواه وپاینده بادقرآن مجید،هرکس پی کارخودرفت وسپس تقی زاده وسپهدار وسرداراسعدوصنیع الدوله وحسینقلی خان نواب ومشار السلطنه جمعا به منزل سرداراسعدرفتندتا راجع به استردادجواهرات سلطنتی از محمدعلی میرزا،تصمیم مقتضی اتخاذنمایند... " بلافاصله عباس فریاد زد:- مادیون را برای آیین کتل آورده اند؟! وپس ازتزیین وآرایش مادیان جوانی رعنا افسار آنرا می کشید وهماهنگ با ساز چپی سرنا نوازان وزنان سرو(سرود)خوان ایل که در وصف دلاوری های کل مم حسین سرو می خواند باقی روی کنان وودر حالی که پل می بریدندبا آواز آن زال پیرکه بر مافگه مکعبی شکل قرار داشت، همسرایی می کردند .گویی این زال همان رهبر ارکستر بر روی سن می باشد.مجلس گردان تمام مردگان را خود بر عهده داشت .مادیان هم با ساز چپی و سوگسرود وجیغ و داد قطره ،قطره اشک از چشمانش سرازیر می شد.اشک های مادیان بساط روشنفکری را فراهم کرده بود:بابا این مادیان شرطی شده است وهمین عامل اشک ریختن اوست...نه آقا مادیان هم احساس دارد وحتا بیشتر لز بسیاری از انسان ها درک دارد... 
به خانه مان که رفتم ،آتوسا دختر رامش خواهرم داشت  گربه ی جغرافیا را رنگ های تندی می زد.