افسانه اصفهان شعری از غلامرضا نصراللهی
خیابان ها
از سرو کول شهرداری بالا می روند
و به دروازه دولت
آویزان می شوند
اینجا جهان نماست
که غولی اّهنی
روحش را تسخیر کرده است
چهارباغ
بالا می آورد
توده های خشت و گل باستانی خود را
اسکناس های بیمار آمادگاه
جلا می دهند
چشم های حریص مطب داران را
مادی های شهر
لبریز از اشک مرغان مهاجر
زنده رود
در گور خفته است
با گردن بندی از اسکلت ماهیان تلف شده
گیجی کلاغ های هشت بهشت
از عطر ادکلن فرشتگان زمینی
معاشقه ی بازارهای سرپوشیده ی شهر
با پاساز های شیک پوش
بزرگمهر
به تونل تاریک نورباران
پناه می برد
برای میدان کهنه
کلاهی بافته اند از سیمان و میلگرد
برج های بلند قد
بادها را به زنجیر می کشند
سایه ها شان
بر سر گنبد و مناره ها مستدام!
شهر دیوانه وار می بلعد
آبها زمین هوا خشت ها کاشی ها باغ ها
و یادگاری های اندک پدربزرگ را
اصفهان
افسانه ای میشود در سینه ی تاریخ
۲۴ مهر ۹۲





