افسانه اصفهان شعری از غلامرضا نصراللهی

خیابان ها

 از سرو کول شهرداری بالا می روند

 و به دروازه  دولت

آویزان می شوند

اینجا جهان نماست

 که غولی اّهنی

روحش  را تسخیر کرده است

چهارباغ

بالا می آورد

توده های خشت و گل  باستانی خود را

اسکناس های بیمار  آمادگاه

 جلا می دهند  

  چشم های  حریص مطب داران  را

 

مادی های شهر

 لبریز از اشک مرغان مهاجر

زنده رود

در گور خفته است

با  گردن بندی از اسکلت ماهیان تلف شده

گیجی کلاغ های  هشت بهشت

 از  عطر ادکلن  فرشتگان  زمینی  

 معاشقه ی بازارهای   سرپوشیده ی  شهر 

 با پاساز های  شیک  پوش  

بزرگمهر

  به تونل   تاریک  نورباران

 پناه می برد 

برای میدان کهنه

کلاهی بافته اند از سیمان  و  میلگرد 

برج های بلند قد 

  بادها  را  به  زنجیر می کشند

سایه ها  شان

بر سر  گنبد  و مناره ها مستدام!

شهر دیوانه وار می بلعد 

 آبها   زمین   هوا   خشت ها    کاشی ها   باغ ها

  و یادگاری های اندک پدربزرگ را

اصفهان

 افسانه ای میشود در سینه ی تاریخ

                      

                                       ۲۴ مهر ۹۲

کارون 1

کاش

چشمان ماه

به تو نمی افتاد

تا تورا

عاشق تر

نمی گشتیم

حالا

تربیع اول است

و اندام هامان

نحیف تر از هرماهی

در چشمان خونین شط

می رقصد

همراه اتش هایی که

از دور ...دور های شهر

هجا می کشند

به کوتاه وبلندی

که دیگر 

ما نیستیم.


دارالفنون  رامین یوسفی

ازکتابخانه ی شخصی ام 

با دو دلی

میان دو کتاب "سیاحتنامه ی ابراهیم بیگ" و

"یا مرگ یا تجد د"

کتاب آجودانی را

بیرون می کشم

تا با ناخن هایی که زیرشان  چرک

 جا خوش کرده است  

با تورق

برخی ازصفحات این سرزمین را

(مجازن با ارابه)

سیاحتی کرده باشم

یاد همدان می افتم و

صدای بلبلان سفالین

در دست کودکان اطراف

مزار بابای عریان!

بوی گلاب می آید

می خواهم خودم را به کاشان برسانم،

دارند رگ های حمام  را می زنند!

تا آقا خان نوری

با طراوت از حجامت تاریخ

بازگشته باشد

لطفن تا می توانید

تاریخ قجرها را

از دماغ تان

فین کنید

فین!

که خیابان

پر از چرثقیل هایی ست

که تا بلندای ...برج ها

هجا می کشند

هجاهایی کشیده تر از

عروس عروض اعرابی

وبر کاشی های فیروزه ای نوشطه بود:

دارالفنون

تعطیل است

این خبر را

من به باقی میرزا ها

داده بودم؛

نشان به نشانی  ی کلاغی که

فراز کاشی  نوشطه ها ی ایوان مدرسه

چرت می زدو

هر از گاهی با زیرکی  تما م

چشمان زغالی اش را باز می کردو

برخی از فصل های این تاریخ را

رو سفید می کرد

درشکه نزدیک کاشان می شود

چقدر بوی سدر و کاپور می آید

به گُمانم حمامی

 با کمی  اغراق

امیر را مشت و مال داده

(چه فنون کبیره ای؟!)

رگ های فین را

با چه مهارتی زده اند؟!

 (عجیبن غریبا)

 تا می توانید

 فصل ، ف... ص... ل...

قجر را

فین کنید

فین!

(چه کپک های کبیره ای؟!)

که نثرمنشآت قائم مقامی هم

با سادگی اش

نتوانست

این چرکابه ها را

از فاضلاب تاریخ

سرازید نماید

(به معصومیت جغرافیا سوگند!)

بروم

تا دیر نشده

باقی زخم هایم را

بخیه نمایم

شاید

این آخرین کرتی باشد

تا خماری تاریخی ام را

درمان سازم:

راستی؟!

پسرهفتم آغا محمد خان قاجار هم

عجب یلی بوده ها؟!

تا اطلاع ثانوی

دار- الفنون

تعطیل است.

 

دیدارشاعران میتراییک در اهواز:دی ماه /1392


عکس های خفن

از راست :رامین یوسفی- رضا بختیاری اصل- امید هلالی

عکس های خفن

رامین یوسفی - رضا بختیاری اصل

عکس های خفن

رضابختیاری اصل - رامین یوسفی- امید هلالی

عکس های خفن

سعید اسکندری- رامین یوسفی - کریم خسروی راد از بانیان انجمن خروش کارون

عکس های خفن

عکس های خفن

کارون1000

کارون

اشک خدایان است

برگستره ی

آریای زمین!

..................

اراک،شبانگاه برف وجاده:3/دی/1392