گربه های شرکت نفتی (قسمت یکم)


تحویل در آستانه ی سال بود وسال در آستانه ی تحویل؛ واسفندیاردر حالیکه تب داشت آن چند کتاب بالینش را حاضر نبود به هیچ قیمتی چشــــــــــــــــــــــم ازشان بردارد. موش وگربه ی عبید زاکانی یکی از آنان بود: " ...ازقضای فلک یکی گربه/ بودچون اژدها به کرمانا/شکمش طبل وسینه اش چوسپر/ شیر دم وپلنگ چنگانا /ازغریوش به وقت غریدن/شیر درنده شد هراسانا... " توی محله ی سربرج غوغایی شده بود؛ بهروز یکی از گربه های لاغر اطراف خانه شان را توی گونی سه خطی کرده بود وبه همراه ایمان وامیدو  رحیم وهزار اسمی ها ی دیگراصرار داشتند که این گربه را باید ببرنند وتوی بنگله های باغ ملی و لین های شرکت نفت رها کنند تا پروارشودوهمین طور تا نوبت به گربه های لاغر بعدی برسد.آخه حق با بهروز بود.گربه های باغ ملی ولین های شرکت نفت آدم را به وحشت می انداختند ویک راست تصویر شیر وپلنگ های داستان های کلیله و دمنه را توی ذهن سینمایی می کردند.گربه های محله های فقیر نشین وطبقه ی کم درآمد شهر نفتی مسجدسلیمان ،مث آدماش نای راه رفتن نداشتند ،چه رسد به جست وخیز زدن وبرداشتن.اصلن می شد دنده هایشان را یکی یکی شمرد.د مب شان را به زور غیرت دنبال خودشان می کشاندند.حال دیگر بچه ها نزدیک بنگله های باغ ملی رسیدند،مهردادبا آن دست های کپلش به زور سعی داشت رزصورتی آنسوی فنس را بچیند که با سروصدا و واق... واق سگ درون حیاط بنگله با دست پاچگی گل نصف ونیم چیده شده را رها کرد تا به زور دستش را از لای سیم های فنس بیرون بکشد،اندام سگ وسرو صدا ی آن باعث شد تا مهرداد با پنجه های خراشیده وخونین از گل چیدن بگذرد.بچه ها با هل هله وشادی همراه باترس خودرا به بنگله ها ولین های پشتی کشاندندکه آوازی آنان رابرای لحظه ای آرام کرد:- بنگله دویست وبیست پشتس به اَوه ِ/ سر تخت فنری ،نازگل به خَوه ِ  ...   نگهبان جوانی بود که مست از بوی گل وگیاهان وآرامش باغ ملی داشت دی بلال های عشقی بختیاری می خواند.عطسه وخنده ی یکی از بچه ها آرامش او را برهم زد. _ بچل ،مئسولیتی داره ،همو چِنه که منه گونیه؟!...هو، تون خدا،نُونُم نَبُرین،اَنده اِدُمتون  به گشت ام.پی،تا حراست شرکت نفت حساوتون برسه؟!
بهروز جریان را برایش تعریف کرد .جوان بختیاری گفت:- گربنه بنهین همیچو وخوتون جلده بنین وادو.خومم محض رضا خدا یه تیکه نون وهرچه به دستم اُوید بِس اِدِهُم.بهروز وایمان ورحیم وامید وهزار اسمی های دیگرهم قبول کردند.بین راه مدرسه ی راهنمابی جاوید که بیشتر بچه ها تجدیدی همین مدرسه بودند در موقعیتی مشرف برآن به نشانه ی اعتراض به تجدید آوردن هایشان سنگ در دست گرفتند وشیشه های کلاس ها را نشانه رفتند تا اگر سال آینده باز مردود شدند،گرما وسرما از همانجا وارد کلاس ها شود وبرای مدتی معلم ها را مشغول کنند که:- آقا اجازه؟ این دیگر چه مدرسه ای ست که حتا پنجره هایش هم شیشه ندارد؟معلم ها هم که این ماجرا برایشان تکراری بود وبا فن قطع بیان بچه ها آشنا بودند می گفتند:- خوب بچه ها ادامه ی درس.بعد از چند دقیقه بچه ها نزدیک محله شدندکه جیغ و داد وسوگسرو(سوگسرود)به اطراف انعکاس می یافت:رضاخان گره گچل...رضاخان گره کچل ...تو اِخوی جنگ اِکنی وا بختیاری ...وابختیاری...هی واویلا صدواویلا/ای شیر زرد م وا ویلا...
به شتاب خود را به محل سرو صدا ها وجیغ و داد ها رساندیم.کل محم حسین مرده بود،یکی از آخرین نفرات اُردی(اردوی) ابوالقاسم خان بختیاری در جنگ با سربازان مرکزی.البته چندین سال از این جنگ می گذشت و کربلایی محمدحسین به سن طبیعی  90  مرده بود.بچه ها خود را به اسفندیار رساندند که در آتش تب داشت ذوب می شد.پدربزرگم که تازه از شرکت نفت بازنشسته شده بودوهرگوشی را که پیدا می کرد خاطرات تکراری اش را کیلویی آویزه ی گوش های شنوندگان می کرد واین بار هم قرعه به اسفندیار خورده بود:-  پیا جور لیاخوف روسی نبید.همو که مجلس به توپ بستِ اِگُهُم؟آخه مجلس چونونی هم سی به درد توپ بستن اِخُره.میلس نوا فرمایشتی بووه.(مرد همانند لیاخوف روسی نبود.همان که مجلس را به تو بسترا می گویم؟ مجلس آنچنانی هم برای به توپ بستن می خورد.مجلس نباید فرمایشی باشد).مشروطه خوانی وسوگسرود ها و توصیف دلاوری های  بزرگان بختیاری فاتح طهران وکل مم حسین ادامه داشت که اسفندیاربا ناراحتی قسمتی از شعر اوفلیای هوشنگ چالنگی را که مصداق جمع اندوهگین بود خواند:میراث گریه آه/در قوم من/سینه به سینه است... و از زیر لبه ه ی تشک خود تاریخ مشروطه ی ایران درآورد وبرای اینکه ایجاد هم حسی نماید چند خطی از ان را خواندتا اینکه پدر بزرگ هم کوتاه بیاید و تاریخ را که همینطوری بی آبرو است ،بی آبرو تر نکند.آخر اینکه پدر بزرگ راست و دروغ را به هم می بافت و معجونی ازاین تاریخ می ساخت که همفکران دون کیشوتی اش تنها با او همساز می شدند وحرف هایش را قبول داشتند.او به تمسخر می گفت:- تاریخ توی سینه ی ماست واین دروغ ها را که توی کتاب ها به اسم تاریخ به خورد شما می دهند ،افسانه ویاوه است.بعد هم به اتفاق همفکرانش  آنقدر می خندیدکه دندان های مصنوعی اش لق می خوردند ونزدیک بود به وسط جمع پرت شوند.اسفندیار خیس عرق همه را به گوش دادن قسمتی از تاریخ مشروطه دعوت کرد: "...موزیک سلام نواخته شد وحاج علی خان سردار اسعددستش را روی شانه ی احمد شاه گذاشت و این شعر را خواند:زتوران به ایران ز ایران به تور/ز بهرتو پیمودم این راه دور.
بعدازفریادهای" زنده باد" پادشاه جوان مشروطه خواه وپاینده بادقرآن مجید،هرکس پی کارخودرفت وسپس تقی زاده وسپهدار وسرداراسعدوصنیع الدوله وحسینقلی خان نواب ومشار السلطنه جمعا به منزل سرداراسعدرفتندتا راجع به استردادجواهرات سلطنتی از محمدعلی میرزا،تصمیم مقتضی اتخاذنمایند... " بلافاصله عباس فریاد زد:- مادیون را برای آیین کتل آورده اند؟! وپس ازتزیین وآرایش مادیان جوانی رعنا افسار آنرا می کشید وهماهنگ با ساز چپی سرنا نوازان وزنان سرو(سرود)خوان ایل که در وصف دلاوری های کل مم حسین سرو می خواند باقی روی کنان وودر حالی که پل می بریدندبا آواز آن زال پیرکه بر مافگه مکعبی شکل قرار داشت، همسرایی می کردند .گویی این زال همان رهبر ارکستر بر روی سن می باشد.مجلس گردان تمام مردگان را خود بر عهده داشت .مادیان هم با ساز چپی و سوگسرود وجیغ و داد قطره ،قطره اشک از چشمانش سرازیر می شد.اشک های مادیان بساط روشنفکری را فراهم کرده بود:بابا این مادیان شرطی شده است وهمین عامل اشک ریختن اوست...نه آقا مادیان هم احساس دارد وحتا بیشتر لز بسیاری از انسان ها درک دارد... 
به خانه مان که رفتم ،آتوسا دختر رامش خواهرم داشت  گربه ی جغرافیا را رنگ های تندی می زد.

 

دوشعر از علی بابا چاهی          تعجیل خروج (1)

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

ازراست:استاد علی باباچاهی - رامین یوسفی

علي بابا چاهي هم درگذشت

(جرايدتهران)

 اوبراي من ازبسكه خودش را/

 واز ساختماني بلند/ تا سطح زمين

 خفه مي كرد ازبسكه خودش را

 چه كنم؟

 توخودت ميل جدايي داشتي!

 اهل نمي دانم كجاها كه بود

وخيلي اصيل وسربه هوا هم

ومرا هم كه تا آن سرخوابي كه برايش ديده بودم

 و دوست داشت پشه كوره ي فرضا روي روسري ام را

 باسنگ صدمني بكشد

 وبعد از اينكه به گلدسته ي مسجد

 ونگاه اگر به شاخه ي گلي مي كنم

 ازطرف تو بوي تيمارستان مي دهد .

- علي؟

 من يه الف بچه بودم

 كه برادرانم صندوقچه اي ساختند

ومرا درآب انداختند

وتواز زورخنده/بعداكه غصه خوردي

اول تر ازهمه مردي

- بسم الله الرحمن الرحيم مرحوم مغفورفعلا درگور/سعيد فقيدعلي باباچاهي

نه ازنخل كسي دانه ي خرمايي/گاهي

 وخدارا درچشم هاي تو كه مي ديد.

خفه می کرد خودش را.

اهل فسق وفجور/چه جور هم/و نبود

مرا به خانه ببر/ودیگرهیچ

کلمات مطلقه؟نامحرم اند

ازصیغه ی ماضی/راضی که نه

با مضارع ومستقبل البته فقط

ودیگر هیچ

قانع/وقاطع

ته کفشش قطعا/از خط کشی های خیابانی

"گلایه از تو ندارم که از خدای تو"/وازکوچه های تو

دارم البته می گذرم/زنگ آخر سمت راست.

عقل/فقط اهل عقل بود

تا با شما(به تو

برسد

یکسره تا آن سر دیگر خودش

فرفره ی کاغذی آنقدر دور دورخودش می چرخد

چرخان چرخان همی رود تا لب گور

وقار؟/قطار قطار

موهایش را حتا رنگ نمی کرد/بجز درآسیاب

و از باغ تو یک میوه نمی چید/بجزدرخواب

فیلسوفی تمام عیار

فیل فیل

موی هیچ خرسی را برای زوجه یا محبوبه یا محبوش به

                                                             غنیمت

و نمی کند سر هیچ خروس بی محلی را

هرچه بگویم کم ست

باز این چه ماتم است.

 

و من این طوری

هم با بازماندگانم/بازی می کنم

و اول تر ازهمه با تو

که بازی در زیر ملافه ی خیلی سفید

چشم وگوش تو را /به روی من البته

خیلی باز می کند

وتو یه الف بچه ای هنوز

مگه نه؟/یه الف بچه

خب که چه؟ 

                                  اینجا دریاست(۲)

اینجا دریاست

اینجا دریاست

دمادم و

سنج و

عاشوراست

و زنگیان بالا بلند

با عضلات شب

برطبل های لبالب از درد

دندان می سایند

مستورگان ساده دل ساحل

کل می زنندو

کولیان تندر

کرنا

جاسم

اما

ازحجله گاه دریا

با ماه لاغر اندام

گام برمی دارد

تا ارغوان شن.

_ ما با شهیدان دجله ودریا بیعت کرده ایم .

_  "جاسم!

داماد درد و دریا!

با کاکل خزه پوش

با خنده وخضابت

ازآفتاب و مروارید

نه!

ازکهکشان ماهی ومیگو

بگو!

از "گاف" و

گر گور

از دکل و

دریا

 حرفی بزن!

جاسم!

حرفی بزن!"

_ "ما با شهیدان دجله و دریا بیعت کرده ایم

کشتی

سیاره ی متواری

باری

بر اسکله

یله شد

و آفتاب دریا- مرد

آتشفشان سردی بود

که ازمیان "نگله"ها و"موزیری"هاگذشت

با کاکل خزه وش.

_ "جاسم!

_....."

دمادم و

سنج

وهق هق زلال جلیلو.

_"دی رود رود!

جاسم تازه دومادم

سرو شمشادم

دی،رود،رود!"

_"مادرم ضجه مکن!

_ " های بخت سیام،بوا،تش گرفتم،بوا بوا!"

_ " لیلا مگری!

عروس دریا مگری!

جاسم

حرفی بزن!

ما با شهیدان دجله ودریا بیعت کرده ایم.

_ "دی ! رود رود!"

دمادم و

سنج...

 

مدرنیته و تاثیر آن بر غزل معاصر/عبدالحسین انصاری



حوزه ی تاثیرات مدرنیسم بر هنرهای گوناگون آنقدر وسیع بوده که  حتی اشاره ی فهرست وار به آن ها، در این مجال نمی گنجد. بازتابی که مدرنیسم در معماری و هنرهای تجسمی داشته با تاثیرات شگرف آن در ادبیات هر چند متفاوت ولی همه از یک جنس اند. مثلا اگر در معماری مدرن برجسته نمایی و عریان بودن مصالح، یک نوع صداقت محسوب میشود، در شعر مدرن هم توجه بیشتر به زبان اهمیتي بيش از پيش دارد. مدرنیته و مدرنیسم در کشور ما صرف نظر از تفاوت اساسی بین این دو کلمه، بیشتر به ‹تجدد تعبیر شده است و معمولا هم به دلیل ساختار سنتی جامعه ی ما همیشه نوعی مقاومت ناخواسته ی درونی در مقابل آن صورت گرفته و میگیرد. به اعتقاد بنده این مقاومت  هم حق طبیعی هر فرهنگی برای زنده ماندن است ولی اشکال کار از اینجاست که این مقاومت در کشور ما طولانی تر از آن چیزی بوده است که از یک جامعه ی پویا انتظار می رود و این برخواسته از چند عامل مختلف است که میتوان به عدم وجود اعتماد به نفس و سیطره ی کامل سنت بر تمامي زواياي زندگي ما اشاره کرد.

با این حال  اصطکاک مدرنیته با ادبیات ما از همان سال های آغازين انقلاب مشروطیت آغاز شد و ما میتوانیم این تاثیرات را از جنبه های مختلف ردیابی کنیم. از جمله ورود انسان زمینی در شعر و پایین آوردن شعر از برج عاج اشاره کرد که به اعتقاد من يكي از مهمترین تاثیرات مدرنیته بر شعر ما بوده است.شعری که در قرون گذشته به دلایلی از جمله کوتاه شدن دست انسان آن روزها از زمین، فقط در عوالم لاهوتی و ناسوتی سیر میکرد به یک باره مشتش را گره کرد و برای آزادی اجتماعی و رسیدن به حقوق مدني شعار داد. هر چند که همین افتادن در دام شعار، شعر آن زمان را از خلاقیت دور کرد ولی باز هم این رویکرد شاعران، پایه گذار اتفاقات مهمی در سال های آینده شد و زاويه ي ديد شاعران و مخاطبان شعر را به سمت و سويي تازه چرخاند و در نهايت، منجر به ظهور نیما و روبرو شدن ادبیات ما با فضاهای تازه و ملموس شد.

نیما که  معمار اصلی شعر مدرن ماست، هم در صورت و هم در معنا، ساختمان جدیدی  را بنا کرد که تلفیقی از سنت ایرانی و مدرنیته ی غربی بود و شاید بتوان به جرات گفت  تنها کسی بود  که  شیفته ی هیچکدام از این دو به تنهایی نشد و با استمرار و پافشاري پيامبرگونه اش، مدرنیته را در شعر ما بومی کرد و اجازه نداد که مدرنیته(اینگونه که اين روزها پست مدرنیته به ادبیات ما تاخته است) تمام شاخصه های غربی خودش را به ادبیات ما  تحمیل کند.

غزل مدرن امروز ما

در اینکه کدام یک از جریان های این روزها، نام مدرن بیشتر برازنده شان است تردیدها فراوان است ولی آنچه که کاملا مشخص است این است که غزل امروز ما مجموعه ای است از رویکردهای متفاوت، به گونه ای که در یک اقلیم خاص بطور همزمان غزل هایی با رویکردهای مدرن، سنتی و حالتی بینابین(نیوکلاسیک) هم سروده مي شود و هم مورد اقبال قرار ميگيرد و هرکدام مخاطب خاص خودشان را دارند.ولی شروع تاثیر مدرنیسم بر غزل خیلی مشخص نیست و به دلیل همین جاذبه ی سنتی، شاعران در مواجهه با غزل معمولا گرفتار جذابیت های سنتی آن بوده اند هر چند گاهی در مقطعی شورشی هم در مقابل آن داشته اند.آنچه که به نظر میرسد به واقعیت نزدیک تر باشد این است که میتوان غزل زیبای فروغ فرخزاد را با مطلع:

چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

را به عنوان اولین کارهای مدرن در این حوزه قلمداد کرد . غزل سنتی ما بیشتر به یک تابلوی مینیاتوری زیبا شباهت داشت. تابلویی که میشد به ذهن ات آویزان کنی و گاهی در خلوت خودت آن را بیرون بکشی و از زیبایی های راکدش لذت ببری . همین سکون حاکم بر غزل سنتی ما نوعی آرامش تصنعی را به ذهن تلقین میکند و به قولی مخاطب را هیپنوتیزم میکند.و بر همین اساس است که نیما در شعر افسانه به شعر حافظ می تازد که:

حافظا این چه کید و دورغ است
کز زبان می و جام ساقی ست
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی ست
من بر آن عاشقم که رونده ست

و این سکون پاشنه ی آشیل شعر سنتی ماست و روایت و حرکت، وجه تمایز اساسی غزل مدرن با سنتی است ولی این به این معنا نیست که غزل مدرن امروز به همین بسنده کرده است. بعد از این رویکرد انقلابی در غزل، روز به روز شاعران دست به تجربه های گوناگونی در غزل زدند که باز هم به دلیل جذابیت های ذاتی غزل کلاسیک معمولا این حرکت ها پاندول وار  بوده اند. ولی آن چیزی که کاملا مشخص است این است که برایند غزل امروز ما رو به کشف افق های تازه و دور شدن از فضای سنتی است.

بعد از فروغ تلاش های بسیاری از طرف هوشنگ ابتهاج، منوچهر نیستانی وحسین منزوی در به روز کردن فضای غزل شد و سیمین بهبهانی هم با تجربه های عروضی تازه( و البته ادعاهایی که شاید فراتر از این تجربه ها بود) کارهایی صورت داد ولی وقتی لایه های زیرین این کارها را مي كاوي،  باز هم سیطره ی سنگین متافیزیک و کلی گویی ها را به عينه مشاهده میکنی. هر چند در مواردی سیمین بهبهانی با مدد روایت، اندکی از کلی گویی هاي رايج دور شده است ولي باز هم تفكر همان است، تا اینکه در دهه ی هفتاد موج جدیدی از تجدد طلبی ها در شعر ما نمایان شد و از همین دهه ساختار غزل مدرن رو به تکامل گذاشت که در این میان مجموعه غزل (مرد بی مورد) محمد سعید میرزایی شاخص ترین اتفاق آن سال هاست.غزلی که بیشتر به عنوان غزل فرم  معرفی شده است و به اعتقاد من مدرن ترین غزل آن سال های ماست. جزیی نگری، حذف اسطوره هایی که وقت وبی وقت سر وکله شان در شعر سنتی ما پیدا می شد و بار خیلی از  مفاهیم و تصاویر را به هر جان کندنی به دوش میکشیدند، انسان محوری البته  نه  آنگونه که در مدرنیته ی غرب مسطلح بود(اومانيسم)، برجسته نمایی نقش زبان مثل استفاده ی متوالی از حروف اضافه به عنوان ردیف و ...از مشخصه های عمده ی غزل مدرن آن سال هاست. شاید وقتی سخن از غزل مدرن این سال ها  به میان می آید، بی انصافی باشد که نامی از حسن صادقی پناه و محمدعلی پورشیخ علی به میان نیاید و حتی به جرات می توان گفت که غزل پورشیخ علی با ذهن و زبانی جسور از کامل ترین نمونه های این سال هاست. مخصوصا غزل( سکانس بعد ) ایشان که خیلی کمتر از آن چه که باید به آن پرداخته شده است

 

پتپت،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ي سرخي شدي ولي مادر شبيه يك گل پرپر / سكانس بعد

تو چار ساله بودي و عشق ت پرنده بود، يك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر
و در كل پرنده پر مادر پريده بود و پدر پر/سكانس بعد

-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ي دلم،گل گندم ! لالالالا كي ميشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا
»

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
يك خانه داشتند ته كوچه ي زمين، دور از تمام مردم دلسرد بي خيال
در فصل بي بخار زمستان قشنگ بود بر شيشه ها بخار سماور! / سكانس بعد

كيف و كتاب دخل به خرج ش نمي رود ‹‹ بايد-نبايدي › كه به منطق نمي خورد
آقاي ناظمي كه سراپا شكايت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد

مادربزرگ حادثه ي بعدي تو بود، او را ببر و زير لحد خاك كن !
همين

يك فاتحه بخوان و به يك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بي بي كوثر! -

همين سكانس
در متن
 كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربين به همه پارس مي كند
و كات مي دهد به تو كه : -« اين چه طرزش است ؟ با اين پلان مسخره تف بر سكانس بعد

بازار ريشه ريشه تو را جذب مي كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگي
تو برگ برگ زرد تر از روزهاي قبل در دست بادهاي شناور / سكانس بعد

- « آقا لبو ببر ! لبوي داغ حال مي ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توي باد دل ت را به باد داد آن دختر تكيده ي لاغر / سكانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت،
 
بعد ميخانه بود و نم نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم هاي خمارش تو بودي و بعد از دو بطر ، بطري ديگر/ سكانس بعد

يك دستمال يزدي و يك پاتوق مدام { مردي مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست مي رسي و قاط مي زني : - « هي ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /

سكانس بعد

زندان
شروع حرفه ي جرمي بزرگ تر يك طرح كاد واقعي از مجرمان پير
استاد كار مي شوي و مي زني جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد

- « آزادي ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولي
شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبي نبوده ام
من قول مي دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستي بروي زندگي كني يك كار و بار عالي با يك زن قشنگ
»

 
خواباند بيخ گوشم ، زل زد به چشم هام چيزي نگفت ؛ رفت .

شبي در سكانس بعد
او قرص هاي كوچك آرام بخش را با چاي تلخ،
 
بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم كمك كنم پشت سكانس هاي فراموش

 Fadeشد
عبدالحسین انصاری/زمستان۸۹/کندو:ماهنامه تخصصی شعر

زبان مادی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

زبان مادی زبان مادها بوده‌است. از این زبان نوشته‌ای در دست نیست و فقط تعدادی واژه در نوشته‌های پارسی باستان و یونانی به جا مانده‌اند.از آن جمله‌اند:

wazarka:بزرگ، zba:اعلام کردن، asen:سنگ، miora:مهر.

از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده‌است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده‌است. اما از زبان‌های اوِستایی و پارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زرتشت کتاب خود را به زبان اوِستایی نوشته‌است.

اما آنچه از تواریخ ایران، روم، و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می‌آید، دوران تاریخی ایران از مردم «ماد» که یونانیان آن را مدی و به زبان دری «مای» و «ماه» گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده‌است که با زبان دورهٔ بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده‌اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. هر آینه «کورش»، «داریوش» و غیره در کتیبه‌های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می‌افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته‌ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه‌ای از آن زبان بوده‌است و از نام پادشاهان ماد مانند «فراَ اوَرْت»، «خشِثَرْیت»، «فْروَرَتْیش»، «هُووَخشَثْرَهْ»، «آستیاک – اژی دهاک»، «اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ» به لفظ «اَرْتَ» آغاز می‌شود و «اِسْپادا» که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می‌گردد.[۱]

بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثهٔ زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه‌های زبان ایرانی است از باقیمانده‌های زبان ماد است.[۲]

به نظر برخی از دانشمندان نظیر محمدتقی بهار و خنجی قبایل ماد و قبایل پارس همزبان بوده و هر دو به یک گویش سخن می‌گفته‌اند. زبان مادی که زبان شمال ایران بوده‌است با زبان پارسی باستان یا زبان جنوب ایران، تفاوت فاحشی نداشته‌است. تنها اختلافی که میان زبان مادی و پارسی بوده اختلاف لهجه‌است.

جیمز دارمستتر بر این باور است که زبان مادها با زبان اوستا مطابق بوده و بی شک زبان تکلمی آنان آریایی بوده‌است و هم چنین با زبان پارسی‌ها نیز قرابت و نزدیکی داشته. استرابون معتقد است که زبان مادها به زبان پارسیان، آریاییان، باختریان و سغدیان شباهت داشته.

اگر زبان مادها که بخش بزرگی از ایران تا حدود خراسان را در دست داشته‌اند با زبان پارسی هخامنشی تفاوتی کلی می‌داشت، داریوش و دیگر پادشاهان هخامنشی در کتیبه‌های خود که آنها را به سه زبان پارسی باستان و آشوری و عیلامی نوشته‌اند زبان مادی را هم می‌افزودند تا بخش بزرگی از کشور ایران از فهم آن نوشته‌ها بی خبر و محروم نمانند.

راجع‌به زبان مادها و امکان وجود کتابت درمیان آنها به نظر کارشناسان تاریخ ماد مانند تئودور نولدکه زبان مادها به زبان عمومی ایرانیان نزدیک‌تر است تا زبان پارسی‌ها.

به هر روی با توجه به نشانه ها و اسناد برجا مانده، می توان در نژاد و زبان ایرانی مادها دل استوار بود و بی گمان زبان مادی با زبان پارسی باستان بسیار نزدیک و هماهنگ بوده است.[۳]

[ویرایش] خط و کتابت مادها

آگاهی در مورد خط و کتابت مادها و اطلاعات درباره فرهنگ آنان کم است‌. در هزارهٔ اول پیش از میلاد خط و کتاب در سرزمین ماد وجود داشته است‌. فرمان معروفی در دست است که درسده نهم یا هشتم پیش از میلاد از طرف شاهک آبدادانا خطاب به مردی آشوری به زبان اکدی صادر شده و موضوع آن هبهٔ اموال و دادن تسهیلات است‌.

مادها از خود خط و کتابی داشتند که از خط اوراتوئی گرفته شده بود و تصور می‌رود خط مزبور یکی از انواع خط میخی بوده باشد. در عین حال در نواحی دریاچه ارومیه خطوط هیروگلیفی نظیر هیروگلیف‌های اوراتوئی متداول بوده است‌. این هیروگلیفها بر روی دیس سیمینی که در زیویه پیدا شده است، به چشم می‌خورد. مسلماً آنان در قرن هفتم پیش از میلاد دارای خط و کتابت بوده‌اند، و این خط همانست که امروزه خط میخی پارسی باستان یا خط هخامنشی ردیف اول خوانده می‌شود، ولی در واقع از لحاظ اصل و منشاء، مادی است‌.

در هزارهٔ نخست پ.م دبیره و نگارش در سرزمین ماد وجود داشته است. این دبیره احتمالا همان دبیرهٔ پارسی باستان است، البته با دگرگونی های بسیار اندک.[۴]

این استدلال که امپراتوری ماد به عنوان براندازنده قهارترین دولت روی زمین در جهان آن روزگار یعنی دولت آشور در آواخر سده هفتم پیش از میلاد توان کتابت داشته و دارای زبان رسمی بوده‌است یا خیر بسیار سست پایه مینماید.

وقتی منابع تاریخی از جزییات تمدن و فرهنگ مادها اطلاعات و گزارشاتی را در اختیار پژوهشگران می‌گذارند، طبعا باور این پژوهشگران در این باره که مادها توان کتابت نداشته و دارای خط نبوده‌اند، جدا سست می‌شود.

هرودت راجع به فرهنگ مادها و چگونگی دقت آنها در اداره امورات کشور و اوضاع اجتماعی و حتی نوع لباس و انواع پوشاک مادها و به ویژه ابزار دفاعی و سلاح‌های جنگیان مادی چنان جزییات را به پژوهشگران معرفی می‌کند که بی‌تردید باید بخش قابل ملاحظه‌ای از تمدن پارسیان را گرفته یا به ارث برده شده از مادها دانست. به گونه‌ای که زبان مادها در مقایسه با زبان ایرانیان عصر هخامنشی، به زبان اقوام ایرانی نژاد نزدیک‌تر است.

1.          

محمد تقی بهار. سبک شناسی. تاریخ زبان فارسی برگرفته از سبک شناسی. (چاپ تهران ۱۳۸۱)

2.           محمد تقی بهار. سبک شناسی. تاریخ زبان فارسی برگرفته از سبک شناسی. (چاپ تهران ۱۳۸۱)

3.           محسنی، محمد رضا 1389: "پان ترکیسم، ایران و آذربایجان" انتشارات سمرقند. ص133

4.           محسنی، محمد رضا 1389: "پان ترکیسم، ایران و آذربایجان" انتشارات سمرقند.133

[ویرایش] منابع

·                     مادها

·                     کتاب تاریخ ایران دکتر امیرحسین خنجی PDF

·                     کتاب تاریخ ایران دکتر امیرحسین خنجی PDF

·                     کتاب زبان فارسی و سرگذشت آن، نوشتهٔ دکتر محسن ابوالقاسمی

·                     تاریخ ماد. ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف. ترجمه کریم کشاورز، تهران: نشر امیرکبیر.

 

دموکراسی آب وهوا

نه سرمای شمال و

نه گرمای جنوب

نه...

انگار این کشور

هیچ میانه ای

بااعتدال ندارد.

                      رامین یوسفی

اشعاری از شمس لنگرودی- سیدعلی صالحی- ایرج صف شکن

4 شعر از شمس لنگرودی:

(1)

حیرت

بازگشت حکیمانه ی عطاراست

ازآشیانه ی سیمرغ

باقفسی

مرغ عشق.

(2)

تمامی روزها یک روزند

تکه تکه میان شبی بی پایان.

(3)

توری کوراست زندگی

ازآب عدم صیدمی شویم

برای ضیافتی که نمی شناسیم.

(4)

پنج شنبه است

وتوپیشم نیستی

آفتاب

مثل سگی ترس خورده مرا می پاید

و میلی به ترک لانه ی خود ندارد. .

#لب خوانی های قزل آلای من/شمس لنگرودی/چاپ اول:88 /موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

سه شعر از سیدعلی صالحی:

(1)

نوبت نگهبانی او بود

بیدارش نکردم

همه بایدعمیق...عمیق وآسوده بخوابند..

(2)

تنها زنان دوستش نمی داشتند

بیوه ی زیبای قریه ی انار

به وقت آرایش.

(3)

صدای سنگ وآسیاب و

برکت گندمزار

نان اولاد آدمی.

#قمری غمخوار درشامگاه خزانی / سیدعلی صالحی

دوشعر از ایرج صف شکن:

(1))

                                     به شاعر رزم وآشتی

                                        سیدعلی صالحی

امروز

تصویری از آتش

برحفره های شب می کشی و

هیچ کس نمی داند

که خاک

فرمانبری نارواست

که تدبیرت را

به هذیانی

ریشه در ریشه  می نشاندو

چون

به جوانه نشست

به رسیدنی

پایانت میدهد-

پس به هوش باش!

که ارمغان ات

همان است که می بویی و

یوسف ات همین است

که پنهان می شوی

درشیارانگشتان من.

(2)

                                 پیشگاه کلام آخر

                                       احمدشاملو

به حتم ختم می شوی

وخاتمه ات

 همین خطی است

که ازاستوای جهان می گذرد

پس بخود باش

که آغوش ات

اکنون

لانه ی  سرخگونی است

که ماهیان دریا را

به ازدهام در افکنده است-

هرچه هست

هرآن باش که بودی

هراس جایز نیست

درخانه ای که

اکنون

به گل نشسته است

دربهار.

#پنجره های پنهان/ایرج صف شکن/چاپ اول:89/موسسه انتشارات نگاه