شکسپیر 2000

کنار رود تایمز

زیر پل های قوز کرده ی پیر

جوانان عاشق

با زمزمه هاشان

آینده  را

جاری می سازند!

و انعکاس آفتاب

بر فلس ماهیان

شادی این منظره را

جلایی

دو چندان بخشیده است

کمی آن سوی تر

یکی از بازنشستگان حزب کارگر

قرقره ی لنسرش را

به سان گوی جغرافیا

با شتاب می چرخاند

تا قلابی که سخت

در دهان صیدش گیر کرده است

بیرون آورد

:-آها خدای من؟!

این پری ماهی

چقدرشبیه اُفیلیا است؟!

که شکسپیر

هربعداز ظهر

شخصیت های نمایش هایش را

برای خاندان سلطنتی

توی تُنگ سِن

قربانی می کند

و درحالی که

انوار خونین غروب

جایش را با هوای مه آلود

عوض می کرد

پیرمرد

آن پری ماهی را

به تایمز سپرد

تاخاندان جلیل سلطنتی؟

ومجلس عوام بدانند

هرماهی

اُفیلیایی گشته است.

نتیجه ی اخلاقی این که:

چه نمایشنامه نویس های بی شماری

که همواره

قهرمان تیارت هاشان را

دو دستی

توی تُنگ سِن می گذارند

برای خوشایند خاصگانی که

شکم های فربه شان

از کباب ماهی

پر شده است

با طعم سُس کمیک

یا تراژیک.

هنر روسي

همين كه

اسب ايراني

از فراز البرز

يال هاي افروخته اش را

باد در رقص

افراشت

برنوي روسي

بي درنگ

نشانه اش گرفت؛

 وقطره

قطره      

پرنده

با ارغواني از طوق ها

اوج گرفتنداز يال هاشان

در حناي گردونه،

با تجسمي  از

لاشه هاي لاژورد.

كه هميشه ي تاريخ

اين تزارها

با چشماني از آبي يخي

خيابان ها را

مفروش از

 پر پرندگان مي سازند

باپلكي از

تنگ چشمي و

انگشت اشاره اي

كه مي چكد

چ

ا

ك

خواه چكاد البرز باشدو

خواه

ميدان سرخي

در مسكو.

 

روايت گلايول ها

          تقديم به "وتنم" خوزستان

ميان نخلستان ها

جواني

با يك جفت پوتين بزرگترازپاهايش

دراز به دراز نيزار ها

خفته است

وگاو ميش ها با

 با هجاي بلند ماغ هاشان

بر صورت جوان و

گلايول هاي پيرامنش

ليسه مي كشند

جوان وهمراهانش

بسان كودكان درخواب

ماسيده گوشه ي لب هاشان

لبخنده اي از شب هاي پيشين

آه! اي كارون !

تو برايشان

لالايي بخوان!

آن سوي تر ك

زير امواج سيمگون شط

چند غاز وحشي

بي اعتنا

حباب هاي اطراف منقارهاشان را

به بازي مي ترقند

ونخلي

بچه طب هايش را  

در هجوم باد

لابلاي برگ هاي سوزني اش

پنهان مي سازد

آه !كارون!

تو برايشان لالايي بخوان

درهمين اثناء

صداي چيپ ارتشي كاوشگران

با شيشه هايي گل اندود

فضاي ذهني متن را مي آشوبد

آويني ست

صداش

پرندگان زخمي روايت هاست

مي گويد:

"تاريخ

مشيت باري تعالي ست"

وعشق

تنها مفهومي ست

كه نيازي

 به لجستيك ندارد!

آه !كارون!

تنها

تو برايشان لالايي بخوان:

-لالالالا...لالالالا...

لااله الا الله...

مثل ريال

پدر مي آمد

قد  يك  نان سنگك

اما مثل ارزش ريال

خوردشده بود.

ماسك آتش

                        تقديم  به معلم ودانش آموزان: درودزن و شين آباد

...و همينكه دانش آموزان

به فصل جديد مغول ها رسيدند

كلاس

به يكباره گُر گرفت

كلمات

شمشير گذاشتند

بيخ گلوي معلم وشاگردان

يعني كه فورا

اشهدتان را بخوانيد

كه فصل ،فصل اين كتاب

تابوده

همين بوده.

آتش به تازيانه

خطي بر تخته سياه نگاشت

و دانش آموزان

به سان اسپندهاي برآتش

به اين سو وآن سو مي جهيدند

جهنم يعني همين

يعني همينكه تابيايي وبجنبي

تمامي در وپنجره هاي جهان

به رويت

فيلتر مي شوند

استغفرالله!

گفتم فيلتر؟!

انشاء الله!

كه به تريش قباي دبير ادبيات

برنخوردباشد.

باز اين رايانه

مثل مغز لعنتي ام

هنگ كرده است

بايد بروم

روبه جهان فرداها

ويندوزهاي تازه اي

نصب نمايم

تابراي يكبار هم كه شده

با دانش آموزان

بي  ماسك

چت كرده باشم

شايد براي لحظه اي

نسيمي از ياهو

بر جراحات

وزيدن آغازد

شايد؟!

و در اثناي دود وآتش مغولان

دانش آموزان لاي نيمكت ها

مي سوختند

يكي از دانش آموزان

درحاليكه به شكل بخار درآمده بود

خوفناك مي گفت:

-اِهم...اِهم...اِهم...

آقا اجازه؟!

نمي شود شما از آقاي وزير بخواهيد

اين فصل را نخوانيم؟!

اِهم...اِهم...اِهم...

نمي شود؟!

آخر بند بند اندام اين كلاس

مثل ميدان جنگ ايران وعراق

دارد در آتش اين فصل مي سوزد!

و معلم مدرسه

كه ميان دود وخون

شبيه حاجي فيروز شده بود

با ناله گفت:

-نه!

اصلن اين فصل لامذهب

هيچ منطقي حالي اش نمي شود

وآنگاه بوي كباب كتاب

فضاي آموزش را

پر كرده بود.

اِهم...اِهم...اِهم...

آقاي وزير!

لطفن با بخشنامه هاي مكرر

براي فصل هاي آذرين آينده

دوباره

به جوخه تان

فرمان آتش دهيد.

نشم(ترانه ی بختیاری)

چی اَوُل بِرچ اِزَنه به شَوِ تارم

či awol berč ezane be šaw târom

(همچون کاج وحشی براقی در شب تارمن می درخشد)

یه نَشمی به شَوِ مَه وابیده یارُم

 ya našmi be šawe mah vabidh yârom

(زیبا رویی درشب مهتابی یار من شده است)

شُرگ اِیارُم مُو همه آستاره هانه

(ش)org eyârom mo  hame âstârehâne

(من تمامی ستارگان را ،ستایش می کنم)

اَفتَو و چرخ کَوو،وابید شکارم.

aftawo čarxe kawu vâbid šekârom

(چرا که خورشید وچرخ کبود شکارمن شده اند.)

............................................................

اَوُلawol:درگویش بختیاری ،کاج وحشی.این درخت به دلیل الکل موجود درآن سبب خودسوزی وآتش سوزی جنگل ها می گردد.بختیاری ها اعتقاد دارند این درخت بدلیل ثمر نداشتن مورد نفرین پیامبری قرار گرفته  وبدین دلیل است که آتش می گیرد.

نَشم(نَشمین)našm:نازنین- زیباروی

سلطان صامت

دلم

برای لورنس عربستان

تنگ شده است!

برای گنج قارون!

کاش دنیا

در اپیزود های مختلف زد و بند هایش

رنگی نمی شد

رنگی تر از

خون جعبه های جادویی

دلم برای تلویزیون های مبلی

"بلر" و "شارپ لورنس"

تنگ شده است

آنقدر

که لعنت براین همه" ال.سی.دی"   و

مدرنیته ی گستاخی

که دایم دارد

بهار بقا را

با خون های الوان

به نمایش می گذارد

بی محابا؛

چقدر فیلم فارسی های صمیمی

قدیمی بودند؟!

چقدر؟!

با گل های کاموایی

بافته بر سطح

جادوی جعبه شان.

انگار

دنیا در صامتی خویش

بیشتر

با "چاپلین"هایش

درسخن بود!

انگار...

دشت لالی(دوبیتی بختیاری)

لَوات اَرزن همه لالای لالی/lavât arzen hame lâlâye lâli

زِ چَرخِشت تیات دنیا سوالی /   ?ze čarxešte tiyât donyâ soâli   

اِپرسم ای خدا کی آفریده؟/  eporsom ey xodâ ki âfaride?

تیا کال و لَوا لال وخیالی؟! /tiyâ kâlo lawâ lâlo xiyâli؟!

لب های تو می ارزند همه ی لاله های دشت لالی را

از چرخش چشم های تو جهان بسان پرسشی می شود

می پرسم از خداوند که چه کسی آفریده است؟!

چشم های سیاه و لب های لعل گون وخیال انگیز را؟!

اسب مشروطه

عکس

 

پرسخن ترین

چشم ها

سخن گو ترین اعضایند

قرار نیست

واقعیا ت

همیشه از میان لب ها

سخن  به اقرار بگشایند

چشم ها

پرسخن ترین اعضایند.

 

مصراع اول

همین که دست به قلم می برم

یکی  ازآسمان فرود می آیدو

دایم

تمام شعرهایم را می کاود

و نفرت غلیظی از شاهپرهاش

وزیدن می آغازد

و  دهانش مانی

فلسفه ی آویخته برمنقار کرکس هاست

پس کجایند الهه گانی

که مصاریع اول هرشعر را

برشاعر

به الهام

 ارزانی می داشتند؟!

کجایند؟!

+++++

گمانم خویش را

پس ابرها و

دود کارخانه های بی مجوز

پنهان ساخته اند

و تنها

رفیق لحظه های رمانتیک ما می باشند

مثل همین ماه کذایی خودمان

که از بس

توصیف اش  کرده اند

ماهیش را

هراز گاهی پس ابرها پنهان می سازد

+++++

تا دست به قلم می برم

مامورانی به دغل

از آسمان کاغذی

فرود می آیند و

تمامی واژگانم را

می کاوند

پس کجاست آن الهه ای

که اولین مصرع را

برمن ارزانی می داشت؟!

کجاست؟!

اصلن

 لعنت برهرچه لحظه های تراژیک است.

...................................................

پل والری:اولین مصرع هرشعر هدیه ی الهه ی شعر است.

روزواقعه

احساس می کنم

بلوط ها

با من برادرند

وتمامی درختان جنگل های شمالی!

کبک ها

برای من آواز می خوانند!

وشیهه ی اسبان

از برای آن است

تا روح برادرانم را

از رخوتی زمستانی

بیدار سازند!

به روز واقعه؛

همه چیز به همین سادگی

اتفاق می افتد:

درختان

سربازمی شوند

کبک ها

سرودهای کیهانی

سر می دهند

واسب ها

خویش را مزین  می  کنند

تا آخرین نواده ی انتظار را

در اردی بهشت

مرصع سازند

نه کسری از ثانیه کم و

نه صدمی بیش

به روز واقعه.

                                                          6/اردی بهشت/1391لاهیجان

خرده بورژوای دماوند زال

دوست هم ولایتی ام

سلام!

اگرخواستی خودت را

میان توله بورژوا های تهرانی

جابیندازی

کافی ست

گذشته ات  رامچاله کنی و

به این جمع درآیی

مشروط بر اینکه ازقبل

لهجه ات را عمل کرده باشی و

ویرت بماند:

داس مزرعه  تان و

امامزاده ای که بوقت احتجاج

به آن دخیل می بستی را

فراموش سازی

وبعد بروی به خیابان مطول ولیعصر

یک سامسونت و

چند کیلو کتاب روشنفکری

ازمیدان انقلاب

و پیپی با توتون های کاپتیان بلک

از بازارچه ی تجریش

فراهم نمایی

 (فقط یادت باشد!"این یک چپق نیست" ،میشل فوکو را

چند صفحه در میان

خوانده باشی)

آنگاه بی درنگ

خودت را به خیابان گاندی برسان و

میزی در کافه شوکا دست وپا کن

ودرحالیکه چندکتاب روی میز گذاشته ای

با خودت شروع کن به صحبت کردن:

هوا اندلسی شده است؟!

کوبیسم نگات قسطنطنیه!

نقطه،خط،سطح صورتت

واسیلی کاندینسکی...

سپس سفارش کاپوچینو یی بده

تا دوستان شبه روشنفکرتازه ازگرد راه رسیدات بیایندو

بغل دستت بنشینند

وبحث داغ تان

نوش چشم هایی شود

که دارید

همدیگر را جلوشان کنف می سازید:

-براستی " نخبه کشی خودمانی"چه ساده اتفاق می افتد!

اصلن نخبه در جهان سوم

برای کشتن ،پرورده  می گردد...

-        ای بابا؟!

-        بچه ها بیایید کمی با نجوم و

کیهان شناسی

دهن هامان رامرصع سازیم!

اصولن

ترصید این شب ها

با یک قهوه ی قجری خودمانی می چسبد

وتوصیفاتی منوچهری وار

از خیال یار

خاصه"شبی گیسو فروهشته به دامن" باشد

آه !

چه ستارگان تازه فروغی؟!

گمانم تاریخ

از گدازه هاشان

برگ هایش بسوزد

براستی گالیله چقدر احمق بود که می گفت:

"زمین برمحورخودوبه دور خورشید می چرخد"؟!

(فلسفه وحماقت؟!)

چقدر زهره سازش را بسازد؟!

امان از این دب اکبر ودب اصغر!

امان!

کاش می توانستم

دور از چشمان بنات النعش

خوشه ی پروین را بچینم و

چمان درآغوشش کشم!

دورازچشمان ممسک العنان

به کسی چه مربوط؟!

بگذار این مریخ هم از خجالت

درسرخی خویش

هی ذوب  وذوب ترگردد

حالا که آسمان امشب

تنها

برای من است

بگذار ازکهکشان راه شیری

سیربنوشم

وقبل از سپیده

چند قطره شیر باقیمانده برپیراهن اشک آلوده ام را

 پاک سازم

شاید

این مادر کیهانی دلش بسوزدو

وعده ای دیگر

این طفل معصومش را

با آغوش خویش

مرصع سازد.

(بربخیلش لعنت!)

دوست همتبار من!

در حالیکه سرت را به تایید حرف هاشان

بالا وپایین می بری

مواظب باش وهر از گاهی  هم

گردنت را به نشانه ی افسوس

چپ وراست حرکت بده

تاتفریحی برای جناحینت باشد

وآه درونت را

که نشان از بلوغ سیاسی وفلسفی ات می باشد

به سمت صورت هاشان پف بده

وبه هر لطایف الحیلی که شده

بحث را بکش به سمت وسوی "دالای لاما"ومخالفان تبتی

اگر بخت با تو یار باشد

وستاره ات

 از ساعت نحس اکبر زحل 

گذشته باشد

آنوقت می توانی

تکه هایی ازشعرشاملو و

برش هایی از فروغ را

درهم آمیزی

وبا چند ترکیب زیبا

از پابلو نرودا

به خورد مثلن روشنفکران پیرامونت دهی

ودر حالیکه

آب دهانت را با ناز قورت می دهی

دود کاپیتان بلکت را

ولو کن توی کافه

ونگاهت را

میهمان پیراهن چهارخانه ی رفیق آواره ی  روبریت ساز

آنوقت حرف "س"(سین) را

چنان بکش

تا سیگار وینستون دوستانت

به پایان رسد

فقط یادت باشد:

نه داس مزرعه تان

نه چکش آهنگری پدرت

ونه ستاره ی نحس ساعتت

ونه امامزادهای که وقت احتجاج

 به آن دخیل می بستی را

هرگزبه یاد نیاوری

اینها می توانند

در تو

موجهای منفی ای ایجادنمایند

واعتماد به نفست را

در مباحث آینده ی گنده ترازدهانت

برهم زنند

به خاطر داشته باش

مبحث "امپرسیونیست"و"اکسپرسیونیست"

مباحث دهن پرکنی می باشند

خاصه "رئال جادویی"را هم بزنی تنگش

برای مسافرینی که تازه بلیط تهران بریده اند.

شنیده ام

قطار:شهرستان- پایتخت

به راه افتاده است

با واگن هایی پر از افه های عجیب و غریب

تا هرچه سریعتر

مسافرینش را

میان شوش و مولوی و ری

سرگردان سازد.

همولایتی!

اینها چیزهایی بود که توی این تهران غریب

 به توآموختم

تافردا نروی  شکوه کنی

وبرایم دست بگیری

که فلانی  تو غربت دستم را نگرفت!

من دیگر باید بروم

باید بروم به سمت وسوی غربت دیارم

مثل بسیارانی که عمر شان را پای همین دماوند زال

خرج کرده اند

وعاقبت

 بقچه هاشان را برداشتندو

هرکدامشان رفتند

سی ولایت خودشان

من هم دلم تنگ شده

می خواهم بروم امامزاده دخیل ببندم

فردا روز"چو" نندازید که فلانی آدم مدرنی نبود؟!

اصلن گوربابای هرچه مدرنیسم وایسم های عاریتی

دوست همولایتی ام!

حالا که قرار است

عمرت را پای این دماوند زال

بگذاری

آنقدر که لاخ لاخ موهایت

 سپید شوند

همان چند اصطلاح کافی ست

واین نکته را فراموش نکن که:

از نگاه مردم

به برج میلاد

می توان ساعت ورودشان را

 به تهران

 تخمین زد

حالا نوبت توست

تمامی ابرهای البرز را بباری

بدور از چشمان گاوشگر هواشناسانی که

با گمانه هایی از اشتباه

نمی دانند

امروز کدامین جبهه قرار است

آسمان تهران را

اشکباران کند

که آسمان این شهر

همیشه از ابر چشمان

فال فروشان ودوداسپندی ها...

بارانی ست.

خداحافظ!

حالا نوبت توست

که ابرهای البرز را بباری.

من هم می خواهم بروم زاگروس

تا دلم را

با بلوطی تناور

پیوند زنم

شاید زین میان

یکی نغمه ی کبکی دری

به تجه ای برزند.

........................

ویر:یاد/تجه:سبزشدن تازه ی درخت وگیاه/نقطه،خط،سطح:اثری شگفت از واسیلی کاند ینسکی پیرامون مبانی هنرهای تجسمی

 

 

اندکا

خوشا به اندکادایم بهاره(خوشا به انديكا كه هميشه آنجا بهار است)

بهشت یادت ویرم ایاره(بهشت ياد تو را به يادم مي آورد)

شلال دشتگل وشط شیمبار

سی کوگ یادتو تیام اباره(براي كبك ياد توست كه چشم هايم اشكباراست)

.........................

انديكا:اندكا.منطقه اي زيبا وخوش آب وهوا درخوزستان مسجدسليمان كه همواره تاكنون گردشگاه پادشاهان ودولتمردان بوده است)

شلال دشتگل وشيمبار:دونقطه در انديكا كه بهشت براين نقاط رشك مي بردوبرخي از قسمت هاي آن آدمي را با معنويت وخدا يگانه مي سازد:دشت هاي پر از گل،بلوط زاران،آواي كبك و كوهها وآبشار هاي خيال انگيز...خاصه در زمستان)

آ

می شود در یا را با جوهر چشمت نوشت

سربه سر ایران را با جان وجانانت سرشت

تا شوند مبهوت وسرگردان ومنگ

زآن سپس بینند زمین باتو بباشد خود بهشت

 

 

اندیکا

 خدایا اندیکا مدوم بهاره(خدایا اندیکا مادام بهار است)

 بهشت هم زبهارس کم ایاره(بهشت هم از بهارش کم میارد)

بکوچم با همه کوگون البرز(کوچ می کنم با همه ی کبکان البرز)

برم زاگروس خیالم پروراره(درون زاگروس خیالم به پرواز درآید)

                 

یک ایمیل به خیام

ای وای زدست یاهو دات(.)کام

ارسرچ گوگل ولذت گشت مدام

هرچند دراین وآن وب گشتیم

ازجمال بی مثالت شده ایم ما ناکام

بازفت

بازفت بیدم خیالت وَست منه  اَو(بازفت بودم تصویر خیال تو در آب افتاد)

گُو دم خدا  بیارم  یا  اِنُم  خَو؟!(گفتم خدایا:بیدارم یاخوابم؟!)

زدیر اِخُوند یه کوگ رشت ِ رشتی(ازدورمی خواند کبک بسیار زیبایی)

به نغمه گو:خوون رهدن  وری رَو(به نغمه ای خوش گفت:خوبان از این سرزمین رفته اند،برخیز وبرو)

بازفت:بهشتی میانه ی استان بختیاری وخوزستان ولرستان

رشت:زیبا.رشت رشت:اولین رشت قیداست به معنای بسیارو دومین رشت صفت می باشد.معمولن در ادبیات مردمان بومی ایران با آوردن ترکیباتی اینچنین می خواند تاثیر گذاری را بیشنمایی کنند.این روش نیز میان سرخ پوستان رایج است.میگل آنخل آستوریاس درکتاب :"مردی که همه چیز،همه چیز،همه چیز داشت" نیز با این شیوه ی ترکیب سازی از ادبیات سرخ پوستان درکتابش چندین جا استفاده نموده است:خوشبو،خوشبو،خوشبو...یعنی:قید+قید+صفت راقالبی برای ترکیب سازی خویش انتخاب نموده است.

 

غزال غزل سلیمان

آه ای دختران اورشلیم!

شما

که زینت گیسوانتان

زیتون ،زیتون

شاخه های دلربای آراسته به صلح است

خبر دارید؟!

معشوقکی از خواب های من پرکشیده و

دیریست  که دیگرش هیچ بازنگشته است؟!

محض خدا بگویید!

کدامین راه به بیهودگی نپویم؟!

بیت اللحم؟!

یا قسطنطنیه؟!

که اینجا

تهران دل شکستگی هاست!

محض خدا بگویید

به اکسیر کدامین موسیجه

  از غزل غزل های سلیمان

اورا بیابم؟!

ضامن

همینکه ضامن دارش را دید

هراسناک

چنان سطرهای زندگی را

بی ملاحظه

پایین می دوید

که گویی کمونیستی

ضامن نارنجک دستی اش را کشیده

و می خواهد آنرا

به سویش پرتاب کند

وضمن فرار

هر از گاهی

سرش را به عقب باز می گرداند

و فریاد می کشید:

وامت را پس می دهم

به قران و

 ضامن آهو.

 

کوگ رشت(دوبیتی بختیاری)

به زیر کیکمی نشسته بیدم(به زیر درخت کیکمی نشسته بودم)

ز داغ یاد تو  دلخسته بیدم(از داغ یاد تو خسته دل وناراحت بودم)

ز دیر اِخوند یه کوگ رشتِ رشتی(ازدور می خواند کبک بسیار زیبا وکشیده ای)

چی لشگ بگنوی اشکسته بیدم(مانند شاخه  درخت بگنویی شکسته بودم)

سوسن سرخاب

دلم ایخوه که تاراز بوینم

بخونم دی بلال سی تو ستینم

نشینم شاه به شاه کوه کینو

برم سوسن گل یادت بچینم

20 – دی ماه- 90 تاراز                               

به فونتی از آریا

محبوب من!

به فونتی از آریا می نویسمت

تا یادت باشد

نستعلیق ونسخ هم

خطی از بسیاران خطوطی بوده

که پدرهامان

مکتوبات ومرسولات خویش

بدان نگاشته اند

که اکنون

مبتلا به  آلزایمر

این نُکت ها را

نمی توانمان گفت

پس

درآزمون ممتاز خوشنویسی

دقت داشته باشیم

چون پدران مان

 به خطی از بدعهدی کوفیان

ننویسیم

تا مبادا

 فرزندها مان

ما  را

میان نسخ وتعلیق

معلق مان بنگارند!

به خطی از آریا می نویسمت

ای ایران!

تا سرمشق

تمامی نام هاو

نامه ها ی الکترونیکی

جهان گردی!

به یاد طاهر عریان

مفاعیلن فعولن کشتم ازدرد

ندونستم که آخر می شوم فرد

به یاد طاهرعریان بگویم:

کجامردی؟!کجامردم؟!کجامرد!

نام پارسی تو


چشم هات

منشور بدیع انسانی اند

و تمامی رویاها

از چشم های تو

سنگین می شوند

ای لبخنده ات

ملاحت تمامی مذهب ها

بگذار دمی

درطره هات

چنگ تمنایی

بیاویزم

که شیطان

درابدیت آرام تو

تسلیم می شود

لجهه ات

چه غریبانه آشناست

ای قریب

قرن های  دور

تو

هرمسلمان زاده ای را

به شیطنت

وامی داری

ای آخرین

حجه الوداع

اولین سلام من!

سلام!

که شرجی خوزستان چشم هات

دوزخ را

می سوزاند

ای بهشت یاد های من!

ای موقوف المعانی

متقارب

آخرین بیت شاهنامه

ایکاش

نام پارسی ات را

می دانستم.

پایتخت

یادت با شد

برادرم؟!

ازتهران که بازگشتی

شلوار«لی» و

تک پوشی

با تصویرچاپ شده ای

ازلئوناردو  دی کاپریو برآن

برایم بیاور

می خواهم

این چوغا و

شلوار دبیت  را

به همراه گیوه های ملکی و

کلاه خسرویم

کناربگذارم

تا بسان  به سان جوان امروزی

بتوانم

از موهبت های مدرنیته

برخوردارشوم

دیگر

 خسته شده ام

از این همه نگاه های گزنده و

انگشتان اشاره ای

که با نشان دادنم

گویی

ماشه ی کلت هایشان را

به سویم می چکانند

قطارمدرنیسم دارد

چهار نعل می تازد

به سان اسب

سواران فاتح تهرانی

تا اخبار تازه تری

برای شهروندان و

تصنیف سرایان مشروطه بیاورد

یادت باشد

برادرم!

ازپایتخت

که بازگشتی

تمامی اسباب های

این مدرنتیه را

برایم بیاوری

دیگر خسته شده ام

از این همه نگاه های پر ارتعجب

یادت باشد برادرم.

لاله ی وحشی

به سان لاله ی وحشی ای تو

نه!

وحشی تر از

تمام لاله هایی!

قانون جا بجایی

موز های چکیتا

بسیار ا نرژی زایند

این موضوع

به تصدیق تمامی پزشکان

رسیده است

اما کارتون های

همین گونه از موزها

برای ما خانه به دوشان

که سال به سال

با یکی از قوانین

بزرگان فیزیک

جابجا می شویم

از استحکام بیشتری

برخوردارند

این موضوع

به تایید تمامی کارتون خواب های شهر وکشور

رسیده است

وحفاظ های خوبی هستند تا کتاب های:

تاریخ مشروطه و

حقوق بشر  و

حقوق مدنی

واز همه مهمتر

صدسال تنهایی مارکز را

درآنان بچینی و

آسیبی متوجه آنان نگردد

تا با خیالی آسوده

آنان را

به خانه ی اجاره ای جدیدت

انتقال دهی

بی انرژی نداشته ای

 که حتا پل های پایین وبالا

خواص سیب زمینی را

از تو

سلب می نماید

(یکی از فامیل اندرفواید هلومی گفت:- ...هلو؟! زهی خیال باطل)

به تصدیق پزشکان

موز و نارگیل وآناناس و...

بسی خواص دارند

اما درقوانین جا بجایی

بنگاه املاک

همه چیز رنگ می بازد

گفتم بنگاه املاک وجابجایی؟!

خوشا تا شهریور 20

خدایا!

بازوهایم

گویی در حال کندن می باشند

ستون فقراتم

چون فقیران

دارند فریاد کمک برمی آورند

کشک پاهایم

ساییده تراز

کشک مادر شده است

و دست هایم  

کشیده تر از

دراز دست ترین حیوانات

اصلن

روز اسباب کشی

آدم

شبیه موجودی عجیبی می شود

که دیو  و اجنه

از ترس

از برش بد جوری می جهند

خدایا! از این همه کشتن خسته ام

نوشتم کشتن ؟!

خسته ام

خدایا!

از این همه گشتن ها

 در بنگاه های املاک و محلات جورواجور

دیگر کفرم درآمده

انگار این املاکی هاو

بر خی از صاحب خانه ها

انگاری از روز ازل

با خانه وقرارداد

پا به این دنیا نهاده اند!

خدایا!

گناه ما چه بود

که پدرانی ساده داشتیم

گناهمان چه بود؟!

روزاسباب کشی

آدمی

موجودی غریب می شود

ومزید برآن

همراهی که کلافه ات می کند

:- جان تو

ای شعر جدید رو

گوش کن

(وکارتون موزی برشانه ات)

:الو

سلام می خواهیم با بچه ها بدیدنتون بیاییم واز اونجا به چالوس ونوشهر و گردنه حیرون برویم

(یک نفس یک نفس بی آنکه بداند کتف تو درحال افتادن است)

چقدرحیرانم از آدم ها

چقدر؟!

-راستی میگم از چالوس تا گردنه حیران چندکیلومتره؟ها؟

(یک نفس یک نفس)

موزهای چکیتا

به تصدیق تمامی پزشکان

سرشار از انرژی می باشند

وبرای ما

که قانون جابجایی را

توی این سال ها خوب فرا گرفته ایم

کارتون هایشان

استحکام ومعرفت

صدمونس قریب را دارند

روز اسباب کشی

خود آدم

 پی می برد

که باستان ها

چه موجود شریفی بوده است.

 

قانون جابجایی


موز های چکیتا

بسیار ا نرژی زایند

این موضوع

به تصدیق تمامی پزشکان

رسیده است

اما کارتون های

همین گونه از موزها

برای ما خانه به دوشان

که سال به سال

با یکی از قوانین

بزرگان فیزیک

جابجا می شویم

از استحکام بیشتری

برخوردارند

این موضوع

به تایید تمامی کارتون خواب های شهر وکشور

رسیده است

وحفاظ های خوبی هستند تا کتاب های:

تاریخ مشروطه و

حقوق بشر  و

حقوق مدنی

واز همه مهمتر

صدسال تنهایی مارکز را

درآنان بچینی و

آسیبی متوجه آنان نگردد

تا با خیالی آسوده

آنان را

به خانه ی اجاره ای جدیدت

انتقال دهی

بی انرژی نداشته ای

 که حتا پل های پایین وبالا

خواص سیب زمینی را

از تو

سلب می نماید

(یکی از فامیل اندرفواید هلومی گفت:- ...هلو؟! زهی خیال باطل)

به تصدیق پزشکان

موز و نارگیل وآناناس و...

بسی خواص دارند

اما درقوانین جا بجایی

بنگاه املاک

همه چیز رنگ می بازد

گفتم بنگاه املاک وجابجایی؟!

خوشا تا شهریور 20

خدایا!

بازوهایم

گویی در حال کندن می باشند

ستون فقراتم

چون فقیران

دارند فریاد کمک برمی آورند

کشک پاهایم

ساییده تراز

کشک مادر شده است

و دست هایم  

کشیده تر از

دراز دست ترین حیوانات

اصلن

روز اسباب کشی

آدم

شبیه موجودی عجیبی می شود

که دیو  و اجنه

از ترس

از برش بد جوری می جهند

خدایا! از این همه کشتن خسته ام

نوشتم کشتن ؟!

خسته ام

خدایا!

از این همه گشتن ها

 در بنگاه های املاک و محلات جورواجور

دیگر کفرم درآمده

انگار این املاکی هاو

بر خی از صاحب خانه ها

انگاری از روز ازل

با خانه وقرارداد

پا به این دنیا نهاده اند!

خدایا!

گناه ما چه بود

که پدرانی ساده داشتیم

گناهمان چه بود؟!

روزاسباب کشی

آدمی

موجودی غریب می شود

ومزید برآن

همراهی که کلافه ات می کند

:- جان تو

ای شعر جدید رو

گوش کن

(وکارتون موزی برشانه ات)

:الو

سلام می خواهیم با بچه ها بدیدنتون بیاییم واز اونجا به چالوس ونوشهر و گردنه حیرون برویم

(یک نفس یک نفس بی آنکه بداند کتف تو درحال افتادن است)

چقدرحیرانم از آدم ها

چقدر؟!

-راستی میگم از چالوس تا گردنه حیران چندکیلومتره؟ها؟

(یک نفس یک نفس)

موزهای چکیتا

به تصدیق تمامی پزشکان

سرشار از انرژی می باشند

وبرای ما

که قانون جابجایی را

توی این سال ها خوب فرا گرفته ایم

کارتون هایشان

استحکام ومعرفت

صدمونس قریب را دارند

روز اسباب کشی

خود آدم

 پی می برد

که باستان ها

چه موجود شریفی بوده است.

 

تلگرافی به سرگرد کاکس در بوشهر

لطفن به زبورصد وچهار

آیه ی پانزده

جمله ی سوم

وزبورصدوچهارده

آیه ی هشت

جمله ی دوم

مراجعه شود

نفت این شهر

ـ مزگت سلیمان ـ

بوی شهد گیاهی می دهد

لطفن

هرچه سریعتر

این تلگراف را

برای ویلیام دارسی

رمزگشایی کنید

وازطرف ما

به دولت فخیمه ی بریتانیای کبیر

تبریک عرض نمایید

مابا شما

چند هزار مایل

فاصله داریم

چندین هزار ساعت

به وقت مقدس گرینویچ

وبرای چند دهه ی بعدی

شرکت نفت بختیاری را

ـ با بهانه ی ملی شدن ـ

از چنگ این ساده لوحان

باید درآوریم

جیکاک

دراین برنامه می تواند

کاتالیزور مناسبی باشد :

"هر که مهر علی به دلسه /نفت ملی سی چنسه "

زن ها بیایند

دزدها بیایند

صرعیان بیایند

من جیکاک

یک روحانی ارشد انگلیسی هستم

اعتراف کنید:

کی؟!

کجا؟!

چگونه؟!

به نام پدر ،پسر ، روح القدس

شما شفاعت یافتید :

هللویا ...هللویا...هللویا...

عیسی بن مریم نگهدارتان باد!

 

درطرحی از پیش تعیین شده

شاه

سربازانی چند را

شبانه

به جداول پیش رویشان

می کشاند

تاابتدای روز

سرهایشان را ببازند

در بازی نابرابری که

همیشه

انگلوساکسون ها

در میادین توحش

سر سربازان را

به سمت تور

می کنند foot

راستی؟!

منچستر وچلسی

چند؟!چند؟!

کاش

حتا دو بال ایکوری داشتم

تاخودم را ازکابوس این شیاطین سرخ

دور سازم

فرشتگان وحشتی که

زیرکانه

مهاتمای هندی را

به گاندی مبدل ساختند

با پای برهنه ای

که صندل هم ندا شت

وبی آنکه حقوقش را بداند

خبر ازکابوس پوتین ها نداشت

 

میدان سرخ مسکو

هی سرخ تر می شد

حتا سرخ تر از

خون سهراب ها

چه قدر دلم می گیرد

از رستم های پدر

آنگاه

که از فریب

افراسیاب ها

بی خبرند!

چقدر ساده بودی چه گوارا!

چقدر ؟!

باور کن

گل مارا دونا

کوبنده تر از

کلاشینکف های روسی ای بود

که از شانه هایت

آویخته بودی

وباور کنیم

با چند گل ساده

می توا ن

جوانمردانه تر ازفیدل پیر

که خود

این روزها

شبیه مجسمه ی لنین واستالین شده است

استعمار را

ازکوبا وآ رژا نتین

بیرون انداخت

بی لباس چریکی و

کلاه کج ستاره داری

که این روزها

تمامی بازارها و

خیابان های جهان

پرشده

ازبوی

مشمئزکننده ی کمونیست ،

بوی پست سوسیالیسم

وجیکاک هم

در اوج تقدس

باصوتی ملیح

مزامیر داودی و

اناجیل اربعه را

معجون می نمود

برای توابین و

دزدها وصرعیان

ـ :" ای خداوند برمن کرم فرما

زیرا که پژمرده ا م

ای خداوند مرا شفا ده

زیرا که استخوان هایم

مضطرب ست . . ."

هللویا ...هللویا ...

وازبعد یکصد واندی سا ل

(ام . آی . اس )M.I.S

اولین شهر نفت خیز خاور میانه

با علامت اختصاریش

نخ نما شده بود

چقدر

سطر

سطر این شعر

بوی آمونیاک می دهد

بوی خردل و

گاز ترش؟!

خوشا به حال ماموران

حقوق تشر

وجوانی

درشهری بامسافتی تقریبن

یکصد هزار کیلومتر

بی آنکه

از تاریخچه ی نفت کشورش

اندک اطلاعی داشته باشد

باهدفنی درگوش

اکسیژن

میشل ژار را

گوش می دا د

باریه هایی پر ازشادمانی

ازخیابان های تجریش و ونک

پایین تر نیامده بود

(دمتان گرم بچه های شوش وراه آهن

دمتان گرم

من هم

تا معراج مهر آباد

راهی ندارم)

واین در حالی بود

که مردم

تنها خیابان

اولین شهر نفت خیز خاورمیانه

گوش شان پر بود

از آژیر آمبولانس هایی

با بیمارانی

که قلب وروح شا ن

از انواع گازها

وغبارها

خلیده بود

" آه خدایا

استخوان هایم

چقدر مضطرب ست "

ونماینده ی شهر

در حالی که گلو

پرکرده از اعتراض

خطاب به ریاست مجلس می فرماید:

ـ آب قم شور است ـ

ـ اعتراض شما

وارد نیست

لطفن درمورد حوزه های انتخاباتی خویش

نطق نمایید

[ پارلمان پوزخندی می دهد]

راستی گفتم خیابان آزادی ؟!

آقای راننده  ی

یک نفر تاآزادی چند؟!

ـ آزادی که قیمتی ندارد؟

می خواهم از آنجا

به انقلاب بروم

تاازکتابفروشی های  کیلویی

تاریخ مشروطه را

خریداری نمایم .

جوان

در حالیکه ازتماشای

فیلم "همشهری کین "

بازگشته

قدم زنان

سرمست از اکسیژن

میشل ژا ر

با انگشت اشاره

به راننده ی تاکسی

می گوید :

ببخشید شمرون؟

لطفن به زبور ...

"او(خداوند) می تواند نفت را ازدل زمینی بیرون آورد تا به او(انسان)یک سیمای شادمان دهد . . . سنگ چخماق ازیک چاه فوران کننده".

تلگرافی به سرگرد کاکس در بوشهر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
لطفن به زبورصد وچهار آیه ی پانزده جمله ی سوم وزبورصدوچهارده آیه ی هشت جمله ی دوم مراجعه شود نفت این شهر ـ مزگت سلیمان ـ بوی شهد گیاهی می دهد لطفن هرچه سریعتر این تلگراف را برای ویلیام دارسی رمزگشایی کنید وازطرف ما به دولت فخیمه ی بریتانیای کبیر تبریک عرض نمایید مابا شما چند هزار مایل فاصله داریم چندین هزار ساعت به وقت مقدس گرینویچ وبرای چند دهه ی بعدی شرکت نفت بختیاری را ـ با بهانه ی ملی شدن ـ از چنگ این ساده لوحان باید درآوریم جیکاک دراین برنامه می تواند کاتالیزور مناسبی باشد : "هر که مهر علی به دلسه /نفت ملی سی چنسه " زن ها بیایند دزدها بیایند صرعیان بیایند من جیکاک یک روحانی ارشد انگلیسی هستم اعتراف کنید: کی؟! کجا؟! چگونه؟! به نام پدر ،پسر ، روح القدس شما شفاعت یافتید : هللویا ...هللویا...هللویا... عیسی بن مریم نگهدارتان باد!   درطرحی از پیش تعیین شده شاه سربازانی چند را شبانه به جداول پیش رویشان می کشاند تاابتدای روز سرهایشان را ببازند در بازی نابرابری که همیشه انگلوساکسون ها در میادین توحش سر سربازان را به سمت تور می کنند foot راستی؟! منچستر وچلسی چند؟!چند؟! کاش حتا دو بال ایکوری داشتم تاخودم را ازکابوس این شیاطین سرخ دور سازم فرشتگان وحشتی که زیرکانه مهاتمای هندی را به گاندی مبدل ساختند با پای برهنه ای که صندل هم ندا شت وبی آنکه حقوقش را بداند خبر ازکابوس پوتین ها نداشت   میدان سرخ مسکو هی سرخ تر می شد حتا سرخ تر از خون سهراب ها چه قدر دلم می گیرد از رستم های پدر آنگاه که از فریب افراسیاب ها بی خبرند! چقدر ساده بودی چه گوارا! چقدر ؟! باور کن گل مارا دونا کوبنده تر از کلاشینکف های روسی ای بود که از شانه هایت آویخته بودی وباور کنیم با چند گل ساده می توا ن جوانمردانه تر ازفیدل پیر که خود این روزها شبیه مجسمه ی لنین واستالین شده است استعمار را ازکوبا وآ رژا نتین بیرون انداخت بی لباس چریکی و کلاه کج ستاره داری که این روزها تمامی بازارها و خیابان های جهان پرشده ازبوی مشمئزکننده ی کمونیست ، بوی پست سوسیالیسم وجیکاک هم در اوج تقدس باصوتی ملیح مزامیر داودی و اناجیل اربعه را معجون می نمود برای توابین و دزدها وصرعیان ـ :" ای خداوند برمن کرم فرما زیرا که پژمرده ا م ای خداوند مرا شفا ده زیرا که استخوان هایم مضطرب ست . . ." هللویا ...هللویا ... وازبعد یکصد واندی سا ل (ام . آی . اس )M.I.S اولین شهر نفت خیز خاور میانه با علامت اختصاریش نخ نما شده بود چقدر سطر سطر این شعر بوی آمونیاک می دهد بوی خردل و گاز ترش؟! خوشا به حال ماموران حقوق تشر وجوانی درشهری بامسافتی تقریبن یکصد هزار کیلومتر بی آنکه از تاریخچه ی نفت کشورش اندک اطلاعی داشته باشد باهدفنی درگوش اکسیژن میشل ژار را گوش می دا د باریه هایی پر ازشادمانی ازخیابان های تجریش و ونک پایین تر نیامده بود (دمتان گرم بچه های شوش وراه آهن دمتان گرم من هم تا معراج مهر آباد راهی ندارم) واین در حالی بود که مردم تنها خیابان اولین شهر نفت خیز خاورمیانه گوش شان پر بود از آژیر آمبولانس هایی با بیمارانی که قلب وروح شا ن از انواع گازها وغبارها خلیده بود " آه خدایا استخوان هایم چقدر مضطرب ست " ونماینده ی شهر در حالی که گلو پرکرده از اعتراض خطاب به ریاست مجلس می فرماید: ـ آب قم شور است ـ ـ اعتراض شما وارد نیست لطفن درمورد حوزه های انتخاباتی خویش نطق نمایید [ پارلمان پوزخندی می دهد] راستی گفتم خیابان آزادی ؟! آقای راننده  ی یک نفر تاآزادی چند؟! ـ آزادی که قیمتی ندارد؟ می خواهم از آنجا به انقلاب بروم تاازکتابفروشی های  کیلویی تاریخ مشروطه را خریداری نمایم . جوان در حالیکه ازتماشای فیلم "همشهری کین " بازگشته قدم زنان سرمست از اکسیژن میشل ژا ر با انگشت اشاره به راننده ی تاکسی می گوید : ببخشید شمرون؟ لطفن به زبور ... "او(خداوند) می تواند نفت را ازدل زمینی بیرون آورد تا به او(انسان)یک سیمای شادمان دهد . . . سنگ چخماق ازیک چاه فوران کننده". ................ ویلسون همکار رینولدز برای سرگرد کاکس در بوشهر تلگرافی به زبان رمز ارسال می کند که :لطفن به زبور104آیه ی 15 جمله ی سوم وزبور 114آیه ی 8 جمله ی دوم مراجعه شود : "او(خداوند) می تواند نفت را ازدل زمینی بیرون آورد تا به او(انسان)یک سیمای شادمان دهد . . . سنگ چخماق ازیک چاه فوران کننده". این نوشته به جهت آنکه تلگراف رارمزگشایی کنند تا دارسی ازرسیدن به نفت خبردار شود اینچنین از متون مقدس استفاده کردند  تامبادا دیگران از این خبر مهم مطلع شوند جیکاک : روحانی نمایی انگلیسی که برای فریب مردم ساده لوح میان کارگران باطرح شعارهایی چون: هرکه مهر علی... (هرکس مهر علی در دل دارد/ نفت ملی برایش چیست؟) وی با نفوذ درمیان مردم سعی برترویج افکار استثماری خویش می نمود تا انگلیسی ها سهل تر بتوانند به اهداف خویش دست یابند.

بزرگ راه زندگی

آدم یک دنده ای بود

اما

با همان یک دندگی

درتمامی شاهراه ها وخیابان های جهان

آنچنان  می راند

که نه تصادف

ونه تصادمی

برایش اتفاق می افتاد

آدم یک دنده ای بود

بدجوری هم یک دنده بود

اما با همان یک دندگی

قلق زندگی

دستش بود

وجهان را

کامل

دور می زد.

(B.R.T )بی.آر.تی

جهان

هرچقدرهم

روی دور تند باشد

باز هم

برای  من

کُند می گذرد

کُند

 B.R.Tبه سان همین اتوبوس های

و سرعت لاک پشتانه شان

ازعبور خیابان های :

کارگر شمالی

ولی عصر

فلسطین

انقلاب

چه آ کروبات باز های خوبی شده ایم

توی این سال ها

با چرمینه  دستبندهای آویخته از اتوبوس ها ومترو

که به سان  گوسفندان سلاخ خانه

با مردمک هایی باز،باز

ایستگاه به ایستگاه

با هراس واضطراب

به اشتباه

سوار و

پیاده می شویم

با تمرین های متوالی

چه آکروبات بازهای جالب توجه ای شده ایم

برای سیرکی

که نامش

 زندگی ست

از روی توفیق اجباری!

XXX

جهان

چقدرتند

کُند می گذرد

برای من

کارگر شمالی.

شیهه

با شیهه ی مادیانی

شیرهای سنگی

برای دقایقی چند

جان یافتند

وچنان

میان بلوط زاران

غریدند

که زمان

از هیبت شان

سنگ شد.

میانجی

مینا ها ولچک های زنان ایلم

نفس از طبیعت بریدند

آن چنان که در این رقابت جانکاه

خداوند

آهو وکبکی را

میانجی کرده بود .

شیر یا خط؟!

ما ایرانی ها

در رو داریم:

یک رو خط

یک روشیر

روی خط مان

با هیچ خطی نمی خواند

و روی شیرمان هم

کمینه تر از

روبه کلیله و

دمنه است.

کبک ها

زنی

 زیبا

کل کشید

آنچنان

که کبک ها

از شرم

تا سالیان

 نخواندند.

تاراز

یکی از بلندای تاراز

جار کشید

و ما

در ماتمی مطول

فرورفتیم.

...........................

کوهی مقدس واسطوره ای میان خوزستان وبختیاری

 

شعرسپید

اسبی  شیهه کشید

و گیسوان مادرم

 سفید شد

واینچنین بود

که زآن پس

 شعر سپید

سرودم.

انجیر معبد

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

یهود بودم یا که نصارا؟ یادم نیست؟!

مقیم کعبه بودم یا که بخارا؟یادم نیست؟!

آویخته بر انجیر معبد بودا دوچشمی می گفت:

مسلمان زاده ای ،- زرتشتی ِ برهما-.یادم نیست؟!

فسخ

خوش به حال سوسک ها

در تاریک ترین مکان ها

امکان حیات دارند

به زاد و ولدشان ادامه می دهند

و ازپرداخت فیش های برق

معافند

بی آنکه

نامی از توماس ادیسون شنیده باشند

خوش به حال سوسک ها

بی دغدغه

خاله وعموهایشان را

در قعر تاریکی

دعوت می کنند

آنوقت آدمی

این ارباب مدرنیته

برق اش می گیرد

از ارقام نجومی ی

پایان هرماه شمسی

ویا که قمری

خوشا به حال سوسک ها

که روشنایی

این روزها

خاطره ای شده است

ازلی

تا تنها انسان ها

داستان های شگفتی از آن را

برای همدیگر

نقل کنند:

- الله نورفی السماوات والارض...

-نگه کرد هوشنگ با هوش وسنگ/گرفتش یکی سنگ وشد پیش جنگ...فروغی پدیدآمداز هردو سنگ/دل سنگ شد از فروغ آذرنگ...

-‍‍پرمتئوس را هم گویند که:آتش خدایان در ربوده بود وبه مردمان عادی داده

(گناهش همین بود)

شگفتا وغریبا از این روشنایی توماس!

شگفتا وغریبا!

خوش به حال سوسک ها ونیای بزرگ شان

که چنین شب هایی را

 پیش بینی کرده بودند

خوش به حال شان

بروم

با تکه شمعی عاریتی

مسخ فرانتس کافکا را

در سلول تنگ وتاریکی

که نامش زندگی ست

با آستیگمات چشم هایم

برای آخرین بار

بخوانم

همین چندوقت پیش بود

که زیرتیرچراغ برق انگلیسی

اردوگاه محکومین کافکا و بوف کورهدایت را

در حالیکه در داستانهایشان استحاله شده بودم

با گفتن چند کوف...کوف...

 

به پایان رساندم

خوش به حال سوسک ها

خوش به حال نیای بزرگ شان

چقدر احمق بودم ؟!چقدر؟!

که داستان کوری ساراماگو را

می بایست

درنود شمسی ای که روبه تحلیل می رود

درک کرده باشم؟

ای کاش

 موش کوری بودم

که از هرچه روز وروشنایی ست

بگریختم

بگریختم درجغرافیای حماقت

بی فیش برق و

دفترچه های اقساطی که

تاریخ مرگ آدمی را

بی کم وکاست

به صورت دیجیتال

رقم می زنند

بی آنکه

کارمندآنسوی پیشخوان بانک

یا من مشتری

چیزی از عنصر زمان را

درک کرده باشیم

به دَ رَ ک

خ.و.ش. ب.ه .ح.ا.ل. س.و.س.ک. ه.ا

خ.و.ش. ب.ه. ح.ا.ل. ن.ی.ا.ی. ب.ز.ر.گ.ش.ا.ن.

 

 

 

"اسب مشروطه"

 

آه !

 آیا براستی

این روح ایلیاتی من نیست

که سوار بر اسب مشروطه

از خیابان های مطول پایتخت

بازمی گردد؟!

باز می گردد

تا جسمیت خویش را

لابلای  خاک بلوط زاران

پنهان سازد

بی شیر سنگی و

آفتابی  که روبه قسم هایمان

 گرما گیرد؟!

چقدر دلم می گیرد

وقتی که پدر

به اصرارمی خواهد

اشتباهات هفت وچهاررا

 توجیه نماید

هنگام که با خیل سواران

از پایتخت بازمی گشت

این دورگه ی سرگردان.

کسی چه می داند؟

شاید

خشت ، خشت این بازی را

دل نداشت؟

وبدین دلیل بود

که با همقطارانش

به تاخت می آمد

تا آخرین برگ برنده اش را

که نَسَخی جعلی بود

به تعجیل رو نماید

تا بد ینوسیله

میان بلوط زاران

آرام گیرد!

آرام

بی شیر سنگی و

 خورشیدی که اشعه هایش را

از "او"و"آنان"

دریغ می داشت

دریغ!

واین بوی گشنیز های روس بود

که هوا  را

دوباره از ریب وفریب مساعد می کرد

آه!

این روح ایلیاتی من نیست

که از خیابان های مطول پایتخت

به تاخت می آید

عقیم وشرمگنانه؟!                           رامین یوسفی- کرج

هفت وچهار:نیزاشاره به دوسرشاخه ی چهارلنگ وهفت لنگ ایل بختیاری دارد.

نَسَخ:سندی محلی برای اثبات زمین.همان نسک اوستایی ست که بدین شکل درآمده و واژه ی نسخ نیز بدلیل ترتیب ونظم ووضوح ازآن اقتباس شده است.

 

دموکراسی آب وهوا

نه سرمای شمال و

نه گرمای جنوب

نه...

انگار این کشور

هیچ میانه ای

بااعتدال ندارد.

                      رامین یوسفی

اشعاری از شمس لنگرودی- سیدعلی صالحی- ایرج صف شکن

4 شعر از شمس لنگرودی:

(1)

حیرت

بازگشت حکیمانه ی عطاراست

ازآشیانه ی سیمرغ

باقفسی

مرغ عشق.

(2)

تمامی روزها یک روزند

تکه تکه میان شبی بی پایان.

(3)

توری کوراست زندگی

ازآب عدم صیدمی شویم

برای ضیافتی که نمی شناسیم.

(4)

پنج شنبه است

وتوپیشم نیستی

آفتاب

مثل سگی ترس خورده مرا می پاید

و میلی به ترک لانه ی خود ندارد. .

#لب خوانی های قزل آلای من/شمس لنگرودی/چاپ اول:88 /موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

سه شعر از سیدعلی صالحی:

(1)

نوبت نگهبانی او بود

بیدارش نکردم

همه بایدعمیق...عمیق وآسوده بخوابند..

(2)

تنها زنان دوستش نمی داشتند

بیوه ی زیبای قریه ی انار

به وقت آرایش.

(3)

صدای سنگ وآسیاب و

برکت گندمزار

نان اولاد آدمی.

#قمری غمخوار درشامگاه خزانی / سیدعلی صالحی

دوشعر از ایرج صف شکن:

(1))

                                     به شاعر رزم وآشتی

                                        سیدعلی صالحی

امروز

تصویری از آتش

برحفره های شب می کشی و

هیچ کس نمی داند

که خاک

فرمانبری نارواست

که تدبیرت را

به هذیانی

ریشه در ریشه  می نشاندو

چون

به جوانه نشست

به رسیدنی

پایانت میدهد-

پس به هوش باش!

که ارمغان ات

همان است که می بویی و

یوسف ات همین است

که پنهان می شوی

درشیارانگشتان من.

(2)

                                 پیشگاه کلام آخر

                                       احمدشاملو

به حتم ختم می شوی

وخاتمه ات

 همین خطی است

که ازاستوای جهان می گذرد

پس بخود باش

که آغوش ات

اکنون

لانه ی  سرخگونی است

که ماهیان دریا را

به ازدهام در افکنده است-

هرچه هست

هرآن باش که بودی

هراس جایز نیست

درخانه ای که

اکنون

به گل نشسته است

دربهار.

#پنجره های پنهان/ایرج صف شکن/چاپ اول:89/موسسه انتشارات نگاه

 

اَمداد

مادرم

لچک که بر سر می زد

بسان سایرزنان بختیاری

هیچ شهبانویی

بااو

توان  برابری

نمی داشت

اما

همینکه لامذهب پدرم

چوقا وگیوه های ملکی اش را

دربازارمصدق نمره یک فروخت

تا به استخدام

شرکت نفت درآید

جملگی

به هیئت گدایان سیمره ای درآمدیم

که تاکنون

هیچ کمیته ای

حاضر به امدادمان نیست

هی امداد

از این روزگار و

شرکت نفتی

که آتش

به همه ی ایلمان زده است.

سیمره:سومر- سامراه(سامره).گدایان سیمره در بختیاری معروفند.

عهدنامه ی چای

سلام!

امروز19دی ماه است

و دارد برف می بارد

من سخت د لم برای گرمای جنوب و

آتش های مسجدسلیمان

گرفته است

کناره پنجره ایستاده ام

با پنجره هایی

تا بی نهایت  مکرربرابرم

لیوانی چای در دست  من است

و با بخار آن

گونه هایم را

گرم می سازم

قندی که در دهان من است

به سرعت یک خیال

لب هایت را

مرا یادآورده است

برف می بارد

وهنوز در یاد تو

گرمای چای را

به گونه هام

نزدیک می سازم

اما عهدنامه ها

چه زود

در روزهای برفی

بخارمی شوند.

کرج / دی ماه /89

 

دوشعر از آرتور رمبو/ترجمه بیژن الهی

پیش از توفان

ﺧﻴـﺎلِ ﺗﻮﻓـﺎن(1) ﻫﻤـﻴﻦ ﻛـﻪ ﻓـﺮو ﻧﺸـﺴﺘﻪ ﺑـﻮد،

ﺧﺮﮔﻮﺷﻲ ﺑﺎز اﻳـﺴﺘﺎد ﻣﻴـﺎن ﺷـﺒﺪر و ﮔﻠﻬـﺎي اﺳـﺘﻜﺎﻧﻲي ﻟﺮزان،

و ﺳـﺠﺪه ي رﻧﮕـﻴﻦ ﻛﻤـﺎن ﮔُﺰاﺷـﺖ از ﻣﻴـﺎنِ ﺗـﺎرِ ﻋﻨﻜﺒﻮت.

‫آه! ﮔﻮﻫﺮان ﻛﻪ ﻧﻬﺎﻧﻪ ﻣﻲﺷﺪﻧﺪ، ـــ ﮔﻠﻬـﺎ ﻛـﻪ، درزﻣﺎن، ﻧﻈﺎره ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ .

‫در ﺧﻴﺎﺑﺎنِ ﻛﺜﻴﻒ ، دﻛّـﻪﻫـﺎ وا ﺷـﺪ ﺑـﺎ ﺷـﻘّﻪﻫـﺎيﮔﻮﺷﺖ ؛

و زورﻗﻬﺎ را ﭘﻴﺶ ﻛﺸﺎﻧﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ درﻳﺎي ﻻﻳـﻪﻻﻳـﻪ‪ ﻗﺪ ﻛﺸﺎﻧﻴﺪه ﻫﻤﺎنﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ در ﺑﺎﺳﻤﻪﻫﺎ.

ﺧﻮن ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎد ، ﺧﺎﻧﻪي رﻳﺶ- آﺑـﻲ(2) ، ـــ ﺑـﻪﻛﺸﺘﺎرﮔﺎﻫﺎن،ـــ در ﻣﻌﺮﻛـﻪﻫـﺎ(3) ،

ﻛـﻪ ﺧـﺎﺗﻢِ ﺧـﺪاي‪ از ﭘﻨﺠﺮهﻫﺎ رﻧﮓ ﭘﺮاﻧﺪ . ﺧﻮن و ﺷﻴﺮ ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎد .

ﺳ‪ﮕﺎﺑﻴﺎن(4) ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ. ﺑ‪ﻠﺒ‪ﻠﻪﻫﺎﺑﺨﺎر زد ﺑﻪ ﻃـﺎقِ ﺧﺮاﺑﺎت(5).

در ﭘﻨﺠﺪري، ﺷﻴﺸﻪﻫﺎ ﻫﻨﻮز آﺑ‪ ﺪ‪وان(6)، ﻛﻮدﻛﺎنِ ﻣﺎﺗﻤﻲﺑﻪ ﺗﺼﺎوﻳﺮِ ﺷﮕﺮف ﻧﻈﺮ ﻛﺮدﻧﺪ.

‫ﺑﻪ ﻫﻢ ﺧﻮرد دري‪ و‪ ، ﺑﻪ ﻣﻴﺪانِ دﻫﻜﺪه ، ﻛﻮدك ﺑﺎزو ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ،

ﺧﻮد‪ ﺣﺎﻟﻲي ﺑﺎدﻧﻤﺎﻫﺎ و ﺧﺮوسِ ﺳﺮِ ﻫﺮ ﻣﻨﺎر، زﻳﺮِ اﻧﻔﺠﺎرِ رﮔﺒﺎر.

ﺧﺎﻧﻢ ﻧﺎﺷﻨﺎس ارﻏﻨﻮﻧﻲ(7) ﺑﻪ آﻟﭗ ﺑ‪ﺮﻧﺸﺎﻧﺪ. ﻋـﺸﺎي رﺑ‪ﺎﻧﻲ(8) و

ﺗﻌﻤﻴﺪﻫﺎي او‪ﻟﻴﻦ ﺑﺮﮔﺰار ﺷـﺪ ـــ در ﺳـﺪ ﻫﺰار ﻣﺤﺮابِ ﻛﻠﻴﺴﺎ . ‫

ﻛﺎرواﻧﻬﺎ رﻫﺴﭙﺎر ﺷﺪ. و ﻟُﻘﺎﻧﻄﻪ اﻓﺘﺘـﺎح ﺷـﺪه (9) در ﺧﺎوﻳﻪي ﻳﺨﻬﺎ و ﺷﺐِ ﻗﻄﺒﻲ.

دﻳﮕﺮ، ﻣﺎه ﻣـﻲﺷـﻨﻴﺪ ﺷـﻐﺎﻻن زوزه ﻣـﻲﻛُﻨﻨـﺪ درﻛﻮﻳﺮﻫﺎ ﭘﻮﻧﻪ(10)،

ـــ و ﻫ‪ﻴﻬﺎيﻫﺎي ﻧﺎﻟﻴﻦْ ﺑﻪ ﭘﺎي‪ (11) ﻣﻲژَﻛَﺪ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﺘﺎن. آنﮔـﺎه، در ﺟﻨﮕـﻞِ ﺑـﻨﻔﺶِ ﺟﻮاﻧـﻪزﻧـﺎن ،

ﻣـﺮا ‫ﺳﺒﺰﭘﺮي (12) ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺎر .

‫ــ ﺑﺠﻮش ، آﺑﺸﺨﻮار، ــ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻟﺐ آر، ﻏﻠﺘﻜـﻲ ﺑﺮ ﭘﻞ و ﺑﺮ ﺑﻴﺸﻪﻫﺎ ﺑﺰن؛

ــ ﺷﻤﺪﻫﺎي(13) ﺳﻴﺎه و ارﻏﻨﻮﻧﻬـﺎ،

‫ــ آذرﺧﺸﻬﺎ و ﺗُﻨﺪر، ــ ﺑﺮآﻳﻴﺪ و ﺑﻐﻠﺘﻴﺪ؛ ــ آﺑﺎن و ﻏﻤﺎن،

‫ﺑﺮآﻳﻴﺪ و ﺑﺮآرﻳﺪ ﺑﺎز.... ﺗﻮﻓﺎﻧﻬﺎ .

‫ﭼﻮن از آن ﭘﺲﻛﻪ از ﻣﻴﺎن رﻓﺘﻪﻧﺪ، ـــ آه، ﮔﻮﻫﺮانِ دﻓﻦ، و ﮔﻠﻬﺎي ﺑﺎز!

ـــ زﻫﻲ ﻣﻼل! و ﺷـﻬﺒﺎﻧﻮ و اﻓـﺴﻮﻧﮕﺮِ اﺧﮕﺮﻓﺮوز ﺑﻪ ﻛﻮزهي ﺧﺎﻛﻴﻦ،

ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮ آن ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮد ﺗـﺎ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻛﻨﺪ ﭼﻪ ﻣﻲداﻧﺪ، ﭼﻪ ﻧﻤﻲداﻧﻴﻢ.

******************************

‫ﻓﺮازﻫﺎ





‫ﻛﻮﭼﻚ ﻛﻪ ﺷﻮد دﻧﻴﺎ، ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗَﻚ‪ ﺑﻴﺸﻪﻳﻲ ﺳﻴﺎه ﺑﺮاي

‫ﭼﺎر ﭼﺸﻢِ ﺷ‪ﺸْﺪ‪رِ ﻣﺎ، ـــ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻠﻲ ﺑـﺮاي دو ﻛـﻮدك‪

‫ﺑﺎوﻓﺎ، ـــ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﻳﻲ ﺧُﻨﻴﺎﻳﻲ ﺑﺮاي ﻫﻤـﺪرديي روﺷـﻦِ

‫ﻣﺎ، ـــ ﺷﻤﺎ را، ﻣﻦ، ﺧﻮاﻫﻢ ﻳﺎﻓﺖ.

‫اﻳﻦﺟﺎ ﻣﺒﺎد ﻣﮕﺮ ﭘﻴﺮﻣﺮد‪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ، آراﻣـﻲ و زﻳﺒـﺎﻳﻲ،

‫در ﻗﻠﺐِ "ﺗﺠﻤ‪ﻞِ ﺑﻲﻧﻈﻴﺮ" ـــ و ﻣﻦ ﺑﻪ ﭘﺎي ﺷﻤﺎ ﻣﻲاﻓﺘﻢ.

‫ﺑﺎدا ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮهﻫﺎي ﺷﻤﺎ، ﻫﻤـﻪ، زﻧـﺪﮔﻲ دﻫـﻢ،

‫ـــ ﻛﻪ زﻧﻲ ﺑﺎﺷﻢ ﻛَﺖ‪ﺑﻨﺪ‪ِ ﺷـﻤﺎ، ـــ ﻣـﻦﺷـﻤﺎ را ﺧﻔـﻪ

ﺧﻮاﻫﻢ ﻛﺮد.





‫ﻣﺎ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﭘ‪ﺮزورﻳﻢ، ـــ ﻛﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺟﺎ ﺑﺰﻧﺪ؟ و

‫ﺳﺨﺖ ﺷﺎد، ـــ ﻛﻴﺴﺖ ﻛﻪ از رو ﺑﺮود ﺑﻪ رﻳﺸﺨﻨﺪ؟ ﻣﺎ ﻛﻪ

‫ﻳﻚ ﭘﺎره آﺗﺸﻴﻢ(1)، ـــ ﺑﺎ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻛﻨﻨﺪ؟





‫ﺑﺮﻗﺼﻴﺪ، ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ، ﺑﻪ ﺧﻮد ﺑﺮﺳﻴﺪ. ـــ ﻣﻦ ﻛﺠﺎ ﻣﻲ

‫ﺗﻮاﻧﻢ از ﭘﻨﺠﺮه ﻋﺸﻖ را دور ﺑﻴﺎﻧﺪازم!





‫ـــ رﻓﻴﻘﻪي ﻣﻦ، ﻓﻘﻴﺮه، ﺑﭽ‪ﻪي ﻏـﻮل! ﭼـﻪ ﺗـﻮ را

‫ﻳﻜـﺴﺎﻧﻨﺪ، اﻳـﻦ زﻧـﺎن ﺗﻴـﺮهروز و اﻳـﻦ ﻫﻤـﻪ ﻓﺘﻨـﻪﻫـﺎ، و ‫ﮔﺮﻓﺘﺎريي ﻣﻦ.

ﺑﻪ ﻣـﺎ ﺑﭙﻴﻮﻧـﺪ ﺑـﺎ ﻫﻤـﺎن ﺻـﺪاي ﻣ‪ﺤـﺎل،

‫ﺻﺪاﻳﺖ! ﺗﻨﻬﺎ درِ ﺑﺎغِ ﺳﺒﺰِ اﻳﻦ ﻧﻮﻣﻴﺪي(2) .

ﺻﺒﺤﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ در ﻣﺮداد. ﻃﻌﻤﻲ از ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ در ﻫﻮا

ﭘ‪ﺮﭘ‪ﺮ ﻣﻲزﻧﺪ؛ ـــ ﺑﻮﻳﻲ از ﭼﻮﺑﻬﺎي ﺧﻮﻳ‪ﺮﻳﺰ در اﺟﺎق، ـــ

‫ﮔُﻠﻬﺎ ﺧﻴﺴﻴﺪه ـــ ﮔﻠﮕﺸﺘﻬﺎ ﺗﺎراج ـــ ر‪ﺷْﺒﺎرِ ﺗُﺮﻋﻪﻫﺎ ﻣﻴﺎنِ

‫ﺑﺨﻮر(3) ؟ ‫ﻣﺰرﻋﻪﻫﺎ. ـــ راﺳﺘﻲ ﭼﺮا ﻧﻪ ﺑﺎزﻳﭽﻪﻫﺎ و

ﺑﻨﺪﻫﺎ ﻛـﺸﻴﺪهام ﻫﻤـﻪ از ﻣﻨـﺎره(4) ﺗـﺎ ﺑـﻪ ﻣﻨـﺎره؛

‫ﮔُﻠْﺮﺷﺘﻪﻫﺎ ﻫﻤﻪ از ﭘﻨﺠﺮه ﺗﺎ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮه ؛ زﻧﺠﻴﺮهﻫﺎي زر ﻫﻤـﻪ

‫از ﺳﺘﺎره ﺗﺎ ﺳﺘﺎره، و ﻣﻲرﻗﺼﻢ.





‫ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﺨﺎر ﻣﻲﻛﻨﺪ آﺑﮕﻴﺮِ ﺑﻠﻨﺪ(5).ﻛـﺪام ﺳـﺎﺣﺮه

‫ﻣـﻲرود ﻛـﻪ ﺑﺮﺧﻴـﺰد ﭘـﻴﺶِ رويِ ﻏـﺮوبِ ﺳـﻔﻴﺪ؟ ﻛـﺪام

‫ﺷﺎﺧﺴﺎرِ ﺑﻨﻔﺶ ﻣﻲرود ﻛﻪ ﻓﺮود آﻳﺪ؟





‫آن ﻣﻴﺎن ﻛـﻪ ﺳـﺮﻣﺎﻳﻪي ﻣﻠّـﻲ دود ﻣـﻲﺷـﻮد ﺳ‪ـﺮِ

‫ﺟﺸﻨﻬﺎي ﺑﺮادري، زﻧﮕﻲ از آﺗﺶِ ﭘ‪ﺸﺖ ﮔُﻠـﻲ ﻣـﻲزﻧـﺪ در

‫اﺑﺮﻫﺎ .





‫ﺑﺎ ﻃﻌﻢِ ﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪي از ﻣ‪ﺮﻛﱠﺐِ ﭼﻴﻦ، ﮔَـﺮدي ﺳـﻴﺎه

‫ﻣﻲﺑﺎرد، ﻧﺮم، روي ﺑﻴﺪار‪ﺧﻮاﺑﻴﻢ. ـــ ﺷﻌﻠﻪ ي ﺟﺎر را ﭘﺎﻳﻴﻦ

‫ﻣﻲﻛﺸﻢ، ﻣﻴﺎن ﺑﺴﺘﺮم ﻣﻲاﻓﺘﻢ، و ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ رو ﺑـﻪ ﺗـﺎرﻳﻜﻲ،

‫ﻣﻲﺑﻴﻨﻢﺗﺎن، دﺧﺘﺮانِ ﻣﻦ آي... ﺷﻬﺒﺎﻧﻮانِ ﻣﻦ!


*************************************



گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

زاگروس←البرز

پنجره را می گشایم:

روبه البرزنحیف

پلک می بندم.

پلک می بندم.

تا روزی

میان تنومندی

بلوط های زاگروس

با آوازکبکان و

زنگوله ی گوسپندان و

شیهه ی اسبانی

که مسیر تاریخ را

بهتراز هرمورخی پیمودند

چشم بگشایم.

چشم بگشایم:

تا طهران و

پارلمانتاریسم و

مشروطه

به سنگنوشته های پیرغارسوگند!

که بلوط های سرزمینم

به گاه ضرورت

شیرمردی می گردند

که سلاح درکف

میدانگاه را

از التذاذ نظامی خویش

پر می سازند

ای داغم از بلوط های بختیاری!

پلک می بندم.

پلک می بندم.

بر روی البرز نحیف .

درقاب چشمانی که منتظرند

تا درحماسه ای بی بد یل

دیگرباره

میان زاگروس

چشم بگشایم

چشم بگشایم:

به خجستگی !

که این البرزپیر

دیری ست

آلزایمرگرفته است و

زال وسیمرغ و

آرش وفریدونش را

از یاد برده است .

پلک ها را می بندم

تا...

                                            کرج -30شهریور

                                          رامین یوسفی

خداحافظ علول(علیمراد موری)

      

به پرواز درآمد؟!                                  رامین یوسفی

کی؟

اینچنین که می گویند:

دم صبح

یک شهریورگان یک  هزاروسیصد وهشتادو نه

همبال پرندگان مرداب انزلی

تا قاف عشق

کوچ کرد.

ای کاش این بار

خبر(حور)

آن یار پیررا برای من می آوردند

که چون ضحاک

جوانان شاعر را

تا دروازها ی قبرستان ها                                   

بدرقه می کندو

خودفاتحانه                     

با لبخنده ای از سرپیروزی برلب ها و

شیطنتی درچشمان یهودا گونه اش

به خانه با زمی گردد

یعنی که این بار هم

از دست ملک الموت

قسر در رفتم

وتا خبر مرگی دیگر

کفش هایش را واکس می زدو

با لباس های اتو زده

و دستانی حلقه در پیش و

گردنی به ظاهر از تواضع

مایل به چپ

دم دروازه ی قبرستان

حضارنالان را

به درون قبر

هدایت می کرد:

­­- بفرمایید...بفرمایید...خیلی خوش آمدید

سمت راست قبرمنوچهرشفیانی

کمی بالاتر ازقبرمنصورنوذری

نرسیده به قبر استاد علی محمدبهرامی...

اگرداخل شوید غسال ها

مزار را به شما نشان خواهد داد

نزدیک قبر سید که به سفارش خودش

تازه گورکن ها

با گلنگ دارند آنرا عمق می دهند

ای کاش این بار خبر (حور)مرگ  آن یار پیر را

به من می دادند

اگرچه خوشحالم نمی کند

ومی دانم با همین هیئت

تا چندی دیگر

حضار نالان دیگری را

 برمزار من

راهنمایی می کند

ویکی از دوستان را می گفت که :

سراغ نوح را می گرفت

با با یک تبانی مذهبی

او را غسالخانه

رهنمون سازد

ای کاش...

اما نه سیروس

فراسوی

خلسه ی ما دنیاییان

با آغوشی گرم از سوسن ها

درآسمانها

به انتظار علول ایستاده

تا به ماهم بگوید:

هی رفقا!

اصلن هیچ نگران نباشید                                                                                                                     

من پیشترک از شما آماده ام

وخداوند

برای شاعرجماعت

دانگی از بهشت را

منظور کرده است.

1/شهریور/ 1389

کرج- عظیمیه -45 کاج

شعر منتشر نشده‌ای از سید علی صالحی

 

 

 

 

 

 

 

سید علی صالحی زادهٔ ۱۳۳۴ شاعر و نویسنده معاصر  وی پایه گذار جریان موج ناب و جنبش شعر گفتار در شعر معاصر ایران و یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران بود....

 

برای کسی که نامش را بعد از مرگ به زبان خواهم آورد

نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت  خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!
حیرتا
بیدار نشین شب و روزی
که من بوده ام،
نه جغد به ویرانه ام دیده است و
نه واژه در دهان لال.
من
مقام خاک را
به توتیای نی از نماز ملکوت نوشته ام
تا به یاد آورم که از کجا آمده
چه کرده
و چرا آسمان را در خواب مومنان خسته
مرور می‌کنم.
پا بر خویش نهادن و از خود گذشتن
راه بر آمدن به آبی ها بود
راه رسیدن به آرامش.
من
پا برخویش نهادم و
از خود گذشتم
بی که بر آمدن از آفاق آفتاب را
خواسته باشم.
آبی ها خود به جانب ام آمدند.
آسمان ها، عشق، امید، آرامش
خود به جانب ام آمدند.
نه کم، نه زیاد،
او که
نظر به دعای دردمندان میهن من دارد
پیاله پرده پوش خویش را
به تشنگان چشم به راه باران
خواهد بخشید.
 

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

www.seemorgh.com/culture

منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 265

بازنشر اختصاصی سیمرغ