دوست هم ولایتی ام
سلام!
اگرخواستی خودت را
میان توله بورژوا های تهرانی
جابیندازی
کافی ست
گذشته ات رامچاله کنی و
به این جمع درآیی
مشروط بر اینکه ازقبل
لهجه ات را عمل کرده باشی و
ویرت بماند:
داس مزرعه تان و
امامزاده ای که بوقت احتجاج
به آن دخیل می بستی را
فراموش سازی
وبعد بروی به خیابان مطول ولیعصر
یک سامسونت و
چند کیلو کتاب روشنفکری
ازمیدان انقلاب
و پیپی با توتون های کاپتیان بلک
از بازارچه ی تجریش
فراهم نمایی
(فقط یادت باشد!"این یک چپق نیست" ،میشل فوکو را
چند صفحه در میان
خوانده باشی)
آنگاه بی درنگ
خودت را به خیابان گاندی برسان و
میزی در کافه شوکا دست وپا کن
ودرحالیکه چندکتاب روی میز گذاشته ای
با خودت شروع کن به صحبت کردن:
هوا اندلسی شده است؟!
کوبیسم نگات قسطنطنیه!
نقطه،خط،سطح صورتت
واسیلی کاندینسکی...
سپس سفارش کاپوچینو یی بده
تا دوستان شبه روشنفکرتازه ازگرد راه رسیدات بیایندو
بغل دستت بنشینند
وبحث داغ تان
نوش چشم هایی شود
که دارید
همدیگر را جلوشان کنف می سازید:
-براستی " نخبه کشی خودمانی"چه ساده اتفاق می افتد!
اصلن نخبه در جهان سوم
برای کشتن ،پرورده می گردد...
- ای بابا؟!
- بچه ها بیایید کمی با نجوم و
کیهان شناسی
دهن هامان رامرصع سازیم!
اصولن
ترصید این شب ها
با یک قهوه ی قجری خودمانی می چسبد
وتوصیفاتی منوچهری وار
از خیال یار
خاصه"شبی گیسو فروهشته به دامن" باشد
آه !
چه ستارگان تازه فروغی؟!
گمانم تاریخ
از گدازه هاشان
برگ هایش بسوزد
براستی گالیله چقدر احمق بود که می گفت:
"زمین برمحورخودوبه دور خورشید می چرخد"؟!
(فلسفه وحماقت؟!)
چقدر زهره سازش را بسازد؟!
امان از این دب اکبر ودب اصغر!
امان!
کاش می توانستم
دور از چشمان بنات النعش
خوشه ی پروین را بچینم و
چمان درآغوشش کشم!
دورازچشمان ممسک العنان
به کسی چه مربوط؟!
بگذار این مریخ هم از خجالت
درسرخی خویش
هی ذوب وذوب ترگردد
حالا که آسمان امشب
تنها
برای من است
بگذار ازکهکشان راه شیری
سیربنوشم
وقبل از سپیده
چند قطره شیر باقیمانده برپیراهن اشک آلوده ام را
پاک سازم
شاید
این مادر کیهانی دلش بسوزدو
وعده ای دیگر
این طفل معصومش را
با آغوش خویش
مرصع سازد.
(بربخیلش لعنت!)
دوست همتبار من!
در حالیکه سرت را به تایید حرف هاشان
بالا وپایین می بری
مواظب باش وهر از گاهی هم
گردنت را به نشانه ی افسوس
چپ وراست حرکت بده
تاتفریحی برای جناحینت باشد
وآه درونت را
که نشان از بلوغ سیاسی وفلسفی ات می باشد
به سمت صورت هاشان پف بده
وبه هر لطایف الحیلی که شده
بحث را بکش به سمت وسوی "دالای لاما"ومخالفان تبتی
اگر بخت با تو یار باشد
وستاره ات
از ساعت نحس اکبر زحل
گذشته باشد
آنوقت می توانی
تکه هایی ازشعرشاملو و
برش هایی از فروغ را
درهم آمیزی
وبا چند ترکیب زیبا
از پابلو نرودا
به خورد مثلن روشنفکران پیرامونت دهی
ودر حالیکه
آب دهانت را با ناز قورت می دهی
دود کاپیتان بلکت را
ولو کن توی کافه
ونگاهت را
میهمان پیراهن چهارخانه ی رفیق آواره ی روبریت ساز
آنوقت حرف "س"(سین) را
چنان بکش
تا سیگار وینستون دوستانت
به پایان رسد
فقط یادت باشد:
نه داس مزرعه تان
نه چکش آهنگری پدرت
ونه ستاره ی نحس ساعتت
ونه امامزادهای که وقت احتجاج
به آن دخیل می بستی را
هرگزبه یاد نیاوری
اینها می توانند
در تو
موجهای منفی ای ایجادنمایند
واعتماد به نفست را
در مباحث آینده ی گنده ترازدهانت
برهم زنند
به خاطر داشته باش
مبحث "امپرسیونیست"و"اکسپرسیونیست"
مباحث دهن پرکنی می باشند
خاصه "رئال جادویی"را هم بزنی تنگش
برای مسافرینی که تازه بلیط تهران بریده اند.
شنیده ام
قطار:شهرستان- پایتخت
به راه افتاده است
با واگن هایی پر از افه های عجیب و غریب
تا هرچه سریعتر
مسافرینش را
میان شوش و مولوی و ری
سرگردان سازد.
همولایتی!
اینها چیزهایی بود که توی این تهران غریب
به توآموختم
تافردا نروی شکوه کنی
وبرایم دست بگیری
که فلانی تو غربت دستم را نگرفت!
من دیگر باید بروم
باید بروم به سمت وسوی غربت دیارم
مثل بسیارانی که عمر شان را پای همین دماوند زال
خرج کرده اند
وعاقبت
بقچه هاشان را برداشتندو
هرکدامشان رفتند
سی ولایت خودشان
من هم دلم تنگ شده
می خواهم بروم امامزاده دخیل ببندم
فردا روز"چو" نندازید که فلانی آدم مدرنی نبود؟!
اصلن گوربابای هرچه مدرنیسم وایسم های عاریتی
دوست همولایتی ام!
حالا که قرار است
عمرت را پای این دماوند زال
بگذاری
آنقدر که لاخ لاخ موهایت
سپید شوند
همان چند اصطلاح کافی ست
واین نکته را فراموش نکن که:
از نگاه مردم
به برج میلاد
می توان ساعت ورودشان را
به تهران
تخمین زد
حالا نوبت توست
تمامی ابرهای البرز را بباری
بدور از چشمان گاوشگر هواشناسانی که
با گمانه هایی از اشتباه
نمی دانند
امروز کدامین جبهه قرار است
آسمان تهران را
اشکباران کند
که آسمان این شهر
همیشه از ابر چشمان
فال فروشان ودوداسپندی ها...
بارانی ست.
خداحافظ!
حالا نوبت توست
که ابرهای البرز را بباری.
من هم می خواهم بروم زاگروس
تا دلم را
با بلوطی تناور
پیوند زنم
شاید زین میان
یکی نغمه ی کبکی دری
به تجه ای برزند.
........................
ویر:یاد/تجه:سبزشدن تازه ی درخت وگیاه/نقطه،خط،سطح:اثری شگفت از واسیلی کاند ینسکی پیرامون مبانی هنرهای تجسمی