Ì رامين يوسفي
سوبژ كتيو بودن و كلي نگري در شعر فارسي تا قبل از نيما موضوعي است شناخته شده كه صاحبنظران بسياري بدان پرداخته اند. اين نوع نگاه كه دلايل خاص جامعه شناختي مختص به خود راداردبا ظهور پديده اي به نام« نيما» و «رهآوردي» با نام «شعر نو» رفته رفته وبه مرور تغييري در زاويه ديدشاعران ايجاد نموده وبا همه ي مقاومت وجبهه گيري اي كه از سوي كهن گرايان بروز داده شد خبر از يك تحول شگرف مي دادومنادي خبرمي داد كه«آي آدم ها» شعر وارد مرحله ي تازه اي از زيست خود شده است.زيستي هوشمندانه وبا طراوات كه خاص شرايط امروز ين اش بوده . نيما ماحصل شرايط ورويدادهاي آنروزگاران بودوطبيعتااگر نيمابروز نمي كردو اين كار را به انجام نمي رساند،نيمايي ديگر اين« بار» را به مقصد مي رساند چرا كه شرايط خبر از يك تحوّل اساسي مي داد.اگرچه نگاه هايي دُگم وجزم انديشاني چندبا مقاومت نشان دادن درمقابل اين جريان سعي بران داشتند تا آنرا متوقف سازند،اما استواري نيما خيلي جدي تر از اين برداشت هاي بيمارگونه بود.قصيده پردازان ومداحان وغزل سرايان ومسمط گويان وترجيح بند وتركيب بندومثنوي سرايان...با سابقه ي چند صد ساله واستحكام قالب هاشان آمده بودندتا نوزاد شعر نو را درمعركه اي پر از بغض وكينه ،هم لگد مال كنند وهم به سخره گيرندش:درهرحال[من]نوك خاري هستم كه طبيعت مرا براي چشم هاي عليل ونابيناتهيه كرده است.مقصود من خدمتي ست كه ديگران به واسطه ي ضعف فكر واحساسوانحراف از مشي سالمي كه طبيعت برايشان تعيين كرده است،از انجام آنگونه خدمت عاجزند...(نيما،زندگاني وآثار/دكترجنتي عطايي). اين نوع نگاه كه با يك تغيير ژرف در زاويه ديد همراه بود ،شعر فارسي را ابژكتيو و جزءنگر نمود. به اعتقاد هابرماس: شعرداراي كاركرد هاي هنري نيست بلكه اهداف و نيت هاي دروني شعر كاركرد هاي فلسفي وديالكتيك اجتماعي است. اما چه اتفاقي درعرصه شعرفارسي مي افتد كه اين كاركردها فلسفي و ديالكتيكي اجتماعي در شعر نيما ،بروز ونمود داده مي شود .
نيما يك فرد نبود بلكه محصول جنبشي به نام مشروطيت بود. برآيند تمامي حوادثي بود كه قبل از او رخ داده بود. همان «خرد جمعي»اي بود كه مي رفت تا تمامي تابوها ي فرتوت را كه در تمامي زواياي زندگي انسان معاصر چنبره زده بودند، بشكند و از انساني سخن به ميان آرد كه غم نان و پيچيدگي زندگي شهري سبب شد تاحق و حقوق شهروندي اش را جستجوي نمايد.نيما فرزند زمان خود بود و توانست باآشنايي و بهره گيري از مدرنيته شهري وساير سيستم هاي جديد اقتصادي وسياسي وفلسفي غرب، شعر مدرن را پي افكند. ظهور اومانيسم و آرمانگرايي اجتماعي و عدالتخواهي و … از جمله پيامدهاي شعر نيما بود.در دوران مشروطه شعربراي مردم يك عامل رسانه اي مي شود و مي بايست مردم را هم بخنداند و هم بگرياند و هم در كنار اين مسائل يك سري اطلاع رساني هايي را هم انجام دهد. بدين سبب است كه شعردر اين دوران كاملا شعار زده است و توام با عصبيت در كلام و موسيقي وهجو:ما ملت ايران همه با هوش وزرنگيم/افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم(نسيم شمال). نيما با حضور خود درفضايي اينچنيني مانند حوضچه ي آرامشي عمل مي كند و اين شتاب وسرعت ها را باآرامش و زيركي تمام مي گيرد و شعر را از صافي گذرميدهد وپالايش مي نمايد. اين نوع سرودن كه وصف الحال انسان آن دوران بود،هواداران و شاگرداني را به سمت و سو ي خود كشاند . شاگرداني كه يك چند نزد استادخويش تلمذ كردندو سپس هر كدام باكشف ظرفيت هايي درشعر ،راه خود راكوفتند.از ميان انبوه نام هاي آن سال ها : توللي،نادرپور، منوچهر شيباني ، هوشنگ ايراني، احمد شاملو، سياوش كسرايي، نصرت رحماني ، هوشنگ ابتهاج… را مي توان نام برد.اما در دهه هاي بعدي باحضور شاملو ، اخوان ، فروغ و سهراب سپهري مربعي در شعر نوشكل مي گيرد كه موجب اسطقس دارشدن هرچه بيشتر اين نوع سرودن مي گردد وهنوز تا كه هنوز است خوانندگان بسياري اين «چهار ضلعي»را به عنوان برجستگان شعر نوفارسي مطالعه و حتي نقد و بررسي مي نمايند .اما در كنار اين مربع خواني ها وقرائت ها ،جريانات اثر گذار ديگري نيز در شعر نو فارسي شكل مي گيرد كه هنوز هم زواياي ناشناخته و تعريف نشده ي بسياري درخود دارند. اخوان از خراسان خود را به يوش رساند و تلفيق دو فضاي خراساني و يوشيج غالب اشعارش را در برگرفت شاملو از بوش به تهران امد و توانست شعر يوشيج را كه از عناصر بومي و مازني نيز بهره مند بود و حال و هواي روستايي وجنگلي داشت به معماري شهر نزديك سازد و با پالايشي كه در وزن و نظام نشانه اي ونمادها بوجود آورد شعر سپيد را پي افكند .شعري كاملا شهري كه در آن حق و حقوق شهروندان كاملا لحاظ شده بود فروغ علي رغم اعتراف خود به نشناختن وزن و دست و پا گيري آن شعر را به گفتار نزديك كرد و بهره گيري صحيح از دكلاماسيون كه خواست واقعي نيما بود ثابت كرد كه عميقا وزن را مي شناسد سپهري هم كه در ابتدا ايراني زده بود باس فرها و حضرهايش عنصر عرفاني شعر نيما را در شعرش تقويت نمود عرفان سپهري را بر خلاف سفرش به هندوستان و آشتايي با بودائيسم هر بودي بودا بود نمي بايست آنجايي تلقي كرد بلكه عرفان سپهري ريشه در يوش دارد .اما از عصر رضا شاهي كه از 1299 آغاز مي شود تا شهريور 1330 و از شهريور1320 تا كودتاي 28مرداد 1332 و از كودتاي 1332 تا حدود 1340 و از حدود 1340 تا 1349 كه اوج مبارزه مسلحانه است تا سقوط سلطنت در بهمن 1357 صداها و جريانات ديگري در شعر ايجاد مي شود كه مهمترين انها موج نو ، شعرحجم ، شعر ديگر، شعر چريكي، شعر تجسمي ، شعر ناب و … مي باشد كه من اين حركتها رابدون در نظرگرفتن تقدم و تاخر هريك بر ديگري در نظر گرفته ام .عمده اين حركتها در دو جبهه هنر براي هنر و هنر براي مردم ، صف آرايي مي كند ولي چون موضوع بحث ما پديده اي مانند هوشنگ چالنگي مي باشد من از حجم آغاز مي كنم و چگونگي ورود او به شعر حجم كه شكل استحاله يافته موج نو مي باشد روياي خود از سكوي سرخدر مورد كشف حجم و انتشار بيانيه حجم گرايي مي نويسد كه : اين بافت زباني شناسنامه اش را در دريايي ها پيدا كرد تا آنجا كه گفتن با دلتنگيها با مكانيسم ذهني تازه اي برخورد كرد و در آنجا خيال خلجان ديگري داشتو برخورد اين دو با هم اين حركت تصويري فشرده اي را ايجاد كرد و با همان برخورد با دنياي تازه خيال بود كه منجر به كشف حجم و انتشارحجم گرايي شد .رويايي هر شعر خوبي را شعر حجم مي داند بنابراين مقدمات مرامنامه اي را تدارك مي بيند و به اتفاق دوستانش به جمع آوري امضاء جهت تاييد حجم مي پردازد درل سال 1348 عده اي شاعر ، نمايش نامه نويس ، معمار ،نقاش ،سينماگر… اين مرامنامه راتاييد كردند و عده اي نيز آن را امضاء نكردند بيژن الهي و هوشنگ چالنگي در آن زمان در سفر بودند و بعد هم به اصرار الهي اخذ امضاءها متوقف مي شود قبل از اين دفتر دستكها چالنگي توانمنديش را باس رودن اشعاري مقتدرانه به نمايش گذاشته بود و به يكي از مهمترين شاعران موج نو تبديل شد و با استيل زباني خاص سبب تحير شاعران و مخاطبان انبوهي شد كه تا قبل از ان در هيچ شعري يافت نمي شد شاملو شعرش را به قلل بختيار تشبيه كرد آتشي از او به بزرگي ياد كرد براهني به سوزناكي عرفان شعرش و محمد حقوقي و شمش لنگرودي به مهم بودنش اشاره كردند … اما متاسفانه بزرگي هوشنگ را براي هم نسلانش و نسلهاي پس از او تعريف و تحليل نكردند و صرف اشاره اي گذرنده يا مي خواستند رفع تكليف كنند يا از اين بزرگي او هراس داشتند و يا قدرت تجزيه و تحليل لازم را در مورد اشعارش نداشتند حتي عده اي از دوستانش از در كينه وارد شده و او را متهم به تاثيرپذيري از افسانهاي (تباي) كه شامل چند تراژدي از سوفوكل مي باشد مي نمودند .
شما با مطالعه تراژدي هاي سوفوكل از جمله اديب شاه ،الكترا و آنتيگون متوجه اين توهم باطل دوستان چالنگي مي شويد و بر خلاف اين اصل تاثيرپذيري خود يك جريان مثبت و سازنده مي باشد درخواهيد يافت كه هوشنگ چالنگي از اين تراژديها تاثير نپذيرفته و اگر هم پذيرفته فقط در لحن تراژيك اشعار اوست كه اين تاثيرات رخ مي نمايد و نه به لحاظ تصويري . هوشنگ سواي چند شهر چاپ شده اوليه اش در نشريات آن زمان در باقي اشعارش فرم و محتوا توامان و مكمل يكديگرند . شعر تكامل يافته اي كه قبل از چتلنگي در آثار هيچكدام از دوستان موج نويي يا شعر حجمي اش يافت نمي شد .توام بودن فرم محتوا در اشعار چالنگي حتي به جرات مي گويم كه قبل از شاملو اتفاق مي افتد و اين يكي از دقايق كارهاي چالنگي است دراماتيك بودن اشعار چالنگي نه به لحاظ قالب نمايشنامه اي بلكه به لحاظ لحن و تم ها و تصاويري است كه مخاطب را به فضاي تراژيك سوق مي دهد و اين به خاطر دانش دقيق او از درام است .ذوالفقار را فرود آر / برخواب اين ابريشم ! / كه از اوفيليا / جز دهاني سرودخواندن نمانده است / بهره گيري از عنصر مذهب و دين (اسلام –زرتشت- مسيح… ) در اين شعر و شعرهاي ديگر و تلفيق دو فضاي شرقي- غربي كه نهايت به نفع عنصر شرقي تمام مي شود ، آميختن تغزل و حماسه با هم كه در بيشتر اشعارش موج مي زند از جمله ويژگي هاي آثار اوست كه خواننده با خواندن هر كدام دچار هم ذات پنداري مي شود باقلبي ديگر بيا / اي پشيمان / اي پشيمان / تا زخم هايم را به تو باز نمايم / من كه اينك !/از شيارهاي تازيانه قوم تو / پيراهني كبود به تن دارم .عرفان حاكم بر شعر چالنگي عرفاني نيست كه آقاي براهني از آنها به برش هاسي شكيل متون عرفان ياد مي كند همان عرفان ارتجاعي كه در متون ما همواره به نفع آسمانها و نيروي ماوراءالطبيعه ختم مي شود بلكه بالعكس عرفاني است كاملا زميني و پويا كه در ان انسان با خواندن آن به زمين و زيباييهاي ان دل مي بندد و حتي تا تحقير مرگ پيش مي رود : اما من دورم دور / و مي توانم در اين يالها بخزم / و مرگ را تحقير كنم / در آميختن اسطوره هاي يوناني دومي مصري و… با عناصر و شخصيت ملي – اسطوره اي و بومي : كمان كشيده مي شود و من / شانه هايم را از اهي طولاني / بيرون مي برم ( زنگوله تنبل – ص 7 ) و چالنگي در اين شعر و اشعار ديگرش چون آرش مرزهاي ايران و توران را در مي نوردد .و ايضا در شعرهاي ايكارگوريافته و ايكاربي صداي بال كه ايكاروس را با اسطوره هاي ملي – مذهبي ( سياوش – ابراهيم ) در مي آميزد اگرچه چالنگي همه مذهبي و جهان وطن است .(زنگوله تنبل –ص86 و ص 87 ) من چالنگي را شاعر شب مي دانم . شبي هولناك كه حتي اگر در آن شب ها به صبح هم نزديك شود ايكوروار با كشته صبح ها و مه آلود بودن سحر مواجه مي شود : بي شكوهم مبين / من/ كشته ي صبحها كه نامهاي شگفت از آنها پرسيدم (ص86) صبح خواهد مرد / درگوش ها و جامه داني كهنه .ص21 شب كه مي روم / و آه هايم / بر رودي سايه افكنده است .(ص 28 )
در فضاي چنين شبهايي كه ترس با لذت مكاشفه آميخته مي گردد اما اين مكاشفه گاه به قيمت تكه پاره شدن برگاني مي ماند كه گرگ ها در كمين آنها نشسته اند و در اين سكوت بره هاست كه زنگوله تنبل مي شود تا نبادا گرگ هاي استبداد با خبر شوند و دسته جمعي به سوي بره ها يورش آورند اما چالنگي باكي ندارد و قلب تپنده اش او را وادار به شهيد شدن مي سازد و در دشت بي اعتنا به گرگ هاي سياست مدار زنگوله را به صدا در مي آورد تا همه را از سكوت برهاند : و اين زنگوله را / كه ماه به خون من آميخته / جايي كه دشت باشد و دشت / تكان خواهم داد .(ص 19 ) خلق تصاوير سوررئال كه نهابتا منجر به پريدن از سه بعد و شعشعه كلامي مي شود و ايجاد اسپاسمانتاليسم مي كند .در اين شعر است كه چالنگي بر خلف رويايي كه مي گويد حجم گرايي سوررئاليسم نيست ثابت مي كند كه او با آيختن اين دو از هر دو عبور مي كند : پس بياويزيد / نيازهاتان را / به پره هاي خوابم / كه چنين بي انحراف مي چرخم / باستاره هايي به كولم / سنجاق شده است / آدمي با خوانش اشعار چالنگي رعشه بر اندامش مي افتد .نوستالوژي در شعر ميراث به گونه اي است كه آدمي خسته از معماري شهري مي خواهد به دامان طبيعت بگريزد و در ميان قوم باز گردد و خاطرات گذشته را مرور كند همان قومي كه تاريخ بزرگ مردانش را به كام خود كشاند و گريه را در ميان مردمانش موروثي كرد : ميراث گريه ، آه/ در قوم من / سينه به سينه بود .چالنگي در بيشتر اشعارش در مقابل شبه مدرنيسم جبهه مي گيرد همان شبه مدرنيسمي كه با ورود شركت نفت ويليام ناكس دارسي مي رفت تا شكوه زاگرس را در كام خود بكشاند .
موسيقي نقش تعيين كننده در شعر چالنگي دارد و آدمي در اين اركستراسيون گاه به طبيعت و روستا و آواز شبان دعوت مي شود و گاه با ضربه آهنگي مواجه مي شود كه خويش را مي خواهد براي نبرد آماده سازد نبردي كه با تفرقه ميان قومش ( چارلنگ-هفت لنگ ) انداختند و مشروطه را از آنها ربودند اگر چه با توجه به فضاي دهه 40 و ايجاد بحث هاي شعر متعهد و شعر غير متعهد ، موج نو ، شعرچريكي و غيرهشعر چالنگي تمامي خصايص را در خود دارد و همه اينها هست و هيچكدام از اينها نيست و نميتوان به صرف امضايي او را در دهه اي خاص قرار داد شعر چالنگي شعر قرن ها و هزاره هاست كه همچنان اثرگذار خواهد بود شعر مدرن خوزستان با چالنگي آغاز مي گردد .
پس از چند سال به زودي شعر چالنگي مشتاقاني را يافت كه تحت تاثير او شروع به شعر سرايي كردند جوانان مشتاق كه همشهريش هم بودند و گاه به عشق ديدنش كيلومترها بايستي راهپيمايي كنند تا او را ببينند اگر چه اين سالها اين دوستان منكر همه چيز شده اند .
شعر ناب كه نامگذاري اش توسط آتشي صورت گرفت تحت تاثير چالنگي شكل گرفت اگر چه شمش لنگرودي در تاريخ تحليلي شعر نو شاعران ناب را متاثر از جالنگي و بيژن جلالي مي داد اما به زعم نگارنده كه تحقيقاتي در اين زمينه انجام داده تاثير بيژن جلالي را بر شاعران ناب منتفي مي دانم اين موضوعي است كه حتي خواننده با خواندن اشعار آن نيز به اين باور خواهد رسيد و فقط سلطه وسايه چالنگي را بر شعر ناب حس مي كند.سيد علي صالحي ، هرمز علي پور، حميد كريم پور ، يارمحمداسدپور و سيروس رادمنش 5 نفري بودند كه پنج ضلعي ناب را تشكيل دادند و سواي تقدم و تاخر هر يك در سرودن بعدها توانستند چند سالي بر شعر كشور اثر بگذارند اما موج ناب با انقلاب اسلامي براي چندسالي متوقف شد اما پس از چندي دچار استحاله شده و در شعر جنوب و كشور به شكل هاي متفاوت ودگرديسي شده بروز داده شد .
هر يك از شاعران ناب به گونه اي از چالنگي تاثير پذيرفتند سيروس رادمنش عرفان سوزناك را از شعر چالنگي مي گيرد و در شعرش تعميم مي دهد و تاكنون هم با اشاراتي به حوادث دردناك عرفاني چون حلاج ، بايزيد ، رابعه شعرش را به اين عرفان ارتعاجي تا ورطه نابودي مي كشاند با پيروزي انقلاب سيروس اشعاري را در نشريات آن سالها كه آنها شعرش را شعر انقلابي معرفي مي كنند چاپ مي كند و پس از چندي به دامان ناب باز مي گردد يار محمد اسدپور كه حتي تا اين سالها ايمان خود را به چالنگي حفظ كرده بود فرم موسيقيايي چالنگي را از شعرش وام گرفته است البته با اندكي از عرفان سوزناكش را كه در بر سينه سنگ ها …. كاملا اين تاثيرات رخ مي نمايند.سيد علي صالحي محتواي شعر چالنگي را در اشعار اوليه اش دستمايه كار خود قرار داد اما پس از سالياني با عبور از چالنگي ثابت كرد كه شعرش در حال پوست اندازي است و اين محتواگرايي سيد با گفتارسرايي ها هنوز ادامه دارد . هرمز علي پور به فرم اشعار چالنگي توجه مي كند و حتي به تركيبات و واژگان شعري او ، اگر چه اين سالها ديگر پوسته فرم را تركاند و محتوا گرا شد .حميد كريم پور هم تغزل چالنگي را چاشني كمي حماسه كرد و اين تغزل بي سبب به عشق ورزيدنهاي او در شبهاي پشت برج نيست اوج اين تغزل در (يكليا ) سرايي او در كتاب ( دل چه پير شود ) ديده مي شود آري هوشنگ چالنگي بزرگي بود كه عده اي به زيركي سعي برآن داشتند تا بزرگي هوشنگ را از نسل هاي جوان پنهان سازند.
صبح خوانان
ذالفقار را فرود آر
بر خواب اين ابريشم !
كه از «افيليا»
جز دهاني سرود خوان نمانده است.
درآن دم كه د ست لرزان بر سينه داري
اين منم كه ارابه ي خروشان را از مه گذر داده ام
*
آواز روستايي ست كه شقيقه ي اسب را گل گون كرده است
به هنگامي كه آستين خونين تو
سنگ را از كف من مي پراند !
*
با قلبي ديگر بيا
اي پشيمان
اي پشيمان !
تا زخم هايم را به تو باز نمايم
- من كه ! اينك !
از شيار هاي تازيانه ي قوم تو
پيراهني كبود به تن دارم –
*
اي كه د ست لرزان بر سينه نهاده اي
بنگر
اينك منم كه شب را سوار بر گا و زرد
به ميدان مي آورم.