هوش وحواس گل شب رونمایی شد

 

آپلودچپ:علی بابا چاهی -رامین یوسفی.روز رونمایی کتاب 

دیروز چهارشنبه هوش وحواس گل شب بو تازه ترین مجموعه شعر علی بابا چاهی شاعر ومنتقد معاصر درفرهنگسرای کوثر کرج رونمایی شد.در این رونمایی شاعران ومنتقدینی چند به نقد "شعر در موقعیت دیگر"که باباچاهی نظریه پرداز این گونه سرایش می باشد پرداختند.باباچاهی یکی از منتقدین مطرح وپرتلاش کشورمان می باشد که توانسته با نقد های خود فضای نقدوتشریح را گسترش دهد.درانتها علی باباچاهی درمورد آوانگاردیسم وموقعیت های مدرت وپست مدرن شعر ایران ونیز پیرامون شعردر موقعیت دیگر پرداخت.برای این شاعر ممنتقد ارجمند کشورمان آرزوی موققیت داریم.

تاریخ تحلیلی شعر نو ،کارستانی ست با کمترین اشتباهات چاپی

امشب فرصتی فراهم شد تا از نزدیک  شمس لنگرودی شاعر ،منتقد وپژوهشگر ارجمند را از نزدیک ببینم وپیرامون قسمتی از کارستان تاریخ تحلیلی (شعرناب)ابهام از ذهن  خویش وبرخی از خوانندگان این اثر گرانقدر بزدایم وپس از سال ها به این نکته که اصرار می ورزیدم : "شاعران ناب تحت تاثیر بیژن جلالی نبوده اند"دست بیابم.درتاریخ تحلیلی آمده است:"موج ناب  ازبطن چنین فضای  بی حرمت وهرزی،از بقایای رها شده ی انواع موج نو(موج نو،شعر حجم وشعر پلاستیک)با شعر چند شاعر جوان پیدا شد؛شاعران جوانی که عموما اهل مسجدسلیمان وتحت تاثیر هوشنگ چالنگی(شاعرمهم موج نو)وبعضا بیژن جلالی بوده اند.ونخستین آنان که معرفی شد ،آریا آریا پور(حمیدکریم پور)درمجله ی تماشا بود(تاریخ تحلیلی شعرنو/جلد4/ شمس لنگرودی/ص428/ چاپ دوم:1378/نشرمرکز).اینجانب که سال ها پیرامون شعر ناب کنکاش ومداقه داشته ام ودراین باره مقالات وتالیفاتی  داشته وآماده ی چاپ دارم،همواره با دوستان ناب به این مهم اشاره داشته ام که این شاعران اگرچه شعر جلالی را مطالعه نموده اند اما شعرشان هم به لحاظ فرم وهم به دلایل محتوایی ،تم ها وتصاویروسایر نکته های زیبایی شناختی ،تحت تاثیر جلالی نبوده اند وفضای اشعارشان باهم متفاوت اند.که اتفاقا آقای لنگرودی نیز بر این نکته صحه گذاشته ودراین باره بااین نظر همفکر بوده اند.امیدوارم درتجدیدچاپ و نشر های بعدی تدبیری اندیشیده شود تا تصحیح صورت گیرد.واز آنجایی که عزیزی چون لنگرودی بدلایل کمبود وقت وپرداختن به سایر کارها ی پزوهشی ،سخنرانی ها وسرودن ها امکان چنین تصحیح  ای را ندارند لازم دانستم که این مهم را برای جوانان وپژوهشگران واساتیدی که به شکل حرفه ای این مباحث را دنبال می کنند مطرح نمایم تا حداقل این نکته را اکنون دانسته ودرآینده  شرایطی فراهم گردد که نشر مرکز ویا هر انتشاراتی دیگری که قبول زحمت می کند این مهم را با هماهنگی  خود استاد لنگرودی برطرف نمایند،زیرا همین متون اسنادی برای آیندگانی می باشند که می آیندو شفاهیات را نخواهند پذیرفت ،آنهم در این عصر تندنگاری وتندخوانی مجازی.

ما ومنی در میتراییک

بگرد فتنه می گردی دگر بار /لب بامست ومستی،هوش می دار

                                                                        مولانا

چندی ست مالیخولیا در یکی از دوستان عود کرده وکار ش به هذ یان کشیده شده:«من شاعر میتراییکی نیستم...من عرق ریزان روح دارم....من دست به ابتکاری در اوزان زده وبا بهره گیری از شعر مولانا چنین وچنان...»نا رفیق من از اینکه خود اعتراف کرده ای که شاعر میتراییکی نیستی ،نیکو کاری انجام دادی وخلق را ازمالیخولیا وگزافه راحت نمودی!واز اینکه در عرق ریزان روحی به قهقرا کارت انجامید باز بعیدنمی نمودواز اینکه در بحور حضرت مولانا طبع آزمایی می نمایی خنده را باعث می شوی که می دانی ومی دانم ومی دانند که اندک آشنایی به تک بیتی و دوبیتی هیچ نداری وچه رسد به تنوع اوزان مولانا که مهمی اینچنین کار ابجدخوانی چون تونمی باشد.کارت از شبنامه وروزنامه به مولانا رسید است؟!شاید بحران بلوغ را می گذرانی وبسیار می بایست جانب عقل بداری!میتراییک مهد کودک نیست که ازطریق فیس بوک و وب عضو بگیری وبا زیرکی خویش را داعیه دار این مهم بدانی.نه جان من به استناد گفتار ونوشتار سیروس رادمنش ،کار ها از جانب من برای سیروس  که آن زمان در اراک بود ارسال وپس از بررسی نام میتراییک بر آنها گذاشته شد.حلقه ای که به سیروس پیش نهاد داده بودم حلقه ی شوش باشد.که شوش همواره درتمدن ایلامی-هخامنشی –ساسانی ...چه درمعماری وچه در فرهنگ از سرآمدان روزگار خویش بوده است.واینکه سیروس با هوشیاری نام پسندیده ی میتراییک را بر آن نهاد برای ما مایه ی خشنودی ست.البته میتراییکی که مدنظر ماست بامیتراییکی که شما پورداود را برداشته و انشا می کنی وبه خورد مخاطب غیر حرفه ای ومهدکودکی ها می دهی بسیار متفاوت است.پس به تشخیص خودت همان به که میتراییکی نباشی وازجنبشی بدین مهمی خویش را خلاص سازی وحرکات زیر پوستی ومرموزانه ات را من یکی رصد می کنم .حالا برو به شبنامه پناه ببرکه برای چنین جریان مهمی ازهمان ابتدا وصله ی ناجوری بودی.در انتها به تمامی عزیزان عرض می کنم که :میتراییک نه سایت مشترکی دارد ونه کسی بازیرکی ویکه تازی می تواندآن را به خود تعارف کند.در صورت موافقت 4عضو اصلی سایتی پیرامون میتراییک آذین صفحات اجتماعی الکترونیکی خواهدشدبه مجاز.تا مجاز اندر مجاز ما رابا واقعیت ها بیشترپیونددهدوهرمالیخولیایی هوا برش ندارد.

رادیو اینترنتی صدای ایران در گفتگو با رامین یوسفی

جایگاه شعر حافظ درمیان مردمدرگفتگو با رامین یوسفی

...همین بس که در کنار کتاب مقدس توی تاقچه ها وگنجه ها وکتابخانه های شخصی در کنار کتاب مقدس یک دیوان حافظ برای تفال قرار گرفته واین در حالی ست که حافظ پیش از این خود به استخاره وطالع درهنگامیکه ذهنش از انجام برخی کارهای بزرگ در می ماند به استخاره پناه می برد:به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم/بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم؟...طالع اگر مددکند دامنش آورم به کف...طالع یک دانش کیهانی بوده که یرانیان از زمان باستان با آن آشنا بودند وکارهای خطیر خویش را با این دانش کیهانی -جیهانی وجهانی انجام می دادند.این دانش درجنگ های مختلف به یغما رفت .در قسمت ماه یشت اوستا آمده :که تمامی تخمه ی گیاهان ونباتات در ماه نگهداری می شودواین درحالی ست که چندی پیش دانشمندان ناسا این موضوع را تایید کردند.کیانیان (کیهانیان)با استفاده از این بسیاری از پاسخ ها پیرامون جهان را داشتند...

متن کامل را از رادیو اینترنتی ایران صدا دریافت دارید

میتراییک اولین شیوه ی سرایش مدنی در شعرمعاصر-بخش دوم:رامین یوسفی- رضا بختیاری اصل- صادق کریمی

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

(علیمراد موری):علول؛شاعری که با لبخنده ای تا تحقیر مرگ پیش رفت

 

کوهواره

خاطره ی بلند کوه- پریشانی ابران

گم درنگونی ی خویش اما –

تنیده شودازیکی دل هزار پاره

همو که با خواب های سوخته ی نیزار می سوزد

تا-  ابریشم پلک منتظران

                              گمان زیستن را نوازش دهد

@@@

سراب بلند کوه – عطش دیگری دارد

به نوشیدن کف

به کناری که سایه ها می گریزند

ابران پاییز-

برکشیده باران ها

تا خاطره ی بلند کوه

میان دریچه وپلک نا گشوده

گم در نگونی ی خویش

تندیس سترگ تقدیر شود

@@@

میان تو وباران

تبسم فرشتگان

رکاب می زند

خاطره ی بلند کوه

پرسوخته ی تقدیر است

و- نگونی ی غلتان در خویش

چهارسوی بخت- اما

تاریک تر از اندوه ناظم

برطبل ها می کوبد.

 

تقدیر

پرتاب شونده نمی داند

کجای زمین می افتد؟!

پرتاب شونده نمی داند

کجای زمین می ایستد؟!

افتادن...

ایستادن...

و- شفافیت تازه ی صبح

لاژورد...

خواب های تازه

نام های تازه

جوانی خواهش را به سایه می کشاند.

@@@

پرتاب شدن

تبرک خاکستر

بر یشم دریا هااست.

 

                                     خیال

هرشب

با اشاره های شبانه

رنگ دیگری

به چشم می کشیم

به طواف خیال ها...

و...

هرصبح به آموختن زبان ها

برصخره ها نشسته ایم

طوفان ها به چشم

صاف صافی

به خط می شویم

به طواف خیال ها

تعویض کلاه ها

بازی دستان.

                                        بساک

باقی –

 همه اویم- سنگچین غبار-

                             تار.

پذیرای آسمانم-

که وانهاده غروب ها ش

که هموست – سامان بی دشت.

 

                           ...

تا رد این ستاره برانگیزد- فصل های دور

                 شانه کشم بر زخم

از بساک عریان- انگشت به اشاره می کشد:

    بهار؟!:

همان بازی ی پروانه ها

همان پراکندن عطرها

همان- درخت در قاب نور

...

باقی –

پرواز رخم به افتاب

و- ضمیر آب ...زلال

انگارسایبانی بی دشت بودم.

آسمان کیستم؟:

عقاب!

 

                                        چنگ

ازنای باد

می ستاند

هرنام را

چنگی برگرفته ست

از ندیم سالیان

-         اگر ازکرانه ها

راهی به اعماق بود

از زمین کنده می شدم

نام کیست

بی بادبان

در نای باد؟!

                                  به مرگ

بالشی از

پرکبوتران

درمرگ.

دوشاخه ی سدر و

شالی که باد را

می بافد

هرصبح

ازستون شیون

قد می کشد

وهرشب

به رد صدا های خاطر

بالشی می نهیم

به زیر سر.

                               ترانه ی تسکین

آن که می بوید

دهان رو به مرگ را

کودکی ست

که باز می ستاند

ترانه ی آخررا

اکنون بخوان

درجوار زندگان

-         هرکه دل داشت

گریه هم آموخت!  

 

علیمراد موری ؛متولد:1334پرواز: دم صبح1/شهریور/1389.علول شاعری بی هیاهو بود،با آرامش به دنیا آمد وبا آرامش از دنیا رفت.انچنان که می گویند نوزاد پس ازبه دنیا امدن می گرید؛اما دایی علول نقل می کند بعد از گریه ی کودکانه لبخندی ملیح بر لبان کودک بنشت.به هنگام مرگ نیز همین دایی در کنار غسال های غسالخانه نقل می کند :علول،عجیب در یک شهریور همان لبخند دوران کودکی را بر لب داشت.آری علول شاعری بود که نسبت به دیگر شاعران همولایتی اش ذاتا چهره وبیان ورفتاری آرام وبا متانت داشت واین ریشه در روح او وخانواده ی  ادب دوست او داشت.دوران دبستان را در دبستان جاویدسپری نمود ودوران راهنمایی ودبیرستانش که آن زمان سیکل اول  وسیکل دوم خوانده می شددر مدارس ودبیرستان های محمدرضا پهلوی سبز آباد همراه با شاعر پرآوازه ی ناب آریا آریا پور که از همسایگان ودوستان نزدیک او بودرا پشت سر نهاد.ابتدای انقلاب بود که چون جوانان پر شور همشهری وشاعرش بعداز اینکه فعالیت های فرهنگی چون شعر وروزنامه دیواری مدرسه هایی که درآنان درس می خواند را انجام می داد وارد گروه های ضد رژیم پهلوی  شدوبه اتفاق هرمز علی پور وآریا آریا پوروسیروس رادمنش وسید علی صالحی ویارمحمداسدپور...اولین راهپیمایی مردم مسجدسلیمان را ،علیه حکومت پهلوی راه اندازی نموده ودریکی از همین  راهپیمایی ها بود که سرهرمز علی پور بدست یکی ازمامورین ساواک شکسته شد.علول از انجاییکه دانش آموز زرنگی بود درکنکور دانشکده ی ادبیات تهران پذیرفته شدکه با مصادف شدن تعطیلی دانشگاه های کشور وانقلاب فرهنگی  دیگر ارتباط او با دانشکده قطع شد.مدتی در مسجدسلیمان دبیر ادبیات بودوپس از چندی ترجیحا از آموزش وپرورش بیرون آمده در کارهای مختلفی چون سد وچند اداره ی دیگر مشغول به کار شد؛ازآنجاییکه علول طبعی  آرام داشت کار کردن با هرگروه ودسته ای برایش دشوار بود.او از دغل بازی به سختی می رنجید وبه خانواده خاصه مادرش(دا)وابستگی خاصی داشت ومرگ مادر که چندی قبل از مرگ او اتفاق افتاده بود ،موجب گشت تا همگی گوش بزنگ باشیم که علول چیز طول نخواهد کشید که بدلیل مرگ مادر و وابستگی عاطفی بیش ازحد او به مادرش زندگی را ترک خواهدگفت.به هوشنگ چالنگی شدیدا عشق می ورزید واز میان دیگری ها به هوشنگ نگاهی دیگرگونه داشت.شعر اروپا وادبیات کلاسیک ایران را خوب می شناخت وترجیح می داد تا در نشریات استانی وکشور که بصورت تخصصی شعر وادبیات را دنبال نمی کنند اشعارش چاپ نگردد.همین اواخر بود که به اصرار خودمن ویارمحمد اسدپوراشعاری از او در چند هفته نامه ی استانی چاپ شده بودند.بیشترمطالعه می کرد و همیشه اعتقاد داشت که در یک فضای ایده ال اشعارش چاپ شوند.خدمت سربازی اش در شمال بود واشعاری را دران فضا سروده است که خواننده را به آن حا ل وهوا ها همراه می سازد.خاطراتش از شمال برای ما شنید نی بود.همیشه برای من صندوقچه ای داشت که کتاب های خاص خودش را جدای از کتاب های کتابخانه ایش در آن نگهداری می نمود .آن صندوقچه هم برای من وهم برای ترانه های پارسوماش غنیمت بود.درچاپ ترانه های پارسوماش به گردن من بسیار حق دارد وراهنما یی های او وعزیزانی چون یارمحمدو دکترقاسمی وهوشنگ چالنگی وعلی مقیمی بودندکه سبب شدتا این کار با اشکالات کمتری چاپ گردد.اولین شب شعر پس از انقلاب به همت ویاری علول درسالن مدرسه طالقانی راه اندازی شد که :شاعران وهنرمندانی چون:هرمز علی پور-سیدعلی صالحی- یارمحمد اسدپور- ابراهیم آبدانان وبازیگر سرشناس سینما وتلویزیون کشورمان جناب آقای:عزت الله مهرآوران...در این شب شعر وهنر شرکت داشتند که اطلاعیه ی آن در وبلاگ «تارازِ» درقسمت نامه ها وآلبوم عکس دوستان موجود است.علول شاعری بود که همه او را دوست می داشتند وبه لحاظ شعری می دانست چگونه از انرژی کلمات وترکیبات بکر استفاده نماید.موجز بودن وفرمیک بودن از ویژگی شعرهای اوست .اگرچه او ناب می سرود ودر این رابطه ادعایی نداشت اما شاعرانی چون اوِِ ورستم اله مرادی وملک شیرمردی , به شعر ناب قوت می دادند.بررسی اشعار او را می گذارم برای وقت فرزانه ای چرا که با شنیدن خبر پرواز اوبه دلیل شرایط کاری با گریه به کرج رفتم وبا گریه به مسجدسلیمان بازگشتم. شاعران بسیاری در مورد او وکارهایش اظهار نظر نموده اند که براهنی یکی از آنان است.که قضاوت این نظر باشد به عهده ی خواننده ی حرفه ای.اگرچه سخاوت قلم براهنی وبراهنی ها با توجه با به شرایط اکنون موجب گشته است تا دیگر آن شور وشعر در فضای حاکم بر ادبیات کشور رایج نگرددویا کمرنگ نماید اما دیر یا زودفضاهای تازه ای در ادبیات رخ خواهد نمود وبه بوته ی نقد وآزمایش کشیده خواهند شد.  پروفسور براهنی در مورد شعر های چاپ شده ی علول درکتاب :شعربه دقیقه ی اکنون  می نویسد: علی  مراد موری ( علول ) گرفتار لحن عام و« اتوماتیزه »ی شعر معمولی روزگار ماست ...(گزارش به نسل بی سن فردا/رضا براهنی/ص191/چاپ اول/نشرمرکز)

آری علول شاعری بود که با لبخند به دنیا امد وبا لبخنده ای این خاکدان را ترگ گفت.مرگ مغزی او وانجام عمل های ناموفق موجب گشت تا دم صبح یکم شهریورگان دربیمارستان شرکت نفت اهواز جان به جان آفرین تسلیم نماید.اودرمیان فامیل ومردم محل از احترامی خاص برخورداربودوهمین چندی پیش بود که مردم هم محله اش پشت برج گرد او جمع گشته تا نامه ای برای وزرات و فرمانداری واستانداری بنویسد تا مردم این محله که ازگاز ونفت در رنج بودندبا حمایت دولت این نقاط آلوده را درمقابل خرید مکانشان ترک گویند تا بلکه در جایی زندگی کنند که آلودگی نفتی وگاز کمتری داشته باشد.علول در این رابطه نیز بسیار پیگیر بودوهمیشه همراه مردم عزیزمحله اش در این کارها شرکت می جست.مادران بختیاری برای تحبیب وعزیزشمرن وتصغیر نام های بلند بالایی چون علیمراد را (علول)وسلطانمراد را(سلون ) بکار می برند. یاد این شاعر ارجمند که مرگ را با لبخنده ای حقیر شمرد گرامی باد.

 

 

سیروس رادمنش وجانب کلمات

اولین برنوشت حلقه میتراییک :سیروس رادمنش.تکرارواشکالات دربرخی از اشعار بدلیل فضای کم هفته نامه می ب

حلقه ی میتراییک ودومین برنوشت سیروس رادمنش برآن

حلقه ی میتراییک وبلاگ یا وبسایت شخصی ندارد

حلقه میتراییک هیچ وبلاگ یا وب سایت رسمی ای تا کنون نداشته است.دوستانی که با این عناوین دلتنگی ها ویا تحریفات خود را در این به قول خود ،رسمیات می نویسند ،مطالب شان درباره ی میتراییک ارزش ادبی وتاریخی ندارد.زمانی یک وب در این زمینه رسمیت دارد که با حضور وامضای همه ی اعضای میتراییک باشدوبس.دوستی که می نویسد من در خوابگاه نامی از رامین یوسفی نشنیده ام ،باید خواننده بداند که آن خوابگاه دانشجویی نبوده واین دوستان از بی مکانی به ستاد شبانه روزی نماینده ای از اهواز پناه برده بودند.ویا دوستی که جلو ماشین فلان شهردار ویا فلان نماینده غلت می زند،خواننده نمی داندکه این آقا برای خودشیرینی حاضراست به (خاک)اسفالت۶۰درجه ی ذلت خوزستان خودش را بیاندازدتا برای خودشیرینی...نه عزیزان شما خدایگان حاشیه وتوطئه وخواب وبی هوشی هستید ویک شبه هم کسی میتراییکی نمی شود .حال هی بشین وبگو من فلان ومن ...پس میتراییک هیچ وب رسمی ای ندارد مگر با حضور اعضاء.برای هرخیره سری ساده است که واژه ی رسمی را کنار وب میتراییکی خود بگذارد.این کارها نتیجه ای ندارد وبا تحریف تاریخ هم نمی توانی چاره ای بسازی.اینگونه نوشتارها ازذهنی آشفته نشأت می گیرد وبس.آنقدر عکس ونامه ومدرک هست که کیش مات شوی،پس هیچ وبلاگی در رابطه با میتراییک رسمیتی ندارد.؟

      برندگان نوبل ادبيات از آغاز تا امروز

  1.                                    
  2. جايزه نوبل ادبيات، معتبرترين و ارزشمندترين جايزه ادبي جهان به حساب مي‌آيد. اين جايزه همه ساله بسياري از نويسندگان، شاعران، مقاله‌نويسان، منتقدان و روزنامه‌نگاران را به هيجان مي‌آورد و گمانه‌زني‌هاي بسياري را موجب مي‌شود.

    صرف نظر از جهت‌گيري‌هاي آكادمي نوبل در رشته ادبيات، به خصوص طي سال‌هاي اخير، همواره عده‌اي در طول 108 سال اخير زبان به تحسين انتخاب‌هاي آكادمي گشوده‌اند و عده‌اي ديگر نيز به انتقاد از نوبل پرداخته‌اند.

    كساني كه موافق انتخاب‌هاي نوبل هستند، استدلال مي‌كنند كه اين انتخاب، براساس نظر بسياري از ناشران، نويسندگان و منتقدان معرفي مي‌شود. مخالفان هم خرده مي‌گيرند كه چرا اولا نامزدهاي دريافت جايزه در هر سال اعلام نمي‌شود و درثاني بسياري از بزرگان ادبيات در زمان حياتشان نوبل نگرفتند كه اعطاي جايزه نوبل به آن‌ها مي‌توانست سطح اين جايزه را فراتر از آن‌چه كه امروز هست، ببرد. ضمن آنكه شائبه سياسي بودن اين جايزه نيز طي سالهاي اخير قوت گرفته است.

    اين دسته مي‌گويند كه اگر هم نوبل اكنون اعتباري دارد به واسطه اهداي جايزه به بزرگاني چون آلبر كامو، ژان پل سارتر، رومن رولان، ويليام فاكنر، ارنست همينگوي، جان اشتاين‌بك، گابريل گارسيا ماركز، توماس مان، هرمان هسه، روژه مارتين دوگار، ويليام گولدينگ و ساموئل بكت است.

    از جمله معروف‌ترين چهره‌هاي ادبي كه موفق به دريافت جايزه ادبي نوبل نشدند، از جيمز جويس، مارسل پروست، نيكوس كازانتزاكيس، آنتوان چخوف، لئو تولستوي، جورج اورول، جي.‌دي.‌سلينجر، فرانتس كافكا، ويرجينيا وولف و آلن‌رب‌گريه مي‌توان نام برد.

    اين جايزه يكي از چند جايزه‌اي است كه بنا بر وصيت «آلفرد برنهارد نوبل» (1833-1899) شيميدان سوئدي، به‌وجود آمد. نوبل كه با اختراع ديناميت و باروت بدون دود (نيتروگليسيرين) ثروت سرشاري عايدش شده بود، وقتي مشاهده كرد كه از اختراع او، برخلاف انتظارش، براي افزايش قدرت سلاح‌هاي جنگي و آدم‌كشي استفاده مي‌شود، سخت متاثر و نگران شد و تمام سرمايه و دارايي خود را وقف پاداش به برگزيدگان علم و ادب و صلح جهان كرد.

    بنابر وصيتنامه نوبل، از درآمد سرمايه نه ميليون دلاري او، پنج جايزه در رشته‌هاي فيزيك، شيمي، پزشكي، ادبيات و صلح به‌وجود آمد تا هر سال به مردان و زناني، صرف‌نظر از مليت آن‌ها اعطاء شود كه خدمات ارزنده‌اي به «نفع بشريت» انجام داده باشند. اين جوايز نخستين بار در سال 1901 به برگزيدگان اعطاء شد. در 1969 هم جايزه‌اي براي علوم اقتصادي شكل گرفت.

    جايزه نوبل ادبيات به شخصي تعلق مي‌گيرد كه در زمينه ادبيات، برجسته‌ترين اثر- با ماهيت معنوي- را آفريده باشد. اين جايزه شامل مدال طلا، ديپلم و مبلغي پول است كه مبلغ آن از 42 هزار دلار در 1953 به يك ميليون و 400 هزار دلار در 1993 افزايش يافته است.

    جايزه در دسامبر هر سال، هم‌زمان با سالگرد مرگ «نوبل» توسط آكادمي سوئد در استكهلم، با حضور پادشاه سوئد، اعطا مي‌شود. معمولا هم جايزه به مجموع آثار چاپي نويسنده تعلق مي‌گيرد، نه به يك اثر خاص. گاهي هم جايزه به دو يا سه نويسنده به‌طور مشترك داده مي‌شود. در بعضي از سال‌ها هم ممكن است جايزه بدون برنده يا معوق بماند. كما اينكه در سال‌هاي جنگ جهاني دوم، در فاصله سال‌هاي 1940 تا 1943، جايزه به كسي داده نشد.
    فردا قرار است برنده جايزه نوبل ادبيات در سال 2008 از سوي آكادمي نوبل در سوئد معرفي شود.


    اسامي برندگان نوبل ادبي از آغاز تا سال 2007 ميلادي

    1901 ؛ رنه فرانسواسولي پرو دوم (1839 -1907 ، فرانسوي) به خاطر اشعارش
    1902 ؛ تئودور مونرن (1817-1903 ،آلماني) به خاطر آثار تاريخيش.
    1903؛ بيورنستيرنه بيورنسن (1832-1910 ، نروژي) به خاطر رمان‌ها، اشعار و نمايشنامه‌هايش
    1904؛ فردريك ميسترال (1830 -1914، فرانسوي) به خاطر اشعارش، و خوزه ايچگاري‌اي ايساگوئري (1832 -1910، اسپانيايي) به خاطر نمايشنامه‌هايش .
    1905؛ هنريك سينكيويچ (1846-1916 ، لهستاني) به خاطر رمان‌هايش
    1906؛ جوزوپه كاردوچي (1835-1907،ايتاليايي) به خاطر اشعارش
    1907؛ راديرد كيپلينگ (1865 -1936، انگليسي) به خاطر داستان‌ها، رمان‌ها و اشعارش
    1908؛ رودولف كريستف اويكن (1846،1926،آلماني) به خاطر داستان‌هاي فلسفيش
    1909؛ سلمالا گرلوف (1858،1940، سوئدي) به خاطر رمان‌ها و اشعارش
    1910؛ پل فن لودويگ هيزه (1830-1914 ،آلماني) به خاطر اشعار، رمان‌ها و نمايشنامه‌هايش
    1911؛ موريس مترلينگ (1862-1949، بلژيكي) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1912؛ گرهارت هاوپتمان (1862-1946،آلماني) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1913؛ سررابيندرانات تاگور (1861-1941،هندي) به خاطر اشعارش.
    1914؛ جايزه داده نشد
    1915؛ رومن رولان (1866-1944،فرانسوي) به خاطر رمان‌هايش
    1916؛ ورنرفن‌ هايدنستام (1859-1940،سوئدي) به خاطر اشعارش
    1917؛ كارل گلروپ (1857-1943،دانماركي) به خاطر رمان‌ها و داستان‌هاي كوتاهش
    1918؛ جايزه داده نشد
    1919؛ كارل فردريك شپيتلر(1845-1924،سويسي)به خاطر حماسه‌ها ، داستان‌هاي كوتاه و مقالاتش
    1920؛ كنوت هامسون(1859-1952،نروژي) به خاطر رمان‌هايش
    1921؛ آناتول فرانس(1844- 1924،فرانسوي) به خاطر رمانها، داستانهاي كوتاه و مقالاتش
    1922؛ خاثينتو بناونته‌اي مارتينز(1866-1954،اسپانيايي)‌به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1923؛ ويليام باتلرييتس (1865-1939،ايرلندي ) به خاطر اشعارش
    1924؛ ولاديسلاو ستانيسلاو رايمونت (1867-1925، لهستاني ) به خاطر رمان‌هايش
    1925؛ جورج برنارد شاو (1856-1950 ، انگليسي) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1926؛ گراتسيا دلدا (1875-1936،ايتاليايي) به خاطر رمان‌هايش
    1927؛ هانري برگسون (1859-1941،فرانسوي) به خاطر آثار فلسفي‌اش
    1928؛ سيگريد اوندست (1882-1949،نروژي) به خاطر رمان‌هايش
    1929؛ توماس مان (1875-1955،آلماني) به خاطر رمان‌هايش
    1930؛ سينكلر لويس (1885-1951،آمريكايي) به خاطر رمان‌هايش
    1931؛ ايك آكسل كارلفت (1864-1931،سوئدي) به خاطر اشعار غنائيش
    1932؛ جان گالزورثي (1867-1933،انگليسي) به خاطر رمان‌ها، نمايشنامه‌ها و داستانهاي كوتاهش
    1933؛ ايوان الكسيويچ بونين (1870-1953،روسي) به خاطر رمان‌ها، داستان‌هاي كوتاه و اشعارش
    1934؛ لوئيچي پيراندلو (1867-1936، ايتاليايي) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1935؛ جايزه داده نشد
    1936؛ يوجين گلادستون اونيل (1888-1953،آمريكايي) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1937؛ روژه مارتن دوگار (1881-1957،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
    1938؛ پرل س.باك (1892-1973،آمريكايي ) به خاطر رمانهايش
    1939؛ فرانس اميل سيلانپا(1888-1964، فنلاندي) به خاطر رمانهايش
    1940؛ جايزه داده نشد
    1941؛ جايزه داده نشد
    1942؛ جايزه داده نشد
    1943؛ جايزه داده نشد
    1944؛ يوهانس ويلهلم ينسن (1873-1950،دانماركي) به خاطر اشعار و رمان‌هايش
    1945؛ گابريلا ميسترال (1899-1957، شيليايي) به خاطر اشعارش
    1946؛ هرمان هسه(1877-1962،آلماني) به خاطر اشعار و مقالاتش
    1947؛ آندره ژيد (1869-1951،فرانسوي) به خاطر رمان‌هايش
    1948؛ توماس استرنزاليوت (1888-1965،انگليسي) به خاطر اشعار، مقالات و نمايشنامه‌هايش
    1949؛ ويليام فاكنر (1897-1962،آمريكايي) به خاطر رمانهايش
    1950؛ برتراند راسل (1872-1970،انگليسي) به خاطر آثار فلسفيش
    1951؛ پرفابيان لاگركويست (1891-1974،سوئدي) به خاطر رمان‌هايش، مخصوصا باراباس
    1952؛ فرانسوا مورياك (1855-1970،فرانسوي) به خاطر رمان‌ها، مقالات واشعارش
    1953؛ سروينستن چرچيل (1874-1965،انگليسي) به خاطر مقالات و آثار تاريخيش
    1954؛ارنست همينگوي(1899-1961،آمريكايي)به خاطر رمان‌ها و داستانهاي كوتاهش
    1955؛ هارولد لاكسنس (1902،سوئدي) به خاطر رمان‌هايش
    1956؛ خوان رامون خيمه‌نز (1881-1951،اسپانيايي) به خاطر اشعارش
    1957؛ آلبركامو (1913-1960،فرانسوي) به خاطر رمانهايش
    1958؛ بوريس پاسترناك (1890-1960،روسي) به خاطر رمان‌هايش، مخصوصا «دكتر ژيواگو»، او جايزه را نپذيرفت
    1959؛ سالواتور كواسيمودو (1901-1968،ايتاليايي) به خاطر اشعار غنائيش
    1960؛ سن ژان پرس (1887-،فرانسوي) به خاطر اشعارش
    1961؛ ايوو آندريچ (1892-1975،يوگسلاويائي) به خاطر رمان‌هايش
    1962؛ جان اشتاين‌بك (1902-1968،آمريكايي) به خاطر رمان‌هايش
    1963؛ گئورگ سفريس (1900-1971،يوناني) به خاطر اشعار غنائيش
    1964؛ ژان پل سارتر (1905-1980،فرانسوي) به خاطر آثار فلسفي و رمان‌هايش. جايزه را نپذيرفت
    1965؛ ميخائيل شولوخوف (1905-1984،روسي) به خاطر رمان‌هايش
    1966؛ شميويل يوزف آگنان (1888-1970،اسرائيلي) به خاطر داستان‌هايش درباره يهوديان اروپاي شرقي؛ ونلي زاكس (1891-1970،آلماني- سوئدي) به خاطر اشعار و نمايشنامه‌هايش درباره يهوديان
    1967؛ ميگل آنخل آستورياس (1899-1974،گواتمالايي) به خاطر آثارش درباره شخصيت و سنت‌هاي مردم كشورش
    1968؛ ياسوناري كاواباتا (1899-19972،ژاپني) به خاطر رمان‌هايش
    1969؛ سميوئل بكت (1906-1990،ايرلندي) به خاطر رمان‌ها و نمايشنامه‌هايش
    1970؛ آلكساندر سولژنيتسين (1918- روسي) به خاطر رمان‌هايش
    1971؛ پابلو نرودا (1904-1973،شيليايي) به خاطر اشعارش
    1972؛ هاينريش بل (1917-1985،آلماني) به خاطر رمانها، داستانهاي كوتاه و نمايشنامه‌هايش
    1973؛ پاتريك وايت (1912-،استراليايي) به خاطر رمان‌هايش
    1974؛ ايونيد يونسن (1900-1976،سويسي) به خاطر رمانها و داستانهاي كوتاهش؛ و هانري ادموند مارتينس (1904-1978،سويسي) به خاطر مجموعه آثارش
    1975؛ يوجينيو مونتاله (1896-1981،ايتاليايي) به خاطر اشعارش
    1976؛ سائول بلو (1915-، آمريكايي) به خاطر رمانهايش
    1977؛ ويسنته آلكسياندر (1898-1984،اسپانيايي) به خاطر اشعارش
    1978؛ ايساك بشويس سينگر ((1904-،متولد لهستان) به خاطر رمان‌ها و داستانهاي كوتاهش
    1979؛ اوديسئوس ايليتيس (1912-1996،يوناني) به خاطر اشعارش
    1980؛ چسلاو ميلوش (1911-،لهستاني) به خاطر اشعارش
    1981؛ الياس كانتي (1905-متولد بلغارستان) به خاطر آثار داستاني و غير داستاني‌اش
    1982؛ گابريل گارسيا ماركز (1928-،كلمبيايي) به خاطر رمان‌ها و داستان‌هاي كوتاهش
    1983؛ ويليام گلدينگ (1911-، انگليسي) به خاطر رمانهايش
    1984؛ ياروسلاو سيفرت (1910-،چكسلواكي) به خاطر اشعارش
    1985؛ كلود سيمون (1913-،فرانسوي) به خاطر اشعارش
    1986؛ ول سوينكا (1934-، نيجريه‌اي) به خاطر اشعار، نمايشنامه‌ها و رمانهايش
    1987؛ ژوزف برودسكي (1940-،روسي) به خاطر اشعارش
    1988؛ نجيب محفوظ (1912-،مصري) به خاطر رمان‌ها و داستانهاي كوتاهش
    1989؛ كاميلو خوزه سلا (1916- ،اسپانيايي) به خاطر رمان‌هايش
    1990؛ اوكتاويو پاز (1914-،مكزيكي) به خاطر اشعارش
    1991؛ ني‌دين گوردمير (1923-،اهل آفريقاي جنوبي) به خاطر مجموعه آثارش
    1992؛ درك والكات (-،اهل جزاير هند غربي) به خاطر آثار ادبي شعر گونه‌اش
    1993؛ توني ماريسن (1931-،سياه پوست آمريكايي) به خاطر مجموعه آثارش
    1994؛ كنزا بورواوئه (1935-،ژاپني) به خاطر رمانهايش
    1995؛ شيموس هيني (1939-،ايرلندي) به خاطر بيان مصائل ملت ايرلند در اشعارش
    1996؛ ويسلاو شيمبورسكا (1923-لهستاني) به خاطر اشعارش
    1977؛ داريو فو (1926 ـ ايتاليائي) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    1998؛ ژوزه ساراماگو (1922 ـ پرتغالي) به خاطر رمان‌هايش به خصوص كوري
    1999؛ گونتر گراس ( 1927 ـ آلماني ) به خاطر رمان‌هايش
    2000؛ گائو شين‌جيان چين ( 1940 ـ‌ چيني) به خاطر رمان‌هايش
    2001؛ و. س. نايپول ( 1932 ـ ترينيدا و توباگو)
    2002 ؛ ايمره كرتس ( 1929 ـ مجارستاني) به خاطر رمان‌هايش
    2003 ؛ جان ماكسول كوئتزي (1944 ـ آفريقاي جنوبي )
    2004؛ آلفرده يلي‌نك ( 1946 ـ اتريشي ) به خاطر رمان‌هايش
    2005 ؛ هارولد پينتر (1930 ـ انگليسي ) به خاطر نمايشنامه‌هايش
    2006؛ اورهان پاموك ( 1952 ـ ترك ) به خاطر رمان‌هايش.
    2007؛ دوريس لسينگ (1919 - انگليسي، متولد كرمانشاه) به‌خاطر داستان‌هايش

    منبع: خبرگزاری فارس
    1. گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست...
      لطفا با نظرات خود به غنی تر شدن مطالب سایت کمک کنید. با تشکر

  3.  
  4. -->

    1. #2
    1. A.m.ir آفلاین است
    2. مدیر کل آواتار A.m.ir

    3. تاریخ عضویت
    Jun 2008
    موقعیت
    Iran
    ارسالها
    590
    1. پیشفرض نوبل ادبيات 2008 در دستان «لوكلزيو» فرانسوي



      طبق اعلام آكادمي سوئدي نوبل، «ژان ماري گوستاو لوكلزيو» نويسنده فرانسوي رمان «بيابان» برنده نوبل ادبيات سال 2008 شد.

      به نقل از پايگاه اينترنتي آكادمي نوبل، «ژان ماري گوستاو لوكلزيو» (Jean-Marie Gustave Le Clézio)نويسنده شصت و هشت ساله فرانسوي رمان «بيابان» برنده جايزه ده ميليون كروني نوبل ادبيات سال 2008 شد.

      بنا بر اين گزارش، «هوراس اينگدال» دبير دائمي هيئت داوران بخش نوبل با اعلام اين خبر «لوكلزيو» را «نويسنده‌ي سبك‌هاي جديد، ماجراجويي‌هاي شاعرانه و كاشف بشريت ورا و مارواي تمدن حكم‌فرا» توصيف كرد.

      «لوكلزيو» در حالي خبر برنده شدنش را نوبل ادبيات 2008 شنيد كه مشغول خواندن رماني نوشته «استيگ داگرمن» نويسنده سوئدي بود.

      «لوكلزيو» از نويسندگاني بود كه هفته‌هاي گذشته نام‌اش در بيشتر گمانه‌زني‌هاي منتقدان ادبي شنيده مي‌شد.

      انتخاب «لوكلزيو» به‌عنوان برنده نوبل ادبيات سال 2008 از اين جهت موجب شگفتي‌ منتقدان ادبي جهان شده است كه به تصور غالب آن‌ها آكادمي نوبل به نويسندگاني جايزه مي‌دهد كه سياسي كار باشند، در حالي كه «لوكلزيو» پيشينه سياسي ندارد.

      منتقدان و روزنامه‌نگاران سوئدي نيز در هفته گذشته «لوكلزيو» را از شانس بيشتري نسبت به ديگر نويسندگان جهان براي دريافت اين جايزه برخوردار مي‌دانستند.

      «لوكلزيو» پس از اعلام رسمي برنده نهايي نوبل ادبيات به كنفرانسي مطبوعاتي در محل ساختمان انتشارات «گاليمار» فرانسه دعوت شد و به‌همين مناسبت راس ساعت سه و نيم عصر به وقت پاريس در اين كنفرانس مطبوعاتي شركت كرد.

      اين كنفرانس در حالي برگزار شد كه روزنامه‌نگاران و خبرنگاران رسانه‌هاي مختلف جهان روبروي ساختمان انتشارات از ساعت‌ها قبل ازدحام كرده بودند.

      «لوكلزيو» در اولين واكنش‌ها خود به اين خبر در كنفرانس مطبوعاتي انتشارات «گاليمار» گفت: «من بسيار تحت تاثير قرار گرفته‌ام و فوق‌العاده شگفت‌زده شده‌ام. اين جايزه افتخار بزرگي براي من است.»

      وي در ادامه و در پاسخ به اين سئوال كه چه احساسي دارد گفت: «باورم نمي‌شود، كمي احساس ترس، كمي خوشحالي و كمي نشاط دارم.»

      لوكلزيو همچنين در پاسخ به اين سئوال كه با ده ميليون كرون (تقريبا يك ميليون يورو) جايزه نقدي خود چه كار خواهد كرد، گفت: «كلي قرض دارم كه بايد اول از همه آن‌ها را تسويه كنم.»

      لوكلزيو 13 آوريل سال 1940 در نيس فرانسه بدنيا آمده و تا به امروز بيش از چهل كتاب نوشته است. پدرش جراحي انگليسي بود و مادرش از نسلي از انگليسي‌ها بود كه در قرن هجدهم به «ايل موريس» مهاجرت كردند.

      لوكلزيو در هشت سالگي به همراه خانواده به كشور «نيجريه» رفت. پدرش در اين كشور پزشك جنگ جهاني دوم بود. لوكلزيو از كودكي به همراه زبان مادري‌اش فرانسوي، انگليسي را نيز فراگرفت. وي پس از اتمام تحصيلات متوسطه به دانشگاه «بريستول» رفت و در اين دانشگاه زبان و ادبيات انگليسي خواند و در «موسسه آموزش ادبيات» شهر نيس فرانسه تحصيلاتش را در مقطع كارشناسي به پايان رساند.

      لوكلزيو سپس در دانشگاه «اكس‌آن‌پروانس» فرانسه كارشناسي ارشد گرفت. وي خدمت سربازي خود رادر كشور «تايلند» گذراند اما بخاطر انتقاد‌هاي شديدش از وضعيت اجتماعي اين كشور به مكزيك فرستاده شد.

      وي سال‌هاي بعدي زندگي خود را در پاناما بود و سپس به ادامه تحصيل روي آورد و موضوع پروژه‌ دكتراي خود را «بررسي تاريخ معاصر كشور مكزيك» انتخاب و آن را در دانشگاه «پرپينيان» ارائه كرد. لوكلزيو پس از فارغ‌التحصيلي در دانشگاه‌هاي بانگوك، مكزيكو سيتي، بوستون و آلبوكرك آمريكا درس داد.

      هر چند «لوكلزيو» نويسندگي را از سن هفت، هشت سالگي شروع كرده بود اما اولين رمانش را به نام «صورت جلسه» منتشر كرد كه برنده جايزه «رنودو» فرانسه شد.

      رمان «بيابان» يكي از مهم‌ترين آثار ادبي اين نويسنده فرانسوي به حساب مي‌آيد. آكادمي نوبل رمان «بيابان» را «تصوير شگفت‌انگيز فرهنگ گمشده بيابان آفريقاي شمال» توصيف كرد. لوكلزيو به‌جز نويسندگي به مقاله‌نويسي، داستان‌ كوتاه‌نويسي و ترجمه متون ادبي نيز علاقه‌مند بوده و هست و كتاب‌هاي زيادي نيز در اين حوزه‌ها منتشر كرده است.

      لوكلزيو ابتدا تحت تاثير نويسندگان هم‌عصرش همچون ژرژ پرك و ميشل بوتور بوده و از انديشه‌هاي ميشل فوكو و ژيل دولوز هم تاثير گرفته است. با اين حال، در انتهاي ساليان هفتاد سبك ادبياش را تغيير داد و به داستان‌هايي با روايت ساده روي آورد.

      ژان ماري گوستاو لوكلزيو در سال 1994به‌عنوان بزرگ‌ترين نويسنده زنده فرانسه معرفي شد. «انقلاب‌ها»، «قرنطينه»، «كاشف طلا»، «جنگ» و «بيابان» از مهم‌ترين آثار اين نويسنده پرآوازه فرانسوي هستند.

      «بالاسينه» از جديدترين آثار لوكلزيو است كه وارد بازار كتاب فرانسه و سپس جهان شد. آكادمي نوبل همچنين اين كتاب را «مقاله‌اي عميقا شخصي درباره تاريخ هنر فيلم‌سازي» توصيف كرد و لوكلزيو را به‌خاطر نوشتن آن ستود. اين كتاب گذري‌ است بر تاريخ سينما از موقع به‌وجود آمدن‌اش تا به امروز. به گفته ماهنامه ادبي «مگزين ليته‌رر» اين كتاب كه جنبه‌هاي خيالي هم دارد، در آناليز تاريخ سينما موفق عمل كرده است.

      مجموعه داستان «موندو و داستان‌هاي ديگر» و رمان «بيابان» با ترجمه «آزيتا همپارتيان» از موفق‌ترين آثار گوستاو لوكلزيو به حساب مي‌آيد كه به فارسي نيز ترجمه شده است.

      منبع: خبرگزاری فارس
      1. گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست...
        لطفا با نظرات خود به غنی تر شدن مطالب سایت کمک کنید. با تشکر

    2. -->

    1. #3
    1. A.m.ir آفلاین است
    2. مدیر کل آواتار A.m.ir

    3. تاریخ عضویت
    Jun 2008
    موقعیت
    Iran
    ارسالها
    590
    1. پیشفرض «هرتا مولر» دوازدهمین زن برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات



      «هرتا مولر» نویسنده، شاعر و مقاله‌نویس متولد رومانی كه مقیم آلمان است، به‌عنوان دوازدهمین زن برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات معرفی شد.

      به گزارش ایسنا ، آكادمی نوبل درحالی از «هرتا مولر» به‌عنوان برنده‌ی سال ‌٢٠٠٩ جایزه‌ی نوبل ادبیات نام برد كه بسیاری از «آموس اوز» نویسنده‌ی اسرائیلی به‌عنوان شانس نخست دریافت این جایزه یاد می‌كردند.

      «هرتا مولر» متولد ‌١٧ اوت ‌١٩٥٣ در شهر «نیچیدور» در خانواده‌ای كشاورز است و اگرچه در رومانی متولد شده، اما مقیم آلمان است. وی شاعر، مقاله‌نویس و نویسنده‌ای است كه به‌جهت به ‌تصویر‌ كشیدن شرایط سخت زندگی مردم رومانی در دوران حكومت «نیکولای چائوشسکو» در كتاب‌هایش به شهرت رسید.

      وی در دانشگاه «تیمی شوارا» در رشته‌ی ادبیات رومانی و آلمانی تحصیل كرد و در سال ‌١٩٧٦ به‌عنوان مترجم برای یك شركت مهندسی مشغول به‌كار شد. اما سه ‌سال بعد به‌جهت خودداری از همكاری با پلیس مخفی دولت كمونیستی رومانی، از كار بركنار شد.

      «مولر» كه پس از آن از طریق تدریس خصوصی زبان آلمانی و معلمی در مهدكودك امرار معاش می‌كرد، اولین كتاب‌اش را در سال ‌١٩٨٢ به زبان آلمانی در رومانی منتشر كرد كه هم‌چون بیشتر كتاب‌های آن دوران، با حذف بیشتر قسمت‌هایش به چاپ رسید.

      وی در سال ‌١٩٨٧ به‌همراه همسرش به آلمان سفر كرد و طی سال‌های اخیر در بسیاری از دانشگاه‌های آلمان و جهان سخنرانی كرده است. مولر كه هم‌اكنون ساكن شهر برلین است، در سال ‌١٩٩٥ به عضویت آكادمی شعر و نویسندگی آلمان درآمد.

      «مولر» كه امروز دوازدهمین زن برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات نام‌ گرفت، پیش‌تر جوایز ادبی متعددی چون جایزه‌ی فرانس «كافكا» در سال ‌١٩٩٩، جایزه‌ی ادبیات برلین در سال ‌٢٠٠٥ و جایزه‌ی بین‌المللی ایمپك دوبلین در سال ‌١٩٩٨ را كسب كرده بود.

      «دوریس لسینگ» انگلیسی آخرین نویسنده‌ی‌ زنی بود كه در سال ‌٢٠٠٧ موفق به كسب نوبل ادبیات شد و «سلما لاگرلوف» سوئدی اولین زنی بود كه در سال ‌١٩٠٩ موفق به كسب نوبل ادبیات شد.

      دیگر نویسندگان و شاعران زن برنده‌ی نوبل ادبیات عبارت‌اند از: گراتزیا دلدا (ایتالیا/‌١٩٢٦)، زیگرید اوندست (نروژ/‌١٩٢٨)، پرل باك (آمریكا/‌١٩٣٨)، گابریلا میسترال (شیلی/‌١٩٤٥)، نلی ساچز (سوئد/‌١٩٦٦)، نادین گوردیمر (آفریقای جنوبی/‌١٩٩١)، تونی موریسون (آمریكا/‌١٩٩٣)، ویسلاوا شیمبورسكا (لهستان/‌١٩٩٦) و الفریده جلینك (اتریش/‌٢٠٠٤).

      از هرتا مولر رمان «سرزمين گوجه‌هاي سبز» با ترجمه غلامحسين ميرزاصالح به فارسي ترجمه شده است.

    تاریخچه صلح نوبل وبرندگان نوبل ادبیات

    تاریخچه جایزه نوبل

    جایزه ادبی نوبل، به عنوان معتبرترین جایزه ادبی، فردا برنده خود در سال 2008 را معرفی می‌كند. جایزه نوبل ادبیات، معتبرترین و ارزشمندترین جایزه ادبی جهان به حساب می‌آید. این جایزه همه ساله بسیاری از نویسندگان، شاعران، مقاله‌نویسان، منتقدان و روزنامه‌نگاران را به هیجان می‌آورد و گمانه‌زنی‌های بسیاری را موجب می‌شود.
    صرف نظر از جهت‌گیری‌های آكادمی نوبل در رشته ادبیات، به خصوص طی سال‌های اخیر، همواره عده‌ای در طول 108 سال اخیر زبان به تحسین انتخاب‌های آكادمی گشوده‌اند و عده‌ای دیگر نیز به انتقاد از نوبل پرداخته‌اند.
    كسانی كه موافق انتخاب‌های نوبل هستند، استدلال می‌كنند كه این انتخاب، براساس نظر بسیاری از ناشران، نویسندگان و منتقدان معرفی می‌شود. مخالفان هم خرده می‌گیرند كه چرا اولا نامزدهای دریافت جایزه در هر سال اعلام نمی‌شود و درثانی بسیاری از بزرگان ادبیات در زمان حیاتشان نوبل نگرفتند كه اعطای جایزه نوبل به آن‌ها می‌توانست سطح این جایزه را فراتر از آن‌چه كه امروز هست، ببرد. ضمن آنكه شائبه سیاسی بودن این جایزه نیز طی سالهای اخیر قوت گرفته است.
    این دسته می‌گویند كه اگر هم نوبل اكنون اعتباری دارد به واسطه اهدای جایزه به بزرگانی چون آلبر كامو، ژان پل سارتر، رومن رولان، ویلیام فاكنر، ارنست همینگوی، جان اشتاین‌بك، گابریل گارسیا ماركز، توماس مان، هرمان هسه، روژه مارتین دوگار، ویلیام گولدینگ و ساموئل بكت است.
    از جمله معروف‌ترین چهره‌های ادبی كه موفق به دریافت جایزه ادبی نوبل نشدند، از جیمز جویس، مارسل پروست، نیكوس كازانتزاكیس، آنتوان چخوف، لئو تولستوی، جورج اورول، جی.‌دی.‌سلینجر، فرانتس كافكا، ویرجینیا وولف و آلن‌رب‌گریه می‌توان نام برد.
    این جایزه یكی از چند جایزه‌ای است كه بنا بر وصیت "آلفرد برنهارد نوبل" (1833-1899) شیمیدان سوئدی، به‌وجود آمد. نوبل كه با اختراع دینامیت و باروت بدون دود (نیتروگلیسیرین) ثروت سرشاری عایدش شده بود، وقتی مشاهده كرد كه از اختراع او، برخلاف انتظارش، برای افزایش قدرت سلاح‌های جنگی و آدم‌كشی استفاده می‌شود، سخت متاثر و نگران شد و تمام سرمایه و دارایی خود را وقف پاداش به برگزیدگان علم و ادب و صلح جهان كرد.
    بنابر وصیتنامه نوبل، از درآمد سرمایه نه میلیون دلاری او، پنج جایزه در رشته‌های فیزیك، شیمی، پزشكی، ادبیات و صلح به‌وجود آمد تا هر سال به مردان و زنانی، صرف‌نظر از ملیت آن‌ها اعطاء شود كه خدمات ارزنده‌ای به "نفع بشریت" انجام داده باشند. این جوایز نخستین بار در سال 1901 به برگزیدگان اعطاء شد. در 1969 هم جایزه‌ای برای علوم اقتصادی شكل گرفت.
    جایزه نوبل ادبیات به شخصی تعلق می‌گیرد كه در زمینه ادبیات، برجسته‌ترین اثر- با ماهیت معنوی- را آفریده باشد. این جایزه شامل مدال طلا، دیپلم و مبلغی پول است كه مبلغ آن از 42 هزار دلار در 1953 به یك میلیون و 400 هزار دلار در 1993 افزایش یافته است.
    جایزه در دسامبر هر سال، هم‌زمان با سالگرد مرگ "نوبل" توسط آكادمی سوئد در استكهلم، با حضور پادشاه سوئد، اعطا می‌شود. معمولا هم جایزه به مجموع آثار چاپی نویسنده تعلق می‌گیرد، نه به یك اثر خاص. گاهی هم جایزه به دو یا سه نویسنده به‌طور مشترك داده می‌شود. در بعضی از سال‌ها هم ممكن است جایزه بدون برنده یا معوق بماند. كما اینكه در سال‌های جنگ جهانی دوم، در فاصله سال‌های 1940 تا 1943، جایزه به كسی داده نشد.


     

    • نام برندگان جایزه ادبی نوبل

    به همراه سال دریافت جایزه ونام کشور برنده ها


     ۱۹۰۱، سولی پرودوم، فرانسه
     ۱۹۰۲، تئودور مومزن، آلمان
     ۱۹۰۳، بیورنسترنه بیورنسن، نروژ
     ۱۹۰۴، فردریک میسترال، فرانسه
     ۱۹۰۵، هنریک سینکیه‌ویچ، لهستان
     ۱۹۰۶، جوسوئه کاردوچی، ایتالیا
     ۱۹۰۷، رودیارد کیپلینگ، بریتانیا
     ۱۹۰۸، رودولف کریستف یوکن، آلمان
     ۱۹۰۹، سلما لاگرلوف، ، سوئد
     ۱۹۱۰، پال هیزه، آلمان
     ۱۹۱۱، کنت موریس مترلینک، بلژیک
     ۱۹۱۲، گرهارد هاپتمان، آلمان
     ۱۹۱۳، رابیندرانات تاگور، هند
     ۱۹۱۵، رومن رولان، فرانسه
     ۱۹۱۶، ورنر فون هایدنشتام، سوئد
     ۱۹۱۷، کارل آدولف گیلروپ، دانمارک
     ۱۹۱۸، هنریک پونتوپیدان، دانمارک
     ۱۹۱۹، کارل اشپیتلر، سوئی
     ۱۹۲۰، کنوت هامسون، نروژ
     ۱۹۲۱، آناتول فرانس، فرانسه
     ۱۹۲۲، خاسینتو بناونته، اسپانیا
     ۱۹۲۳، ویلیام باتلر ییتس، ایرلند
     ۱۹۲۴، ولادیسلاو ریمونت، لهستان
     ۱۹۲۵، جورج برنارد شاو، ایرلند
     ۱۹۲۶، گراتزیا دلدا، ایتالیا
     ۱۹۲۷، هانری برگسون، فرانسه
     ۱۹۲۸، زیگرید اوندست، نروژ
     ۱۹۲۹، توماس مان، آلمان
     ۱۹۳۰، سینکلر لوئیس، آمریکا
     ۱۹۳۱، اریک آکسل کارلفلدت، آلمان
     ۱۹۳۲، جان گلسورتی، بریتانیا
     ۱۹۳۳، ایوان آلکسیویچ بونین، روسیه- در تبعید
     ۱۹۳۴، لویجی پیراندلو، ایتالیا
     ۱۹۳۶، یوجین اونیل، آمریکا
     ۱۹۳۷، روژه مارتن دو گار، فرانسه
     ۱۹۳۸، پرل باک، آمریکا
     ۱۹۳۹، فرانس امیل سیلانپا، فنلاند
     ۱۹۴۴، یوهانس ویلهلم ینسن، دانمارک
     ۱۹۴۵، گابریلا میسترال، شیلی
     ۱۹۴۶، هرمان هسه، سوئیس
     ۱۹۴۷، آندره ژید، فرانسه
     ۱۹۴۸، تی ‌اس الیوت، آمریکا / بریتانیا
     ۱۹۴۹، ویلیام فاکنر، آمریکا
     ۱۹۵۰، برتراند راسل، بریتانیا
     ۱۹۵۱، پار لاگرکویست، سوئد
     ۱۹۵۲، فرانسوا موریاک، فرانسه
     ۱۹۵۳، سر وینستون چرچیل، بریتانیا
     ۱۹۵۴، ارنست همینگوی، آمریکا
     ۱۹۵۵، هالدور لاکسنس، ایسلند
     ۱۹۵۶، خوان رامون خیمه‌نز، اسپانیا
     ۱۹۵۷، آلبر کامو، فرانسه
     ۱۹۵۸، بوریس پاسترناک- جایزه را نپذیرفت، روسیه
     ۱۹۵۹، سالواتوره کازیمودو، ایتالیا
     ۱۹۶۰، سن ژون پرس، فرانسه
     ۱۹۶۱، ایو آندریچ، یوگسلاوی
     ۱۹۶۲، جان اشتاین بک، آمریکا
     ۱۹۶۳، گیورگوس سفریس، یونان
     ۱۹۶۴، ژان پل سارتر - جایزه را نپذیرفت، فرانسه
     ۱۹۶۵، میخائیل شولوخوف، روسیه
     ۱۹۶۶، شموئل یوسف آینون، اسرائیل
     ۱۹۶۷، میگل آنخل آستوریاس، گواتمالا
     ۱۹۶۸، یاسوناری کاواباتا، ژاپن
     ۱۹۶۹، ساموئل بکت، ایرلند
     ۱۹۷۰، آلکساندر سولژه ‌نیتسین، روسیه
     ۱۹۷۱، پابلو نرودا، شیلی
     ۱۹۷۲، هاینریش بل، آلمان
     ۱۹۷۳، پاتریک وایت، استرالیا
     ۱۹۷۴، ایویند جانسون، سوئد
     1975، یوجنیو مونتاله، ایتالیا
     ۱۹۷۶، سال بلو ، کانادا / آمریکا
     ۱۹۷۷، ویسنته آله‌ایخاندره، اسپانیا
     ۱۹۷۸، ایساک باشویس زینگر، آمریکا / لهستان
     ۱۹۷۹، اودیسآس الیتیس، یونان
     ۱۹۸۰، چسلاو میلوش، لهستان / آمریکا
     ۱۹۸۱، الیاس کانتی، بریتانیا
     ۱۹۸۲، گابریل گارسیا مارکز، کلمبیا
     ۱۹۸۳، ویلیام گلدینگ، بریتانیا
     ۱۹۸۴،
    یاروسلاو زایفرت، چکسلواکی
     ۱۹۸۵، کلود سیمون، فرانسه
     ۱۹۸۶، آکینوانده اولووله سوینکا، نیجریه
     ۱۹۸۷، جوزف برودسکی، روسیه / آمریکا
     ۱۹۸۸، نجیب محفوظ، مصر
     ۱۹۸۹، کامیلو خوزه سلا، اسپانیا
     ۱۹۹۰، اکتاویو پاز، مکزیک
     ۱۹۹۱، نادین گوردیمر، آفریقای جنوبی
     ۱۹۹۲، درک والکوت، سنت لوسیا
     ۱۹۹۳، تونی موریسون، آمریکا
     ۱۹۹۴، کنزابورو اوئه، ژاپن
     ۱۹۹۵، شیموس هینی، ایرلند
     ۱۹۹۶، ویسلاوا شیمبورسکا، لهستان
     ۱۹۹۷، داریو فو، ایتالیا
     ۱۹۹۸، ژوزه ساراماگو، پرتغال
     ۱۹۹۹، گونتر گراس، آلمان
     ۲۰۰۰، گائو تسینگجیان، چین / فرانسه
     ۲۰۰۱، ویدیادار سوراجپراساد نایپال، ترینیداد و توباگو / بریتانیا
     ۲۰۰۲، ایمره کرتش، مجارستان
     ۲۰۰۳، جان مکسول کوئتزه، آفریقای جنوبی
     ۲۰۰۴، الفریده یلینک، اتریش
     ۲۰۰۵، هارولد پینتر، بریتانیا
     ۲۰۰۶، اورهان پاموک، ترکیه
     ۲۰۰۷، دوریس لسینگ، بریتانیا

    منبع:سایت سارا شعر

    برندگان جایزه صلح نوبل ادبیات جهان

    جایزه نوبل معتبرترین جایزه‌ی علمی است که به یک دانشمند تعلق می‌گیرد. جایزه نوبل در سال ۱۸۹۵، به وصیت کارخانه‌دار و شیمیدان سوئدی، آلفرد نوبل که بیشتر او را به دلیل اختراع دینامیت می‌شناسند، پایه‌گذاری شد.
    در سال ۱۹۰۱ میلادی، نخستین جوایز این بنیاد اهدا شد. طبق وصیت وی، پنج جایزه به‌طور سالانه در رشته‌های فیزیک، شیمی، فیزیولوژی و پزشکی، ادبیات و صلح؛ به افرادی تعلق می‌گیرد که بیشترین خدمت را به بشر کرده باشند.
    ششمین جایزه یعنی نوبل اقتصاد نیز در سال ۱۹۶۸ میلادی، توسط بانک مرکزی سوئد پایه‌گذاری شد که البته در لیست جوایز مرتبط با بنیاد نوبل جایی ندارد.

    جایزه نوبل ادبیات یکی از پنج جایزه نوبل است و هرسال به نویسنده‌ای داده می‌شود که به گفته آلفرد نوبل «برجسته‌ترین اثر با گرایش آرمانخواهانه» را نوشته باشد. منظور از «اثر» معمولاً مجموعه کارهای نویسنده است، اگرچه گاه در متن مربوط به جایزه از آثار مشخص نیز نام برده شده است.
    آکادمی سوئد برنده را تعیین می‌کند و در اوایل اکتبر هرسال آن را اعلام می‌دارد.



    برای مشاهده فهرست برندگان جایزه نوبل ادبیات ، روی ادامه مطلب کلیک کنید


    •   فهرست برندگان جایزه نوبل ادبیات
              ..........................................
      سال           نام                   کشور    زبان(ها)
      ----------------------------------------------------------------
      ۱۹۰۱     سولی پرودوم      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۰۲     تئودور مومزن      آلمان     آلمانی
      ۱۹۰۳     بیورنسترنه بیورنسن نروژ     نروژی
      ۱۹۰۴     فردریک میسترال      فرانسه     اکیتنی
      خوزه اچه‌خارای ای ایزاگیره      اسپانیا     اسپانیایی
      ۱۹۰۵     هنریک سینکیه‌ویچ      لهستان     لهستانی
      ۱۹۰۶     جوسوئه کاردوچی      ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۰۷     رودیارد کیپلینگ      بریتانیا     انگلیسی
      ۱۹۰۸     رودولف کریستف یوک آلمان     آلمانی
      ۱۹۰۹     سلما لاگرلوف      سوئد     سوئدی
      ۱۹۱۰     پال هیزه                   آلمان     آلمانی
      ۱۹۱۱     موریس مترلینک     بلژیک     فرانسه
      ۱۹۱۲     گرهارد هاپتمان      آلمان     آلمانی
      ۱۹۱۳     رابیندرانات تاگور      هندوستان بنگالی
      ۱۹۱۵     رومن رولان      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۱۶     ورنر فون هایدنشتام      سوئد     سوئدی
      ۱۹۱۷     کارل آدولف گیلروپ     دانمارک     دانمارکی
      هنریک پونتوپیدان                  دانمارک     دانمارکی
      ۱۹۱۹     کارل اشپیتلر      سوئیس     آلمانی
      ۱۹۲۰     کنوت هامسون      نروژ     نروژی
      ۱۹۲۱     آناتول فرانس      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۲۲     خاسینتو بناونته     اسپانیا     اسپانیایی
      ۱۹۲۳     ویلیام باتلر ییتس      ایرلند     انگلیسی
      ۱۹۲۴     ولادیسلاو ریمونت      لهستان     لهستانی
      ۱۹۲۵     جورج برنارد شاو      ایرلند     انگلیسی
      ۱۹۲۶     گراتزیا دلدا      ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۲۷     هانری برگسون      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۲۸     زیگرید اوندست      نروژ     نروژی
      ۱۹۲۹     توماس مان      آلمان     آلمانی
      ۱۹۳۰     سینکلر لوئیس      آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۳۱     اریک آکسل کارلفلدت آلمان     آلمانی
      ۱۹۳۲     جان گلسورتی      بریتانیا     انگلیسی
      ۱۹۳۳     ایوان آلکسیویچ بونین روسیه      روسی (در تبعید )
      ۱۹۳۴     لویجی پیراندلو      ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۳۶     یوجین اونیل      آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۳۷     روژه مارتن دو گار      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۳۸     پرل باک                   آمریکا      انگلیسی
      ۱۹۳۹     فرانس امیل سیلانپا      فنلاند     فنلاندی
      ۱۹۴۴     یوهانس ویلهلم ینسن دانمارک     دانمارکی
      ۱۹۴۵     گابریلا میسترال     شیلی     اسپانیایی
      ۱۹۴۶     هرمان هسه           سوئیس     آلمانی
      ۱۹۴۷     آندره ژید                فرانسه     فرانسه
      ۱۹۴۸     تی‌اس الیوت      آمریکا     انگلیسی    
      ۱۹۴۹     ویلیام فاکنر      آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۵۰     برتراند راسل      بریتانیا     انگلیسی
      ۱۹۵۱     پار لاگرکویست      سوئد     سوئدی
      ۱۹۵۲     فرانسوا موریاک      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۵۳     سر وینستون چرچیل  بریتانیا     انگلیسی
      ۱۹۵۴     ارنست همینگوی       آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۵۵     هالدور لاکسنس       ایسلند     ایسلندی
      ۱۹۵۶     خوان رامون خیمه‌نز      اسپانیا     اسپانیایی
      ۱۹۵۷     آلبر کامو                   فرانسه     فرانسه
      ۱۹۵۸     بوریس پاسترناک -- اتحاد جماهیر شوروی     روسی
                  (جایزه را نپذیرفت.)
      ۱۹۵۹     سالواتوره کازیمودو      ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۶۰     سن-ژون پرس      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۶۱     ایو آندریچ               یوگوسلاوی صرب و کرواتی
      ۱۹۶۲     جان اشتاینبک      آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۶۳     گیورگوس سفریس    یونان     یونانی
      ۱۹۶۴     ژان پل سارتر       فرانسه     فرانسه
                  (جایزه را نپذیرفت.)
      ۱۹۶۵     میخائیل شولوخوف اتحاد جماهیر شوروی     روسی
      ۱۹۶۶     شموئل یوسف آینون  اسرائیل     عبری
                   نلی زاکس      سوئیس     آلمانی
      ۱۹۶۷     میگل آنخل آستوریاس  گوآتمالا اسپانیایی
      ۱۹۶۸     یاسوناری کاواباتا      ژاپن     ژاپنی
      ۱۹۶۹     ساموئل بکت      ایرلند     فرانسه/انگلیسی
      ۱۹۷۰     آلکساندر سولژه‌نیتسین  اتحاد جماهیر شوروی روسی
      ۱۹۷۱     پابلو نرودا      شیلی     اسپانیایی
      ۱۹۷۲     هاینریش بل       آلمان (غربی) آلمانی
      ۱۹۷۳     پاتریک وایت      استرالیا     انگلیسی
      ۱۹۷۴     ایویند جانسون      سوئد     سوئدی
                   هاری مارتینسون      سوئد     سوئدی
      ۱۹۷۵     یوجنیو مونتاله      ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۷۶     سال بلو                   کانادا     انگلیسی   
      ۱۹۷۷     ویسنته آله‌ایخاندره      اسپانیا     اسپانیایی
      ۱۹۷۸     ایساک باشویس زینگر      آمریکا
                                             لهستان     ییدیش
      ۱۹۷۹     اودیسیاس الیتیس      یونان     یونانی
      ۱۹۸۰     چسلاو میلوش      لهستان   لهستانی
                                              آمریکا    
      ۱۹۸۱     الیاس کانتی      بریتانیا     آلمانی
      ۱۹۸۲     گابریل گارسیا مارکز      کلمبیا     اسپانیایی
      ۱۹۸۳     ویلیام گلدینگ      بریتانیا     انگلیسی
      ۱۹۸۴     یاروسلاو زایفرت      جمهوری چک چک
      ۱۹۸۵     کلود سیمون      فرانسه     فرانسه
      ۱۹۸۶     آکینوانده اولووله سوینکا - نیجریه انگلیسی
      ۱۹۸۷     جوزف برودسکی      اتحاد جماهیر شوروی
                                              آمریکا     روسی/انگلیسی
      ۱۹۸۸     نجیب محفوظ      مصر     عربی
      ۱۹۸۹     کامیلو خوزه سلا      اسپانیا     اسپانیایی
      ۱۹۹۰     اکتاویو پاز                مکزیک     اسپانیایی
      ۱۹۹۱     نادین گوردیمر      آفریقای جنوبی انگلیسی
      ۱۹۹۲     درک والکوت      سنت لوسیا انگلیسی
      ۱۹۹۳     تونی موریسون      آمریکا     انگلیسی
      ۱۹۹۴     کنزابورو اوئه      ژاپن     ژاپنی
      ۱۹۹۵     شیموس هینی      ایرلند     انگلیسی
      ۱۹۹۶     ویسلاوا شیمبورسکا  لهستان     لهستانی
      ۱۹۹۷     داریو فو                   ایتالیا     ایتالیایی
      ۱۹۹۸     ژوزه ساراماگو      پرتغال     پرتغالی
      ۱۹۹۹     گونتر گراس      آلمان     آلمانی
      ۲۰۰۰     گائو تسینگجیان      جمهوری خلق چین
                                              فرانسه     چینی
      ۲۰۰۱     وی. اس. نایپل      ترینیداد و توباگو
                                              بریتانیا     انگلیسی
      ۲۰۰۲     ایمره کرتس      مجارستان مجاری
      ۲۰۰۳     جان مکسول کوئتزه      آفریقای جنوبی انگلیسی
      ۲۰۰۴     الفریده یلینک      اتریش     آلمانی
      ۲۰۰۵     هارولد پینتر      بریتانیا     انگلیسی
      ۲۰۰۶     اورهان پاموک      ترکیه     ترکی استانبولی
      ۲۰۰۷     دوریس لسینگ      بریتانیا     انگلیسی
      ۲۰۰۸     ژان-ماری گوستاو لو کلزیو  فرانسه فرانسه
      ۲۰۰۹     هرتا مولر             آلمان/ رومانی آلمانی
    منبع:واریته

    سلامان واَبسال نمادعشق:ازخاک تا افلاک

                                                                                           

     

       رامین یوسفی

    ازاین داستان می توان به نتیجه ای دست یافت که دربیشتر داستان های عارفانه صوفیانه ی آریایی نیز یافت می شود .اگرچه این متن درنوشتار نویسندگان مختلف یکجور وشبیه به هم نمی نماید،امادربیشترآنها نتیجه رسیدن به وحد ت وجودی وعشق به افلاک است.درلغتنامه دهخدا آمده است:سلامان و ابسال . [ س َن ُ اَ ] (اِخ ) نام عاشق و معشوق . (غیاث ) (آنندراج ).داستانی است که اصل آن یونانی بوده . جامی یکی از هفت مثنوی مشهور خود را در باب همین داستان و بنام یعقوب بیک پسر اوزون حسن آق قویونلو بنظم درآورده است .
    اصل و منشاء این داستان چیست ؟ در جزو نسخ خطی کتابخانه ٔ موزه ٔ بریتانیا نسخه ای از قصه ٔ سلامان و ابسال موجود است که ترجمه ٔ آن از یونانی به عربی به حنین بن اسحاق نسبت داده شده است . (تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی دکتر صفا ص 334).
    شیخ الرئیس در اواخر کتاب اشارات درباره ٔ مقامات عارفین میگوید: و اذا قرع سمعک فیما یقرعه و سُرِدَ علیک فیما تسمعه قصةسلامان و ابسال فاعلم ان سلامان مثل ضرب لک و ان ابسالا مثل ضرب لدرجتک فی العرفان ان کنت من اهله ثم حل الرمزان اطقت . رمزی که ابن سینا در اشارات بدان اشاره کرده فخرالدین را متحیر ساخته و در شرح آن درمانده کرده . عاقبت برای رسیدن به یک نتیجه گوید سلامان و ابسال از امور عقلیه نیست تا بتوان او را بقوه ٔ عقلانی حل کرد و از وقایع مشهوره هم نیست تا ممکن شود که مراد شیخ را از او استنباط کرد بلکه اینها دو لفظی هستند که شیخ وضع نموده و ما را امر بحل آن کرد. سپس گوید: و ممکن است مراد از سلامان آدم علیه السلام باشد و مراد از ابسال بهشت مقصود از بهشت درجات سعادت او، چنانکه آدم بواسطه ٔ خوردن گندم از بهشت خارج شد نفس ناطقه هم از توجه بشهوات و منغمز شدن در مشتهیات حیوانیه متنزل میشود و از درجات عقلانی حرمانی یابد. نصیرالدین طوسی در شرح اشارات گوید: اولا ممکن است کلام شیخ ابوعلی سینا اشاره بقصه نباشد و ممکن است اشاره بیکی از قصص عرب باشد زیرا که سلامان و ابسال در امثال و حکایات مذکور شده است . شاهد بر این احتمال آن است که یکی از فضلای خراسان میگفت . ابن الاعرابی در کتاب نوادر قصه ای ذکر کرده نویسد: «طایفه ای از اعراب دوتن را از قبیله جرهم اسیر کردند. یکی بواسطه ٔ طینت پاک و سلامت نفس به سلامان موسوم گشته و دیگری متصف بصفات بد و خبث باطن بود و مدتی در حبس بماند و به ابسال معروف شد زیرا که ابسال به معنی حبس و رهن است . خواجه در پایان این حکایت گوید: این قصه مناسب با کلام شیخ نیست لیکن میرساند که مصنف قدس سره جعل لفظ نکرده وامر بحل مرموز موهوم نفرموده بلکه در قصص عرب بوده است . سپس گوید: پس از بیست سال که از تحریر این شرح گذشت دو قصه دیگر از سلامان و ابسال شنیدم ، اول آنکه میگوید در ممالک یونان و روم و مصر سلطانی بود موسم به «هرمانوس » سپس خواجه عیناً قصه ٔ منظومه ٔ جامی را با مختصر تفصیلی و چگونگی تولد سلامان از حکمت حکیم وبا این فرق که جامی سلامان و ابسال را در آتش می اندازد و خواجه در دریا غرق میکند، بیان مینماید و در پایان حکایت گوید: «و حکیم با فرهنگ دو هرم بنا کرد یکی برای خود و یکی برای سلطان و این قصه را با جسد آنان در آن دو گنبد نهاد و پس از چند قرن ارسطو بتعلیم افلاطون این حکایت را بیرون آورد و باز گنبد را مسدود کرد» اما قصه ٔ دوم که ابوعبید الجوزجانی در فهرست مصنفات شیخ الرئیس ابوعلی سینا نقل کرده و بخود شیخ نسبت داده این است : «دو برادر بودند، یکی سلامان صاحب تاج و تخت و دیگر ابسال که در حجر تربیتش میزیست چون بسن رشد رسید زن سلامان عاشق او شد و او را به بهانه ٔ تعلیم اطفال به حرمسرا دعوت کرد و اظهار عشق نمود. ابسال امتناع ورزید زن بحیله های دیگر از قبیل دادن خواهر خود به ابسال و خود بجای او در حجله رفتن و غیره متشبث شد و ابسال اطلاع یافته بهانه ٔ جنگ با دشمنان از مملکت خارج گردید و چون مراجعت کرد عشق زن برادر لشکریان را به رشوت بفریفت تا ابسال را در جنگ دشمن گذاشتند ابسال مجروح در میدان جنگ افتاد و عاقبت بوطن آمد و دشمنان غالب را از مملکت خارج کرد این بار زن سلامان بکمک طباخ و خوانسالار ابسال را مسموم کرد. سلامان غمناک شد عزلت گزید و باو الهام شد که قضیه ٔمرگ برادرش چه بود. بازآمد و زن و طباخ را بخوردن همان زهر مجبور ساخت ». ابن سینا خود رساله ای بنام حی بن یقظان تألیف کرده که یکی از شاگردان وی آنرا ترجمه و شرح نموده و این هردو در تهران بطبع رسیده است . ابن طفیل رساله ای بنام «حی بن یقظان » دارد که به فارسی ترجمه و طبع شده و خلاصه ٔ آن از اینقرار است «سلطان یکی از جزایر هند راضی نمیشد که خواهر صاحب جمال خود را شوهر بدهد. یکی از نزدیکان شاه سراً او را بعقد مشروع خود درآورد، طفلی تولد یافت که از ترس سلطان اورا در صندوقی نهاده به دریا افکندند. امواج صندوق را بساحل جزیره ٔ دیگر انداختند و جزر و مد دریا آن رابر روی ریگ استوار کرد؛ آهویی از آنجا گذشت و تخته ای از صندوق را که امواج خرد کرده بودند عقب زد و طفل را یافته بدایگی او همت گماشت این کودک حی بن یقظان نام داشت . نزدیک این جزیره جزیره ای دیگر بود که مردمان موحد و مؤمن داشت از برجستگان آنان دوتن بودند یکی بنام «آسال » عالم بعلوم باطن و دیگری موسوم به «سلامان » عالم بعلوم ظاهر. آسال (یا ابسال ) از خلق کناره میجست و رخت بجزیره ای غیرمسکون که حی بن یقظان در آن بحال توحش زندگی میکرد کشیده بعبادت اشتغال ورزیده و در اینجا شرحی مفصل از وحشت ابسال در دیدن این حیوان ژولیده موی دهشت انگیز که حی بن یقظان باشد و طریق انس گرفتن آنها با یکدیگر و آوردن ابسال او را به جزیره ٔ خود دیده میشود. حی بن یقظان در این جزیره بنای موعظه را گذاشت و اسرار مکشوف بر خود را نشر دادن گرفت ، ولی این سخنان از درجه ٔ فهم اهالی جزیره بالاتر بود و درصدد آزار او برآمدند. سلامان که رفیق ابسال بود او را از کشف اسرار بر عوام کوته نظر مانع شد و حی بن یقظان رنجیده و افسرده با ابسال به جزیره ٔ نخستین مراجعت کرد». خلاصه داستان جامی از اینقرار است : سلامان فرزند اومانوس پادشاه روم بود که بر کشورهای یونان و مصر فرمانروایی داشته و زنی هیجده ساله بنام «ابسال » دایگی او را بعهده گرفت و او را شیر میداده . سلامان عاشق آبسال میشود و آن دو باهم فرار میکنند و بغربت می افتند و سختیها می بینند، بدریا میزنند ولی ابسال می میرد و سلامان زنده میماند. فیلسوف یونانی فیلقوس بمداوای او می پردازد و بدوستی زهره او را علاج میکندتا عشق ابسال از یاد ببرد. (از فرهنگ فارسی معین ).
    من بنده گمان میکنم این قصه را باید در روایات بنی اسرائیل یافت مثلاً در تلمود یا جاهای دیگر چه شباهت کلمه ٔ سالامان به سلیمان و شباهت کلمه ٔ ابسال و ابسالن و ابی شالیوم نهایت غریب و انسب از همه ٔ احتمالات سابقه است . و قصه نیز این است که این دو برادر از دو مادر از داود بودند و ابسالن بخواهر امی خود عاشق شده و با او خفت و سپس او را براند و این معنی سبب خشم برادران دیگر شده از طرفی نیز ابسال در حیات پدر بدعوی سلطنت برخاست و پدر به گرفتاری او لشکر فرستاد و او در جنگ کشته شد و سلیمان به پادشاهی رسید بحکم پدر، ولی مقصود شیخ الرئیس چیست البته باز روشن نیست ولی شاید این قصه از قصه های واقع در زمان هرمانوس مجعول اوفق بفهم مقصود باشد. (یادداشت مؤلف ).
    سلامان و ابسال درمتون مختلف ، متفاوت است.در داستانی که ابو علی سینا ارایه می دهداین دورا برادر معرفی می کند ودر«حی بن یقظان»(زنده ی بیدار )اثر ابن طفیل نیز این دو برادرانی خداشناس ونیکومعرفی شده اند .در اورنگ دوم «هفت اورنگ»جامی نیزسلامان وابسال با نسخه ی یونانی آن تفاوت های بسیاری به چشم می خورد.تلخیص داستان یونانی آن چنین است:هرمانوس پسر هرقل(هراکلیتوس)-شاه یونان وروم ومصر بنیانگذار اهرام- که شاهی دانا وراز آشنا بود ،مشاوری دیده ور ،اقلیقولاس نام داشت که در غار ساریکون (سراپیون)به ریاضت  ومکاشفه ومراقبه پرداخته واسرار علوم خفیه رابه شاه آموخته بود،شاه روزی نزد محرم فرزانه وروشن ضمیرش نا لید که فرزندی ندارد، زیرا شاه به زنان رغبتی نداشت .اقلیقولاس ناگزیر در ساعتی سعد برمردم گیاه یا مهرگیاه اندکی از آب پشت شاه ما لید وآنقدر به پرورش گیاه پرداخت تا آن که گیاه مستعد قبول جان شد وفرزندی که از این کیمیاگری در وجود آمد سلامان نام گرفت وآنگاه دایه ای ابسال نام را که دختر هجده ساله ی بسیار زیبایی بود ، به تربیت سلامان گماشتند . هرمانوس به پاس این نعمت  از اقلیقولاس پرسید که برای قدردانی از وی چه می تواند کرد ووزیر صاحبدل پاسخ داد که بهتر است شاه بنایی عظیم واستوار بنا نهد که از آب وآتش گزند نیاید ... اما کودک با آبسال روز به روز بیشتر انس می گرفت تا آن جا که سرانجام به وی سخت دل بست وکوشش های شاه برای جدا کردن فرزند دلبند از دایه همه بی اثر ماند آن گاه شاه چاره ی کار را در کشتن ابسال دید ، سلا مان وابسال از این گفتگو آگاه شده بودند به آن سوی دریای مغرب گریختند. جامی این واقعه را به زبانی زیبا توصیف کرده است :کرد زورقی  پیدا چون ماه نو/برکناربحراخضر،تیزرو/هردو رفتند آسوده حال /شدمه وخورشید را منزل هلال...شاه با نیروی طلسم (نگاه کردن در«آینه گیتی نمای » به گفته ی جامی)پناهگاهشان را دانست واز سر خشم بران شد تا روحانیات عشقشان را زایل سازدودرنتیجه،عشاق به نیرنگ شاه ،گرفتار این درد توانفرسا شدندکه درآرزوی وصال هم می سوختند،اما مهرورزی وکامگیری نمی توانستتند،به قول جامی: برسلامان قوت همت گماشت/تا زابسال اش بکلی بازداشت/لحظه لحظه جانب او می شتافت/لیک نتوانستی از وی بهره یافت/روی او می دید وجانش می تپید/ لیک با وصلش نیارستی رسید...دراین هنگام سلامان توبه کار وعذرخواه وعفو جوی برای فرونشاندن خشم پدر به بارگاهش رفت،اما باز اندرز های شاه در وی اثر نکرد.سرانجام عشاق نگونبخت،دست در دست،خودرابه دریا (به گفته ی جامی:درآتش)انداختند تاغرق شوند ویکباره از غم دربه دری برهند.اما شاه به ذات روحانی آب فرمان دادکه سلامان زنده ماند ،ولی ابسال غرق شد.و اما سلامان چون از مرگ ابسال آگاهی یافت،خواست خودرابکشد،ولی حکیم اقلیقولاس به درخواست شاه برای تسلای سلامان ازدر فقدابسال وی را باخودبه غارساریکون(سراپیون) برد،با این وعده که پس ازچهل روزذکر،ابسال بر  وی ظاهرشود،منتهی ازوخواست که سه شر رارعایت کند.نخست:اینکه سلامان هیچ چیز از حال وروز خویش برحکیم پوشیده ندارد.دوم:آنکه سلامان جامه ای عین جامه ی ابسال به تن کند.سوم:انکه سلامان درهمه عمر ،جزآبسال ،هیچ زنی را نخواهد.سلامان هرسه شرط راپذیرفت.آنگاه حکیم چهل روز تمام به درگاه زهره(ونوس)دعا ونیایش کردودرنتیجه سلامان هروزصورت آبسال را می دیدودرکنارش می نشست وبا وی سخن می گفت.تاآنکه درچهلمین روز ،صورتی با زیبایی سحرآمیز شگرفی ظاهر شد وآن صورت زهره بود وسلامان چنان به وی دل بست که ابسال را ازیادبرد.در واقع عشق ناب به این صورت مثالی جمالی حقیقی،در دل وجان سلامان کارگرافتادوشبح ابسال را زایل ساخت ویا با والایِش عشق،ابسال درونی و روحانی وهمچون نامزدآسمانی،یارومصاحب جاودانی سلامان شد.آنگاه تضادوتخالف میان ابسال وسلطنت برخاست،چون اینک آن دو یکی بودندوسلامان انسان کامل شده جانشین پدرگردید.علی اکبر دهخدا ریشه های این داستان را از روایات بنی اسراییل می داند...  البته این داستان مارا به اسطوره ی ریواس ومشاومشیانه که اسطوره ای آریایی ست رهنمون می سازد وهمچنین می توان از آن تحلیلی روانشناختی فرویدی داشت(نیما وآنیما) ،باری آنچه که این داستان را زیبا وجالب می نماید اینست که از عشقی اَبسا لی به عشقی افلاکی رسیدن ویگانه شدن ورسیدن به وحدت است ودرهمین یگانگی ست که ازپس ریاضت وذکر ،سلامان استعداد سلطنت می یابد وعشق او به آبسال درجوانی ازقبیل عشق هایی ست که گذرنده اند ونه پایا ،چرا که: عشق هایی کز پی رنگی بود/عشق نبود ،عاقبت ننگی بود.

    منابع:

    1-    لغت نامه ی دهخدا

    2-    فرهنگ معین

    3-    هفت اورنگ عبدالرحمان جامی/تلخیص:کرامت الله تفنگدار

    4-    سلامان واَبسال/حسن امین

    جدال سنت ومدرنيسم درشعر رستاخيز مسجدسليمان اثر داراب افسر بختياري

                                                                                                           نوشته :رامين يوسفي

    شعر  درا ماتيك ««رستاخيز مسجدسليمان»» داراب افسربختياري طنزتلخ قوميتي ست كه با فرياد خوشبختي oil…oil… رينولدز،ياري را از بختش ربودندو«« طلاي سياه»» سرنوشتشان رابه««بلاي سياه »» مبدّل ساخت . همان قوميتي كه با داشتن پيشينه اي درخشان در تاريخ ايران هنوز سرگردان ودر پي شناسنامه ي به تاراج رفته ي خويش است.آري برادران ماقومي بي شناسنامه ايم قوميتي كه براي ديگر اقوام شناسنامه صادركردوامّا خود، همچنان از پي شناسنامه ي خويش است.رستاخيز مسجد سليمان تعجّب  از مدرنيته نيست،بلكه اين شگفتي از آن جهت است كه ارزش ها وهنجار هاي قومي وحتي ملّي به يكباره مورد هجوم قرار گرفته ونتيجه آن مدرنيته وارداتي به شبه مدرنيسم خشن ودر هم كوبنده ختم شد كه چون پتكي  ارزش ها وهنجارها را سركوب كرد.كا بنگرو،گلي دختر كابنگرو،محمد خون پسر كابنگرو،رييس شركت نفت،شاهي جون...شخصيت هاي اين شعردرا ماتيك مي باشندكه با پلي فونيك(چند صدايي)خواننده را به چالش مي كشانندودر نهايت اين شاعر است كه بابه صدادرآوردن به موقع اين شخصيت هاو داشتن حافظه ي قوي تاريخي خواننده را پيروزمندانه وبا دست پر از متن بيرون مي كشاند.وبا نهيب به خواننده هشدار مي دهد كه ارزش ها وهنجارهاي ايلي وملّي از طريق كشوري استعمارگر مورد تهديد است وآنان با برنامه آمده اند تا به تحريف تاريخ بپردازند و منابع سرشار اين سرزمين را به تاراج ببرند.آنان با نقشه هاي از قبل طرح ريزي شده طلايه داران خود با نا م هاي محقق ومهندس ودكتر... در بين مردم فرستاده بودند كه براي شرح ما وقع كافي ست به سفر نامه هاي لايارد وگارثويت وديگران مراجعه كرد تا به قسمتي از نقشه هاي شوم آنان پي برد.روز رستاخيز،مردگان با صور اسرافيل متعجّبانه درصحراي محشربپا مي خيزندودر مقابل سوالات مختلف،مي بايست پاسخگو باشند.آري همان صحنه ي تيارتي كه شكسپير اين دنيا را به آن تشبيه كرده است،درآن دنيا نيز واقعي تر به تصوير كشيده خواهد شد .داراب افسر با بهر ه گيري از تم ها وتصاوير ادبيات ديني در اين درام دست به خلا قيتي زده است كه خواننده با خوانش شعرلذت يك ملو درام را نيز مي برد.رستاخيز افسر بر خلاف صور اسرافيل با آژير(شيت) شركت نفت مردگان يك شهر را بپا مي خيزاندكه ««كا بنگرو»»  نماينده وجدان بيدار شده ي تمامي آناني مي باشد كه در اين برپاي خواستن اطرافيان را با طرح سوالاتي متعجّبانه طرف خطاب قرا ر مي دهد.دقيقا همان فضايي كه در صحراي قيامت حكمفر ماست وآدمي، ناگزير به پاسخ دادن است:

                                                    كجه رهده كنا ري؟                   كجه رهده مناري؟

                                                    كجه گويل  زنبور؟                   علي محمدوصيفور؟

      بختياري ها به لحاظ پيشينه وسابقه ي حضوردرطبيعت نام هاي خود را از محيط پيرامون به عاريت مي گيرند:كناري،مناري،زنبور،گلي،چويلي،بليطي،خورشيد،آستاره،كوگه،ميشي كلوسي...واين استعا رات نيزدر بين اقوام وملّل ديگررايج است،در تركيه اسا مي اصلان، كاپلان به ترتيب به معناي شيروببر ميباشند،اعراب باديه نشين به علت حضوردرصحراها اسامي خود رااز اطرافشان وام مي گرفتند:شمس،قمر، نجمه،كلب...به اسامي سرخپوستان دقت كنيد:گرگ پير، عقاب، بوفالو،خرگوش...در ايالات متحده امريكا لورمونت و ماساچوست به معناي كوه سبزوكوه آبي مي باشند. طبيعت همانند مادر مهرباني نسل هاي مختلف بشر را در  آغوش خودجاي داده است ودر دامن همين طبيعت است كه سمبل ها ،توتم ها وديگر پايه هاي اعتقادي مردمان پرورده مي شودوهرگاه اين نماد ها،سمبل ها واسطورهابه مخاطر بيفتندازسوي افرادي كه روزگاري را درطبيعت گذرانده اندپاسدار ي ومورد حمايت  قرار مي گيرند.كافي ست درعصرحاضر به موضع گيري سرخپوستان امريكا در قبال مدرنيسم مخرب دقت فرماييدتا موضوع بيشترمحسوس گردد، اين تقابل(سنت ومدرنيته) دراشعاروتراته هاي آنان نيز پژواك يافته است،چنانكه ««قطار»»رابه ««اسب آهني»»تشبيه ساخته اند.پرسش كابنگرو از دخترش گلي در واقع طرح سوالي ست از نسلي كه مدرنيته آمده است تا با بي رحمي هرچه تمام گذشته وآينده اش را در كام خود بكشاندوداراب افسر با درايت تاريخي وباايجاد يك ديالوگ بين اين پدر وفرزندوديگر عناصر شعريش،سه نسل (در)گذشته،حال وآينده را به چالش كشانده است .كابنگرو با حسرتي دون كيشوتي بدنبال گذشته خويش است وسراغ رادمردان وديگر دوستانش را مي گيردكه ازسوي دختر(نسل جديد)مورد تمسخر قرار مي گيرد وحتي انگ ديوانگي هم مي خورد: اي بَوومَرتوليوه اي كه ايِ حرفانِ اپُرسي/گِمونُم كه نداري تويه عقل درستي/(اي بابامگرتوديوانه اي كه اين حرف ها راميپرسي/گمان مي كنم كه تو يك عقل درستي نداري). نوستالوژي از ابتداي««رستاخيز»»به قدري قوي ست كه آدمي آرزوي مرگ دا رد(؟)اين ««شي شدگي»» و««گمخويشي»» چنان درزندگي بختياريهاي نابختيا ر نفوذ كرده بودكه هنگاميكه استعمار انگليس رخت بربست،براي نسل هاي بعدي جزمشتي شي پوسيده وباورهاي غلط ازخودبه يادگار نگذاشته بود .آري نسلي كه حالا از يك سو حسرت از دست دادن سنتها وگذشته راباخودداشت(قران،مسجد،آقاسيدصالح،اسطورهاودليرمردان ايلي وملّي چون سردار اسعد،ابوالقاسم خان،شيرعليمردان خان، آرش ،رستم ،اسفنديار،طبيعت بكر،بُهون،نون تيري،گاوها وگوسفندها،جاده هاي مال رو،دي بلال ها وديگرآوازهاي شباني...)وا زديگرسو،ميراثدا رمدرنيسم گريخته ي وارداتي( انجيل، كليسا،صوفيا لورن وچارلتون هستون،اتومبيل،جاده آسفالت،قطار،سينما،تيا رت، اوفيليا، اتللو،بيمارستان،طياره، سنديكاهاي كارگري، ميدان گلف،فوتبال،مسابقات قايقراني...) بود. گلي جون پَ چه وابيد/پَ لُرسي چي نُو وابيد/(گلي جان پس چه شده است/پس لُرچرا اينچنين شده است )پرسش هاي سقراطي در سراسر شعروروايت ازتاريخ خواننده(نسل نو)را تا متن تاريخ سوق مي دهد،به گونه اي كه با رجعت به گذشته حافظه ي قومي وملـّي اش رابازمي كاودوبه هوشواري تمام به پاسخ دست مي يابد: آري ميهن پرستي(حب الوطن...)ودشمن ستيزي.رستاخيزبا فلاش بك هاي به جا وبه موقع ،اين امكان را به خواننده مي دهد تا با نفوذ در لايه هاي مختلف گذشته، هم به بازسازي خود بپردازد وهم به بازسازي تاريخ: مَيَرمجلس تهرون،همه بردنِ خَوسون/كه ايقدرظلم اِكُنِن ،ايچو لگِن بِسرون/شعر رستاخيز قسمتي از ادبيات اعترافي قومي ست كه تاريخ را رقم زد ه است امّا تاريخ متأسفانه آنرا رقم نزدهوهرگاه نامي از آن به ميان آمده است به گونه اي طفره رفته است.                        

    اگر ارداويرافنا مه سفري ست ازجهان ماده به جهان ماورا و معنا، رستاخيز داراب، سفري ست از ماورا ومتا فيزيك به فيزيك وجهاني كه اورا هستيش مي خوانند.شعري ست كه آدمي را به خيزش وا مي داردوبه او زندگي دوباره مي بخشد وبه اواين امكان را مي دهد تا اشتباهات گذشته اش را مرتكب نشود.طبقات وصنف هاي مختلف اجتماع از جمله كارگران ،فئودال ها ، مجلسيان و بورژوا وخرده بورژوا ... در اين شعر حضوردارندونيزبا زباني كنايي وگاه با صراحت ما را به تا ريخ رجوع مي دهد :ماجراي بختياري ها و كمك به فتحعلي شاه قاجار جهت مبارزه با روسها ««كه پُي رهدين به درگاه،حضور فتحعلي شاه»» اودر اين خيزش با به زير سوال بردن مهمترين نهادمدني(مجلس فرمايشي)كه محصول مشروطه بود تاتحقير مجلسيان واستعمار انگليس پيش مي رود: مَيَرمجلس تهرون،همه بُردن خُوسون/كه ئي قدر ظلم اِكِنن ئي چو لگن بِسرون/شعرداراب علي رغم كاستي ها ، به علت ها رموني طبيعي كه ريشه در موسيقي بختياري دارد وايجاد يك فضاي د راماتيك ونقب به تاريخ معاصروتحريك حس وطن دوستانه وبا خلق تصاوير ناب مخاطب را بدنبال خود مي كشاند:حجله گاه شيرين ،خُوگه سفيره/ايروني اَر غيرت داشت وا دي بميره /رستاخيزدركمترين زمان ممكن توانست جاي خود را  در ميان قوم بختياري باز كند و به ارسال المثل هايي تبديل گردد كه اكنون نيز  ورد زبان جوانان شده است. اين شعر به علت لحن حماسي و داشتن روحيه ي بيگانه ستيزي در موسيقي بختياري نيز راه يافته است: حالا به طاق كسري جغد اِنِشيه/ ايروني كوربا،ئي روزِ نبينه/مادر وطن اِگو شيرمو حلالِ؟/ا ر كه نَشتي بِورن نفت شمالِ ؟/ شعر داراب طنز تلخي ست كه سراسر هشدا ر است و ما را وا مي دارد تا به هوشياري تمام و مرور حافظه ي قومي ديگر مرتكب گذشته ي نكبت بار نشويم  . به اميدآنروزكه هفت وچهار مساوي يازده گرددكه تفريق اين دو عدد ما را به چنين روز نشانده است.

    نقدوبررسی اشعارهوشنگ چالنگی

    Ì                                                                                                                                                              رامين يوسفي

    سوبژ كتيو بودن و كلي نگري در شعر فارسي تا قبل از نيما موضوعي است  شناخته شده كه صاحبنظران بسياري بدان پرداخته اند. اين نوع نگاه كه دلايل خاص  جامعه شناختي مختص به خود راداردبا ظهور پديده اي به نام« نيما» و «رهآوردي» با نام «شعر نو» رفته رفته وبه مرور تغييري در زاويه ديدشاعران ايجاد نموده وبا همه ي مقاومت وجبهه گيري اي كه از سوي كهن گرايان بروز داده شد خبر از يك تحول شگرف مي دادومنادي خبرمي داد كه«آي آدم ها» شعر وارد مرحله ي تازه اي از زيست خود شده است.زيستي هوشمندانه وبا طراوات كه خاص شرايط امروز ين  اش بوده . نيما ماحصل شرايط ورويدادهاي آنروزگاران بودوطبيعتااگر نيمابروز نمي كردو اين كار را به انجام نمي رساند،نيمايي ديگر اين« بار» را به  مقصد مي رساند چرا كه شرايط خبر از يك تحوّل اساسي مي داد.اگرچه نگاه هايي دُگم وجزم انديشاني چندبا مقاومت نشان دادن درمقابل اين جريان سعي بران داشتند تا آنرا متوقف سازند،اما استواري نيما خيلي جدي تر از اين برداشت هاي بيمارگونه بود.قصيده پردازان ومداحان وغزل سرايان ومسمط گويان وترجيح بند وتركيب بندومثنوي سرايان...با سابقه ي چند صد ساله واستحكام قالب هاشان آمده بودندتا نوزاد شعر نو را درمعركه اي پر از بغض وكينه ،هم لگد مال كنند وهم به سخره گيرندش:درهرحال[من]نوك خاري هستم كه طبيعت مرا براي چشم هاي عليل ونابيناتهيه كرده است.مقصود من خدمتي ست كه ديگران به واسطه ي ضعف فكر واحساسوانحراف از مشي سالمي كه طبيعت برايشان تعيين كرده است،از انجام آنگونه خدمت عاجزند...(نيما،زندگاني وآثار/دكترجنتي عطايي). اين نوع نگاه كه با يك تغيير ژرف در زاويه ديد همراه بود ،شعر فارسي را ابژكتيو و جزءنگر نمود. به اعتقاد هابرماس: شعرداراي كاركرد هاي هنري نيست بلكه اهداف و نيت هاي دروني شعر كاركرد هاي فلسفي وديالكتيك اجتماعي است. اما چه اتفاقي درعرصه شعرفارسي مي افتد كه اين كاركردها فلسفي و ديالكتيكي اجتماعي در شعر نيما ،بروز ونمود داده مي شود .

    نيما يك فرد نبود بلكه محصول جنبشي به نام مشروطيت بود. برآيند تمامي حوادثي بود كه قبل از او رخ داده بود. همان «خرد جمعي»اي بود كه مي رفت تا تمامي تابوها ي فرتوت را كه در تمامي زواياي زندگي انسان معاصر چنبره زده بودند، بشكند و از انساني سخن به ميان آرد كه غم نان و پيچيدگي  زندگي شهري سبب شد تاحق و حقوق شهروندي اش را جستجوي نمايد.نيما فرزند زمان خود بود و توانست باآشنايي و بهره گيري از مدرنيته شهري وساير سيستم هاي جديد اقتصادي وسياسي وفلسفي غرب، شعر مدرن را پي افكند. ظهور اومانيسم و آرمانگرايي اجتماعي و عدالتخواهي و از جمله پيامدهاي شعر نيما بود.در دوران مشروطه شعربراي مردم يك عامل رسانه اي مي شود و مي بايست مردم را هم بخنداند و هم بگرياند و هم در كنار اين مسائل يك سري اطلاع رساني هايي را هم انجام دهد. بدين سبب است كه شعردر اين دوران كاملا شعار زده است و توام با عصبيت در كلام و موسيقي وهجو:ما ملت ايران همه با هوش وزرنگيم/افسوس كه چون بوقلمون رنگ به رنگيم(نسيم شمال). نيما با حضور خود درفضايي اينچنيني مانند حوضچه ي آرامشي عمل مي كند و اين شتاب وسرعت ها را باآرامش و زيركي تمام مي گيرد و شعر را از صافي گذرميدهد وپالايش مي نمايد. اين نوع سرودن كه وصف الحال انسان آن دوران بود،هواداران و شاگرداني را به سمت و سو ي خود كشاند . شاگرداني كه يك چند نزد استادخويش تلمذ كردندو سپس هر كدام باكشف ظرفيت هايي درشعر ،راه خود راكوفتند.از ميان انبوه نام هاي آن سال ها : توللي،نادرپور، منوچهر شيباني ، هوشنگ ايراني، احمد شاملو، سياوش كسرايي، نصرت رحماني ، هوشنگ ابتهاج را مي توان نام برد.اما در دهه هاي بعدي باحضور شاملو ، اخوان ، فروغ و سهراب سپهري مربعي در شعر نوشكل مي گيرد كه موجب اسطقس دارشدن هرچه بيشتر اين نوع سرودن مي گردد وهنوز تا كه هنوز است خوانندگان بسياري اين «چهار ضلعي»را به عنوان برجستگان شعر نوفارسي مطالعه و حتي نقد و بررسي مي نمايند .اما در كنار اين مربع خواني ها وقرائت ها ،جريانات اثر گذار ديگري نيز در شعر نو فارسي شكل مي گيرد كه هنوز هم زواياي ناشناخته و تعريف نشده ي بسياري درخود دارند. اخوان از خراسان خود را به يوش رساند و تلفيق دو فضاي خراساني و يوشيج غالب اشعارش را در برگرفت شاملو از بوش به تهران امد و توانست شعر يوشيج را كه از عناصر بومي و مازني نيز بهره مند بود و حال و هواي روستايي وجنگلي داشت به معماري شهر نزديك سازد و با پالايشي كه در وزن و نظام نشانه اي ونمادها بوجود آورد شعر سپيد را پي افكند .شعري كاملا شهري كه در آن حق و حقوق شهروندان كاملا لحاظ شده بود فروغ علي رغم اعتراف خود به نشناختن وزن و دست و پا گيري آن شعر را به گفتار نزديك كرد و بهره گيري صحيح از دكلاماسيون كه خواست واقعي نيما بود ثابت كرد كه عميقا وزن را مي شناسد سپهري هم كه در ابتدا ايراني زده بود باس فرها و حضرهايش عنصر عرفاني شعر نيما را در شعرش تقويت نمود عرفان سپهري را بر خلاف سفرش به هندوستان و آشتايي با بودائيسم هر بودي بودا بود نمي بايست آنجايي تلقي كرد بلكه عرفان سپهري ريشه در يوش دارد .اما از عصر رضا شاهي كه از 1299 آغاز مي شود تا شهريور 1330 و از شهريور1320 تا كودتاي 28مرداد 1332 و از كودتاي 1332 تا حدود 1340 و از حدود 1340 تا 1349 كه اوج مبارزه مسلحانه است تا سقوط سلطنت در بهمن 1357 صداها و جريانات ديگري در شعر ايجاد مي شود كه مهمترين انها موج نو ، شعرحجم ، شعر ديگر، شعر چريكي، شعر تجسمي ، شعر ناب و مي باشد كه من اين حركتها رابدون در نظرگرفتن تقدم و تاخر هريك بر ديگري در نظر گرفته ام .عمده اين حركتها در دو جبهه هنر براي هنر و هنر براي مردم ، صف آرايي مي كند ولي چون موضوع بحث ما پديده اي مانند هوشنگ چالنگي مي باشد من از حجم آغاز مي كنم و چگونگي ورود او به شعر حجم كه شكل استحاله يافته موج نو مي باشد روياي خود از سكوي سرخدر مورد كشف حجم و انتشار بيانيه حجم گرايي مي نويسد كه : اين بافت زباني شناسنامه اش را در دريايي ها پيدا كرد تا آنجا كه گفتن با دلتنگيها با مكانيسم ذهني تازه اي برخورد كرد و در آنجا خيال خلجان ديگري داشتو برخورد اين دو با هم اين حركت تصويري فشرده اي را ايجاد كرد و با همان برخورد با دنياي تازه خيال بود كه منجر به كشف حجم و انتشارحجم گرايي شد .رويايي هر شعر خوبي را شعر حجم مي داند بنابراين مقدمات مرامنامه اي را تدارك مي بيند و به اتفاق دوستانش به جمع آوري امضاء جهت تاييد حجم مي پردازد درل سال 1348 عده اي شاعر ، نمايش نامه نويس ، معمار ،نقاش ،سينماگر اين مرامنامه راتاييد كردند و عده اي نيز آن را امضاء نكردند بيژن الهي و هوشنگ چالنگي در آن زمان در سفر بودند و بعد هم به اصرار الهي اخذ امضاءها متوقف مي شود قبل از اين دفتر دستكها چالنگي توانمنديش را باس رودن اشعاري مقتدرانه به نمايش گذاشته بود و به يكي از مهمترين شاعران موج نو تبديل شد و با استيل زباني خاص سبب تحير شاعران و مخاطبان انبوهي شد كه تا قبل از ان در هيچ شعري يافت نمي شد شاملو شعرش را به قلل بختيار تشبيه كرد آتشي از او به بزرگي ياد كرد براهني به سوزناكي عرفان شعرش و محمد حقوقي و شمش لنگرودي به مهم بودنش اشاره كردند اما متاسفانه بزرگي هوشنگ را براي هم نسلانش و نسلهاي پس از او تعريف و تحليل نكردند و صرف اشاره اي گذرنده يا مي خواستند رفع تكليف كنند يا از اين بزرگي او هراس داشتند و يا قدرت تجزيه و تحليل لازم را در مورد اشعارش نداشتند حتي عده اي از دوستانش از در كينه وارد شده و او را متهم به تاثيرپذيري از افسانهاي (تباي) كه شامل چند تراژدي از سوفوكل مي باشد مي نمودند .

    شما با مطالعه تراژدي هاي سوفوكل از جمله اديب شاه ،الكترا و آنتيگون متوجه اين توهم باطل دوستان چالنگي مي شويد و بر خلاف اين اصل تاثيرپذيري خود يك جريان مثبت و سازنده مي باشد درخواهيد يافت كه هوشنگ چالنگي از اين تراژديها تاثير نپذيرفته و اگر هم پذيرفته فقط در لحن تراژيك  اشعار اوست كه اين تاثيرات رخ مي نمايد و نه به لحاظ تصويري . هوشنگ سواي چند شهر چاپ شده اوليه اش در نشريات آن زمان در باقي اشعارش فرم و محتوا توامان و مكمل يكديگرند . شعر تكامل يافته اي كه قبل از چتلنگي در آثار هيچكدام از دوستان موج نويي يا شعر حجمي اش يافت نمي شد .توام بودن فرم  محتوا در اشعار چالنگي حتي به جرات مي گويم كه قبل از شاملو اتفاق مي افتد و اين يكي از دقايق كارهاي چالنگي است دراماتيك بودن اشعار چالنگي نه به لحاظ قالب نمايشنامه اي بلكه به لحاظ لحن و تم ها و تصاويري است كه مخاطب را به فضاي تراژيك سوق مي دهد و اين به خاطر دانش دقيق او از درام است .ذوالفقار را فرود آر / برخواب اين ابريشم ! / كه از اوفيليا / جز دهاني سرودخواندن نمانده است / بهره گيري از عنصر مذهب و دين (اسلام زرتشت- مسيح ) در اين شعر و شعرهاي ديگر و تلفيق دو فضاي شرقي- غربي كه نهايت به نفع عنصر شرقي تمام مي شود ، آميختن تغزل و حماسه با هم كه در بيشتر اشعارش موج مي زند از جمله ويژگي هاي آثار اوست كه خواننده با خواندن هر كدام دچار هم ذات پنداري مي شود باقلبي ديگر بيا / اي پشيمان / اي پشيمان / تا زخم هايم را به تو باز نمايم / من كه اينك !/از شيارهاي تازيانه قوم تو / پيراهني كبود به تن دارم .عرفان حاكم بر شعر چالنگي عرفاني نيست كه آقاي براهني از آنها به برش هاسي شكيل متون عرفان ياد مي كند همان عرفان ارتجاعي كه در متون ما همواره به نفع آسمانها و نيروي ماوراءالطبيعه ختم مي شود بلكه بالعكس عرفاني است كاملا زميني و پويا كه در ان انسان با خواندن آن به زمين و زيباييهاي ان دل مي بندد و حتي تا تحقير مرگ پيش مي رود : اما من دورم دور / و مي توانم در اين يالها بخزم / و مرگ را تحقير كنم / در آميختن اسطوره هاي يوناني دومي مصري و با عناصر و شخصيت ملي اسطوره اي و بومي : كمان كشيده مي شود و من / شانه هايم را از اهي طولاني / بيرون مي برم ( زنگوله تنبل ص 7 ) و چالنگي در اين شعر و اشعار ديگرش چون آرش مرزهاي ايران و توران را در مي نوردد .و ايضا در شعرهاي ايكارگوريافته و ايكاربي صداي بال كه ايكاروس را با اسطوره هاي ملي مذهبي ( سياوش ابراهيم ) در مي آميزد اگرچه چالنگي همه مذهبي و جهان وطن است .(زنگوله تنبل ص86 و ص 87 ) من چالنگي را شاعر شب مي دانم . شبي هولناك كه حتي اگر در آن شب ها به صبح هم نزديك شود ايكوروار با كشته صبح ها و مه آلود بودن سحر مواجه مي شود : بي شكوهم مبين / من/ كشته ي صبحها كه نامهاي شگفت از آنها پرسيدم (ص86) صبح خواهد مرد / درگوش ها و جامه داني كهنه .ص21 شب كه مي روم / و آه هايم / بر رودي سايه افكنده است .(ص 28 )

    در فضاي چنين شبهايي كه ترس با لذت مكاشفه آميخته مي گردد اما اين مكاشفه گاه به قيمت تكه پاره شدن برگاني مي ماند كه گرگ ها در كمين آنها نشسته اند و در اين سكوت بره هاست كه زنگوله تنبل مي شود تا نبادا گرگ هاي استبداد با خبر شوند و دسته جمعي به سوي بره ها يورش آورند اما چالنگي باكي ندارد و قلب تپنده اش او را وادار به شهيد شدن مي سازد و در دشت بي اعتنا به گرگ هاي سياست مدار زنگوله را به صدا در مي آورد تا همه را از سكوت برهاند : و اين زنگوله را / كه ماه به خون من آميخته / جايي كه دشت باشد و دشت / تكان خواهم داد .(ص 19 ) خلق تصاوير سوررئال كه نهابتا منجر به پريدن از سه بعد و شعشعه كلامي مي شود و ايجاد اسپاسمانتاليسم مي كند .در اين شعر است كه چالنگي بر خلف رويايي كه مي گويد حجم گرايي سوررئاليسم نيست ثابت مي كند كه او با آيختن اين دو از هر دو عبور مي كند : پس بياويزيد / نيازهاتان را / به پره هاي خوابم / كه چنين بي انحراف مي چرخم / باستاره هايي به كولم / سنجاق شده است / آدمي با خوانش اشعار چالنگي رعشه بر اندامش مي افتد .نوستالوژي در شعر ميراث به گونه اي است كه آدمي خسته از معماري شهري مي خواهد به دامان طبيعت بگريزد و در ميان قوم باز گردد و خاطرات گذشته را مرور كند همان قومي كه تاريخ بزرگ مردانش را به كام خود كشاند و گريه را در ميان مردمانش موروثي كرد : ميراث گريه ، آه/ در قوم من / سينه به سينه بود .چالنگي در بيشتر اشعارش در مقابل شبه مدرنيسم جبهه مي گيرد همان شبه مدرنيسمي كه با ورود شركت نفت ويليام ناكس دارسي مي رفت تا شكوه زاگرس را در كام خود بكشاند .

    موسيقي نقش تعيين كننده در شعر چالنگي دارد و آدمي در اين اركستراسيون گاه به طبيعت و روستا و آواز شبان دعوت مي شود و گاه با ضربه آهنگي مواجه مي شود كه خويش را مي خواهد براي نبرد آماده سازد نبردي كه با تفرقه ميان قومش ( چارلنگ-هفت لنگ ) انداختند و مشروطه را از آنها ربودند اگر چه با توجه به فضاي دهه 40 و ايجاد بحث هاي شعر متعهد و شعر غير متعهد ، موج نو ، شعرچريكي و غيرهشعر چالنگي تمامي خصايص را در خود دارد و همه اينها هست و هيچكدام از اينها نيست و نميتوان به صرف امضايي او را در دهه اي خاص قرار داد شعر چالنگي شعر قرن ها و هزاره هاست كه همچنان اثرگذار خواهد بود شعر مدرن خوزستان با چالنگي آغاز مي گردد .

    پس از چند سال به زودي شعر چالنگي مشتاقاني را يافت كه تحت تاثير او شروع به شعر سرايي كردند جوانان مشتاق كه همشهريش هم بودند و گاه به عشق ديدنش كيلومترها بايستي راهپيمايي كنند تا او را ببينند اگر چه اين سالها اين دوستان منكر همه چيز شده اند .

    شعر ناب كه نامگذاري اش توسط آتشي صورت گرفت تحت تاثير چالنگي شكل گرفت اگر چه شمش لنگرودي در تاريخ تحليلي شعر نو شاعران ناب را متاثر از جالنگي و بيژن جلالي مي داد اما به زعم نگارنده كه تحقيقاتي در اين زمينه انجام داده تاثير بيژن جلالي را بر شاعران ناب منتفي مي دانم اين موضوعي است كه حتي خواننده با خواندن اشعار آن نيز به اين باور خواهد رسيد و فقط سلطه وسايه چالنگي را بر شعر ناب حس مي كند.سيد علي صالحي ، هرمز علي پور، حميد كريم پور ، يارمحمداسدپور و سيروس رادمنش 5 نفري بودند كه پنج ضلعي ناب را تشكيل دادند و سواي تقدم و تاخر هر يك در سرودن بعدها توانستند چند سالي بر شعر كشور اثر بگذارند اما موج ناب با انقلاب اسلامي براي چندسالي متوقف شد اما پس از چندي دچار استحاله شده و در شعر جنوب و كشور به شكل هاي متفاوت ودگرديسي شده بروز داده شد .

    هر يك از شاعران ناب به گونه اي از چالنگي تاثير پذيرفتند سيروس رادمنش عرفان سوزناك را از شعر چالنگي مي گيرد و در شعرش تعميم مي دهد و تاكنون هم با اشاراتي به حوادث دردناك عرفاني چون حلاج ، بايزيد ، رابعه شعرش را به اين عرفان ارتعاجي تا ورطه نابودي مي كشاند با پيروزي انقلاب سيروس اشعاري را در نشريات آن سالها كه آنها شعرش را شعر انقلابي معرفي مي كنند چاپ مي كند و پس از چندي به دامان ناب باز مي گردد يار محمد اسدپور كه حتي تا اين سالها ايمان خود را به چالنگي حفظ كرده بود فرم موسيقيايي چالنگي را از شعرش وام گرفته است البته با اندكي از عرفان سوزناكش را كه در بر سينه سنگ ها . كاملا اين تاثيرات رخ مي نمايند.سيد علي صالحي محتواي شعر چالنگي را در اشعار اوليه اش دستمايه كار خود قرار داد اما پس از سالياني با عبور از چالنگي ثابت كرد كه شعرش در حال پوست اندازي است و اين محتواگرايي سيد با گفتارسرايي ها هنوز ادامه دارد . هرمز علي پور به فرم اشعار چالنگي توجه مي كند و حتي به تركيبات و واژگان شعري او ، اگر چه اين سالها ديگر پوسته فرم را تركاند و محتوا گرا شد .حميد كريم پور هم تغزل چالنگي را چاشني كمي حماسه كرد و اين تغزل بي سبب به عشق ورزيدنهاي او در شبهاي پشت برج نيست اوج اين تغزل در (يكليا ) سرايي او در كتاب ( دل چه پير شود ) ديده مي شود آري هوشنگ چالنگي بزرگي بود كه عده اي به زيركي سعي برآن داشتند تا بزرگي هوشنگ را از نسل هاي جوان پنهان سازند.

    صبح خوانان

    ذالفقار را فرود آر

    بر خواب اين ابريشم !

    كه از «افيليا»

    جز دهاني سرود خوان نمانده است.

    درآن  دم كه د ست لرزان بر سينه داري

    اين منم كه ارابه ي خروشان را از مه گذر داده ام

    *

    آواز روستايي ست كه شقيقه ي اسب را گل گون كرده است

    به هنگامي كه آستين خونين تو

    سنگ را از كف من مي پراند !

    *

    با قلبي ديگر بيا

    اي پشيمان 

    اي پشيمان !

    تا زخم هايم را به تو باز نمايم

    - من كه ! اينك !

    از شيار هاي تازيانه ي قوم تو

    پيراهني كبود به تن دارم –

    *

    اي كه د ست لرزان بر سينه نهاده اي

    بنگر

    اينك منم كه شب را سوار بر گا و زرد

      به ميدان مي آورم.

     

     

     

     

    ازعرفان تا عرفان

    نقدوبررسي مجموعه شعرآبناز اثرحميدعرفان                                           نوشته:رامين يوسفي

    تا حصار خيزران /راهي نيست /اما شيهه ي اسبي بي سوار /ذهن ما را/تا دروازه ي بيت اللحم /مي تاراند/تا حصار خيزران راهي نيست.مجموعه شعر ‹آبناز› اثر حميد عرفان با شعر بلند ‹سفرهفتم›آغاز مي گردد.عدد هفت در اين كشف وشهود نشان ازپختگي و بسياري سفرعرفان دارد.اودراين سفربه هيون برمي خوردو به سفرود.گاه سراز سمنگان درمي آورد وگاهي از غرناطه ودرمسيرش با مهاجران پيرنه همسفر مي گردد.تا آبهاي قطبي مي رود وتا بندر ولپارزو .وازاستوا عبورمي كند تا به اشراق دست يابد:ازخطوط استوا عبوركن /مي خواهم خورشيد را بنوشم ... سفر هفتم عرفان درواقع سِفر خروج اوست به حدود رها شده اي به نام سفر.سفري كه مسافرش سخت عطشناك است .عطشي  از نوع دانستن كه ميوه اي ست تلخ و ممنوعه :به كجا منتهي مي شوي /اي حدود رها شده /اي سفر!...در اين شعر بلند عرفان به عرفان مي رسدو دراين بلندا ست كه خواننده پي به  انديشه واحساس عرفان مي برد. اي كاش شعر بلند ‹سفرهفتم ›در انتهاي اين مجموعه ،به جاي ‹مراثي تن رها› قرار مي گرفت تا عرفان شش وادي وشش شهرعشق را طي مي نمودو درآخرين سفرش به ‹سفرهفتم› مي رسيد.اما نه .‹تن رها ›خود سفري ست از نوع هفتم .سفري كه آدمي در آن وبا آن مشرقي مي شود:پراّن ها/بردوبازوش/دهنش/حتي به كلام آخر/مزين نشد/نعش معطر/درآوازغزالان /وگِل خفته در كفن... حميد عرفان درشعر آغازين  مجموعه اش سرشار از انرژي ست وهمين انرژي ست كه اورا تا دروازه هاي بيت اللحم وغرناطه وديگرجاي ها مي كشاند وگاه پلنگينه پوش مي گردد وگاهي چوخا به دوش.او دراين سفر بامذاهب و اقوام ومليت هاي گوناگوني برمي خوردوتاريخ را درمي نورددتا به مكاشفه اش دست يابد:خالي عبادتگاهها/دربوي باروت/وانتظارتپه هاي خاكستري/دربازگشت سواران/ازجنگ واترلو/مجوس وپشمينه پوش وترسا را/درفضاي نقره اي پرمهميز/به محابا گرفته بود... شعر بعدي آبناز بازهم عنوان‹ سفر›دارد.ابتداي اين شعر با فضاي تكان دهنده ي اعدام آغازمي گردد.اعدام نسلي كه فدا مي شوند تا نسلي ديگرگونه فردا را ادامه دهند:به جمجمه ريسماني سست /آويزان است/ ودرجوار فانوس /كه از پيه آدمي مي سوزد/كودكي /بيگناه /ستايشگر فردا است... درشعربعدي عرفان بازهم درحال جستجوست وبا بهره گيري از عناصرونمادهاي عربي وبا به تصويركشيدن آنها درفضايي مناسب، معشوقه ي معروف تازي رامي بيند كه درحال گريز است:ليلي را ديدم/كه برصفحه ي ثابت بيابان مي گريخت‹ص 19›.عرفان درشعر بلند‹منحني ي مهرگان ›با تلفيق دو فضاي ايراني وتازي وبا به خدمت گرفتن عناصر اين دو فضا برغناي شعرمي افزايدوبصورتي ظريف درهمين شعر است كه به تم عاشقانه ي آن رنگ وجلايي خاص مي بخشد:ميدانم/كه خورشيد/شهيد هميشه ي تاريكي است... او درهمين شعر نيز با بهره گيري ازادبيات ديني ،درقامت رسولي آسماني ظاهر مي گردد:درآن هنگام /كه جبرئيل توبودم/درمنشور تاريكي...‹ص21›.عرفان درغالب اشعارش سعي نموده است با استفاده از عرفان ايراني – اسلامي ،معشوق خويش را وصف نمايد:آنجا /هنوز/ازخاكسترگرم او /نامم شنيدني ست.‹ص21›.زبان عرفان نيز دراينگونه سرودن ها ،زباني پيامبرگونه است .زباني كه محمود شجاعي وهوشنگ چالنگي وبهرام اردبيلي وفيروز ناجي وديگردوستان همسرايش نيز بدان تكلم مي نمودندوخواننده را به رعشه هاي عرفاني واشراقي مي انداخت .درشعر‹باظهري ازكمانه كف›با اعتقادبه تناسخ درهيئت حشره اي ظاهر مي گردد: من خفته ام /به هيئت حشره اي /تا چندتنفس بي پرواز/اي ضربات منقسم‹ص30›.تناسخ دريونان باستان وبرخي از مذاهب هندوستان وفرقه هاي مسلمان شايع بوده است.برخي ازحكماي اسلامي انتقال روح را ازبدن انسان به انسان ديگرنسخ وبه بدن حيوان مسخ وبه قالب حشرات فسخ ودراندام درختان وگياهان رسخ گويند.ودراين شعر عرفان فسخ شده است .درشعر‹حجامت عاج›با خلق فضايي سوررئال ،خواننده را به تصاويري ناب  مي كشاند:درعطر جمجمه ها/نوباوه هراسان تيروكمان برميدارد...‹ص32›.خلق ايماژ هاي بديع وپرتحرك ازجمله سحرآميزي هاي حميدعرفان است :وخيزاب قلع /برگرده ي مهتاب/سرافشان...‹ص35›.او با شناختي كه از ادبيات كلاسيك داشته سعي نمود ه است تا با تكيه براين پشتوانه ي كهن وخزائن تصويري ومعنايي انديشه ي مدرن خودرا براين ستو نها ي مدرن استوارسازد.عرفان درشعري با به تصويركشاندن‹ سحر› وشبي مهتابي چون خاقاني شاعرصبح منظره هاي زيبايي را براي خواننده  به تصويرمي كشاند: دم/دميده دم/نيزه نيزه/سپيده دم...برگونه هاش/بنفش هراسان نقش/جبين به دونيم/سري مومين و/شمشيري چوبين/كمر/دركمرآفتاب .خاقاني درشعري درتوصيف شب وصبح مي سرايد:نيزه كشيدآفتاب حلقه ي مه در ربود/نيزه ي اين زرّسرخ حلقه ي آن سيم ناب/شب عربي واربودبسته نقاب بنفش/ازچه سبب چون عرب نيزه كشيدآفتاب...(قصيده ي منطق الطير) . ايجاز نيزيكي ديگر از مواردي ست كه درمجموعه ‹آبناز›رعايت شده است وعرفان سخت بدان معتقد است ويكي از كليد هاي اوست: مَه ومِه/شكن/شب /به دو پار/ديوارگلو/غربال...‹وطن پيراهن  ص42›.اوبركتف باد مي نشينيد ومي سرايد:سقوط /در رگ آفتاب/با ضربه ي اساطير/به حافظه ي گام مي رفت...عرفان دراين شعر با ايجاد يك فضاي آركاييك وباستاني خواننده را با گذشته ي پرافتخارش پيوند مي دهد .خواننده با خوانش اين شعردچارهمذات پنداري مي گردد:وماديان برهنه/درآغازهاي زخم /برتيغ /مي گريخت.تبخير فرياد- هياكل مرگ- كفن چشم- متن علف- كسوف درختان-كتيبه ي برهنه...ازجمله توصيفات واستعارات بسيار زيبايي ست كه خواننده را به تفكروامي دارد واورا به فضاي حماسي وپرشوكت گذشته اش مي كشاند.عرفان درشعر معاصر يكي از شاعران معدودي ست كه به زيبايي هرچه تمام تصاويري را مي آفريند كه پرمغز ودرنوع خود منحصر به فرد مي باشند:آينده /چون دردي /ازمفصل زانوان كسوف/برمي خاست‹ص 47›.شعربعدي عرفان ‹آبناز› مي باشد.همان سوگلي شعرهايش كه درواقع يك زيارتنامه است .زيارتنامه اي كه زائرش ،به زيارت درخت وآب وآسمان و ماه وعلف وخورشيد مي رود وآنان را طواف مي نمايد:هم زانوي باد مي شوم /قامتي ازخونم /حج بزرگواريست / تاهم تازيانه ي تو باشد...‹ص 57› .عرفان دراين شعر همچون پازني ست كه از ستيغ كوه براي نوشيدن آب ورفع عطش به فرودست آمده است ودرهمين رفع عطش است كه شهيد مي شود .همو كه ديوانه ي ستيغ است:اراده ي نخجير/كمين كف وكوكب هاي آب/دامنه دامنه/خاك/حليم تر/تاتوقف شجاع /اي پازن شروع كن  /آمده برِ آب/اما ديوانه ي ستيغ... ‹ص 63›. تعابيروتركيباتي كه عرفان خلق مي كندنيز قابل تأمل است: چه باك /توفيده برديو باد/يابررود كده ي جان .رود+ كده .او رود را بعلاوه ي كده نموده است وبا آوردن‹ جان› پس از آن .اين جهان(كده) را كه جان ها درآن درحال روندگي چون رود هستند به زيبايي ترسيم نموده است.عرفان در شعر ‹شيون سم›چون سوار زخم خورده اي ست كه از متن تاريخ آمده است تا به خواننده گذشته ي پرشكوهش را بازنمايد.اين شعر چنان خواننده را به با خود درگير مي سازدكه گويي در نبرد با يونانيان است ويا تازيان .وگويي سوار از تاريخ جسته است و آمده است تا ماوقع را براي مردمان حال وآينده تشريح نمايد ودرست در همين نقطه است كه خواننده دچار نوستالوژي مي گرددوغرق دركهن اندوه هايش مي گردد:اي تُك زبانان/غايت لال بودن/منم/كه گردن بريده ي اسب را مي بوسم...‹ص 68›.عرفان دراين كتاب وخصوصا شعر ‹شيون سم ›چون ياران  موج نوي اش لحن  پيامبر گونه ومقدسي داردكه از زخم ها ي آدمي سخن مي گويد .او دراين شعر چون سوار مقدسي ست كه هر نعل اسبش آيه اي ست تا شب وخواب را به روزها منتهي سازد:هرنعل /آيه ايست/درشب كوتاهت اي سوار...تاخواب را/با سرفه اي/به روز بسپاري...‹ص71›.عرفان از جمله شاعران ‹موج نوي›است كه علاوه برهمسايگي انديشه وزباني با اين شاعران زبان خاص خودش را دارد.اسماعيل نوري علاء شاعران مشكل گوي موج نو را به دو گروه الف)نثرگرايان مشكل گو ب)نظم گرايان مشكل گو تقسيم مي كندو عرفان رادرگروه الف قرارمي دهد.‹الف.نثرگرايان مشكل گوي موج نو؛كه در آن ميان از:بهرام اردبيلي ،بيژن الهي ، پرويزاسلامپور،هوتن نجات، حسين رسائل وحميدعرفان نام مي برد(تاريخ تحليلي/جلد3/شمس لنگرودي/ص41/نشرمركز). اينكه عرفان وتني چند از يارانش را به نثرگرايي ومشكل گويي رده نموده اندخود وقت ديگري راطلب مي نمايدچرا كه گرايش به نظم وگريز از مشكل گويي از جمله خصيصه هاي اشعار عرفان مي باشدوتني چند از يارانش.نوري علاء درسال 1345 با مقدمه اي از احمدرضا احمدي جزوه شعر را بيرون دا د كه در آن به شاعران موج نو خدمات شاياني نمود. حميد عرفان يكي از آن شاعران بود. احمدرضا احمدي درمقدمه جزوه مي نويسد:...نيت ديگر ما آن بود كه از نام هاي خاص درشعر امروزايران بپرهيزيم.به دنبال نام هايي باشيم كه هنوز مجرد وتنها هستندو-معصوم- درانديشه ي تحميل خود به نفسانيات وعادات ما نيستند.وبه حق احمد رضا احمدي انگشت برروي نام هايي نهاد كه هيچگاه نخواستند تا خود را به شعر ومردم تحميل نمايند .وحميد عرفان يكي از اين نام هاي معصوم است.  مجموعه ‹آبناز› با‹ سفرهفتم ›آغاز مي شود وبه‹ مراثي ي تن رها› ختم مي شود:و تني ماند برمزارش/شام /درشام/از ايام چيزي نماند.