پیش درآمدی بر شعر مسجدسلیمان
نوشته : رامین یوسفی
گیرم که فلک همدم وهمراز آید
ناسازگاری دهر برسر ساز آید
یاران موافق از کجا جمع شوند
وین عمر گذشته از کجا بازآید
ادبیات هرملت بایدها ونبایدهای آن ملت است وبه تعبیری دیگر ، هویت آن ملت است که پس از قرن ها وهزاره ها شناسنامه ملی آن ملت می گردد.
ادبیات عصاره هر ملت است که دردرون خود ، شکست ها وپیروزی ها ، درد ورنج ها ، عصیان ها و... را دارد . کشور ایران به واسطه اقوام مختلف وتوده های مختلف مردمی از غنای فرهنگی وادبی بسیار بالایی برخوردار است که از نظر فولکلور ، این توده ها جای بسی کنکاش ودقت نظر دارند . این اقوام همیشه درآفرینش ، تقویت وپاسداری زبان ملی نقش بسزایی داشته اند . تی . اس. الیوت در کتاب « درباره فرهنگ » موضوع بسیار جالبی را مطرح می کند که: «فرهنگ خطه » با داشتن هنجارها وقابلیتهای لازم توان فائق آمدن بر « فرهنگ کشور» را داراست وبا غالب شدن بر « فرهنگ کشور» ظرفیت های بالای خود را عیان می سازد .
در جغرافیای ایران « پارسوماش » از جمله مکان هایی است که از روزگاران باستان تاکنون که « مسجد سلیمان » می خوانندش ، زیباترین « ترانه ها » را به ادبیات این مرز وبوم ارزانی داشته است . نیمای انقلابگر با سرایش « افسانه » در سال 1301 فضای رمانتیسم را قوت بخشید . ورفته رفته سمبولیسم ، ایماژیسم و... را در شعر تقویت نمود ونوید بخش حرکت های تازه در آن شد . اگر چه پیش از نیما افرادی چون : تقی رفعت ، جعفر خامنه ای ، ابوالقاسم لاهوتی ، خانم شمس کسمایی و... در زمینه حرکت های تازه در شعر طبع آزمایی کرده بودند اما نیما توانست با درایت وهوشیاری در شکل ومحتوای شعر فارسی انقلاب ایجاد نماید (که اینجانب در شکل ومحتوای انقلابی نیما نقد هایی دارم که مجال دیگری را می طلبد) واستحکام ووحدت ارگانیک آنرا قوت بخشد تا شعر از دیکتاتوری چند صد ساله زبان نجات یابد . « احمد شاملو » ، «فروغ فرخزاد » ، « مهدی اخوان ثالث » و «سهراب سپهری » از جمله پیروانی بودند که از استاد خویش درس ها گرفتند وپس از مدتی هر کدام راه خویش را رفتند .
« شاملو » با برونرفت از شعر نیمایی انشعابی را ایجاد می کند وبا پی ریزی شعر « سپید » قابلیت های دیگری از شعر فارسی را عیان می سازد . قبل وبعد از شعر سپید تحرکاتی جدی وغیر جدی وبعضا ً با اتکا برمانیفست از قبیل شاهین ، شعر حجم ، شعردیگر، موج نو ، موج ناب ، و... به میدان آمده وعرض اندام می نماید . در دهه چهل با ظهور شعر « حجم » ( اسپاسمانتالیسم ) هوشنگ چالنگی د رحجم سرایی وشعری دیگر گونه توانست شعر خود را تشخیص بخشد ودر دهه پنجاه شاعران مسجدسلیمانی تحت تأثیر « حجم چالنگی » وبا حمایت های بی دریغ «منوچهر آتشی » شعر « موج ناب » را در کشور پایه گذاری کردند وسید علی صالحی ، هرمز علی پور، یارمحمد اسدپور، سیروس رادمنش وآریا آریاپورپنج ضلعی ی « موج ناب » را تشکیل می دادند که توانستند نظرها را به خود جلب کنند.
سرانجام د ردهه هفتاد « سید علی صالحی » با مداقه وژرف اندیشی در اشعار«فروغ فرخزاد » وبا استعانت از تجربیات پیشین خود توانست یکی دیگر از ظرفیت های شعر به مردم ، شعر « جنبش گفتار» را در کشور پایه گذاری کند وخود را به عنوان تئوریسین این « جنبش » معرفی نماید . اما علت گرایش مردمان مسجد سلیمان به شعر وشاعری راباید از دیدگاه مختلف بررسی کرد . از جمله این علل :
1- هم ایل بودن وتباربودن این مردمان است . قوم بختیاری به دلیل حضور در طبیعت و پیوند با آن با چنان مناظر بکری رو به رو می شوند که تاکنون در هیچ کتابی ثبت نگشته است . اصلا ً آنان شعر را می بینند . این قوم را زاگرس شعرشان می دهد ، چراکه هر کس شکوه زاگرس را ببیند شاعر می شود . آنان بدون داشتن پشتوانه ادبیات کتبی ، با اتکاء بر ادبیات شفاهی ( ضرب المثل – چیستان – لالایی – دی بلال dowâlâli) ) – گوگریوه gow-geriva) ) – برزگریri bârze-gâ– شوخی saw-xi ) ) – دوالالی dowalali ) ) – آهای گل ahay-gol ) ) (باعرض پوزش بدلیل دارا نبودن برخی از حروف فونتیک در هوش ابزارم (رایانه)در بخش insertDsymbolغلط هایی وجود دارد که از حضور خوانندگان انتظار گذشت دارم)و... ونقل سینه به سینه آنان به نسل های بعد از خود ، دست به آفرینش های ادبی ای می زنند که توجه هر صاحب نظری را به خود جلب می نمایند و در تصنیف ها واشعار غنایی شان با چنان تصاویر زیبایی مواجه می شویم که از نظر زیبایی شناسی با اشعار لورکا ، اکتاویوپاز، پابلونرودا ... برابری وای بسا برآنان رجحان دارند واین پنداررا به ذهن خطورمی دهد که فرهنگ این « خطه » قابلیت « ملی» شدن را داراست
2- آشنایی وارتباط این مردم با مظاهر تمدن نسبت به سایر مردمان دیگر شهرها پس از اکتشاف نفت در مسجدسلیمان :روزنامه ها ،کلوپ های بحث وبزم،کتاب های روز،خبرهای روز،هم صحبتی با انگلیسی ها ی اهل ادبیات وتاریخ وفلسفه...
3- از دست دادن همین مظاهر تمدن به مرور زمان وبرجای ماندن میراث زنگاربسته ی انگلیس پس از اتمام ویا ظاهرا اتمام کاردر مسجدسلیمان وایران وچند عامل دیگر می توانند از جمله نکاتی باشند که جوانان دیروز مسجدسلیمان وپیران امروز ونسل های پس ازآنان مردم این خطه به شعر پناه بردندوشاید شعر این بزرگان واکنشی بود علیه مدرنیته ای که هنجارهاشان را یکی پس از دیگری نشانه رفته بود:
صبح خوانان هوشنگ چالنگی
ذالفقار را فرود آر
بر خواب اين ابريشم !
كه از «افيليا»
جز دهاني سرود خوان نمانده است.
درآن دم كه د ست لرزان بر سينه داري
اين منم كه ارابه ي خروشان را از مه گذر داده ام
*
آواز روستايي ست كه شقيقه ي اسب را گل گون كرده است
به هنگامي كه آستين خونين تو
سنگ را از كف من مي پراند !
*
با قلبي ديگر بيا
اي پشيمان
اي پشيمان !
تا زخم هايم را به تو باز نمايم
- من كه ! اينك !
از شيار هاي تازيانه ي قوم تو
پيراهني كبود به تن دارم –
*
اي كه د ست لرزان بر سينه نهاده اي
بنگر
اينك منم كه شب را سوار بر گا و زرد
به ميدان مي آورم.
«قامت سهراب» جمشید چالنگی
گیسو رمیده از نهایت پیچش
وزین مانده درخوان
می خروشد
تاکلید هایش را بشناساند به خود
وصبح هایش را
که برایش گفته بودند
از دلیری
اگر که برگ نبود وساز
میدانست
که همه ،جزآنچه وهم نمی پندارند
انگشتانه ای ست درافق
اینگونه هراسناک از سقوط
پا بر زمین می کوبد.
.................................
«درگیری رستم وسهراب در اول روز»
چشم بود وخشم
گاو رمنده از دو ساعد وزانوبرگشته از تلاطم خاک
آنگونه که فراستی بایست در خور آب
ایستاده رو در رو
وافکنده برکمند
تا سینه بسایدبرسنگ
وخنجر
شناسنده ی استخوان گرددبه تعمید
اینک ترکش آسمان
دهان برخورشیدمی گشایدو
موج
کنش ماهیان را
فلسی می گرداند.
:«وقتی کسی هوشنگ چالنگی رابشناسد،ناخودآگاه،بنام جمشید (تئاتری نویس خوبمان)که برسد،درنگی تردید آمیز خواهد داشت :زیرا که هوشنگ ،چالنگی براستی چنان درخشان است که برادر را- با همه تیزبینی شاعرانه – درپرتو قرار می دهد.اما،این ها ما را به ستمگری در مورد جمشید،شاعری که از سال ها پیش – در مجله ی خوشه شعرهایش را خوانده ایم ،برنمی انگیزدوبقول معروف«هرکس جای خود را دارد»وجمشید...» م- آتشی/تماشا سال هشتم/ش372شنبه 24 تیرماه 2537.
یال بلند علی مقیمی
چرا كه من يال
بلند
اندو
هم
را
به شماره دشمنانم
گره زده ام
رود جدایی سیروس رادمنش
كيست آنكو به راستي ي پوستي در سرما...؟
دوكي كه اَبران تابستاني را مي تَند تُند،!
و علم نشاني
نيست؟
···
پس ـ در مزان و بپوشم
علف صحرا!
···
عِطر تراشه هاي تازه ي دوك
كه به سختي
ا شارتي زمستانيست
···
سَره گر كني
در ديد و مَخند و مَنديدن
دجله ي مفارقت
آينده بود
رود جدايي
رونده بود...
···
- اكنون ، بانوي كِميژ ه موي
هم با راست
هم با سياه تو
برابر خواهم بود.
پیر می شوم حمید کریم پور(آریا آریا پور)
بی قرار و بی قاعده
فرو آمده از روزان وسیاه
جهنمی بر شانه های من.
برتپه ای که مرگ هایم ایستاده اند
ماه از پیشانی گریه بر می آید و
افسوس
که برنخاع جهان
دشنه هم شفای آخر نیست
تا اژدها بر ارابه
ستارگان مرده می برد
اینجا منم
که با جوان ترین شیهه
پیر می شوم.
هزار ناله ی غمگین یارمحمداسدپور
بگذار
مهربانتر از یاد روم
که اینجا درکنار خاموشی ی من
هزارناله ی غمگین
می روید
ازگلو
اینجا
کنارسلول من
پوست هایی ست
که زخم کبود دارند!
آه...چگونه بگویم
عرف این پاییز دیوانه را
اینک
که با تمامی ی یقین
لگدکوب این آغاز می شوم
آه ... اکنون
پلک در اطمینان تو می بندم
ای آرامجای گور.
کبوتران را نکشید سیدعلی صالحی
رفتم روی دیواری
مشرف به معنی نور،نوشتم:
کبوتران را نکشید
کبوتران...بافه های نرگس ومیخکند
فردای همان روز
یک نفر دیگر آمد همه ی حروف باران را خط زد
هنوز خرداد نیامده است!
نقره وگیاه هرمز علی پور
آستین بر دروازه های آب می کوبم
تا کناره ی دلخواه
نصیب یاران می گردد.
پس گردونه ای
از آتش
واسبانی ازنقره وگیاه
وهرکجای آسمان را بخواهم
قلمرو دل می سازم.
بن سکوت ملک شیر مردی
پرتو محاطی
ازهوای مرده
به حجم ابر
ایمای بی خون انگشتی
به فواره ای لخته
بر اوجی گنگ
سبک از روز می رود
ازبن سکوت
مهدترنمی از برگ
شبیه محو
پلک فصلی آب
بررخام قعر.