ازعرفان تا عرفان
نقدوبررسي مجموعه شعرآبناز اثرحميدعرفان نوشته:رامين يوسفي
تا حصار خيزران /راهي نيست /اما شيهه ي اسبي بي سوار /ذهن ما را/تا دروازه ي بيت اللحم /مي تاراند/تا حصار خيزران راهي نيست.مجموعه شعر ‹آبناز› اثر حميد عرفان با شعر بلند ‹سفرهفتم›آغاز مي گردد.عدد هفت در اين كشف وشهود نشان ازپختگي و بسياري سفرعرفان دارد.اودراين سفربه هيون برمي خوردو به سفرود.گاه سراز سمنگان درمي آورد وگاهي از غرناطه ودرمسيرش با مهاجران پيرنه همسفر مي گردد.تا آبهاي قطبي مي رود وتا بندر ولپارزو .وازاستوا عبورمي كند تا به اشراق دست يابد:ازخطوط استوا عبوركن /مي خواهم خورشيد را بنوشم ... سفر هفتم عرفان درواقع سِفر خروج اوست به حدود رها شده اي به نام سفر.سفري كه مسافرش سخت عطشناك است .عطشي از نوع دانستن كه ميوه اي ست تلخ و ممنوعه :به كجا منتهي مي شوي /اي حدود رها شده /اي سفر!...در اين شعر بلند عرفان به عرفان مي رسدو دراين بلندا ست كه خواننده پي به انديشه واحساس عرفان مي برد. اي كاش شعر بلند ‹سفرهفتم ›در انتهاي اين مجموعه ،به جاي ‹مراثي تن رها› قرار مي گرفت تا عرفان شش وادي وشش شهرعشق را طي مي نمودو درآخرين سفرش به ‹سفرهفتم› مي رسيد.اما نه .‹تن رها ›خود سفري ست از نوع هفتم .سفري كه آدمي در آن وبا آن مشرقي مي شود:پراّن ها/بردوبازوش/دهنش/حتي به كلام آخر/مزين نشد/نعش معطر/درآوازغزالان /وگِل خفته در كفن... حميد عرفان درشعر آغازين مجموعه اش سرشار از انرژي ست وهمين انرژي ست كه اورا تا دروازه هاي بيت اللحم وغرناطه وديگرجاي ها مي كشاند وگاه پلنگينه پوش مي گردد وگاهي چوخا به دوش.او دراين سفر بامذاهب و اقوام ومليت هاي گوناگوني برمي خوردوتاريخ را درمي نورددتا به مكاشفه اش دست يابد:خالي عبادتگاهها/دربوي باروت/وانتظارتپه هاي خاكستري/دربازگشت سواران/ازجنگ واترلو/مجوس وپشمينه پوش وترسا را/درفضاي نقره اي پرمهميز/به محابا گرفته بود... شعر بعدي آبناز بازهم عنوان‹ سفر›دارد.ابتداي اين شعر با فضاي تكان دهنده ي اعدام آغازمي گردد.اعدام نسلي كه فدا مي شوند تا نسلي ديگرگونه فردا را ادامه دهند:به جمجمه ريسماني سست /آويزان است/ ودرجوار فانوس /كه از پيه آدمي مي سوزد/كودكي /بيگناه /ستايشگر فردا است... درشعربعدي عرفان بازهم درحال جستجوست وبا بهره گيري از عناصرونمادهاي عربي وبا به تصويركشيدن آنها درفضايي مناسب، معشوقه ي معروف تازي رامي بيند كه درحال گريز است:ليلي را ديدم/كه برصفحه ي ثابت بيابان مي گريخت‹ص 19›.عرفان درشعر بلند‹منحني ي مهرگان ›با تلفيق دو فضاي ايراني وتازي وبا به خدمت گرفتن عناصر اين دو فضا برغناي شعرمي افزايدوبصورتي ظريف درهمين شعر است كه به تم عاشقانه ي آن رنگ وجلايي خاص مي بخشد:ميدانم/كه خورشيد/شهيد هميشه ي تاريكي است... او درهمين شعر نيز با بهره گيري ازادبيات ديني ،درقامت رسولي آسماني ظاهر مي گردد:درآن هنگام /كه جبرئيل توبودم/درمنشور تاريكي...‹ص21›.عرفان درغالب اشعارش سعي نموده است با استفاده از عرفان ايراني – اسلامي ،معشوق خويش را وصف نمايد:آنجا /هنوز/ازخاكسترگرم او /نامم شنيدني ست.‹ص21›.زبان عرفان نيز دراينگونه سرودن ها ،زباني پيامبرگونه است .زباني كه محمود شجاعي وهوشنگ چالنگي وبهرام اردبيلي وفيروز ناجي وديگردوستان همسرايش نيز بدان تكلم مي نمودندوخواننده را به رعشه هاي عرفاني واشراقي مي انداخت .درشعر‹باظهري ازكمانه كف›با اعتقادبه تناسخ درهيئت حشره اي ظاهر مي گردد: من خفته ام /به هيئت حشره اي /تا چندتنفس بي پرواز/اي ضربات منقسم‹ص30›.تناسخ دريونان باستان وبرخي از مذاهب هندوستان وفرقه هاي مسلمان شايع بوده است.برخي ازحكماي اسلامي انتقال روح را ازبدن انسان به انسان ديگرنسخ وبه بدن حيوان مسخ وبه قالب حشرات فسخ ودراندام درختان وگياهان رسخ گويند.ودراين شعر عرفان فسخ شده است .درشعر‹حجامت عاج›با خلق فضايي سوررئال ،خواننده را به تصاويري ناب مي كشاند:درعطر جمجمه ها/نوباوه هراسان تيروكمان برميدارد...‹ص32›.خلق ايماژ هاي بديع وپرتحرك ازجمله سحرآميزي هاي حميدعرفان است :وخيزاب قلع /برگرده ي مهتاب/سرافشان...‹ص35›.او با شناختي كه از ادبيات كلاسيك داشته سعي نمود ه است تا با تكيه براين پشتوانه ي كهن وخزائن تصويري ومعنايي انديشه ي مدرن خودرا براين ستو نها ي مدرن استوارسازد.عرفان درشعري با به تصويركشاندن‹ سحر› وشبي مهتابي چون خاقاني شاعرصبح منظره هاي زيبايي را براي خواننده به تصويرمي كشاند: دم/دميده دم/نيزه نيزه/سپيده دم...برگونه هاش/بنفش هراسان نقش/جبين به دونيم/سري مومين و/شمشيري چوبين/كمر/دركمرآفتاب .خاقاني درشعري درتوصيف شب وصبح مي سرايد:نيزه كشيدآفتاب حلقه ي مه در ربود/نيزه ي اين زرّسرخ حلقه ي آن سيم ناب/شب عربي واربودبسته نقاب بنفش/ازچه سبب چون عرب نيزه كشيدآفتاب...(قصيده ي منطق الطير) . ايجاز نيزيكي ديگر از مواردي ست كه درمجموعه ‹آبناز›رعايت شده است وعرفان سخت بدان معتقد است ويكي از كليد هاي اوست: مَه ومِه/شكن/شب /به دو پار/ديوارگلو/غربال...‹وطن پيراهن ص42›.اوبركتف باد مي نشينيد ومي سرايد:سقوط /در رگ آفتاب/با ضربه ي اساطير/به حافظه ي گام مي رفت...عرفان دراين شعر با ايجاد يك فضاي آركاييك وباستاني خواننده را با گذشته ي پرافتخارش پيوند مي دهد .خواننده با خوانش اين شعردچارهمذات پنداري مي گردد:وماديان برهنه/درآغازهاي زخم /برتيغ /مي گريخت.تبخير فرياد- هياكل مرگ- كفن چشم- متن علف- كسوف درختان-كتيبه ي برهنه...ازجمله توصيفات واستعارات بسيار زيبايي ست كه خواننده را به تفكروامي دارد واورا به فضاي حماسي وپرشوكت گذشته اش مي كشاند.عرفان درشعر معاصر يكي از شاعران معدودي ست كه به زيبايي هرچه تمام تصاويري را مي آفريند كه پرمغز ودرنوع خود منحصر به فرد مي باشند:آينده /چون دردي /ازمفصل زانوان كسوف/برمي خاست‹ص 47›.شعربعدي عرفان ‹آبناز› مي باشد.همان سوگلي شعرهايش كه درواقع يك زيارتنامه است .زيارتنامه اي كه زائرش ،به زيارت درخت وآب وآسمان و ماه وعلف وخورشيد مي رود وآنان را طواف مي نمايد:هم زانوي باد مي شوم /قامتي ازخونم /حج بزرگواريست / تاهم تازيانه ي تو باشد...‹ص 57› .عرفان دراين شعر همچون پازني ست كه از ستيغ كوه براي نوشيدن آب ورفع عطش به فرودست آمده است ودرهمين رفع عطش است كه شهيد مي شود .همو كه ديوانه ي ستيغ است:اراده ي نخجير/كمين كف وكوكب هاي آب/دامنه دامنه/خاك/حليم تر/تاتوقف شجاع /اي پازن شروع كن /آمده برِ آب/اما ديوانه ي ستيغ... ‹ص 63›. تعابيروتركيباتي كه عرفان خلق مي كندنيز قابل تأمل است: چه باك /توفيده برديو باد/يابررود كده ي جان .رود+ كده .او رود را بعلاوه ي كده نموده است وبا آوردن‹ جان› پس از آن .اين جهان(كده) را كه جان ها درآن درحال روندگي چون رود هستند به زيبايي ترسيم نموده است.عرفان در شعر ‹شيون سم›چون سوار زخم خورده اي ست كه از متن تاريخ آمده است تا به خواننده گذشته ي پرشكوهش را بازنمايد.اين شعر چنان خواننده را به با خود درگير مي سازدكه گويي در نبرد با يونانيان است ويا تازيان .وگويي سوار از تاريخ جسته است و آمده است تا ماوقع را براي مردمان حال وآينده تشريح نمايد ودرست در همين نقطه است كه خواننده دچار نوستالوژي مي گرددوغرق دركهن اندوه هايش مي گردد:اي تُك زبانان/غايت لال بودن/منم/كه گردن بريده ي اسب را مي بوسم...‹ص 68›.عرفان دراين كتاب وخصوصا شعر ‹شيون سم ›چون ياران موج نوي اش لحن پيامبر گونه ومقدسي داردكه از زخم ها ي آدمي سخن مي گويد .او دراين شعر چون سوار مقدسي ست كه هر نعل اسبش آيه اي ست تا شب وخواب را به روزها منتهي سازد:هرنعل /آيه ايست/درشب كوتاهت اي سوار...تاخواب را/با سرفه اي/به روز بسپاري...‹ص71›.عرفان از جمله شاعران ‹موج نوي›است كه علاوه برهمسايگي انديشه وزباني با اين شاعران زبان خاص خودش را دارد.اسماعيل نوري علاء شاعران مشكل گوي موج نو را به دو گروه الف)نثرگرايان مشكل گو ب)نظم گرايان مشكل گو تقسيم مي كندو عرفان رادرگروه الف قرارمي دهد.‹الف.نثرگرايان مشكل گوي موج نو؛كه در آن ميان از:بهرام اردبيلي ،بيژن الهي ، پرويزاسلامپور،هوتن نجات، حسين رسائل وحميدعرفان نام مي برد(تاريخ تحليلي/جلد3/شمس لنگرودي/ص41/نشرمركز). اينكه عرفان وتني چند از يارانش را به نثرگرايي ومشكل گويي رده نموده اندخود وقت ديگري راطلب مي نمايدچرا كه گرايش به نظم وگريز از مشكل گويي از جمله خصيصه هاي اشعار عرفان مي باشدوتني چند از يارانش.نوري علاء درسال 1345 با مقدمه اي از احمدرضا احمدي جزوه شعر را بيرون دا د كه در آن به شاعران موج نو خدمات شاياني نمود. حميد عرفان يكي از آن شاعران بود. احمدرضا احمدي درمقدمه جزوه مي نويسد:...نيت ديگر ما آن بود كه از نام هاي خاص درشعر امروزايران بپرهيزيم.به دنبال نام هايي باشيم كه هنوز مجرد وتنها هستندو-معصوم- درانديشه ي تحميل خود به نفسانيات وعادات ما نيستند.وبه حق احمد رضا احمدي انگشت برروي نام هايي نهاد كه هيچگاه نخواستند تا خود را به شعر ومردم تحميل نمايند .وحميد عرفان يكي از اين نام هاي معصوم است. مجموعه ‹آبناز› با‹ سفرهفتم ›آغاز مي شود وبه‹ مراثي ي تن رها› ختم مي شود:و تني ماند برمزارش/شام /درشام/از ايام چيزي نماند.