مدرنیته و تاثیر آن بر غزل معاصر/عبدالحسین انصاری
حوزه ی تاثیرات مدرنیسم بر هنرهای گوناگون آنقدر وسیع بوده که حتی اشاره ی فهرست وار به آن ها، در این مجال نمی گنجد. بازتابی که مدرنیسم در معماری و هنرهای تجسمی داشته با تاثیرات شگرف آن در ادبیات هر چند متفاوت ولی همه از یک جنس اند. مثلا اگر در معماری مدرن برجسته نمایی و عریان بودن مصالح، یک نوع صداقت محسوب میشود، در شعر مدرن هم توجه بیشتر به زبان اهمیتي بيش از پيش دارد. مدرنیته و مدرنیسم در کشور ما صرف نظر از تفاوت اساسی بین این دو کلمه، بیشتر به ‹تجدد› تعبیر شده است و معمولا هم به دلیل ساختار سنتی جامعه ی ما همیشه نوعی مقاومت ناخواسته ی درونی در مقابل آن صورت گرفته و میگیرد. به اعتقاد بنده این مقاومت هم حق طبیعی هر فرهنگی برای زنده ماندن است ولی اشکال کار از اینجاست که این مقاومت در کشور ما طولانی تر از آن چیزی بوده است که از یک جامعه ی پویا انتظار می رود و این برخواسته از چند عامل مختلف است که میتوان به عدم وجود اعتماد به نفس و سیطره ی کامل سنت بر تمامي زواياي زندگي ما اشاره کرد.
با این حال اصطکاک مدرنیته با ادبیات ما از همان سال های آغازين انقلاب مشروطیت آغاز شد و ما میتوانیم این تاثیرات را از جنبه های مختلف ردیابی کنیم. از جمله ورود انسان زمینی در شعر و پایین آوردن شعر از برج عاج اشاره کرد که به اعتقاد من يكي از مهمترین تاثیرات مدرنیته بر شعر ما بوده است.شعری که در قرون گذشته به دلایلی از جمله کوتاه شدن دست انسان آن روزها از زمین، فقط در عوالم لاهوتی و ناسوتی سیر میکرد به یک باره مشتش را گره کرد و برای آزادی اجتماعی و رسیدن به حقوق مدني شعار داد. هر چند که همین افتادن در دام شعار، شعر آن زمان را از خلاقیت دور کرد ولی باز هم این رویکرد شاعران، پایه گذار اتفاقات مهمی در سال های آینده شد و زاويه ي ديد شاعران و مخاطبان شعر را به سمت و سويي تازه چرخاند و در نهايت، منجر به ظهور نیما و روبرو شدن ادبیات ما با فضاهای تازه و ملموس شد.
نیما که معمار اصلی شعر مدرن ماست، هم در صورت و هم در معنا، ساختمان جدیدی را بنا کرد که تلفیقی از سنت ایرانی و مدرنیته ی غربی بود و شاید بتوان به جرات گفت تنها کسی بود که شیفته ی هیچکدام از این دو به تنهایی نشد و با استمرار و پافشاري پيامبرگونه اش، مدرنیته را در شعر ما بومی کرد و اجازه نداد که مدرنیته(اینگونه که اين روزها پست مدرنیته به ادبیات ما تاخته است) تمام شاخصه های غربی خودش را به ادبیات ما تحمیل کند.
در اینکه کدام یک از جریان های این روزها، نام مدرن بیشتر برازنده شان است تردیدها فراوان است ولی آنچه که کاملا مشخص است این است که غزل امروز ما مجموعه ای است از رویکردهای متفاوت، به گونه ای که در یک اقلیم خاص بطور همزمان غزل هایی با رویکردهای مدرن، سنتی و حالتی بینابین(نیوکلاسیک) هم سروده مي شود و هم مورد اقبال قرار ميگيرد و هرکدام مخاطب خاص خودشان را دارند.ولی شروع تاثیر مدرنیسم بر غزل خیلی مشخص نیست و به دلیل همین جاذبه ی سنتی، شاعران در مواجهه با غزل معمولا گرفتار جذابیت های سنتی آن بوده اند هر چند گاهی در مقطعی شورشی هم در مقابل آن داشته اند.آنچه که به نظر میرسد به واقعیت نزدیک تر باشد این است که میتوان غزل زیبای فروغ فرخزاد را با مطلع:
را به عنوان اولین کارهای مدرن در این حوزه قلمداد کرد . غزل سنتی ما بیشتر به یک تابلوی مینیاتوری زیبا شباهت داشت. تابلویی که میشد به ذهن ات آویزان کنی و گاهی در خلوت خودت آن را بیرون بکشی و از زیبایی های راکدش لذت ببری . همین سکون حاکم بر غزل سنتی ما نوعی آرامش تصنعی را به ذهن تلقین میکند و به قولی مخاطب را هیپنوتیزم میکند.و بر همین اساس است که نیما در شعر افسانه به شعر حافظ می تازد که:
و این سکون پاشنه ی آشیل شعر سنتی ماست و روایت و حرکت، وجه تمایز اساسی غزل مدرن با سنتی است ولی این به این معنا نیست که غزل مدرن امروز به همین بسنده کرده است. بعد از این رویکرد انقلابی در غزل، روز به روز شاعران دست به تجربه های گوناگونی در غزل زدند که باز هم به دلیل جذابیت های ذاتی غزل کلاسیک معمولا این حرکت ها پاندول وار بوده اند. ولی آن چیزی که کاملا مشخص است این است که برایند غزل امروز ما رو به کشف افق های تازه و دور شدن از فضای سنتی است.
بعد از فروغ تلاش های بسیاری از طرف هوشنگ ابتهاج، منوچهر نیستانی وحسین منزوی در به روز کردن فضای غزل شد و سیمین بهبهانی هم با تجربه های عروضی تازه( و البته ادعاهایی که شاید فراتر از این تجربه ها بود) کارهایی صورت داد ولی وقتی لایه های زیرین این کارها را مي كاوي، باز هم سیطره ی سنگین متافیزیک و کلی گویی ها را به عينه مشاهده میکنی. هر چند در مواردی سیمین بهبهانی با مدد روایت، اندکی از کلی گویی هاي رايج دور شده است ولي باز هم تفكر همان است، تا اینکه در دهه ی هفتاد موج جدیدی از تجدد طلبی ها در شعر ما نمایان شد و از همین دهه ساختار غزل مدرن رو به تکامل گذاشت که در این میان مجموعه غزل (مرد بی مورد) محمد سعید میرزایی شاخص ترین اتفاق آن سال هاست.غزلی که بیشتر به عنوان غزل فرم معرفی شده است و به اعتقاد من مدرن ترین غزل آن سال های ماست. جزیی نگری، حذف اسطوره هایی که وقت وبی وقت سر وکله شان در شعر سنتی ما پیدا می شد و بار خیلی از مفاهیم و تصاویر را به هر جان کندنی به دوش میکشیدند، انسان محوری البته نه آنگونه که در مدرنیته ی غرب مسطلح بود(اومانيسم)، برجسته نمایی نقش زبان مثل استفاده ی متوالی از حروف اضافه به عنوان ردیف و ...از مشخصه های عمده ی غزل مدرن آن سال هاست. شاید وقتی سخن از غزل مدرن این سال ها به میان می آید، بی انصافی باشد که نامی از حسن صادقی پناه و محمدعلی پورشیخ علی به میان نیاید و حتی به جرات می توان گفت که غزل پورشیخ علی با ذهن و زبانی جسور از کامل ترین نمونه های این سال هاست. مخصوصا غزل( سکانس بعد ) ایشان که خیلی کمتر از آن چه که باید به آن پرداخته شده است
پت…پت…،چراغ از نفس افتاد ؛ تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سكانس بعد
نه ماه بعد غنچه ي سرخي شدي ولي مادر شبيه يك گل پرپر / سكانس بعد
تو چار ساله بودي و عشق ت پرنده بود، يك اتفاق ساده دل ت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر…و در كل پرنده پر مادر پريده بود و پدر پر/سكانس بعد
-«ابرو كمون شونه بلندم ! لالالالا گلدونه ي دلم،گل گندم ! لالالالا كي ميشه حجله ت م ببندم!؟لالالالا…»
مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
يك خانه داشتند ته كوچه ي زمين، دور از تمام مردم دلسرد بي خيال
در فصل بي بخار زمستان قشنگ بود بر شيشه ها بخار سماور! / سكانس بعد
كيف و كتاب دخل به خرج ش نمي رود ‹‹ بايد-نبايدي › كه به منطق نمي خورد
آقاي ناظمي كه سراپا شكايت است: -«گمشو لجن ، برو دم دفتر ! › / سكانس بعد
مادربزرگ حادثه ي بعدي تو بود، او را ببر و زير لحد خاك كن ! – همين –
يك فاتحه بخوان و به يك ‹ ارث ! › فكر كن ! - به جا نماز بي بي كوثر! -
همين سكانس – در متن –
كارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربين به همه پارس مي كند
و كات مي دهد به تو كه : -« اين چه طرزش است ؟ با اين پلان مسخره تف بر سكانس بعد
بازار ريشه ريشه تو را جذب مي كند تو شاخه شاخه در لجن روز مرگي
تو برگ برگ زرد تر از روزهاي قبل در دست بادهاي شناور / سكانس بعد
- « آقا لبو ببر ! لبوي داغ حال مي ده ! خانم لبو بدم !؟ »
- « بده آقا ! »
كه ناگهان ؛ موهاش توي باد دل ت را به باد داد آن دختر تكيده ي لاغر / سكانس بعد
دختر ولي پريد و خمارت گذاشت، بعد ميخانه بود و نم نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم هاي خمارش تو بودي و بعد از دو بطر ، بطري ديگر/ سكانس بعد
يك دستمال يزدي و يك پاتوق مدام { مردي مزاحم دو-سه تا خانم جوان }
چاقو به دست مي رسي و قاط مي زني : - « هي ! با تو ام ، كثافت عنتر ! /
سكانس بعد
– زندان –
شروع حرفه ي جرمي بزرگ تر يك طرح كاد واقعي از مجرمان پير
استاد كار مي شوي و مي زني جلو با چند سال سابقه كم تر! / سكانس بعد
- « آزادي ت مبارك ! »
- « ممنون ! ولي…شما !؟ »
- « من شاعرم ، همانكه تو را خلق كرده است اما ببخش، خالق خوبي نبوده ام
من قول مي دهم كه تو در هر سكانس بعد هر جور خواستي بروي زندگي كني يك كار و بار عالي با يك زن قشنگ … »
خواباند بيخ گوشم ، زل زد به چشم هام چيزي نگفت ؛ رفت .
شبي در سكانس بعد
او قرص هاي كوچك آرام بخش را با چاي تلخ، بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم كمك كنم پشت سكانس هاي فراموش