شب که می شود

شب که می شود

قیچی ها هم خوابیده اند،

پیراهن های لخت

و حتا ماست بندی هایی

که برای زندگی لازمند.

تو مدادهایت را جایی گذاشته ای

و من ...

یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته

آن الکتریسیته ی از بد ِ اتفاق، پوست!

هشت ِ ایستاده از بدِ حادثه، تن!

جدِ پس از این،

العارز خیابان سی متری

که شب می شود و تلویزیون

به عکس دیواری ِ احمد

زُل زده قایمکی

و موج های کف کرده همین طور

با سوت من قرار دارند وُ

البته نمی دانم چه خواهد شد

یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته

تبری جامانده

که در پایان جشن عروسی

معلوم نمی کرد صاحبش کیست

رزهای زرد یک روسری که باد شد

و بر موتور که بودم

با دکوپاژی هیچکاکی

اندام مرا پخش می کرد وُ

شب که می شود ما خودمان مرده ایم

و فرم زنگ زدن این تلفن ها

یعنی که هیچ خبری نیست

و رفته آن که رفته

یک را به دو نرسانده

یک خط کشیده در هوا

یعنی که عکس های تک نفره

منزل اولین است

و می خواهم که اصلا باور نکیند

هفتاد سال سیاه.

شاعر

غالبا این طور شروع می شود

خودکار و ... پشت میز و... تقلا...

که بتراشد

بوزینه ی نوک بینی اش را...

«پو» را مردم به شعر می شناسند،

«میلوش» را...

اما چقدر کراوات

روی دست الهه ی الهام مانده

که حتا نرون هم نمی پسندد.

صفحه ی 53 : ستاره ها از شب گذشته اند...

صفحه ی 68 : رود، زمینی است که فکر می کند...

صفحه ی 101 : بیست اراده داشتی

                   که بیست ساله شدی...

ولی صفحه ی الساعه

تنها یک قطره خون و یک شکلات هست

که به جهنم خواندنی نباشد.

و غالبا" این طور ختم می شود

که شما - با عرض پوزش -

آدم تر از من که نیستید!

وام وب:گفتار/زهره فخرایی