ماسك آتش
تقديم به معلم ودانش آموزان: درودزن و شين آباد
...و همينكه دانش آموزان
به فصل جديد مغول ها رسيدند
كلاس
به يكباره گُر گرفت
كلمات
شمشير گذاشتند
بيخ گلوي معلم وشاگردان
يعني كه فورا
اشهدتان را بخوانيد
كه فصل ،فصل اين كتاب
تابوده
همين بوده.
آتش به تازيانه
خطي بر تخته سياه نگاشت
و دانش آموزان
به سان اسپندهاي برآتش
به اين سو وآن سو مي جهيدند
جهنم يعني همين
يعني همينكه تابيايي وبجنبي
تمامي در وپنجره هاي جهان
به رويت
فيلتر مي شوند
استغفرالله!
گفتم فيلتر؟!
انشاء الله!
كه به تريش قباي دبير ادبيات
برنخوردباشد.
باز اين رايانه
مثل مغز لعنتي ام
هنگ كرده است
بايد بروم
روبه جهان فرداها
ويندوزهاي تازه اي
نصب نمايم
تابراي يكبار هم كه شده
با دانش آموزان
بي ماسك
چت كرده باشم
شايد براي لحظه اي
نسيمي از ياهو
بر جراحات
وزيدن آغازد
شايد؟!
و در اثناي دود وآتش مغولان
دانش آموزان لاي نيمكت ها
مي سوختنديكي از دانش آموزان
درحاليكه به شكل بخار درآمده بود
خوفناك مي گفت:
-اِهم...اِهم...اِهم...
آقا اجازه؟!
نمي شود شما از آقاي وزير بخواهيد
اين فصل را نخوانيم؟!
اِهم...اِهم...اِهم...
نمي شود؟!
آخر بند بند اندام اين كلاس
مثل ميدان جنگ ايران وعراق
دارد در آتش اين فصل مي سوزد!
و معلم مدرسه
كه ميان دود وخون
شبيه حاجي فيروز شده بود
با ناله گفت:
-نه!
اصلن اين فصل لامذهب
هيچ منطقي حالي اش نمي شود
وآنگاه بوي كباب كتابفضاي آموزش را
پر كرده بود.
اِهم...اِهم...اِهم...
آقاي وزير!
لطفن با بخشنامه هاي مكرر
براي فصل هاي آذرين آينده
دوباره
به جوخه تان
فرمان آتش دهيد.