روايت گلايول ها
تقديم به "وتنم" خوزستان
ميان نخلستان ها
جواني
با يك جفت پوتين بزرگترازپاهايش
دراز به دراز نيزار ها
خفته است
وگاو ميش ها با
با هجاي بلند ماغ هاشان
بر صورت جوان و
گلايول هاي پيرامنش
ليسه مي كشند
جوان وهمراهانش
بسان كودكان درخواب
ماسيده گوشه ي لب هاشان
لبخنده اي از شب هاي پيشين
آه! اي كارون !
تو برايشان
لالايي بخوان!
آن سوي تر ك
زير امواج سيمگون شط
چند غاز وحشي
بي اعتنا
حباب هاي اطراف منقارهاشان را
به بازي مي ترقند
ونخلي
بچه طب هايش را
در هجوم باد
لابلاي برگ هاي سوزني اش
پنهان مي سازد
آه !كارون!
تو برايشان لالايي بخوان
درهمين اثناء
صداي چيپ ارتشي كاوشگران
با شيشه هايي گل اندود
فضاي ذهني متن را مي آشوبد
آويني ست
صداش
پرندگان زخمي روايت هاست
مي گويد:
"تاريخ
مشيت باري تعالي ست"
وعشق
تنها مفهومي ست
كه نيازي
به لجستيك ندارد!
آه !كارون!
تنها
تو برايشان لالايي بخوان:
-لالالالا...لالالالا...
لااله الا الله...