شعرآبادان
میآیی و می آیم و این فاصله نزدیک
شاید دو سه تا کوچه بی حوصله،...
نزدیک...
می آیی و از دور تماشای تو بد نیست
بگذار که نزدیک شود ولوله نزدیک
این کوچه که آبستن مشتی کر و کور است
مشتی کر و کور است به این حامله نزدیک
خروار شده دور و برم مشتی ارازل
مشتی نفس کهنه و مشتی گله نزدیک
بگذار قدم بر سر این شانه مفلوک
حالا که شده حوصله هلهله نزدیک
بگذار بهم ریخته باشد تن این مرد
نظمی که بهم می خورد و زلزله نزدیک
مشغول تو باید بشوم تا نگریزی
با این همه آهو شدن و مشغله،...
نزدیک...
باید بشوم تا خود این سبزی نا جور
نزدیک به سرسبزی این غائله نزدیک...
این کوچه مرا دق ندهد جای سوال است
دق کردن این شاعر بی مسئله
نزدیک...نزدیک...نزدیک...
ناصر ندیمی
***
دریا، غروب ، ساحل و غم، اشکهای من
امشب شمیم هر نفسی در هوای من
یک سو منم، نگاه تو ، لبهای بسته مان
یک سو تویی ، شبیه مسافر برای من
پیجیده هق هقم که چرا می روی؟ ولی
هر لحظه دورتر . . . وَ تو شک در وفای من
دریا که خاطرات تو را زنده می کند
هردم به آسمان برسد های های من
"رفتن"، ترانه ای که به اجبار خوانده شد
حالا بخوان به نام خودت همصدای من
دیگر گذشته از سر من فکر بودنت
پایان گرفت قصه ی ما ناخدای من
نگین افشاری
***
چند شعر از صدیقه ثامریان
من با تمام اوهام
گلستانی ام تقدیری کویری را گذرانده ام
وهیچکس تصمیم جدایی گلهارابامن در تقویم ننوشته بود
آری دیگر هیچ گلی بامن ازدواج نمی کند
***
وقتی جنینی بودم وزندگی می کردم
هیچ تغذیه ای ازناف دنیا به من نرسید
تا اینکه
آخرین درد زایمان هستی
مراروانی بدنیا آورد
***
ماهی ها میان کوسه ها روئیددند
حیف یوسف مرده است
تا تعبیر کند این خواب را
***
خانه ام ریخت و پاش است
با تمام تعابیر شاعرانه ای که توی دست و پایند
وکمدانتظاری که باورهای مسموم رامیان ذهن مردم پخش میکند
ویخچال سوخته ی امید که خورشید حیاتم را کپک زده کرده است
وحمامی که در ان تیغ های مامور آمادگی خودرا اعلام می کنند
وحیاط پرازبرگ درخت که زردی آن به قلبم نسبت دارد
آری این خانه به انرژی های شلخته وابستگی دارد
***
دفتر شعرم راپاره کردند
هنگامی که واژه ها مقصربودند
واژه هایی که تصویر مرگ رابه زیباترین خاطره تعریف کردند
من نگران واژه هایم فلج شده اند وروی ویلچرگلویم نشسته اند
دفتر شعرم راپاره کردند
هنگامی که واژه ها مقصربودند
صدیقه ثامریان
***
(( به آفتاب بگوئید دورتر بشود
از این که هست دورتر اگر...اگر بشود
به پیرهن بسپارید آهنین باشد
و در مقابل این تیرها سپر بشود
فلاش بک بخورد تیک و تاک ساعتها
وقوع حادثه ها فاقد اثر بشود
صدای "هل من ناصر" رسید ، صف بکشید
غرور را بگذارید شعله ور بشود
ولی چه فایده آخر که اتفاق افتاد
غزل شکست و نشد مثمر ثمر بشود ))
منتصر درویشی
***
این قطار را
کوچکتر از آن است که ریزعلی نگهدارد
همه رفته اند
ریز و درشت
با پیراهن های پاره پوره عیدی پارسال...
ایجا تونس نیست
اما همه رفته اند
که خودشان را آتش بزنند
انگار همه روزهای این تقویم چهارشنبه است !!
اسفند ۸۹
احمد دریس
***
((انتظار))
در این فصول سیاه
در این روزگار تباه
بیمناک لحظه های سترونم
اینک
تو ای رسول
ای پیامبر
دیریست که بیقرار
در انتظار رجعت تو
این لحظه های جاری مایوس را
با وحشتی عظیم بدرقه میکنم
اینک تو ای رسول
ای پیامبر محمد جعفری
***
.سارا سبد ندارد و بابا انار هم
از دست رفته این دم آخر شکار هم
دنیا به این دو خط موازی رسیده ام
باید شکست خورد از این روزگار هم
با یاس فلسفی خودم راه می روم
دل می کنم از آن همه قول و قرار هم
"روزی می آید و همه آباد می شویم"
دیگر نمی رسد به سر این انتظار هم
من مرده ام درست زمانی که خون چکید
از گوشه گوشه های غزل از سه تار هم
من مرده ام و مثل شما راه می روم
حتی به روی چوبه ی متروک دار هم
آه!این سکوت خسته مرا لال می کند
گویا نمی رسد پس از این یک سوار هم
***
با لشکرت بتاز و بیا جمعه هم نشد،...
یک ،شنبه ای ،دوشنبه سه شنبه،چهار هم
سمیرا چراغپور
***
دو شاخه رز دو سر
سیم های میلیونی
به انزوای دو گلدان خشک و محزونی
که روی صندلی نرم غصه لم دادند
به انحنای دو لبخند غیرقانونی
جلوی جعبه ی نورانی پر از مهر و ...
دوباره صحبت فرهادوار مجنونی
و تیک تاک دو قلب و زمان بمبی که ...
و انفجار دو پوچی و میز هم خونی!
و موش مرده هم آغوش بغض صفحه کلید
فصای زرد مجازی، هوای طاعونی
دوباره سرنوشت توی دست جا نگرفت
فرار مضحک معشوقه های صابونی
برای بار هزارم به گریه می پیچند
دو تا عصب وسط دردهای میلیونی
--------
شبیه شادی شاعر یواش می میرند
کتاب های نخوانده درون یک گونی
هنوز نور خوش آفتاب و آدم ها
و پارک، مثل همیشه، نشاط بیرونی
محمد بم
***
وقتي كه شعرهاي تو حفظم نمي شود
كاري براي چاره ي اين غم نمي شود
انجام داد چونكه شبيه گذشته ها
آن بيت هاي ناب مجسم نمي شود
يا مثل آن دوتا قصيده كه از چشمهاي تو
يكبار گفته بودم و گفتم نمي شود
ديگر چنين سروده ي نابي نگاه كرد
اين شعر نو نبود ولي كم نمي شود
از من كه باز قافيه ها را نباختم
شعري به اين مبالغه مبهم نمي شود
اما غزل نشد كه لبت را نشانه رفت
اين تير غيب خورده كه آدم نمي شود
يك بوس روي لب همه ي شعر را گرفت
اينجا به غير واژه ي مرهم نمي شود
روي لبي گذاشت كه شعرش تمام شد
و بعد ديد شعر منظم نمي شود
حالا تمام خاطره ها را ورق بزن
حالا كه شعرهاي تو حفظم نمي شود
محسن هادوی
***
جنگ که شد
دیوار شهر ترک خورد
اما پدر فرو ریخت
و من که فاصله امروز تا فردا را می دویدم
کودکی ام گم شد.
جنگ، پلیسه پلیسه
چین به پیشانی مادرم می دوخت
و من می دیدم که شهر
بی مردانش چقدر تنهاست
بی زنانش گرسنه می ماند
و بی کودکان حوصله کوچه هایش سر می رود.
من می دیدم
و رود که در پوست خاک می جنبید
رود رود می خواند.
جنگ امتحانی بود که مدرسه در حسرتش سوخت
نخل ها که سوخنتد
کپر ها
و دلم که می سوزد.
تو خواب بودی و شهر آبستن مردان مرده می شد
تو خواب می دیدی
و ما پشت دلواپسی هر روزمان سنگر می گرفتیم
غیرت سفید به خط می کردیم
و سرهای سبز بود که اعزام می شد آن بالا.
بعدها از آن دور که نگاه می کردیم
شهر هنوز شهر بود
روی تمام پل ها فردا قدم میزد
اما
آه دیروزمان.
رقیه مفاخری